زهر لینی که آروم آروم توی ریش پخش میشد و از هرقسمتی از ریش که رد میشد، اول بخار محسوسی بلند میشد و بعد ریش میسوخت و محو میشد. در همون حین شپش های میون ریش های دامبلدور که حالا آواره و بدون سرپناه شده بودن جیغ زنان روی زمین می افتادن و تا میومدن بفهمن چی شده، نیرویی عجیب رو تو وجودشون رو حس میکردن و چند لحظه بعدشم دچار تغییر رشد ناگهانی میشدنو تبدیل به شپش های غول پیکر.
- فرزندانم شما کی هستین؟ میخواین در راه سفیدی بقیه رو به عشق دعوت کنید؟

-

- این هم یه نوع ابراز عشقه.

دامبلدور که طی تغییرات ناگهانیای که رخ داده بود عینکش افتاده بود تنها تصویری که میدید چندین موجود سیاه بودن که جیغ میزدن.
- شما کی هستین اینجا؟ از کجا اومدین؟

- مینروا.

- اوه آلبوس... تو چرا اینجوری شدی؟

با این حرف مک کونگال، دامبلدور تازه متوجه شد یه چیزی کمه. دست تو جیبش کرد و از جای ظرف کوجیک مرباش مطمئن شد.
- چجوری شدم؟
- ریشت نیسـ...
جیغ زدن مک کونگال از دیدن شپش های غول پیکر یه طرف قضیه بود و دامبلدور هم که تازه متوجه شده بود ریشش سرجاش نیست هم یه طرف.
و لینی هم تازه کم کم اتفاقات اطرافشو درک کرده بود ترجیح داد سوت زنان اتاق رو ترک کنه و مکان دیگه ای رو برای استراحت پیدا کنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



... هی این چیه؟ همون نخودی نیست که مالی به کلهزخمی داده بود؟ 





...تویی که! چیه؟ یکی دیگه به دنیا آوردی؟ 








آخه من چی واسه شما کم گذاشتم...
این هری بدبخته! مامان بابا نداره! یتیمه! اسمشو نبر همش دنبالشه! فقط یه نخود دادم بش دلش خوش شه...
صحیح است.