هکتور گرسنه بود. خیلی هم گرسنه بود. مسیریابی هم البته گرسنه ترش کرده بود. روده کوچکش داشت روده بزرگش را میخورد حتی. هکتور از سوراخهای کوچکی که در بدنه اتوبوس ایجاد کرده بود تا بتواند بیرون را ببیند استفاده کرد و بیرون را دید و البته کاملاً به موقع اینکار را کرد. آنها داشتند از کنار یک موزه عبور میکردند و به نظر میرسید نسبت به چند پست قبل، تنها اندکی به لندن نزدیک شده باشند.
به هر حال هکتور در همانجا رفت زد تسمه موتور را پاره کرد تا اتوبوس دیگر حرکت نکند.
- یا میرید همین الان برای من غذا میگیرید از داخل موزه، یا اینکه پیاده میرید لندن!

مرگخواران اصولاً اگر میخواستند با پای پیاده بروند لندن، از همان اول اینکار را میکردند. اما آنها خسته بودند. نتیجتاً درحالی که زیر لب غرولند میکردند، از اتوبوس پیاده شدند و رفتند به سوی موزه. جایی که هکتور نتواند صدایشان را بشنود و تمرکزشان را بهم بریزد. سپس به سرعت حلقهای تشکیل دادند و شروع کردند به بحث و بررسی در مورد موقعیت پیش آمده.
- من که هنوزم میگم پیاده بریم. منّت اتوبوس هم نکشیم که هی بخواد داد و بیداد کنه سرمون.
- تو بال داری راحت پرواز میکنی. ما باید پای پیاده بیایم. حسش نیست.

هرکس ایدهای داشت. اما بعد، رودولف بود که شروع کرد به صحبت کردن.
- ببینید دوستان، ما الان وسط ناکجا آباد گیر افتادیم و باید هرطور شده بریم بیرون.این اتوبوسه هم که راه بیا نیست. من میگم بیاید تعمیرش کنیم، یه غذایی هم بریزیم توش که تا آخر مسیر سکوت کنه.

رودولف این را با پلیدی تمام گفته بود و همین کافی بود تا توجه و علاقه مرگخواران را به خود جلب کند. مرگخواران به او نزدیکتر شدند تا او بتواند در گوششان نقشه را بگوید...
چند دقیقه بعد:- اتوبوس عزیز، بیا برات غذا آوردیم. روشن کن موتور رو بریم.

- غذا نیست! بهشون توجه نکن! دارن دروغ میگن!

پرندهای که این فریاد هشدار آمیز را کشیده بود، در چند ثانیه تبدیل شد به جوجه کبابی بسیار خوشمزه.
- عه؟ چی داریم؟ استیک با سس گوساله برام آوردید؟ گفته بودم مش دونالد باشه ها!

- یک مش دونالدی بدیم بهت که... عه... موتور چی شد؟

- موتور تسمش پاره شده، باید تسمه جدید ببندید بهش!

چند ثانیه بعد، مرگخواران رفتند و دل و روده یکی دوتا درخت را بیرون کشیدند و تسمه جدیدی ساختند، پس از تعویض تسمه، آرسینوس با لبخندی جلو آمد.
- گفتی از کجا غذارو بفرستیم داخل ای مسیریاب دانا؟

هکتور ابتدا خود را مخفی کرد، سپس گفت:
- از داخل همین قسمت بار بندازیدش داخل!

یک لحظه بعد، هکتور با یک شیرِ واقعی درنده چشم در چشم شد و البته به سرعت یک بطری معجون را در حلق آن فرو برد.
- خیلی خوشمزه بود. ولی من کم نمیارم.

مرگخواران دوباره پوکرفیس شدند و به راه افتادند تا شاید به زودی به لندن برسند. البته اگر اینبار اتوبوس توسط مسیریابشان منفجر نشود!