- آها بفرمایید...اومد دکترتون.
محفلیا توجهی به رودولف نکردن. چیزی که تو اون لحظه توجهشونو جلب کرده بود کروات آرسینوس هم نبود که نارنجی با خالای بنفش بود و آرسینوس به آرومی داشت گره شو سفت میکرد. محفلیا اول یه نگاه کردن به ساطوری که تو دست چپ آرسینوس بود. بعد چشماشون خیره موند روی سرنگی در ابعاد کله هاگرید که آرسینوس به سختی داشت روی دوشش حمل میکرد.
محفلیا:
آرسینوس:
آرسینوس همونطور که داشت ساطورو تاب میداد جلوتر اومد.
- خب کی اول از همه میخواد آمپول بزنه؟
- اگر کسی دلش نخواد چی؟
آرسینوس یه تاب دیگه به ساطور داد.
- اونوقت باید تشریحتون کنم ببینم مشکل از کجاست.
اگر رنگی به صورت محفلیا باقی مونده بود با این حرف پرید. لرزش بدنشون از چشم رودولف و آرسینوس دور نموند. رودولف لبخند خبیثی زد. تو اون لحظه با دقت نگاهشو بین جماعت محفلی میچرخوند تا یه دونه باکمالاتشو پیدا کنه.
- البته حرف ارباب قانون ماست ولی اگر مایل باشین میتونین جور دیگه حساب کنیم.
آرسینوس اومد اعتراض کنه ولی موفق نشد. چون همون لحظه صدای گرومب بلندی اومد. بعد سوژه رو گرد و غبار پر کرد و صدای دنگ و دونگ و آخ و اوخ از گوشه کنار سوژه شنیده شد.
چند لحظه طول کشید تا گرد و غبار پراکنده بشه. اولین چیزی که دیده میشد جنازه له شده رودولف بود که دل و روده ش روی زمین پخش شده بود و میز و صندلیای شکسته ای که گوشه و کنار به صورت نامنظم افتاده بودن. کتی بل کمی اونورتر داشت از روی گاومیش دزدیش پایین می اومد و توجهی نداشت که یه بار دیگه بوقیده تو سوژه! گاومیش مربوطه هم بی توجه به همه این وقایع سرشو خم کرد تا کتی بل از گردنش سر بخوره و بره پایین. بعد هم پاشو یه تکون داد تا اثرات جنازه بارفیو رو از پاش جدا شه. ظاهرا بارفیو تا سرحد مرگ تلاش کرده بود گاومیششو پس بگیره. کتی سر خورد و با یه جست پرید جلوی دامبلدور.
- خیلی نامردین! نه داشتیم باب بزرگ؟چرا به من نگفتین میاین شهربازی؟اصن باتون قهرم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


راستی من یه پیشنهاد دارم!







بين چيكارش كردي!
