جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مغازه روغن موی سوروس اسنیپ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی برای چند لحظه خودشو توی هوای معلق دید و صحنه های دور و برش آهسته شد.
زهر لینی که آروم آروم توی ریش پخش میشد و از هرقسمتی از ریش که رد میشد، اول بخار محسوسی بلند میشد و بعد ریش میسوخت و محو میشد. در همون حین شپش های میون ریش های دامبلدور که حالا آواره و بدون سرپناه شده بودن جیغ زنان روی زمین می افتادن و تا میومدن بفهمن چی شده، نیرویی عجیب رو تو وجودشون رو حس میکردن و چند لحظه بعدشم دچار تغییر رشد ناگهانی میشدنو تبدیل به شپش های غول پیکر.

- فرزندانم شما کی هستین؟ میخواین در راه سفیدی بقیه رو به عشق دعوت کنید؟
-
- این هم یه نوع ابراز عشقه.

دامبلدور که طی تغییرات ناگهانی‌ای که رخ داده بود عینکش افتاده بود تنها تصویری که میدید چندین موجود سیاه بودن که جیغ میزدن.

- شما کی هستین اینجا؟ از کجا اومدین؟
- مینروا.
- اوه آلبوس... تو چرا اینجوری شدی؟

با این حرف مک کونگال، دامبلدور تازه متوجه شد یه چیزی کمه. دست تو جیبش کرد و از جای ظرف کوجیک مرباش مطمئن شد.
- چجوری شدم؟
- ریشت نیسـ...

جیغ زدن مک کونگال از دیدن شپش های غول پیکر یه طرف قضیه بود و دامبلدور هم که تازه متوجه شده بود ریشش سرجاش نیست هم یه طرف.
و لینی هم تازه کم کم اتفاقات اطرافشو درک کرده بود ترجیح داد سوت زنان اتاق رو ترک کنه و مکان دیگه ای رو برای استراحت پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تغییر نظر لینی همراه با قرار دادن گزینه‌ی جدیدی روی میز بود؛ و اون گزینه چیزی نبود جز...
- نیش می‌زنم، نیش! جرات دارین جلو بیاین.

اصولا شپش‌ها موجودات زبون‌نفهمی بودن که قاعدتا چیزیم نمی‌فهمیدن. ولی اینجا فهم و دانش اونا اهمیتی نداشت! چون به جای پیشروی اونا، این خود لینی بود که به محض ورود به ریش، فریادزنان به سمتشون شیرجه می‌ره تا با نیشش شپشا رو مورد عنایت خودش قرار بده.
- گــــوووداااا!

لینی بال‌بال‌زنون در بین انبوه ریش‌های دامبلدور، شپش‌ها رو مورد هدف قرار می‌داد و شپش‌ها جیغ و دادکنان در حال گریختن به سویی دیگه بودن. وسعت ریش دامبلدور دنیایی ساخته بود برای خودش!

لینی بعد از یک تعقیب و گریز موفق، شپش‌ها رو در گوشه‌ای از ریش دامبلدور گیر می‌ندازه.
- که منو تعجب می‌کنین، هان؟ ... هی این چیه؟ همون نخودی نیست که مالی به کله‌زخمی داده بود؟

دامبلدور که گویا متوجه سخن‌گو بودن حشره‌ای که به دام انداخته بود نشده بود، با تعجب به صداهایی که بلند شده بود گوش فرا می‌ده.
- وجدان بیدار من، بیدارتر از همیشه شده؟

لینی که اصلا متوجه نشده بود مخاطب سخنان دامبلدور خودشه، با بی‌توجهی نخودو به بیرون از ریش پرتاب می‌کنه و می‌ره جلو تا شپش‌ها رو نیش بزنه. اما دامبلدور همزمان با پرت شدن نخود، پرشی که از یک پیرمرد بعید بود انجام می‌ده تا نخودو تو هوا بگیره.

تو هوا قاپیدن نخود توسط دامبلدور همانا، و فرو رفتن نیش لینی در ریش دامبلدور به جای شپش‌ها نیز همانا!
البته این جهش برای پرتاب شدن لینی از درون ریش دامبلدور به بیرون هم کافی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی به خوبی میدانست که برای پیدا کردن جای خواب، اول باید از دست مالی و دامبلدور فرار کند؛ به همین دلیل، با دقت تمام به تک تک حرکات دامبلدور و مالی توجه کرد و برای رسیدن لحظه مناسب صبر کرد.
لینی صبر کرد.
و صبر کرد.
و سپس ناگهان بدن نحیفش، با تمام قدرت توسط دستانِ قدرتمند و چاقِ مالی ویزلی، از حشره کش جدا شد.
به نظر میرسید که لینی بیش از حد برای رسیدن لحظه مناسب صبر کرده باشد!

- ایناهاشش آلبوس... خودت بگو اگه این حشره نیست، پس چیه؟

دامبلدور، در میان تاریکی اتاق، به سختی عینک خود را یافت.
- چرا همه چیز برعکسه مالی؟ چرا حس میکنم تام جلوی چشممه و داره بهم میخنده؟
- عینکتو برعکس زدی آلبوس.

دامبلدور عینکش را درست کرد و سپس صورت، و به عبارت دقیق تر بینی اش را، به لینی نزدیک کرد.
- هووم... به طرز عجیبی به نظر میاد که درست میگی مالی. این یه حشره هست. بال هم داره حتی. و چه رنگ آبیِ پر از روشنایی و زیبایی داره. اما حیف که برای زمستون به غذا نیاز داریم. مطمئنم که این حشره کوچک این موضوع رو درک میکنه و این از خود گذشتگی رو در حق محفل و روشنایی انجام میده تا یادش تا ابد در قلب های ما باقی بمونه.

لینی از صحبت های دامبلدور خمیازه ای کشید، هرچند که به طور کامل موضوع را درک کرده بود. اما در آن لحظه جرئت انجام کاری نداشت.

- خیلی خب مالی... من این حشره کوچکِ روشنایی رو میگیرم و در امان نگه میدارم تا زمستون. یادت نره که وینتر ایز کامینگ.
- بله پروفسور. حتما.

سپس دامبلدور، لینی را مستقیما درونِ ریش خود گذاشت.
لینی در ابتدا تلاش کرد با دید مثبت به این موضوع نگاه کند، اما با دیدن شپش هایی که در حال نزدیک شدن به او بودند، کم کم نظرش تغییر کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1396 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی فریاد کشان به داخل اتاق دامبلدور پرید!
-آلبوس...آلبوس..برخیز!

دامبلدور سراسیمه از خواب پرید.
-چی شده؟ چی شده؟ گریفیندور عقبه؟ امتیاز بدین...تام برگشته؟ هری رو کوک کنین و بفرستین دنبالش! منم دستمو سیاه می کنم و نقش مرده بازی می کنم!...مالی؟ ...تویی که! چیه؟ یکی دیگه به دنیا آوردی؟

مالی دستی به شکم همیشه بزرگش کشید.
-نه...هنوز که وقتش نشده پروفسور. هشت ماه مونده. من منبع پروتئینی غنی ای برای محفل پیدا کردم!

دامبلدور سرش را تکان داد.
-نه مالی...اگه باز می خوای بحث اون پیرمرد کارتن خواب جلوی درو پیش بکشی باید بگم نمی تونیم اونو بخوریم. مگه ما فرزندان تاریکی هستیم؟ فوقش وقتی خوابه شاید بتونیم یه دستی، پایی چیزی ازش جدا کنیم و زمستونو باهاش سر کنیم...

مالی با ملاقه اش ضربه ای دقیق و کاری به گردن دامبلدور نواخت!
-اوه...کشتمش...شیپیش بود! نه نه...اون پروژه رو فعلا به تعویق انداختم. چون همین چند دقیقه پیش، یه حشره دیدم تو خونه.

-اون که حشره نیست. دفعه قبلم بهت گفتم...اون شوهرته! گاهی موهاش سیخ سیخ وایمیسه و...

مالی با عجله حرف دامبلدور را قطع کرد.
-نه...باور کنین. این یکی حشره واقعی بود. کوچیک و پر از پروتئین! پروازم می کرد.


در این میان، لینی به دنبال جایی برای خواب می گشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1396 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی در حالی که با خوش‌حالی چشماشو بسته بود و در انتظار رسیدن شهدی همچون عسل شیرین به دهنش بود، ناگهان فریادش به هوا می‌ره.
- آخ! چی شد؟ چرا می‌زنی؟

کسی اونو نزده بود. فقط نیشش اثر خودشو گذاشته بود و گل طبیعی، تبدیل به گلی سنگی شده بود که از شدت سفتی نیششو پس زده بود!
لینی با تعجب یه نگاه به نیش سرخ‌شده‌ش از شدت درد می‌ندازه و یه نگاه به گیاه سنگی.
- مصنوعی بودی و من نفهمیدم؟ آخه چطور ممکنه من، حشره‌ی مرگخوارِ ریونکلاوی، با درجه‌ی هوشی فوق بالا متوجه این موضوع نشم؟

با بلند شدن صدای طبل و تنبکی که توی شکمش به راه افتاده بود و کنسرتی بزرگ به راه انداخته بود، نظریه‌ی جدیدی به ذهنش خطور می‌کنه.
- شاید از شدت گشنگی دارم توهم می‌زنم!

لینی دست از غصه خوردن برمی‌داره و نگاه نگرانشو دور تا دور آشپزخونه‌ی عاری از ماده‌ی خوراکیِ مناسب می‌چرخونه.
- باید یه چیزی بخورم. باید... اوپس!

مالی ویزلی جهت بازرسی و اطمینان از خورده نشدن مواد غذایی فوقِ مفیدِ آشپزخونه‌ش، سری به اونجا زده بود که با یک عدد حشره‌ی آبی رنگ مواجه می‌شه و بلافاصله حشره‌کشی بر فرق سرش می‌کوبه.
- چه ماده‌ی غذایی ارزشمندی! پر از پروتئین! شام و ناهار یک فصل محفلو تامین می‌کنه. برم این خبر خوبو به دامبلدور بدم.

لینی در حالی که تبدیل به کتلت حشره شده بود و لونی‌ها جیک‌جیک‌کنان دور سرش می‌چرخیدن، به اتاق‌ها و راهروهایی که از پس هم می‌گذشتن نگاه می‌کنه تا فرصتی مناسب برای بال زدن و گریختن از چنگال مالی پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1396 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب... كجايين كه ببينيد پيكسيتون گرسنه مونده.

لينى اشك هايش را پاك كرد. او بايد به دنبال غذا مى گشت. او بايد سالم مى ماند تا بتواند گزارش هايش را تحويل اربابش دهد.
پس شروع به گشتن كرد. يخچال كه فقط مجهز به پياز هاى آژير زن بود و كابينت ها خالى و بكر بودند.

-نه امكان نداره! اينا مگه الان يه نخود تو غذاشون نبود؟... امكان نداره. غذا ميخوام من!

اما در آن خانه، هيچ چيز يافت نمى شد.
لينى مغموم و دلشكسته گوشه اى نشست و به روز هاى خوبش در خانه ريدل ها فكر كرد. به ياد گلش... رزش...
-گل!

در گوشه اى از خانه، گلدانى به چشمش خورده بود.
-به روش سنتى غذا ميخورم!... به روش زنبورى!

به گلدان نزديك شد.
-گل قشنگ؟... ميشه بذارى به روش سنتى ازت شهد بگيرم؟... گل من؟

قطعا گل پاسخى نداد. اما كمى گلبرگ هايش را باز كرد. حال و هواى محفل ققنوس، روى گلدانشان هم تأثير گذاشته بود حتى!
لينى پس از تشكر فراوان از گل، نزديك تر شد و نيشش را در آن فرو كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1396 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی خسته بود...ولی گشنش هم بود. با شکم گشنه که نمیشد خوابید. تصمیم میگیره اول به وضعیت معده ش رسیدگی کنه و بعد جایی برای خوابیدن بیابه!
به طرف سبدی که گوشه ی آشپزخونه قرار داده شده میره. بال بال زنان درش رو هل میده.
-پیاز؟! خب طبیعیه. باید حدس میزدم پیاز توشه. باید یخچالو بگردم. حتما یه میوه ای سبزی ای چیزی پیدا میشه برای من.

در یخچالو باز میکنه.
-خب...تو قفسه ها که...پیاز هست! تو جا تخم مرغی هم...پیاز هست! تو فریزر هم که پیاز منجمده... طبقه ی وسط پوره ی پیازه. این چه وضعیه؟ تو آب سرد کن هم پیازه؟

لینی پیاز دوست نداشت و تازه دلیل بوی خاص محفلی ها رو میفهمید!
-خب من چی بخورم الان؟ بعد انتظار دارن نیش نزنم! عصبی میشم نیش میزنم دیگه.

در آشپزخونه باز میشه و ویزلی کوچیکی با احتیاط وارد آشپزخونه میشه. پاورچین پاورچین به طرف یخچال میره و درشو باز میکنه. یه پیاز درشت از تو یخچال قاپ می زنه و با اشتیاق گاز بزرگی بهش میزنه.
پیاز یهو روشن میشه و شروع به چشمک زدن و آژیر کشیدن میکنه!
مالی دوان دوان خودشو به مقر حکومتیش میرسونه!
-پسرکوچولوی دزد من! باز اومدی سروقت یخچال؟ مگه بهت نگفته بودم شب نباید زیاد شام بخوری؟ برو بخواب. تا شیش روز خبری از پیاز نیست. با تقدیم عشق و محبت و روشنایی!

اون تیکه پیازی که تو دهن بچه بود رو هم در میاره و میچسبونه به پیازه و میذاره تو یخچال!

ویزلی کوچیکه با چشمای پر اشک میگه: ولی من دختر بودم!

و همگی از آشپزخونه خارج میشن. شیکم لینی هنوز قار و قور میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1396/9/20 19:08:16
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1396 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی سرش را خاراند و به فکر فرو رفت.
او نیز گرسنه بود. آن روز نه تنها چیزی نخورده بود، که نزدیک بود حتی غذای یک خفاش و عنکبوت هم بشود!
لینی به صدای قار و قورِ شکمِ کوچکش گوش کرد و با خودش فکر کرد شاید اگر او هم مثل همان گاومیش، در همان حد ریلکس بیاید و بنشیند سر میز، غذایی گیر میاورد.
پیکسی آماده بود که پرواز کنان بیاید و روی میز بنشیند، اما ناگهان دامبلدور دهان خود را باز کرد تا سخنی بگوید و لینی تصمیم گرفت که ابتدا سخن او را بشنود.

- فرزندان روشنایی... این غذا دارای عصاره روشنایی هست... مثل غذای هر شبمون. پس با خیال راحت بنوشید، و البته هری، هم بنوش و بخور. باشد که همین روشنایی شما را سیر و قدرتمند کند.

محفلی ها همگی با شور و شادی برای این سخنرانیِ حماسی دست زدند که البته باعث شد دامبلدور از جای خود بلند شده، تعظیم غرایی کند و ریشش را درون نیمی از ظروف غذا فرو ببرد.
محفلی ها خم به ابرو نیاوردند، به نظر میرسید که کاملا به این موضوع عادت داشته باشند.

سپس دامبلدور روی صندلی خود نشست، و محفلی ها، همگی در حالی که دهان هایشان صدای ملچ و مولوچ میداد، غذایشان را سر کشیدند. هرچند که به نظر میرسید بیشتر غذای دامبلدور از میان ریش هایش عبور میکند و خوراکِ شپش ها میشود.

پس از دقایقی که برای لینی به سختی گذشت، محفلی ها ملچ مولوچ و سر کشیدنِ غذایشان را تمام کردند و از جایشان بلند شدند.

- خیلی خب فرزندان روشنایی... دیگه وقت خوابیدنه. تا فردا مثل همیشه بلند شیم و با ورزش صبح گاهیمون، انرژی و روشنایی رو در چشم سیاهی و تاریکی جهان فرو کنیم!

پس از چند دقیقه، بالاخره آشپزخانه از هرگونه محفلی تخلیه شد؛ لینی به میز غذا خوری نزدیک شد تا درون ظروف غذا را نگاه کند.
- یا روونا... عصاره روشنایی همون ریش دامبله؟!

لینی بالاخره دلیل خوبی برای نخوردن غذا در محفل یافته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1396 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی رون قصد ایستادن نداشت. به سرعت آشپزخانه را ترک کرد و کمی بعد نیز صدای بسته شدن در خانه پشت سرش به گوش رسید. مالی گریان و نالان کف آشپزخانه نشست.
_ پسرم... قلب مادرتو شکستی... آخه من چی واسه شما کم گذاشتم... این هری بدبخته! مامان بابا نداره! یتیمه! اسمشو نبر همش دنبالشه! فقط یه نخود دادم بش دلش خوش شه...

دامبلدور سعی کرد مالی را آرام کند.
_ مالی... آروم باش! رونالد به زودی متوجه اشتباهش میشه و نورهای روشن قلبش اون رو به خونه عشق ما بر میگردونه...

حرفهای دامبلدور قوت قلبی برای مالی بود و او را آرام کرد. در همان حین بود که آلبوس متوجه تاریکی آشپزخانه شد که تنها با نور چوب دستی مالی که در وسط میز، کار گذاشته شده بود، روشن گشته بود.
_ مالی... فرزندم! اینجا چرا انقدر تاریکه؟ پس شمع هایی که آوردم کوشن؟

مالی که داشت از کف آشپزخانه بلند میشد، کمی خودش را تکاند.
_ اوه... اونا... راستش بچه ها فکر کردن پاستیله؛ خوردنش!
_ ایرادی نداره... هیچ ایرادی نداره... ما محفل رو با عشق و نور قلبهای سفید و پاکمون روشن نگه میداریم! یادتون باشه همیشه عشق هست که پیروز میشه فرزندانم!

محفلی ها حرفهای دامبلدور را تایید میکردند.
_ صحیح است. صحیح است.

دامبلدور همیشه عادت داشت به جای غذا خوردن حرف بزند! درواقع دیدن میز غذا بیشتر نطقش را باز میکرد تا اشتهایش!
لینی در حالیکه به آرامی بر روی یکی از قفسه های آشپزخانه نشسته بود، برای آنکه حوصله اش از حرفهای سر میز غذای محفلی ها سر نرود، سرگرمی جدیدی برای خودش پیدا کرده بود.
_ دویست و دو ...

در واقع اون نشسته بود و تعداد «عشق» هایی که آلبوس بر زبان می آورد را میشمرد!

در همان حین ویزلی شماره شونصد و بیست و شش که چندی پیش توسط نیش لینی تبدیل که گاومیشی شده بود وارد آشپزخانه شد و پشت میز و برروی یکی از صندلی ها نشست! این حرکت توجهی کسی را جلب نکرد. کسی از اتفاق افتاده تعجب نکرد. حتی مالی سریعاً بشقابی را پر از آب کرد و رو به روی او قرار داد!

در واقع محفلی ها انسان های دلرحمی بودند. هرکسی سرش را مثل گاو به زیر می انداخت و می آمد داخل را بر سر سفره خود می نشاندند و از او به گرمی پذیرایی می کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious