جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 04:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا تصمیم گرفتن دور از چشم لرد، برای خودشون هورکراکس درست کنن. برای پیدا کردن اسلاگهورن و یاد گرفتن روش درست کردن هورکراکس از راه قدح اندیشه به هاگوارتز رفتن و الان میخوان برن به دفتر اسلاگهورن و دنبالش بگردن.


***


- دیگه کارت تمومه!

مرگخوارا با هم در دفتر اسلاگهورن رو باز کردن و خودشون رو به داخل پرتاب کردن. چیزی که انتظار داشتن ورودی پر از ابهت بود که تن بینندگان توی خونه و حتی اتاق رو به لرزه در بیاره. ولی ورودشون جز تپه‌ای از مرگخوار ثمری نداشت.

- یا پیکسی مقدس.

لینی تونسته بود از تپه‌ی مرگخوارانی که روی هم افتاده بودن نجات پیدا کنه. پیکسی چرخی توی اتاق زد و بعد با میز پر از غذا مواجه شد. میزی که با بشقاب های رنگارنگ. دسرهای مختلف و پیش غذاهایی که هنوز داغ و تازه بودند.

- چقدر اینجا غذا هست. حتی به قدری که همه چی رو درست کنه.

آرسینوس از پشت نقابش چند پلک زد تا متوجه شه درست میبینه یا نه. اون حتی توی رستون های هفت یا حتی هشت ستاره وزارت هم همچین میز غذایی ندیده بود. کم کم بقیه مرگخواران هم متوجه میز غذای بزرگی که وسط اتاق قرار داشت شدند.

- سیب پرنده بود، وینکی باید سیب پرنده رو آبکش کرد.

وینکی مسلسل شو به سمت سیبی که توی هوا بود نشونه گرفت.

- سیب پرنده نیست وینکی. من اونو تو دستم گرفتم.
- سیب که توی هوا معلق بود پس پرنده بود.وینکی سیب های توی هوا رو دوست نداشت. وینکی جن ندوست خووب؟

درواقع وینکی متوجه نمیشد که فردی با اون حرف میزنه. اون تصور میکرد که سیب در حال صحبت باهاشه. جن خونگی آماده شلیک رگباری تیرهاش شد که سیب روی میز گذاشته شد.

- نمیذارن یه سیب بخوریما.
- هیچ کس حق نداشت چیزی خورد.

همه‎‌ی نگاه ها به سمت وینکی برگشت. مرگخواران میدونستند که تنها کسی که این طوری حرف میزنه وینکیه، تنها جن خونگی بین اونها...

- نویسنده اشتباه کرد. جن خونگی هاگوارتز این رو گفت.

مرگخواران جهت نگاه کردنشون رو تغییر دادن و بالاخره متوجه جن خونگی‌ای شدند که درست روی میز و جلوی چشمشون ایستاده بود. اونا خواستن خوف کنن و بترسند.

اما متوجه شدن مرگخوارن و نترسیدند.

- هیچ کدوم از شما نباید این خوراکی ها رو خورد. چون ممکن بود ارباب رو هم خورد.

مرگخواران همیشه به کلمه "ارباب" حساس بودند. اونا فقط یه ارباب داشتند و حالا با حرفی که جن زده بود دچار سردرگمی شده بودند. چطور قرار بود لردسیاه رو بخورند؟ اصلا اونا حق نداشتند همچین کاری رو انجام بدن. اونا باید تا آخر عمر زیر سایه اربابشون می موندن.

- ارباب اسلاگهورن همیشه توی غذاش خوابید. ارباب همیشه از دشمناش ترسید و با احتیاط بود. ارباب اسلاگ جن با احتیاط خوب.

مرگخواران با این حرف جن خونگی نفسشون رو با خیال راحت بیرون دادند. اونا قرار نبود ارباب شون رو بخورند. اما مشکل دیگه‌ای هم وجود داشت.

- یعنی میگی اسلاگهورن توی یکی از این غذاهاست؟
- معجون اسلاگهورن پیدا کن بدم؟
- نه هکتور؛ جای پاشیدن معجون، بگرد! غذاها رو بگرد! باید اسلاگهورن رو پیدا کنیم.

مرگخواران نگاهی به هم کردند، انگار تنها راهشون گشتن غذاهای روی میز بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/7/6 4:19:23
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
زیاد طول نمیکشه که آرسینوس بقیه ی مرگخوارا رو پیدا میکنه و همه غمگین و افسرده روی چمنا میشینن.
لینی کتابی رو که ده برابر هیکلشه گرفته تو دستش و در حالی که به چپ و راست پرواز میکنه، تند تند کتابه رو میخونه.

-لینی؟ اون کتاب چیه؟ درباره ی هورکراکساس؟

لینی با شاخکش اشاره میکنه که نه! ولی آرسینوس باید سر دربیاره.
-لینی پرسیدم اون کتاب...

-تاریخچه ی ریونکلاو در طول تاریخ!
-و الان دقیقا برای چی به این تاریخچه احتیاج داریم؟

لینی کتابشو میبنده و پرواز میکنه که درست جلوی نقاب آرسینوس قرار بگیره.
-امتحان آرسی! امتحان! میفهمی؟ ریون فردا امتحان تاریخ داره. تو که انتظار نداری یه ریونی تو این وضعیت دست از درس خوندن برداره؟

مرگخوارا برای لینی متاسف میشن و تصمیم میگیرن هر چه سریع تر کارشونو تموم کنن.
-باید اسلاگهورنو یه جوری گیر بندازیم. این شبا کجا میخوابه؟

-باشگاه اسلاگهورن؟
-خب...اون کجاس؟

کسی نمیدونه. حالا که شانس گوش وایسادن از دست رفته بود، مرگخوارا باید زودتر اسلاگهورن رو پیدا میکردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 11 خرداد 1396 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس برای پیدا کردن بقیه مرگخواران رفت و رفت و رفت...

تا این که به دانش آموزی رسید!

دانش آموز، در حالت عادی اهمیت خاصی نداشت. ولی در آن لحظه، داشت! چرا که کراواتی زرد و قرمز به گردنش بسته شده بود و این نشانه گریفیندوری بودنش بود.

آرسینوس مودبانه جلو رفت.
-سلام! نیمه شبتون بخیر.

-خب...سلام!
-ببخشید...اسمتون چیه؟
-دانش آموز!
-اممم...خب...بسیار زیبا و پر معنا. ممکنه ازتون بپرسم که رمز تالار گریفیندور چیه؟
-بله!
-بله چی؟
-ممکنه بپرسین...من آماده هستم. بپرسین.
-خب چیه؟
-چی چیه؟
-رمز تالار گریفیندور!

دانش آموز که از شدت بی هویتی معلوم نبود پسر است یا دختر، لبخندی شیطنت آمیز زد که او را بیشتر شبیه یک اسلیترینی جلوه می داد.
-اسمش روشه...تالار گریفیندور! و تو مال کدوم گروهی؟...مشخص نیست! چون یک ردای سیاه بی هویت عجیب و غریب به تن داری و بیشتر شبیه بی خانمان ها هستی. پاپیون های ریز لبه ردات کو؟ استاد هم که نیستی. الان یه حسی بهم می گه تو مخفیانه وارد مدرسه شدی و من باید فریاد بکشم و همه رو از حضورت مطلع کنم. مدیر مدرسه هم با توجه به این حرکت شجاعانه، آخرسال امتیاز کافی برای برنده شدن ما به گروهمون اضافه کنه.در این نیمه شب جادویی هر چیزی ممکنه. حتی ممکنه تو مرگخوار باشی. من نمی دونم مرگخوار یعنی چی. ولی ممکنه باشی و از هفتاد و چهار سال بعد اومده باشی و الان در پی نقشه های پلیدی...

جمله ای که به نظر پایان ناپذیر می رسید، با زمزمه "آواداکداورا" و اشعه سبز رنگی که از چوب دستی آرسینوس خارج شد، نیمه تمام ماند.
-پناه بر هورکراکس اعظم!... ساکت نمی شد...گریفیندوریای قدیم اصلا جالب نبودن! بهتره برم بقیه رو پیدا کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 10 خرداد 1396 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس زیر لب گفت:
_اینم میاد امتیاز کم میکنه میره...
_آقای آرسینوس جیگر به خاطر بی ادبی به پروفسورتون ده امتیاز از گریفیندور کم میشه.
_اما پروفسور...
_ده امتیاز دیگه هم کم میکنم بهتره تا باعث به بار اومدن فاجعه برای گریفیندور نشدید برید به تالارتون همینطور شما آقای گرنجر

مرگخواران جوان بدون هیچگونه انتقامی دست از پا درازتر به سمت خوابگاه های گروهشون راه افتاند.

رویارویی آرسینوس با بانوی چاق

آرسینوس که ظرف چند دقیقه به تنهایی تلاش های چند ماهه گریفیندوری های گذشته رو به باد داده بود با ناراحتی جلوی تابلوی بانوی چاق ایستاد و گفت:
_سلام بانو.
_سلام ناظر هفتاد و چهار سال آینده چه کمکی از دستم برمیاد؟
_خب اساسا نصف شبی برای گفتگوی شبانه نیومدم اینجا لطفا درو باز کنید.
_اوه حتما ولی اول باید رمز رو بگید جناب جیگر.
_نمی دونم رمز چیه من ناظر این تالارم دیگه از من رمز پرسیدن معنی نداره که.
_قانون قانونه ناظر و غیر ناظر نداره اگر رمز رو نمی دونید متاسفم نمی تونم در رو باز کنم.

آرسینوس که حجم فشارهای وارده بهش بیشتر از ظرفیت تحملش بود با عصبانیت گفت:
_این چه طرز برخورده؟چه الان چه هفتاد و چهار سال دیگه ناظر ناظره اصلا من همین الان رمز رو عوض میکنم.

عصبانیت آرسینوسی که در هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ میکرد حتی برای تابلوهای بغلی هم عجیب بود ولی بانوی چاق شهامتش رو از دست نداد و با تمام وجود جیغ هاشو به رخ آرسینوس کشید:
_نمیشه. ناظر تالار الآن شما نیستید هفتاد و چهار ساله دیگه در خدمتم.

آرسینوس کرواتشو مرتب کرد و چشم غره ی غلیظی نثار بانوی چاق کرد.راه رفته رو برگشت و سعی میکرد بدون جلب توجه مینروا مک گونگال باقی مرگخوارها رو پیدا کنه بدون اینکه بدونه بقیه دارن از چه روش هایی برای باز کردن ورودی خوابگاه استفاده میکنن،از آلوهومورا بگیر تا شکنجه ی تابلو ها از فرط عصبانیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/3/10 23:25:57
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 10 خرداد 1396 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تام ريدل كه مي دانست اگر مرگخواران را ول كند، همينطور حرفهاي يكديگر را تاييد ميكنند، زير لب غريد:
- باشه، قبول. حالا كه سگه رفته. برين بيرون. من مي خوام با پروفسور خصوصي صحبت كنم.

ليني كه نتوانست خودش را كنترل كند، گفت:
- چه حرف خصوصي؟؟!
-

با نگاه وحشتناكي كه تام ريدل به ليني انداخت، مرگخواران يكي يكي از اتاق اساتيد خارج شدند و آخرين نفر يعني آرسينوس در اتاق را به آرامي بست. اما از آنجايي كه مرگخواران بسيار خيره سر بودند، دوباره گوش هايشان را به در اتاق چسباندند تا حرف هاي خصوصي آن دو را بشنوند.

- داشتم ميگفتم... يه نفرو ميكشي و بعد روحشو ميندازي داخل قوطــ... اه اه، ساعت از نيمه شب هم گذشته. بهتره بريم استراحت كنيم، فردا هم براي اين حرفا وقت هس.

مرگخواران كه اوضاع را خراب ديدند، به سرعت شروع به پراكنده شدن كردند. رز روي زمين نشست و خود را با مورچه ها سرگرم كرد. آرسينوس مشغول شمردن شكاف هاي سقف قلعه شد. هكتور مشغول شمردن شكاف ها ديوار قلعه شد و... .
وقتي تام ريدل و اسلاگهورن از اتاق بيرون آمدند با سيل عظيمي از مرگخواران رو به شدند كه هركدام مشغول انجام كاري بودند.

- آرسينوس، چند تا بود؟؟
- تا الان شده 226 تا. تو چطور؟
- من يكي بيشترم، 227 تا.
- ليني... به مورچه ها غذا دادي؟؟
- نه، من دارم لباساشونو عوض ميكنم. رز قرار بود بهشون غذا بده!

اسلاگهورن و تام ريدل يك نگاه به خودشان ميكردند و يك نگاه به مرگخواران. تام ريدل در دل گفت:
- نيگا كن تو رو مرلين! خيره سرم مرگخوار تربيت كردم. اينا به همه چي ميخورن الا مرگخوار.

باصداي ورژن جديد پروفسور مك گونگال همه به سمت او نگاه كردند:
- ساعت از نيمه شب هم گذشته. شما توي سالن چيكار ميكنين؟ به خاطر اين كارتون صد امتياز از هر چهار گروه كسر ميشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/10 15:15:17
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 10 خرداد 1396 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران ناامیدانه داشتند فکر میکردند که چگونه خود را به اسلاگهورن بشناسانند، یا تحت هر شرایطی سخنان وی را بشنوند که ناگهان لینی، در نزدیکی گوش کراب شروع کرد به بال بال زدن و به موجب این عملش گوش کراب هم به خارش شدیدی افتاد و شست وی به داخل چشمش رفت و موجبات شادی مرگخواران را فراهم آورد. لینی که بسی از این حرکت شاد شده بود، گفت:
- من یه نقشه دارم... ما میتونیم با تغییر قیافه، به شکل نظافت چی یا حتی...
- معجون کم کردن سن!
- نه... نه... اصلا منظورم این نبود هک... اصلا!

مرگخواران نیز با دیدن ویبره های رو به افزایش هکتور، قدمی به عقب رفتند و هکتور هم بطری معجونی را از جیبش بیرون کشید...
ثانیه ای بعد مرگخواران دو پا داشتند، دو پای دیگر هم قرض گرفتند و شروع کردند به دویدن. اما این مانع هکتور نشد. هکتور زرنگ بود. قدرتمند بود. پر مهارت بود. و موفق شد معجونش را در گوش و حلق و بینی تمامی مرگخواران بریزد... و تازه آنجا بود که آرسینوس نفس عمیقی کشید.
- اوه... این که معجون من بود... همه خیالتون راحت باشه.
- نه خیرم... معجون خودم بود. الان همتون تبدیل میشید به دانش آموز هیفده ساله.
- نه آقا... برای خودم بود!

در همان حال که آرسینوس و هکتور مشغول جر و بحث بودند، مرگخواران حس کردند که در حال تغییر کردن هستند...

چند ثانیه بعد آرسینوسِ هفده ساله که داشت سعی میکرد همزمان دست هکتور را از بینی خود خارج کند و همزمان هکتور را خفه کند، با دیدن پروفسور مک گونگال بسیار جوانی که به سویشان می آمد خشکش زد.
- یا مرلین...

- آقای جیگِر؟ آقای دگورث گرنجر؟ درگیری؟ پنجاه امتیاز از اسلیترین و گریفیندور کم شد!

آرسینوس و هکتور هم صدا و همزبان غلط کردنشان را اعلام کردند، اما دیگر دیر بود و پروفسور مک گونگال از آنجا رفته بود...

دقایقی بعد، پشت دفتر اساتید:

مرگخواران جوان، در پیچ راهرو کمین کردند؛ میدانستند که در چنین ساعاتی خودشان قرار است از دفتر اسلاگهورن خارج شوند تا اربابشان به تنهایی اسرار جان پیچ ها را بفهمد... پس منتظر شدند.
چند ثانیه ای نگذشته بود که ورژن های گذشته شان که سیاه و سفید هم بودند، از دفتر خارج شدند و البته همین زمان کافی بود تا افسون های بیهوشی به سر و کله شان برخورد کند و در کمد جاروها روی هم تلنبار شوند.
مرگخواران لبخندهای شیطانی ای زدند و گوش هایشان را روی در دفتر گذاشتند. و البته همین فشار موجب باز شدن در و شیرجه شان به داخل دفتر شد.

- آره تام... یه نفرو میکشی و روحشو میندازی تو قوط... وایسا ببینم، شماها اینجا چیکار میکنید؟ گوش وایساده بودید؟

تام ریدل جوان نگاه مرگباری به مرگخوارانش انداخت. و لینی به سرعت گفت:
- یه سگ سه سر افتاده بود دنبالمون پروفسور... مجبور شدیم بدون در زدن بیایم تو. ببخشید پروفسور!
- آره پروفسور... من خودم شخصا اون غول غارنشین رو دیدم.
- درست میگن... حتی من هم از زیر نقابم اون آکرومانتیولا رو دیدم.

اسلاگهورن:
تام ریدل جوان:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 7 آذر 1395 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ یک از مرگخواران به دیوانگی تریسترام توجهی نکردند.(اصولاهیچ کس به او توجه نمی کرد.)
_ خب حالا کی بلده از این استفاده کنه؟
لینی بقیه افراد را کنار زد.
_ خب معلومه! من!
لینی زمان برگردان را به دست گرفت و آن را برسی کرد.
_ از اونجایی که من یه ریونکلاویی هستم. کاملا می دونم چطور از این استفاده کنم.
لینی شروع به کار کردن با زمان برگردان.
_ خب الان زمان رو وارد می کنم.7:4
ناگهان باد تندی وزید همه چیز به سرعت حرکت می کرد. گویی زمان در حال تغییر بود. زمان ایستاد.
_ لینی چی کار کردی؟ اینجا کجاست؟
_ کار من نبود. زمان برگردونه خراب بود.
_ به جای اینکه تو زمان حرکت کنیم،یه جای دیگه اومدیم.
_ نه!
همه به مسبب این ماجرا نگاه کردند.
_ ما تو زمان حرکت کردیم. اینجا هاگوآرتزئه. اما هاگوآرتز 74سال پیش.
رز داشت منفجر می شد.
_ هفتادو چهار سااااااال پیش؟
لینی با بی تفاوتی گفت:
_ نه هفتادو چهار سال پیش.
مرگخواران از این که دیگر نمی توانند به آرزوی خود یعنی ساخت هورکراکس برسند، نا امید شدند.
_ صبر کن ببینم! یعنی دقیقا همون سالی که ارباب نحوه ساخت هورکراکس رو از زیر زبون اسلا گهورن کشید؟
_ مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند. کورسوی امیدی در دلشان تابید. خب حالا اسلارگهون کو؟
_ یعنی چی؟ همین جا با ما بود.
_ ای وای!
_ ما زمان رو به عقب برگردوندیم یعنی.....
_ یعنی باید بریم تو اتاق اساتید دنبالش بگردیم.
_ اما اون که الان ما رو نمی شناسه.
_ باید دنبال یه راه دیگه ای باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 5 آذر 1395 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در آنهنگام تریسترام که به دلیل رو در وایسی روی در وایساده بود و مکالمه مرگخواران را با لذت گوش میداد شروع به سخن گفتن کرد :
ای کسانی که در غرور و حسد خود زندانی شده اید ! من یه راهی برای خروج از این هزار توی نیلگون دارم ! میتونید از زمان برگردان من استفاده کنید تا جلوی آلزایمر عمدی ای که توسط اشتباه این فشفشه به وجود آمد رو بگیرید.

مرگخوران با بی توجهی به گفته های تریسترام از حضور او شوکه شدند ! ( در واقع اگر هم توجهی می کردند بازم چیزی نمی فهمیدند)
- این اینجا چی کار میکنه؟
- چطور اومد تو؟
- چرا من ندیدمش؟؟
ناگهان تریسترام از شدت سنگینی سوالات آن ها از بالای در محکم به زمین برخورد کرد و از هوش رفت. آریانا جلو آمد تا نشانی را که به دست تریسترام چسبیده بود را بخواند :
تریسترام بسنوایت / دارالمجانین لندن / اختلال چند شخصیتی
هیچکس به تریسترام توجه نمی کرد . او اسم طولانی ای داشت .اسمی که سخت خوانده و نوشته می شد.
هیچکس نمی دید که او چه اسلیترینی خوبی است. همه او را به خاطر خوابیدن زیر مبل مسخره می کردند .
هیچکس برایش اوجولات و پفک نمی خرید . خیلی وقت بود که اوضاع به این منوال می گذشت .در 7 ماه گذشته تریسترام در یک تست بازیگری برای نقش یک خاکستر گردان مایل به لرد ولدمورت در فیلم جیپر کریپرز2 شرکت کرد و اشتباهی تبدیل به یک شتر مرغی که نصف چهره اش ولدمورت است و دهانش شبیه خاکسترگردان و دستانش شبیه همزن شده بود. او یاد گرفته بود که دگرگون نما بودن عوارض خاص خود را دارد . برای فهمیدن این موضوع دیر بود و تنها چیزی که از آن تست بازیگری به دست آورده بود این بود که حسابی ضایع شود و فیلمش در تمام کانال های تلگرام پخش شود.
دگرگون نمایی و سویچ کردن بین چند چهره باعث شد که او چند شخصیتی بشود .
هیچکس به مشکلات روانی و عاطفی او توجهی کند . او تریسترم بسنوایت بود . اسم طولانی ای داشت و کسی کمتر به آن توجه می کرد. تنها چیزی که نزدیکانش به آن اهمیت می دادند این بود که این پسر سوژه ی خنده س!
سال پیش تریسترام یک کتاب فلسفی نوشته بود و انتشارات غودا آن را به عنوان یک کتاب طنز چاپ کرد.
و تریسترام بسنوایت تبدیل به موجودی سرگردان و دمدمی مزاج و درمانده شده بود.


هکتور در حالی که به جملات بالا نگاه می کرد با صدای فرا صوت که توسط گوش انسان ها قابل شنیدن نبود گفت : معجون ضد درماندگی بدم ؟
لینی با خشم گفت : آقا بسه ! چقدر حاشیه میرین ! از سوژه اصلی منحرف شدیم! اصن جیبای این یارو رو خالی کنین خودشو بندازین یه گوشه !
مرگخوارن شروع به خالی کردن جیب های او کردند : موز ، شامپو گلرنگ ، ساندویچ تسترال ، شمشیر گریفندور ورژن 2016 و یک زمان برگردان!
لینی که در چشمانش جنونی غیر قابل انکار بود گفت : هووممممم! ما میتونیم با استفاده از زمان برگردان این دیوونه بریم به گذشته تا جلوی آلزایمر عمدی ای که توسط اشتباه این فشفشه به وجود آمد رو بگیریم ! ها هاها ! من یه ریونکلایی باهوشم ! خودم به تنهایی همه مسائل رو حل می کنم.

در دفترچه ی راهنمای درمانگران دارالمجانین لندن 4090 قوانین وجود دارد و اولین آن ها بدینگونه است :
هیچگاه به وسایلی که یک دیوانه با خود حمل می کند اعتماد نکنید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1395 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
اصولا در جمع مر گخوار ها با کمالات تر از لینی پیدا نمی شد. خب چه کسی بهتر از حشره ی ریونکلاویی.
- به نظر من باید بریم قدح اندیشه.
رز با برگ هایش تابی داد.
- پس چرا به ذهن من نرسید؟
- چون من یه ریونی هستم. :zogh:
- بنده اعتقاد درم کلا افرادی که در چنگال کلاغ هستند با هوش و با کمالات هستند.
- البته فقط ساحره هاشون.
- قبول نیست لادیسلاو تو خودت ریونکلاویی هستی.
- اصلا ما چرا داریم وقت خودمون رو تلف می کنیم باید بریم قدح اندیشه.
- باشه بریم.

مرگخوارن در راه رفتن به قدح اندیشه بودند که از ته صف صدای خنده کر کننده یکی آمد.
لینی با عصبانیت برگشت.
- کیه داره می خنده؟
همه برگشتند و به صورت هکتور نگاه کردند.
- چته هکتور؟
- همین الان یهویی یه چیزی یادم اومد. اسلاگهورن که خاطره ای نداره که ما می ریم قدح اندیشه تا خاطراتش رو بازبینی کنیم.
مرگخوران به تازگی متوجه اشتباهی که کردند شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1395 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

اسلاگهورن توسط مرگخواران دزدیده شده. مرگخوارا تصمیم دارن دور از چشم لرد سیاه برای خودشون هورکراکس درست کنن. بعد از کمی جر و بحث بلاتریکس تصمیم می گیره اولین هورکراکس رو خودش درست کنه اما آریانا اسلاگهورن رو می‌دزده و روش طلسم اکسپلیارموس رو اجرا می‌کنه. درنتیجه اسلاگهورن حافظشو از دست می‌ده.


------------------------------------

-اگه هیچی یادت نمیاد پس چطور یادت میاد که حافظتو از دست دادی؟
-یادم نمیاد که اگه یادم نمیاد چطور یادم نمیاد که هیچی یادم نمیاد!
-ولی اگه یادت نیاد که چطور یادت میاد که هیچی یادت نمیاد، چطور ممکنه بدونی که یادت نمیاد که یادت نمیاد که چطور یادت میاد که هیچی یادت نمیاد؟
-چون خودت الان گفتی.
-حرفت وارده!

مرگخواران درمانده شده بودند. با وجود از دست رفتن حافظه اسلاگهورن، دیگر راهی نبود که بتوانند برای خودشان هورکراکس بسازند. آرزوی هورکراکس ساختنِ آنها دیگر برای همیشه دست نیافتنی بود. مرگخواران دیگر نمی‌توانستند بمیرند و دوباره زنده شوند و انتقام مرگشان را بگیرند. دست مرگخواران از انتقام کوتاه شده بود و این، درست نبود. هر انسانی حق گرفتن انتقام از قاتلش را دارد.
حالا، این جماعتِ انتقامجو که دیگر قابلیت احیا شدن نداشتند، باید قبل از مرگشان انتقام می‌گرفتند. اصلا درستش هم همین است. باید همیشه آبِ انتقام را آن جایی بریزید که درد می‌کند.
و مرگخواران به پا خاستند. هر کدامشان شمشیری برداشتند و به سمت هیمالیا رفتند تا سالها نزد شیخ راس الغول و مریدانش آموزش ببینند. برای سالها، مرگخواران تمرینات سخت رزمی را پشت سر گذاشتند و قوی و گولاخ شدند و دشمنانشان را خوردند و تف کردند و کاشتند تا میوه بدهند. بعد هم میوه های دشمنانشان را دوباره خوردند و تف کردند و کاشتند تا دوباره میوه بدهند و این کار را سالیان سال انجام دادند تا اینکه باغ هایی از دشمنان ساختند.
آنها برای مدت طولانی با خوبی و خوشی در باغ ها کار کردند و با درآمد اندکشان، شرکت اپل را خریدند و آن را با سامسونگ پیوند زدند و نام بچه این دو شرکت را گذاشتند «ترلامپ».
و ترلامپ بزرگ شد و پولدار شد و خانه ریدل را خرید و رییس جمهورش شد. باقی عمرش را هم با خوبی و خوشی، همراه با زن و دخترش -که دوتایشان هم خوشگل بودند گوش مورگانا کَر - گذراند.
ترلامپ جن خووب بود. ترلامپ جن خیلی خووب بود.

ناگهان، رودولف پایش را کرد توی زندگینامه ترلامپ و رشته افکار مرگخواران دریده شد. لسترنجِ قمه کش نعره زد:
-آدم باشین دیگه. به جای این کارا بیاین فکراتونو روی هم بذارین. شاید راه حلی واسه مشکل حافظه این یارو پیدا کردیم. اصلا همتون به صف شین و ایده هاتونو به ترتیب بگین. طبیعتا منظورم از "همتون" هم فقط ساحره های باکمالات هست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/8/20 21:12:40
دلیل: کاربر مهمان داشت رول وینکی رو خوند! :شات:

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL