جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] یتیم‌خانه سنت دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1396 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس دستی به موهایش کشید . که البته باعث شد به این حالت دربیاد .
- ارررر..ارباب؟

به آرامی به پشت سرش نگاه کرد. لرد حتی وقتی نبود هم بود.
- ارباب؟

جای تعجب نداشت . حتما توهم زده بود. به ناخنی که از دهن تام بیرون زده بود،والان تنها بخش باقی مانده از آرسینوس بود ، و انبوه مرگخوارانی که حتما هافلی بودند و با پشت کار ناخن سینوس را از حلق تام بیرون می کشیدند ، نگاه کرد . بعد به تام که گریه می کرد نگاه کرد. سپس به گودال تازه ایجاد شده در خانه ی ریدل نگاه کرد . کلا به همه نگاه کرد. ولی کسی به او نگاه نکرد. به جز گودال.
- چیه نگاه می کنی؟
- باید موهاتو شونه کنی.
- وا! مگه مو ها ی من چشه؟
- باید موهاتو شونه کنی.
- ببین داری می ر..
- باید مو هاتو شونه کنی .
- ا...
- باید مو هاتو شونه کنی.

بلاتریکس تا ده شمرد . سه بار هم شمرد. ولی گودال دست از سرپر
کردن کاسه ی صبر بلاتریکس با شعار «باید موهاتو شونه کنی» برنداشت . سرانجام کاسه ی صبر بلاتریکس لبریز شو.
- کروشیو.

بلی ، بلاتریکس کروشیویی نثار گودال کرد؛ غافل از اینکه گودال کف زمین بود و روی زمین پسر اربابش. و حتی گودال هایی که روی زمین اند بلد نیستند به اربابش و پسرش احترام بگذارند، و وقتی کسی بهشان کروشیو می زنه می ریزند. بی توجه به اینکه پسر ارباب رویشان نشسته و آرسینوسی را قورت می دهد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1396/11/6 18:28:07
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1396 10:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس اصلا اوضاع خوبی نداشت. هر لحظه بیشتر از قبل سر می خورد و در حلقه بچه فرو می رفت. با خود فکر کرد که چطور امکان دارد دهان یک بچه مثل مار پیتون انقدر کش بیاید؟
دلیلش را نمی دانست اما هر چه که بود او را در درون نای بچه فرو می برد. حالا تا سینه در دهانش رفته بود و در کف پاهایش سوزش عجیبی را حس می کرد که احتمالا اسید معده ی تام بود.
از همه بدتر بلاتریکس دایم مشت می کوبید و می خواست وارد شود. اما خوشبختانه آرسینوس قبلا در را قفل کرده بود تا کسی یک دفعه وارد اتاق نشود و تام را از خواب بیدار نکند.
آرسینوس خیس عرق شده بود. دوباره کمی پایین تر رفت. بلاتریکس از پشت در جیغ کشید :
- داری با بچه چی کار می کنی؟ قفل این در رو باز کن آرسینوس!
- هیچی ، فقط یکم داره...

آرسینوس نتوانست جمله اش را تمام کند چون حتی گردنش هم در دهان بچه فرو رفت. بلاتریکس با یک طلسم قوی در را شکست و تکه تکه کرد. به داخل اتاق پرید و با دیدن آرسینوسی که فقط دستش از دهان بچه بیرون زده بود و تامی که در این وضعیت هم یک ریز گریه می کرد داد کشید. با بقیه ی مرگخوار به سمت آرسینوس دوید تا نجاتش دهند که ناگهان صدای سرفه ای از پشت سر شنیدند و صدای آشنایی که گفت :
- چی شده؟ این وقت شب شما چی کار می کنید؟

مرگخوار ها خشکشان زد. لرد ولدرمورت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 4 بهمن 1396 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس همانطور که هر دو اندام فوقانی و تحتانی اش درون حلق تام مارولو جونیور بود، به این فکر میکرد که تا کی باید در این وضع بماند.
که ناگهان صدای کوبیدن در او را از جا پراند.

_ هی! سینوس! اون تو چه خبره؟
_ چه غلطی میکنی نصفه شبی؟
_ بچه رو چیکارش کردی انقد عر میزد؟
_ از صبح بیست نفرو شکنجه کردم... یه دقیقه خواستم کپه مرگمو بذارم... اونوقت تو یه بچه نمیتونی نگه داری؟ بیام تو بچه داری نشونت بدم؟

مرگخواران معترض پشت در اتاق آرسینوس در حال غر زدن بودند. ولی آنچه که آرسینوس را بیشتر از همه ترساند تهدید بلاتریکس و ورودش به اتاق بود.
_ نه نه نیا...نیا... حل شد... حله. بچه خودشو خیس کرده بود..عوضش کـر... آخ! آخخخخ!

دندان های تام جونیور در گوشت پاهای آرسینوس فرو رفته بود. آرسینوس به تام مارولو چشم غره ای رفت و با صدای آرامی شروع به غر زدن کرد.
_ بچه وحشی! منو گاز میگیری؟ کی دندون در اوردی تو اصن؟!

تام مارولو جونیور:

بلاتریکس که به آرسینوس حسابی مشکوک شده بود، به در اتاق نزدیکتر شد.
_ صدای چی بود؟ باز کن این درو ببینم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 بهمن 1396 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-خفه شو بچه...ببند دهنتو...صداتو قطع کن...سکوت کن...

آرسینوس هر دو تا دستشو تقریبا تا آرنج تو حلق بچه فرو برده و سعی میکنه به این روش غیر انسانی و غیر جادوگری و شرم آور بچه ی بی چاره و مظلومو ساکت کنه.

بچه ساکت نمیشه. اول کمی با چشمای متعجب به آرسینوس خیره میشه. اشک تو چشاش حلقه میزنه، و بعد دوباره شروع به گریه میکنه. تازه صداش بلند ترم میشه.

آرسینوس اوضاع رو خطری میبینه و تصمیم میگیره ابعاد حرکتشو وسیع تر کنه.

پای راستشم فرو میکنه تو حلق بچه...

ولی بازم ساکت نمیشه.

آرسینوس از آخرین حربه استفاده میکنه و پای چپشم فرو میکنه. حلق بچه خیلی گشاد و جا داره!
با فرو کردن دو دست و دو پای آرسینوس تو حلقش، بالاخره بچه ساکت میشه. ولی موقعیت آرسینوس اصلا خوب نیست.
با خودش فکر میکنه، تا کی میتونه اینجوری بمونه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 13 دی 1396 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد، آرسینوس ردایش را چند تا کرده بود و روی پایش گذاشته بود. بچه را هم روی پاهاش دراز کرده بود و پاهایش را به چپ و راست تکان می داد.
-لالا لالا لا لالالا...د بخواب دیگه پدر تسترال!

بچه از خشونت موجود در لحن و حرکات آرسینوس خوشش نیامد و زد زیر گریه!
صدای گریه بچه بسیار بلند بود...
آرسینوس وحشت کرد.
-غلط کردم ساکت شو! الان ارباب می شنون...د ساکت شو لعنتی.

بچه ساکت نمی شد.

آرسینوس شکلکی که به نظر خودش بسیار بسیار خنده دار بود برای بچه در آورد. بچه برای چند ثانیه مات و مبهوت به آرسینوس خیره شد و بلند تر از قبل شروع به گریه کرد.
آرسینوس شکلک دومی را که برای روز مبادا ذخیره کرده بود در آورد. چون آن روز، روز مبادا بود!
ولی گریه بچه شدید تر شد.

آرسینوس چاره ای نداشت...بچه را از روی پاهایش به زمین انداخت. با شیرجه بلندی خودش را به او رساند و با هر دو دست جلوی دهان بچه را گرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1396 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس هرچه سعی کرد نتوانست از دست نگاه های خوفناک ولدمورت فرار کند.
_ برو کنار... برو کنار الان صاحبت میخورتم... برو کنار... میخوام برم تو افق محو شم ...

نگاه خوفناک ولدمورت، خـوفـنــاک تـر شد، قد کشید و به کل راه آرسینوس را سد کرد.
_ عمراً بذارم بری!

آرسینوس از ترس چندین بار آب دهانش را قورت داد و نالان به سمت اربابش بازگشت.
_ ارباب... ارباب... نگاه خوفناکتون نمیذاره برم ارباب... بش بگین بره... من خودم میرم خودمو گم و گور می کنم... تا ریختمو دیگه نبینین اصن...

لرد سیاه، به نگاه خوفناکش فرمان داد تا محو شود. نگاه خوفناک چند نگاه خوفناک دیگر به آرسینوس انداخته و سپس با اکراه محو شد.
_ این نگاه خوفناکمونم وقت نمیشناسه... همینجوری ظاهر میشه... اهم... ما داشتیم کجا می رفتیم؟

لرد کمی به اطرافش نگاه کرد تا موقعیت خود را تشخیص دهد.
_ آهان. بله... تشنه بودیم. گفتیم به کسی زحمت ندیم برامون آب بیاره. چنین ارباب فروتن و با فکری هستیم.

_ ارباب ... ببخشین... میبخشین؟

لرد با تعجب به اطرافش نگاه کرد و به دنبال گوینده دیالوگ قبل گشت.
_ رودولف!؟ رودولف هم اینجاس؟ نمی بینمیش...
_ نه ارباب... من بودم ارباب... میبخشین ارباب؟

لرد به آرسینوس نگاهی انداخت و تازه متوجه تام مارولو جونیور شد.
_ میبخشیم... ما همه رو میبخشیم... ارباب بخشنده ای هستیم. با اینکه حتی نمیدونیم چی رو باید ببخشیم. چی شده سینوس؟ تام جونیور مارو کجا میبری این موقع شب؟ میدونی وقت خوابه بچه خیلی وقته که گذشته ؟

آرسینوس که فهمیده بود لرد متوجه اتفاقاتی که چند لحظه قبل در حال رخ دادن بود، نشده است ، نفس آسوده ای کشید.
_ بله ارباب... راستش تام... آهان... آره... تام هم تشنه اش بود اتفاقا... آبشو خورد. میبرم بخوابونمش...

سپس با یک حرکت کودک را به بغل زد و از مهلکه گریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1396 09:50
نمایش جزئیات
آفلاین
آریانا با نگاهی اندوه ناک به افق های دور نگریست و بعد با لبخند شیطانی رو به تام مارولو جونیور کرد و با لحن خوفناکی گفت:
-هوم...پدرتو در...اهم ..چیزه الان یادت میدم چجوری بچه ی ارباب باشی!

آریانا این را گفت و به سمت آرسینوس برگشت. آرسینوس هم که متوجه نقشه شوم آریانا شده بود،با لبخندی ماسکش را جا به جا کرد. ریتا که از جانب آن دو برای تام مارولو جونیور احساس خطر میکرد، با لحن محکمی پرسید:
-کجا می برینش؟نقشه تون چیه؟

دو مرگخوار که گویی از قبل جمله بندیشان را با هم تنظیم کرده بودند یک صدا گفتند:
-نهنگ آبی!
-نه شایدم قرمز!همون آبی بهتره!

ریتا با نهایت سرعت به سمت آریانا حمله ور شد تا تام مارولو جونیور را از دستش بقاپد که متاسفانه در راه حمله ور شدن، پایش به فرش روی زمین گیر کرد و تنها صحنه ایی که از آنها دید بردن تام مارولو جونیور به بیرون اتاق بود.

جایی خفن-پشت بام برج های ترامپ

آرسینوس، آریانا و تام مارولو جونیور بر بلند ترین نقطه ی برج های پرزیدنت ایستاده بودند و منتظر زمان مناسب برای عملی کردن نقشه شان بودند!
در همین هنگام آریانا برای نشان دادن عمق فاجعه به پسر ولدمورت، دست هایش را جلو برده و تام مارولو جونیور را به صورت معلق از حصار بالای پشت بام بیرون برد. تام مارولو جونیور در همین لحظه و به اذن مرلین به حرف آمد و گفت:
-جون داداشت منو پایین ننداز من اصن میخوام ادمینش باشم نمیخوام قربانیش باشم که!

چشمان آریانا از شباهتی که میان او و برادرش بود، پر از اشک شد. اما سریعا آن سوسول بازی را جمع و جور کرد و آنها منتظر اولین قربانی شدند.

پنج ساعت بعد-12 شب(البته تو آمریکا...)


تام مارولو جونیور از شدت خستگی خوابش برده بود و آرسینوس هم مدام با گوشه ی ماسکش بازی میکرد.
چشمان آریانا از فرط زل زدن به راه پله خشک شده بودند و کوچک ترین حرکتی نداشتند تا اینکه سایه ی فردی دیده شد!
آرسینوس با خوشحالی به بالا پرید و تام مارولو جونیور هم بیدار کرد.
پشت در قایم شدند تا اولین قربانی را به دیار باقی بشتابانند.
قربانی نزدیک تر و نزدیک تر شد...
آرسینوس جلو پرید و دستانش را گرفت و در آخرین لحظه درست زمانی که تام مارولو جونیور میبایست او را از بالای ساختمان پرت می کرد:
-عههه اربا..ارباب!
-باااااااااااابااااااااااااااااااا

آرسینوس دستان اولین قربانی که اربابش بود را ول کرد و سعی کرد تا در افق های دور محو شود. اما نگاه های خوفناک ولدمورت او را از انجام این کار منع میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در 1396/6/27 10:20:45
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1396 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که حشرات، لینی را بار زده و در حال دور شدن از محل بودند، مرگخواران دستمال های سیاهشان را از جیب در آورده و به آرامی در هوا تکان دادند.

-خداحافظ لینی...
-ما رو ببخش که قدرتو ندونستیم.
-چقدر هم ریز بود!
-هیچ وقت دیده نشد کسی رو نیش بزنه.

مرگخواران به جسد لینی که در حال دور شدن بود، چشم دوخته بودند. برای یک لحظه این طور به نظر رسید که یکی از شاخک های لینی تکان خورد.

-آخی...حشره پرکاری بود.
-پرکار و پرتوان. با اون جثه کوچیکش به مقام های بلندی رسید.
-چقدرم مهربون بود. همیشه برای همه دلسوزی می کرد.

این بار یکی از بال های لینی بود که تکان نامحسوسی خورد. مرگخواران مصمم چهره ها را در هم کشیدند و به عزاداری ادامه دادند.

-همکار خوبی برای من بود. بدون اون تصاحب کل منوی مدیریت خیلی برام دردناکه.
-دوست خوبی هم برای من بود. الان مجبورم تک و تنها تو اتاق به اون بزرگی بخوابم. باید خیلی ترسناک باشه.
-مرگخوار خوبی هم بود. همیشه با هم می رفتیم ماموریت.
-مرگشو باور ندارم.

بال و شاخک با هم تکان خوردند. آن هم نه به صورت نامحسوس. خیلی هم محسوس و زیاد تکان خوردند.

-دِ لعنتیا ببرینش دیگه.
-بله بله...ببرین. طاقت دیدن جسدش رو نداریم.
-توجهی نکنین...باده. باد داره بال و شاخکشو کمی تکون می ده. انگار لینی داره با ما خداحافظی می کنه.

حشرات به آرامی دور می شدند. در واقع، چون حشره بودند، زیادی به آرامی دور می شدند.
لینی تکان دیگری خورد و از جا بلند شد.

-آخی. باد چقدر شدیده...جسدشو از جا بلند کرد.
-آره آره...الانم داره به جسد کش و قوس می ده. چه باد بی شعوریه.
-احترام مرده رو هم نگه نمی داره. باد هم بادهای قدیم.

لینی با تعجب به کاروان حمل کننده نگاه کرد. نگاه دیگری به پشت سرش انداخت.
-آهای...منو کجا دارن می برن؟ این روبانای سیاه چیه؟ من که نمردم! هی!

-آخی...صدای باده ها.
-تو هم می شنوی؟ چقدرم شبیه صدای لینیه. این حشرات چرا زودتر گورشونو گم نمی کنن اینو دفن کنن؟
-بله بله...به میزان غم ما پی نبردن هنوز؟ هی حشره...اونو هوایی هم می تونین ببرین ها!
-این بادم که هی داره بی شعورتر می شه. الان داره دست لینی رو تکون می ده...خداحافظ لینی...حشره غمگین.

این آخرین صحنه ای بود که از لینی دیده شد. و بعد از آن، حشرات مصمم برای خاکسپاری لینی، در افق ناپدید شدند.

-خب...عزاداری دیگه بسه.غم و اندوهمون بسی عمیقه، ولی زندگی جریان داره. برگردیم سراغ کارمون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1396 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا با خبر شدن که دامبلدور بچه داره و بچه ش تو يتيم خونه ى سنت دياگونه. ريگولوس به شکل بچه درمياد تا بره و بچه رو پيدا کنه، اما دير مى کنه. برای همین لرد، آريانا و هکتور رو هم مى فرسته و اونا موفق میشن بچه رو به خونه ی ریدل بیارن. محبت بچه به دل لرد سیاه میشینه و لرد، اسم بچه رو میذاره تام مارولو جونیور.
اخلاق لرد عوض شده و مرگخوارا میترسن که لرد، تبدیل به دامبلدور دوم بشه. به همین خاطر، مرگخوارا تصمیم میگیرن که بچه رو به گردش ببرن و بهش خبیث بودن رو یاد بدن. لرد موافقت میکنه، اما تصمیم گیری رو به عهده ی خود بچه میذاره.
تا این جا، نه تنها مرگخوارا موفق نشدن بچه رو راضی کنن باهاشون بیاد گردش، بلکه بچه تصادفا لینی رو میکشه و حشرات، برای گرفتن انتقام خون لینی، به خونه ریدل حمله میکنن.
...................


رز، لینی را بغل کرده بود و به طور هم زمان، در سوگ لینی و از ترس خورده شدن توسط حشرات مهاجم، جیغ می کشید. آرسینوس بچه را بالا گرفته بود و پوکرفیس وار، این پا و آن پا می کرد تا حشراتی که داشتند برای گرفتن بچه از بدنش بالا می آمدند، بیفتند. آریانا به هر چیزی که دم دستش بود، دیوانه وار اکسپلیارموس می زد و سعی داشت بچه را از دست آرسینوس بگیرد. نیمی از دیوارها و مبلمان اتاق تام مارولو جونیور، توسط حشرات خورده شده بود، اما عجیب تر از همه، خنده ی بی وقفه ی بچه بود که همه چیز را به بازی گرفته بود.

-اینجا چه خبره؟

با شنیدن این صدا، همه ی مرگخواران و حشرات سر جای خود ایستادند و به دنبال منبع صدا گشتند.

ریتا اسکیتر که تازه از راه رسیده بود، بدون توجه به چهارصد هزار جفت چشمی که به او زل زده بودند، در حالی که حواسش بود پایش را روی هیچ حشره ای نگذارد، راه خود را از بین آنها و مرگخواران باز کرد و روبروی مبل نسبتا سالمی که از قبل یافته بود، ایستاد. نگاهی از سر انزجار به مبل انداخت، سپس دستمالی از کیفش در آورد، بی هیچ عجله ای مبل را تمیز کرد و روی آن نشست.
پس از آن که کاملا مستقر شد، رو به حشرات کرد و گفت:
-شما خجالت نمی کشید؟

قلم پر ریتا که در تمامی این لحظات بی وقفه مشغول نوشتن بود، لحظه ای باز ایستاد، پری به تاسف تکان داد و دوباره مشغول نوشتن شد.

حشرات که گویا خجالت کشیده بودند، سرهایشان را پایین انداختند و به سمت جایی که از آن آمده بودند، روانه شدند. یکی از آن ها لینی را از برگ های رز گرفت و با خود برد.

-خوب دفنش کنین.

مرگخواران ابتدا نگاهی به ریتا، سپس به یک دیگر و در آخر به بچه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1396/6/13 17:20:56
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1396 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس، لینی را گرفت و به تام مارولو جونیور داد. تام مارولو جونیور مدتی هاج و واج به لینی نگاه کرد ولی بعد از چند ثانیه مشغول خندیدن شد و با شتاب لینی را تکان داد.

- جـــــیـــــــغ آرسینوس... یه کاری بکن...

آرسینوس تنها کاری که از دستش بر می آمد پوکر فیس نگاه کردن تام مارولو جونیور و لینی بود! آستوریا دوباره وارد کادر شد و درست رو به روی تام مارولو جونیور ایستاد.
- خوب گوش کن بچه، چون تو بچه مورد علاقه اربابی شکمتو با ناخونام سوراخ نمیکنم ولی اگه به حرف من گوش نکنی مجبورم اینکار بکنم!

آستوریا ناخون هایش را به تام مارولو جونیور نشان داد ولی تنها اثری که آن ها داشتند این بود که تام مارولو جونیور را بیشتر خنداندن و باعث جان دادن لینی در دستانش شدند! بله لینی در دستان تام مارولو جونیور مرد! همه مرگخوار ها دوباره وارد کادر شدند.

- میگم این بچه همینطوری هم به همه زور میگه دیگه حتما لازمه ما کاری بکنیم؟
- قرار بود به هکتور زور بگه نه اینکه لینی بکشه!

رز جیغی کشید که توجه مرگخوار ها را جلب کرد. پس از اینکه همه به رز نگاه کردند او گفت:
- لینی میدونست که به زودی توسط یکی تو خونه ریدل کشته میشه برای همین وصیت کرده بود وقتی مرد فکو فامیلاش بیان انتقامشو بگیرن!

در همین لحظه دیوار پوکید و هزاران پیکسی و حشرات دیگر وارد خانه ریدل شدند که همگی دنبال انتقام لینی بودند! در این لحظه تنها چیزی که کسی ازش سر در نیاورد دلیل خنده تام مارولو جونیور بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/6/13 18:04:39