خلاصه:لرد سیاه سه ماموریت برای سه تا از مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده!
لینی هم مصرانه همراه هکتور می ره.
لینی و هکتور به مقصد محفل آپارات می کنن اما با مشكل مواجه ميشن و توى ديوار ظاهر ميشن. حالا لينى ميخواد با همکاری هکتور و ویبرههاش و با نيش زدن ديوار، ديوار رو سوراخ كنه.***
لینی و هکتور مات و مبهوت به همدیگه نگاه کردن.
- حتی تو انبارم ندارین؟

پروفسور مک کونگال عینکشو جا به جا کرد و درحالی که همچنان افکت "

" وارانهشو حفظ کرده بود گفت:
- نداریم. تو انبارم نداریم. هیچ وقتم نمیاریم. توقف تولید شده اصن.
در همین لحظه به هکتور به دلیل از ناموجود بودن دامبلدور شوک وارد شد و باعث شد ویبرهاش به زلزلهی آلفا تبدیل بشه. و ارتعشاتی که به زمین وارد میکرد، توسط مولکولهای هوا، "بده بغلی"ـگویان به لینی رسید.
شوک دوم هم به لینی وارد شد، اما لینی ریونکلاوی بود و ذهن باهوشی داشت پس شوک نه تنها باعث ویبرهش نشد بلکه باعث شد مغزشو به کار بندازه.
- ما مگه تو محفل آپارت نکردیم؟ پس چرا تو هاگوارتزیم؟

درهمین حین که لینی درگیر فکر کردن بود هکتور درحال چونه زدن با مک کونگال بود.
- یعنی چی موجود ندارین؟ من این همه با این حشره همکاری نکردم که بشنوم دامبلدور موجود نیست.
- نداریم آقا. مشتریا شکایت کردن گفتن ریشش تو دست و پا میپیچه، توقف تولید شد.

لینی نگاهی به مک کونگال انداخت، اصلا مک کونگال میتونست این جوری بخنده؟ از نظر لینی همه چی عجیب و غیرعادی به نظر میومد.
- هکتور!

- نه من باید حقمو به عنوان یه مشتری بگیرم.
- هکتور!

- یه دقیقه چیزی نگو تا من تکلیفمو روشن کنم.
- هکتور!

هکتور با صدای جیغ لینی حواسش جمع شده بود و انگار که از خوابی بیدار شده باشه سرشو تکون داد. چند لحظهای نگذشته بود که متوجه شد باز هم حس میکنه گیر کرده. دور و ورشو نگاه کرد و فهمید هنوزم کنار لینی توی دیوارن.
- دفعه بعد اینطوری توی خیالات بی منطقت غرق نشو. نیم ساعته دارم صدات میکنما.
- بی منطق خودتی و نیشت.

لینی خواست ملاقه شکنی به هکتور بده که متوجه شد همینجوریشم زمانشون داره هدر میره.
- ویبرهتو برو. باید دیوارو با نیشم سوراخ کنم.

از اولین مواقعی بود که هکتور به حرف لینی گوش کرد.