نه... نبود!
پس با حفظ لبخندش، ابتدا دو پاي عقبش را قدمى عقب برد. سپس دو پاى جلويش را... و سپس...
-نه به فـــــــرار!

شترق!
آرنولد گربه بود. فرز هم بود. لاكن طلسم پرتاب شده از چوبدستى نارسيسا فرز تر بود و پنجره زودتر از اقدام به فرار آرنولد، بسته شده بود.
در نتيجه، آرنولد پس از چرخش و جهشش، با صورت به شيشه پنجره كوبيده شد، از روى طاقچه به زمين افتاد و در چنگال پر قدرت مرگخواران، اسير شد!
-نذاريد من برم... من رو بدين اون كرم فلوبر بخوره... آرررره!

جيغ و داد هاى آرنولد فايده اى نداشت. پس به آخرين حربه اش، يعنى چنگال هاى تيزش روى آورد. چرخيد و به دست رودولف چنگ زد.
رودولف گنده بو. زورش هم زياد بود. لاكن جان عزيز شيرين است و با چنگ آرنولد، گربه ى بينوا را ميان زمين و آسمان رها كرد.
-گربه تسترال! وحشى!

براى لحظه اى آرنولد خيال رها شدن را در سر داشت. اما لحظه اى بعد، در ميان مقاديرى خاك مدفون شده بود... خاك گلدان رز!
-گرفتمش!

-رز... قطعا ارباب بهت افتخار خواهند كرد! فقط يه سوراخ باز بذار كه خفه نشه و بميره!
رز سوراخ مذكور را باز كرد و ساير مرگخواران، به سرعت مشغول آماده كردن مواد منفجره ى لازم شدند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

چرا من؟! حالا من گفتم با همه چی موافقم... ولی این نه دیگه... واستا ببینم... اصن تو چی میگی این وسط کپک؟
سیـــســـــــی!!





