ترنسیلوانیا vs رابسورولاف
پست سوم
- فهمیدین دیگه؟
- کاملا!
- پس یه دور تکرار کنید.
- چیو؟
- ها؟
- چی؟

- کجا؟

- بع؟!

پس از ساعات متمادی توضیح و داد و بیداد درون رختکن، تنها ثمره جماعتی بودند گیج و خسته و عرق کرده. آری هوا گرم بود... خیلی گرم!
- چقد گرمه!
و در همین لحظه در رختکن با صدایی نه چندان دلپسند و شیوه ای نه چندان دلپسند تر باز شد.
-آیا از گرمای خفقان آور هوا رنج میبرید؟ آیا از اینکه ملت شمارا با گونه تسترال های عرق ریز مرتبا اشتباه میگیرند، خسته شدهاید؟ دیگر نگران نباشید! کولر های ایکس نشان جامدی با پرتاب تکه های یخ به طرف سر و...
به اینجا که رسید صدای رادیو توسط ناخوانده نادلپسند قطع شد. جاهان جیموری با رویی گشاده در میان تاکتیک های فوق پیچیده دفاعی ترنسیلوانیان ورودی هیجان انگیز را به ارمغان اورد. چرا نباید خوشحال میبود؟ شانسی پیش رویش بود تا بصورت رایگان محصولات بنجل و غیرقابل فروشش را توسط تیمی با اعتبار تبلیغ کند.
- به به! اعضای تیم برنده میبینم که حسابی مشغول تمرین هستین و میخواین برین که حسابی محصول تبلیغ کن...چیز یعنی جام رو در دستان پرتوان خودتون نگه دارین. آفرین، آفرین به این روحیه!

ملت گرمازده نگاه «مارو میگه؟!» را تحویل یکدیگر دادند. سو چند قدمی جلو آمد؛ انگار تمامی افتخارات چندین و چندساله ترنسیلوانیا را زیر پایش گذاشته باشد با غرور به اسپانسری که از نظر خودش محترم و باکلاس بود نگاه کرد.
- بله ما کاملا آماده ایم تا دوباره این تیم پر افتخار رو به بالای قله های پیروزی برسونیم، قراره که دوباره شاهد...
- اینا وسایلیان که باید تبلیغ بشن.
و بی توجه به سخنان حماسی سو جعبه ای را مملو از اجناسی که کمترین ربطی به هم نداشتند روی زمین خالی کرد؛ از ناخن انگشت کوچک پای خرس گریزلی گرفته تا پودر گچ های به سرقت رفته روی زمین افتاده بود.
- خب تبلیغ بشن کسی مانعشون نشده که...
- نه، عزیزم. متوجه نشدین مثل اینکه؛ شما باید تبلیغشون کنید!
درست است که رختکن شان سقف نداشت و آفتاب یکراست به مغزشان میتابید و حسابی مخشان را حل کرده بود. ولی دلیلی بر فراموشی بدهی هایشان که نمیشد.
زمین بازی کوییدیچ
نورافکن ها روی دو تیم متمرکز شده بودند و صدای گزارشگر میان تشویق ها گم میشد. برای اعضای تیم ترنسیلوانیا قرار گرفتن میان جمعیتی انبوه پدیدهی نسبتا جدیدی بود.
خلاقیت در تولید شعار ها فوران می کرد. تماشاگران شعارهایی متناسب با فضا را فریاد می زدند. شعارهایی که در آنها واژه های لنگ و کیسه هم به گوش می رسید!
نورها انقدر شدید بودند که چشم دامبلدور را پر عشق کرده و سرانجام درحالی که روحش را روشنایی فرا میگرفت، اشک از چشمانش سرازیر شد. اسپانسر درحالی که از لا به لای تماشاچی ها شنا میکرد تا خود را به نزدیکترین جایگاه برساند دستانش را درهوا تکان میداد و سعی داشت چیزی را فریاد بزند.
- دست...مال!
- این یارو چی میگوعه؟
- دست مال؟ کسی که دستشو همه جا میماله؟
- اه...چقد چندش! چقد کثیف! گفته باشما من یه همچین شخصیو تا تمیز نکنم تبلیغم نمیکنم.
- نه... مثل اینکه طرف منظورش دستماله.

سو خوشحال از اینکه کلاس های لب خوانیاش قرار است جایی به کارش بیاید، دست در صندوق کرده و دستمال آبی رنگی با گلدوزی پری خانم و چند گلابی در حواشی اش در اورده و طوری که کامل در دوربین مشخص باشد، اشک های دامبلدور را پاک کرد.
در ادامه که نوبت معرفی بازیکن ها رسید هریک به نوبت نخ هایی به رنگ مس را به اسم سیم پیچ به ملت قالب کردند و سپس آندریا و سونامی با بیل و کلنگ هایی که دست خانم دکتری بوده که فقط هیچوقت از آنها استفاده میکرده، به جان بازدارنده ها افتاده بودند. گابریل، کلاه سو و چوپان سوار بر جاروهای موتور دار، تمام استخوان هایشان (و بعضا نخ هایشان) را به امید مرلین گذاشته بودند. سو نیز سعی میکرد با پخش کردن عطر زانوی تک شاخ در فضا اسنیچ را بیابد؛ هیچکس دقیقا نمیدانست این کار چه کمکی به پیدا کردنش میکرد؛ ولی خب برای پرداخت بدهی هایشان که مفید بود!
تیم حریف و تماشاچی ها در همین لحظات باشکوه مانده بودند که کریس بی توجه به وقایع اخیر سرخگون مبارک را زیر بغل زده و با تمام قوا به سمت ریش های طویل دامبلدور هجوم آورد. در همین لحظه پر پر زدن های اسپانسر دوباره شروع شد و شاخک های ترنسیلوانیون به کار افتاد.
- پیچ؟

- مهره؟

- بام؟

- شیبدار؟

و سو درحالی که به صندوق اشاره میکرد داد زد:
- سازه بتنی!

سونامی و آندریا با همان بیل و کلنگ صفر کیلومترشان بتن ریزی را شروع کرده و تا کریس بخواهد با استراتژی های مخصوص خودش به دروازه برسد، دیوار چین را بازسازی کرده بودند. اما کنت الاف مانند همیشه، درمقابل موانع خاموش ننشست و شعله ور گشت. سازه بتنی مقوایی شان در عرض چندثانیه به خاکستر بدل شد، ولی همان چندثانیه کافی بود تا دامبلدور اکستنشن ریش را به ریشش گره بزند و دور تا دور سه دروازه را بپوشاند و به هیچ سرخگونی اجازه عبور ندهد.
- چرا تاحالا کسی به من نگفت این بازی انقد خفن و خوبه؟
شخص صاحب دیالوگ، شخصی بود کوییدیچ ندیده و به کل بهدور از کوییدیچ بزرگ شده. او هیچوقت کوییدیچی سالم را تجربه نکرده بود. هیچوقت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج












}
ببخشید، ادامه میدیم.





فهمیدم با یوآن چیکار کنیم!





مثلا ما وزیریم خیر سرمون! هوای آمازون بس لذت بخش بود، ورزشگاه هم خالی از حتی پشه! چه برسه به جادوگر و ساحره! ما هم گفتیم بیاییم آواز بخونیم دلمون واشه!








