-کرمکی...کرمو...کرمولو...چرا سبک شدی عزیزم؟ گشنته؟ گوگولی...
همین که لینی نگاهش را به طرف آغوشش، جایی که کرم در آن خوابیده بود هدایت کرد، متوجه جای خالی کرم شد!
-وا...کجا رفتی؟ کرمم کو؟
در حالی که دنبال کرمش می گشت صدایی او را مورد خطاب قرار داد.
-کلاهمو ندیدی؟
لینی کلاه کسی را ندیده بود. قصد داشت همین را بگوید. ولی وقتی متوجه شد که سوال کننده چیزی جز در آشپزخانه نیست، از جواب دادن منصرف شد.
در کمی جابجا شد. کمرش را خم و راست کرد و موفق شد خودش را از لولا جدا کند. چوب بلندی در دست داشت...و اینجا بود که لینی کرمش را دید! درست در نوک چوب.
-هی...اون مال منه. پسش بده!
در کلاهش را زیر میز پیدا کرد و روی سرش گذاشت.
- از بچگی آرزو داشتم برم ماهیگیری! الان می رم! و طبیعتا کرم بیشتر به درد من می خوره تا تو!
تا لینی به خودش بنجبد، در و نجینی از خانه خارج شده بودند...مبل ها همدیگر را خورده بودند...و خانه ریدل ها به آشفته بازاری تبدیل شده بود.
لینی غمگین و عصبی بال هایش را به هم زد.
-اینجا دیگه جای من نیست! من دارم این جا رو ترک می کنم...متوجهین؟
کسی اهمیتی نداد...و لینی به سوی افق های جدیدی پرکشید!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







