_ این چه وضعشه آخه؟ الان ما با چی بجنگیم خب؟
_ بی برنامگی بیداد میکنه!
ولی آرسینوس توجهی به حرف های اسنیپ و نارسیسا نداشت. با خودش حرف میزد. بحث میکرد. حتی گاهی بر سر شخصی نامعلوم فریاد می کشید!
_
_ وااا... این دیوونه چرا همچین میکنه؟
_ نکنه داره با بانز دعوا میکنه! بانز؟ بانز؟ کجایی تو؟
صدایی از نزدیکی بلاتریکس به گوش رسید.
_ من که اینجام بلا... کنارت واستادم دیگه!
_ پس این با کی میجنگه؟ هی! سینوس... سینــوس! چتـه؟!
آرسینوس لحظه ای مکث نمود و به سمت بلاتریکس برگشت.
_ ولم کن بلا... ولم کن باید حسابشو بذارم کف دستش! باید با هوای نفسم بجنگم! روش زیاد شده... میخواد حتی تاج و تخت منم صاحب شه! شمام بیکار نباشین. بجنگین دیگه. بجنگین!
_ من به رودولف گفتم با هوای نفسش بجنگه! تو چرا به خودت گرفتی؟
مرگخواران با چهره هایی متعجب به همدیگر نگاه کردند.
_ شاه مملکتو...
_ عقلمونو دادیم دست کی!
_
آرسینوس که گویا با هوای نفسش حتی دست به یقه نیز شده بود، در میان فحش و ناسزاهایش به هوای نفسش رو به مرگخواران گفت :
_ خفه شو... تو نمیتونی به من بگی چیکار کنم... هی مرگخوارا!... خفه شـــو!! ...بجنگین! من شاهم... من اینجا حرف میزنم... با دشمن فرضی بجنگین!...
چاره ای نبود. مرگخواران باید میجنگیدند تا سیاهی های خود را به اثبات برسانند. پس شروع به چیدن استراتژی جنگی خود با دشمن فرضی شدند!
_ همه برای یکی ... یکی برای همه! حمــــله !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









» وارد اتاق شد.و از قضا به دلیل ورود نا به هنگامش ، قفل فرمان های زیر بغلش و حالت نشستن ناجور آرسینوس بر صندلی؛ با وی برخورد کرده و موجب شکستن تاج وزارت شد، که طی همین ورود های نا به هنگام بلاتریکس با زنبیلی از دندان های رودولف که از آن قطره قطره جوهر نمک می چکید به میان قافله افتاد و ....



