جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

فالگیر
من Vs یوآن بمپتون
من Vs یوآن بمپتون
لینی بالبالزنان در حال طی کردن کوچه پس کوچههای ناکترن بود که ناگهان احساس میکنه هرچی بال میزنه دیگه جلو نمیره!
- چیه؟ چرا پای منو گرفتی؟ زورت به یه حشره رسیده؟ هان؟

- بیا فالتو بگیرم! برای نشون دادن حسن نیتم هم، پاتو ول میکنم!

- نه وایسـ... دوشومب!
بله! فالگیر پای لینی رو ول میکنه! ولی چون لینی پیش از آزاد شدن پاش در تلاش برای گریختن و بالبالزدن بود، به محض رها شدن پاش، با مخ به دیوار رو به روش برخورد میکنه!
فالگیر راضی از کردهی خود، از جاش بلند میشه و از یک شاخک، حشرهی کوچیکو که حالا از رو دیوار سُر خورده و پخش زمین شده بود بلند میکنه و جلوی خودش میشونه.
- چی میخوای در مورد آیندهت بدونی؟ به من بگو تا فالتو بگیرم.

- عا.

لینی که همچنان گیج و منگ بود و پشههایی ویزویزکنان دور سرش میچرخیدن، فقط میتونه صدای نالهی خفیفی از خودش در بیاره.
ولی همین هم برای فالگیر کافی بود!
- بیا بنوش. قهوهی جادویی من با ذراتی که ته فنجونت باقی میذاره، آیندهی پیش روت رو به نمایش میذاره!

فالگیر بعد از به زور خوروندن قهوه به لینی، با اشتیاق خم میشه و مشغول بررسی گویای که جلوش قرار داشت میشه. در این حین متوجه تصویر علامت شوم لینی که روی گوی افتاده بود میشه. این دقیقا همون چیزی بود که فالگیر برای شروع به اون نیاز داشت. پس فنجونو برمیداره و تظاهر به بررسی ذرات کفش میکنه.
- اوه من یه مرگخوار وفادار رو میبینم... هر ماموریتی که اربابش بهش میده رو موفقیتآمیز پشت سر میذاره! دارم میبینم... اونقد خوب و قوی ظاهر شده که تبدیل به دست راست اربابش شده!

لینی که بر اثر ضربه مغزی حاصل از برخورد با دیوار، به نظر تو عالم دیگهای سیر میکرد، با خوشنودی اونچه رو که فالگیر گفته بود تصور میکنه. به راستی که دست راست لرد بودن چقد برازندهش بود!
فالگیر با دیدن چهرهی مسخ شدهی لینی جرات بیشتری پیدا میکنه.
- ولی این تمامش نیست! آیندهی بسیار درخشانتری برای تو میبینم... آیندهای که اسمشو نبر تو اون جایی نداره و تماما متعلق به توئه!

فالگیر برای لحظهای دست از حرف زدن برمیداره. شوخی کردن با یک مرگخوار اون هم در مورد اربابش کار سادهای نبود. اما با دیدن رضایتی که تو چهرهی لینی موج میزد، نگاه دقیقتری به ذرات میندازه تا کارشو ادامه بده.
- لرد پیکسی! چه برازنده و شایستهته! درست همینجاست... توی آیندهت!
قطعا اگه لینی در حالت طبیعی به سر میبرد آواداکداورایی نصیب فالگیر میکرد. ولی ضربه اثری فراتر از اونچه که انتظار داشت روش گذاشته بود. یا شاید فالگیر هم تو این حال اون دخیل بود...؟
به هر حال لینی تو حال و هوای طبیعی خودش نبود و همین باعث میشه به همراهی با فالگیر رو بیاره.
- خب؟ حالا که ما لرد شدیم داریم چی کار میکنیم؟

فالگیر متعجب به پیکسی کوچیکی که حالا خودش رو "ما" خطاب میکنه نگاه میکنه و بعد خوشحال از اینکه بالاخره قهوه اثر خودشو گذاشته، فنجونو بیشتر به چشماش نزدیک میکنه.
- به وضوح میبینم. روی تختی که زمانی متعلق به اسمشو نبر بود جلوس کردی! همچون یک لرد واقعی در انتظار نشستی!
- وووی داره ما رو میگه.
خب خب بقیهش؟فالگیر که حرفاش داشت ته میکشید، سعی میکنه بیشتر قوهی تخیلش رو به کار بندازه.
- مرگخوارانت جلوت صف بستن و برای دستبوسی و پابوسی خدمتت حضور به عمل رسوندن! چقدر لرد با شکوه و جلالی شدی!

- بازم برامون بگو. بازم میخوایم بشنویم.

فالگیر یه نگاه به لینی و یه نگاه به انتهای فنجون میندازه.
- ندارم دیگه. تموم شد! ذرهای برای تعبیر باقی نمونده.

- این که نشد جواب! ما استخدامت نکردیم که از دستورمون سرپیچی کنیها!

فالگیر با دیدن چهرهی لینی که بیشباهت به لرد نبود، فرمت "گیر عجب تسترالی افتادیم!" به خودش میگیره و به بستهی قهوهی جادوییش نگاه میکنه. مطمئن بود که به اندازه از اون ماده ریخته و نه بیشتر یا کمتر. ولی شاید برای یک پیکسی کوچیک، باید مقدار کمتری استفاده میکرد!
- میشه 20 گالیون! پول ما رو بده برو مرلین روزیتو یه جا دیگه حواله کنه... جوگیر!

- به ما توهین میکنی هان؟ آواداکداورا!

اشعهی سبز رنگی از انتهای چوبدستی لینی خارج میشه و درون چشمان بهتزدهی فالگیر آروم میگیره. لینی با غرور از جاش بلند میشه و بیتوجه به جسد بر جای موندهی فالگیر، گرد و خاک بالهاشو میتکونه و با قدمهایی محکم شروع به قدم گذاشتن در سویی مخالف میکنه.
حاضران در کوچه با دیدن جسم مردهی فالگیر، رم کرده و جیغ و دادزنان هرکدوم به سویی میگریزن. در حالی که لینی با خوشحالی جلو میرفت و زیر لب میگفت "ما لرد پیکسی هستیم، احترام بذارین!"، ناگهان بر اثر لگد یکی از حضارِ رم کرده، له شده و همچون کتلت به سنگفرش کوچه میچسبه و جان به جان آفرین تقدیم میکنه!
تا لینی باشه و نذاره یه فالگیر چیزخورش کنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/3/5 17:51:05
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/14
تولد نقش: 1397/01/15
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: اکسیژن به دیاُکسید کربن!
پستها:
65

- نام کاربری؟
خم شدم و آروم جواب دادم:
- فالگیر.
دستگاه آبیرنگی که روبهروم قرار داشت، دوباره جرقه زد.
- رمز عبور؟
- شیشتا ستاره.
- در حال بررسی... تأیید شد. فالگیر عزیز، خوش اومدین!
دستگاه آبیرنگ چند بار جرقه زد و بعد از ناپدید شدنش، یه در چوبی که عبارت «شهر جادوگران» روش حکاکی شده بود، ظاهر شد.
نفس عمیقی کشیدم، دستگیرهی در رو چرخوندم و وارد شدم.
از کوتوله گرفته تا انسان غولپیکر... از سیاهپوستِ سیاهپوستان گرفته تا سفیدپوستِ سفیدپوستان... از یه جادوگرِ پُر ریش و مو گرفته تا جادوگری که یه تار مو هم نداشت... از یه قلو گرفته تا پنجاهقلو... از مگس گرفته تا اژدها... از گُلی کوچیک گرفته تا درختی عظیمالجثه...
توی شهر جادوگران، انواع و اقسام موجودات پیدا میشد!
آروم آروم از بین اون جمعیت و شلوغی گذشتم و یه گوشه نشستم و وسایلم رو یکییکی جلوی خودم چیدم.
هنوز یه دقیقه هم نگذشته بود که چند نفر بهم نزدیک شدن و دور و برم وایسادن. همونطور که تهِ یه فنجون رو تمیز میکردم، به اولین مشتریهام زل زدم.
- جانم؟ فال میخواین؟ فالِ چیچی میخواین؟ قهوه؟ تاروت؟ چوب؟ تیله؟
یکی از مشتریها که قُلدُرتر از بقیه به نظر میرسید، جواب داد:
- هیچکدوم. فال مال نمیخوایم. پاشو برو یه جای دیگه بساطتو پهن کن.
- میشه بپرسم چرا؟
- چون الآن دقیقاً زیر چتباکس نشستی!
به بالای سرم خیره شدم. تختهی سفیدرنگ بزرگی روی دیوار وجود داشت که ظاهراً محل گفتگوی شهروندای شهر جادوگران بود.
- آها، ببخشید. بفرمایین!
همینکه وسایلم رو جمع کردم و از اون تخته فاصله گرفتم، چندین نفر دورش جمع، و سرگرم لیسیدنش شدن. با هر لیس، جملههای شخصِ لیسنده روی تخته نوشته میشد. ظاهراً این یکی از راههای ارتباط و بحث و گفتگو توی شهر جادوگران بود!
شونههامو انداختم بالا و روی کار خودم متمرکز شدم.
- آهای آقا! آهای خانم! بیا فالتو بگیرم!
توی این یه ساعتی که اینجا نشستم، زبونم مو در آورد، از بس که این جمله رو داد زدم! ولی کسی سراغم نیومد. اصلاً حتی یه نفر هم نگاهم نکرد. ظاهراً اینجا، جای فالگیرها نبود.
از این بیاهمیت بودن... از این نامرئی بودن بدم میومد!
دیگه کمکم حوصلهم داشت سر میرفت که ناگهان چند متر اونورتر، درِ خونهای محکم باز شد و مردی که نیمتنهی بالاییش برهنه بود، با اردنگی به بیرون پرت شد و به دنبالش، صدای جیغ همسرش از داخل خونه به گوش رسید:
- رودولف! از همین الآن میری سراغ کمپ ترک اعتیاد! تا پاکِ پاک برنگردی، رات نمیدم!
مرد برهنه که «رودولف» خطاب شده بود، جیبهای خالی شلوارش رو به همسرش نشون داد:
- لااقل پول ویزیتمو بده!
در همین لحظه، سکهای به طرفش پرتاب شد. رودولف، سکه رو توی هوا گرفت و بهش خیره شد.
- لامصب، فقط یه نات؟ همهش همین؟!
امّا تنها جوابی که شنید، صدای محکم بستهشدنِ در بود. با نارضایتی سکه رو توی جیبش گذاشت.
- باشه... میرم... ولی این که نشد زندگی!
همونطور که زیر لب غر میزد، راهش رو گرفت و رفت. هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که انگار متوجه سنگینیِ نگاهم شد. برگشت و بهم زل زد. صحنهی واقعاً عجیبی بود. هیچکدوم از شهروندای جادوگران تا حالا اینجوری بهم خیره نشده بود...
آروم آروم خودش رو بهم رسوند و جلوم وایساد.
- فال میگیری بچهجون؟
- آره.
- چند؟
میدونستم که یک نات بیشتر نداره.
- یه نات.
سرش رو تکون داد و چند لحظهای با نگرانی و اضطراب به خونهش خیره شد. بعد، تنها سکهی موجود توی جیبش رو در آورد و گذاشت کف دستم.
- دمت گرم که انقد ارزون میگیری. ولی بیا بریم یه جای دیگه. اینجا راحت نیستم!
چند دقیقه بعد - بغل دکهی رودولف
تاریکی، اطراف دکه رو احاطه کرده و تنها صدایی که به گوشم میرسید، آواز بیوقفهی جیرجیرکها بود.
چند دقیقهای میشد که زیر نور چراغِ دکه نشسته بودیم و من به نوک قمهی رودولف خیره شده بودم. قمهای که نوکش روی زمین مدام پیچ میخورد... تا اینکه بالاخره توسط صاحبش محکم به زمین کوبیده شد.
- آخه اینم شد زندگی؟! نه به این جیب خالی! نه به این خرابشدهای که همهی عمرمو توش تلف کردم! نه به اون آدمایی که حیفه... واقعاً حیفه که «رفیق» صداشون کنم! نه به اون اربابی که به حرفای دلم گوش نمیده! نه به اون زنیکهی مو اسفنجی!
ابروهام بالا رفت.
- زنیکهی مو اسفنجی؟
- زنمو میگم باو! بلاتریکس! هرچی میکشم از دست خودشه که میکشم! زندگی نذاشته واسم! این عمر لعنتیو زهرمارم کرده!
- چشه مگه؟
خندهی تلخی کرد و سرش رو تکون داد.
- تو بگو چش نیس... بهش بد بگم، منو میزنه! ازش تعریف کنم، منو میزنه! برم، منو میزنه! نرم، منو میزنه! کنارش باشم، منو میزنه! حتی اگه نباشم هم باز منو میزنه! همهش منو میزنه! آخه مگه من چمه که همچین زن مزخرفی نصیبم شده؟! این همه مرد توی دنیا، چرا منِ بدبدخت؟!
و قمهش رو به سمت خودش گرفت.
- شیطونه میگه همچین...
محکم زدم به کتفش.
- خونسردیتو حفظ کن، رودولف. آروم باش. امیدوار باش به آینده. من که مطمئنم حل میشه.
دستمو با خشونت کنار زد.
- چی چیو حل میشه؟! این زندگی درستبشو نیس! مگه اینکه... مگه اینکه یه معجزهای بشه!
راستش، خودمم مطمئن بودم که این زندگی نهتنها درستبشو نیست، بلکه فجیعتر هم خواهد شد. رودولف زیر فشار سنگین این زندگی، لِه شده بود. رودولفی که نااُمید شده بود... شاید کمی اُمید، میتونست اون رو به مسیر برگردونه...
برای همین، یه بستهی قهوهایرنگ از جیبم در آوردم و گذاشتم کف دستش.
- این چیه؟
- قهوهس. یهکم بهش نیاز دارم. باید ببینم نظرش دربارهی آیندهت چیه.
برای چند لحظه، با نگاهی کنجکاوانه و مشکوک به بستهی قهوه خیره شد. شاید فال قهوه میتونست آیندهی نامعلومش رو نشون بده. شاید همون زندگی ایدهآلی که همیشه توی افکار و تخیلاتش میساخت، در انتظارش بود...
تحمل این همه استرس و ترس از نامعلوم بودنِ وضعیتِ آیندهش رو نداشت. باید هرچه زودتر از آیندهی خودش مطلع میشد. اگه یه آیندهی وحشتناک انتظارش رو میکشید، مطمئن بودم که همین الآن با قمهای که دستش بود، خودش رو...
- اممم... وایسا... الآن درست میکنم.
فوراً از جا پرید و رفت سراغ آشپزخونهای که پُشت دکهش بود.
همینکه صدای بستهشدنِ درِ آشپزخونه رو شنیدم، از فرصت استفاده کردم، پردهی دکه رو کنار زدم و یواشکی داخلش رو پاییدم.
داخل دکه، چندین پوستر به چشم میومد که ظاهراً همهشون جزو اشخاص موردعلاقهی رودولف بودن.
پوستری که متعلق به یه تیم کوییدیچ زرشکیپوش بود و رودولف بالای یکی از بازیکناش، یه قلب کشیده بود.
بغل دستش هم دوتا پوستر دیگه دیده میشد. انگار جفتشون به همدیگه ربط داشتن. یکیشون پوستر بلاتریکس بود که یه ضربدر قرمز خورده بود و کنارش هم پوستر یه بازیگر زن وجود داشت، با یه تیک سبز!
لبخندی روی لبم نشست. فکر کنم یه چیزایی دستگیرم شده بود...
فوراً از دکه فاصله گرفتم، روی بوتهها نشستم و بیصبرانه منتظر رودولف موندم.
اتفاقی که بالاخره افتاد و رودولف با یه سینی برگشت و کنارم نشست.
هردومون یه فنجون برداشتیم، جرعهای نوشیدیم و بعد، به همدیگه خیره شدیم.
از طرز نگاهش و لرزش خفیف پای چپش معلوم بود که آروم و قرار نداره.
بقیهی فنجون رو نوشیدم و به تهش خیره شدم.
لرزش پای رودولف شدت گرفت... جرعهای نوشید.
داخل فنجون، هیچی نمیدیدم. هیچی! امّا توی ذهنم، یه چیزایی رو میدیدم.
- گفتی از این خرابشده متنفری؟
- آره...
- خب، من دارم رودولفی رو میبینم که... ساکن شهر رُم ایتالیاس.
چشمای رودولف گشاد شد.
- اممم... اسم یکی از همسایههاش، فرانچسکو توتیه.
قهوه توی گلوی رودولف گیر کرد و به سرفه افتاد. امّا به جای اینکه بزنم به پُشتش، ادامه دادم:
- اثری هم از بلاتریکس نمیبینم. جاشو یه خانم پُر کرده که اسمش... بذار ببینم... آها! مونیکاس. مونیکا بلوچی!
رودولف دیگه بنفش شده بود و داشت محکم به سینهش میکوبید. فوراً فنجون رو کنار گذاشتم و مشغول مُشتمالی کمر رودولف شدم.
«من به پسرهی فالگیر اعتماد دارم!»
این جملهای بود که رودولف باب کرده بود و اخیراً از زبون خیلی از آدمای «شهر جادوگران» میشنیدم.
آدمایی که شاید نمیدونستن که من تهِ فنجون هیچی نمیدیدم...
نمیدونستن که با خیره شدن به چشماشون، هیچی نمیدیدم...
نمیدونستن که با کلّی حقّه و دوز و کلک، یه آیندهی تخیلیِ خوشگل واسهشون میساختم و اونا به این آینده میگفتن: علم غیب!
نمیدونستن که من آیندهی واقعیشون رو نمیدیدم!
امّا...
هر وقت که فالشون رو میگرفتم... هر وقت که گالیونهاشون رو از جیبشون در میآوردن و میذاشتن کف دستم... میتونستم احساس کنم که کلّی نااُمیدی به اون سکهها چسبیده!
سکههای آغشته به نااُمیدی که از صاحباشون جدا میشدن و من یه جای امن قایمشون میکردم و بعد، کلّی درخت اُمیدواری توی ذهن و دل مشتریهام میکاشتم...
هرچند... بعضیا هم بودن که برخلاف اکثریت، چشمِ دیدنم رو نداشتن.
- جم کن این بساطو!
از جعبهی سکههام چشم برداشتم، سرم رو بالا گرفتم و با دختری عبوس روبهرو شدم.
- دِ میگم جم کن! زل میزنه بهم نکبت!
و با پاش، فنجونها رو محکم هل داد و اونا رو شکست!
انگار دلم هم شکست...
فوراً از جام پریدم و با اون دختره چشمتوچشم شدم.
- مگه مرض داری؟!
- مریض خودتی! چطور جرأت میکنی هر روز بساطتو اینجا پهن کنی و یه مُشت آدم سادهلوح رو با این مسخرهبازیا و فالگیریا سرِکار بذاری و پولاشونو بزنی به جیب؟! ها؟!
یه سوزش عمیقی به جونم افتاد.
- من به هیچوجه قصد سرِکار گذاشتن کسی رو نداشتم و ندارم! من فقط... فقط میخوام...
- میخوای اونا رو به یه آیندهی غیرممکن دلخوش کنی؟! این وحشتناکترین نوع خیانت به آدماس! میفهمی؟!
- اصلاً خودت چیکارهای؟!
دندونهاش رو به همدیگه فشرد و بعد، متوجه جعبهی سکهها شد.
- به عنوان یه ناظر، اینا رو برمیگردونم!
جعبه رو برداشت، زد زیر بغلش و چرخید تا فرار کنه.
انگار که روی نقطهضعفم دست گذاشته بود! تموم دار و ندارم رو زیر بغلش زده بود!
نـــــه!
اون سکهها نباید به صاحباشون پس داده میشدن..!
قبل از اینکه بتونه یه قدم برداره، یقهش رو گرفتم و...
ناگهان پیکر دختر ناپدید شد و همهجا تاریک شد و دنیا دور سرم چرخید و بعد...
روبهروی یه دستگاه آبیرنگ ظاهر شدم!
- نام کاربری؟
هیچی نگفتم. فقط به کف دستام نگاه کردم. نه یقهی اون دختره توش بود، نه اون جعبه. خالیِ خالی!
مات و مبهوت به دور و برم نگاهی انداختم. هیچی وجود نداشت. هیچی!
بهجز یه دستگاه آبیرنگ.
- نام کاربری؟
بلند شدم و با قدمهایی آروم، خودمو به دستگاه رسوندم. به سختی تونستم یه کلمه حرف بزنم.
- فالگیر...
- در حال بررسی... لطفاً صبر کنید... متأسفانه شما بهدلیل حمله به ناظر ایستگاه کینگزکراس، یعنی یوآن بمپتون و لمس کردنِ ایشون، بهمدت سه سال از حضور در شهر جادوگران ممنوع شدین.
مُشتم رو محکم به دستگاه کوبیدم! دردش، به دردِ دلم هم اضافه شد.
به یه گوشه خزیدم و زانوهام رو بغل کردم.
ناگهان وجود یه چیز کوچیک رو توی کفشم احساس کردم! همین الآن متوجهش شدم! فوراً کفشم رو در آوردم و... پیداش کردم!
یه سکه...
یه سکهی تک و تنها که برخلاف بقیهی سکهها توی اون جعبه نذاشته بودمش.
یه سکهی یک ناتی!
که مال رودولف بود!
سه سال بعد...
- نام کاربری؟
- فالگیر!
- رمز عبور؟
- شیشتا ستاره!
- فالگیر عزیز، خوش اومدین!
سه سالی میشد که این دستگاه رو ندیده بودم. سه سالی میشد که درِ «شهر جادوگران» جلوم ظاهر نشده بود. سه سالی میشد که وارد این شهر جادویی نشده بودم.
نفس عمیقی کشیدم، دستگیرهی در رو چرخوندم و وارد شدم.
و اون همه انرژیای که قبل از باز کردنِ در داشتم، با دیدن منظرهی روبهروم از بین رفت!
در و دیوارها ترک خورده، انجمنها تیکهتیکه، تاپیکها از وسط نصف شده و پُستها بیرنگ شده بودن.
اعضایی که سه سال پیش سُر و مُر و گنده جلوی همدیگه مینشستن و حرف میزدن و میخندیدن، الآن با چشمای سرخ، روی کف راهروها دراز کشیده بودن و هیچ حرکت یا حرفی از خودشون بروز نمیدادن.
مطمئن شدم که سکهها به مشتریهام پس داده شده بودن...
نااُمیدی، به دل همهی جادوگران برگشته و اونا رو خورده بود!
- نمک... نمک بپاشین روم.
نگاهی به پُشت سرم انداختم و... جا خوردم!
درون یه پاتیل، هکتور داشت با یه دست، فلفل روی خودش میپاشید و با دست دیگهش، خودش رو با ملاقه هم میزد!
یواش یواش ازش فاصله گرفتم تا اینکه به یه تختهی بزرگ رسیدم. چتباکس! تختهای که همیشه شلوغ و پُر از نوشتههای شهروندای جادوگران بود، یه سالی میشد که هیچ چیز جدیدی روش نوشته نشده بود...
البته بهجز پیام آخر که مال دو هفته پیش بود.
نقل قول:
اون سکهی یک ناتی که رودولف بهم داد، هنوزم توی کفشم بود...
خم شدم و آروم جواب دادم:
- فالگیر.
دستگاه آبیرنگی که روبهروم قرار داشت، دوباره جرقه زد.
- رمز عبور؟
- شیشتا ستاره.
- در حال بررسی... تأیید شد. فالگیر عزیز، خوش اومدین!
دستگاه آبیرنگ چند بار جرقه زد و بعد از ناپدید شدنش، یه در چوبی که عبارت «شهر جادوگران» روش حکاکی شده بود، ظاهر شد.
نفس عمیقی کشیدم، دستگیرهی در رو چرخوندم و وارد شدم.
از کوتوله گرفته تا انسان غولپیکر... از سیاهپوستِ سیاهپوستان گرفته تا سفیدپوستِ سفیدپوستان... از یه جادوگرِ پُر ریش و مو گرفته تا جادوگری که یه تار مو هم نداشت... از یه قلو گرفته تا پنجاهقلو... از مگس گرفته تا اژدها... از گُلی کوچیک گرفته تا درختی عظیمالجثه...
توی شهر جادوگران، انواع و اقسام موجودات پیدا میشد!
آروم آروم از بین اون جمعیت و شلوغی گذشتم و یه گوشه نشستم و وسایلم رو یکییکی جلوی خودم چیدم.
هنوز یه دقیقه هم نگذشته بود که چند نفر بهم نزدیک شدن و دور و برم وایسادن. همونطور که تهِ یه فنجون رو تمیز میکردم، به اولین مشتریهام زل زدم.
- جانم؟ فال میخواین؟ فالِ چیچی میخواین؟ قهوه؟ تاروت؟ چوب؟ تیله؟
یکی از مشتریها که قُلدُرتر از بقیه به نظر میرسید، جواب داد:
- هیچکدوم. فال مال نمیخوایم. پاشو برو یه جای دیگه بساطتو پهن کن.
- میشه بپرسم چرا؟
- چون الآن دقیقاً زیر چتباکس نشستی!
به بالای سرم خیره شدم. تختهی سفیدرنگ بزرگی روی دیوار وجود داشت که ظاهراً محل گفتگوی شهروندای شهر جادوگران بود.
- آها، ببخشید. بفرمایین!
همینکه وسایلم رو جمع کردم و از اون تخته فاصله گرفتم، چندین نفر دورش جمع، و سرگرم لیسیدنش شدن. با هر لیس، جملههای شخصِ لیسنده روی تخته نوشته میشد. ظاهراً این یکی از راههای ارتباط و بحث و گفتگو توی شهر جادوگران بود!
شونههامو انداختم بالا و روی کار خودم متمرکز شدم.
- آهای آقا! آهای خانم! بیا فالتو بگیرم!
توی این یه ساعتی که اینجا نشستم، زبونم مو در آورد، از بس که این جمله رو داد زدم! ولی کسی سراغم نیومد. اصلاً حتی یه نفر هم نگاهم نکرد. ظاهراً اینجا، جای فالگیرها نبود.
از این بیاهمیت بودن... از این نامرئی بودن بدم میومد!
دیگه کمکم حوصلهم داشت سر میرفت که ناگهان چند متر اونورتر، درِ خونهای محکم باز شد و مردی که نیمتنهی بالاییش برهنه بود، با اردنگی به بیرون پرت شد و به دنبالش، صدای جیغ همسرش از داخل خونه به گوش رسید:
- رودولف! از همین الآن میری سراغ کمپ ترک اعتیاد! تا پاکِ پاک برنگردی، رات نمیدم!
مرد برهنه که «رودولف» خطاب شده بود، جیبهای خالی شلوارش رو به همسرش نشون داد:
- لااقل پول ویزیتمو بده!
در همین لحظه، سکهای به طرفش پرتاب شد. رودولف، سکه رو توی هوا گرفت و بهش خیره شد.
- لامصب، فقط یه نات؟ همهش همین؟!
امّا تنها جوابی که شنید، صدای محکم بستهشدنِ در بود. با نارضایتی سکه رو توی جیبش گذاشت.
- باشه... میرم... ولی این که نشد زندگی!
همونطور که زیر لب غر میزد، راهش رو گرفت و رفت. هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که انگار متوجه سنگینیِ نگاهم شد. برگشت و بهم زل زد. صحنهی واقعاً عجیبی بود. هیچکدوم از شهروندای جادوگران تا حالا اینجوری بهم خیره نشده بود...
آروم آروم خودش رو بهم رسوند و جلوم وایساد.
- فال میگیری بچهجون؟
- آره.
- چند؟
میدونستم که یک نات بیشتر نداره.
- یه نات.
سرش رو تکون داد و چند لحظهای با نگرانی و اضطراب به خونهش خیره شد. بعد، تنها سکهی موجود توی جیبش رو در آورد و گذاشت کف دستم.
- دمت گرم که انقد ارزون میگیری. ولی بیا بریم یه جای دیگه. اینجا راحت نیستم!
چند دقیقه بعد - بغل دکهی رودولف
تاریکی، اطراف دکه رو احاطه کرده و تنها صدایی که به گوشم میرسید، آواز بیوقفهی جیرجیرکها بود.
چند دقیقهای میشد که زیر نور چراغِ دکه نشسته بودیم و من به نوک قمهی رودولف خیره شده بودم. قمهای که نوکش روی زمین مدام پیچ میخورد... تا اینکه بالاخره توسط صاحبش محکم به زمین کوبیده شد.
- آخه اینم شد زندگی؟! نه به این جیب خالی! نه به این خرابشدهای که همهی عمرمو توش تلف کردم! نه به اون آدمایی که حیفه... واقعاً حیفه که «رفیق» صداشون کنم! نه به اون اربابی که به حرفای دلم گوش نمیده! نه به اون زنیکهی مو اسفنجی!
ابروهام بالا رفت.
- زنیکهی مو اسفنجی؟
- زنمو میگم باو! بلاتریکس! هرچی میکشم از دست خودشه که میکشم! زندگی نذاشته واسم! این عمر لعنتیو زهرمارم کرده!
- چشه مگه؟
خندهی تلخی کرد و سرش رو تکون داد.
- تو بگو چش نیس... بهش بد بگم، منو میزنه! ازش تعریف کنم، منو میزنه! برم، منو میزنه! نرم، منو میزنه! کنارش باشم، منو میزنه! حتی اگه نباشم هم باز منو میزنه! همهش منو میزنه! آخه مگه من چمه که همچین زن مزخرفی نصیبم شده؟! این همه مرد توی دنیا، چرا منِ بدبدخت؟!
و قمهش رو به سمت خودش گرفت.
- شیطونه میگه همچین...
محکم زدم به کتفش.
- خونسردیتو حفظ کن، رودولف. آروم باش. امیدوار باش به آینده. من که مطمئنم حل میشه.
دستمو با خشونت کنار زد.
- چی چیو حل میشه؟! این زندگی درستبشو نیس! مگه اینکه... مگه اینکه یه معجزهای بشه!
راستش، خودمم مطمئن بودم که این زندگی نهتنها درستبشو نیست، بلکه فجیعتر هم خواهد شد. رودولف زیر فشار سنگین این زندگی، لِه شده بود. رودولفی که نااُمید شده بود... شاید کمی اُمید، میتونست اون رو به مسیر برگردونه...
برای همین، یه بستهی قهوهایرنگ از جیبم در آوردم و گذاشتم کف دستش.
- این چیه؟
- قهوهس. یهکم بهش نیاز دارم. باید ببینم نظرش دربارهی آیندهت چیه.
برای چند لحظه، با نگاهی کنجکاوانه و مشکوک به بستهی قهوه خیره شد. شاید فال قهوه میتونست آیندهی نامعلومش رو نشون بده. شاید همون زندگی ایدهآلی که همیشه توی افکار و تخیلاتش میساخت، در انتظارش بود...
تحمل این همه استرس و ترس از نامعلوم بودنِ وضعیتِ آیندهش رو نداشت. باید هرچه زودتر از آیندهی خودش مطلع میشد. اگه یه آیندهی وحشتناک انتظارش رو میکشید، مطمئن بودم که همین الآن با قمهای که دستش بود، خودش رو...
- اممم... وایسا... الآن درست میکنم.
فوراً از جا پرید و رفت سراغ آشپزخونهای که پُشت دکهش بود.
همینکه صدای بستهشدنِ درِ آشپزخونه رو شنیدم، از فرصت استفاده کردم، پردهی دکه رو کنار زدم و یواشکی داخلش رو پاییدم.
داخل دکه، چندین پوستر به چشم میومد که ظاهراً همهشون جزو اشخاص موردعلاقهی رودولف بودن.
پوستری که متعلق به یه تیم کوییدیچ زرشکیپوش بود و رودولف بالای یکی از بازیکناش، یه قلب کشیده بود.
بغل دستش هم دوتا پوستر دیگه دیده میشد. انگار جفتشون به همدیگه ربط داشتن. یکیشون پوستر بلاتریکس بود که یه ضربدر قرمز خورده بود و کنارش هم پوستر یه بازیگر زن وجود داشت، با یه تیک سبز!
لبخندی روی لبم نشست. فکر کنم یه چیزایی دستگیرم شده بود...
فوراً از دکه فاصله گرفتم، روی بوتهها نشستم و بیصبرانه منتظر رودولف موندم.
اتفاقی که بالاخره افتاد و رودولف با یه سینی برگشت و کنارم نشست.
هردومون یه فنجون برداشتیم، جرعهای نوشیدیم و بعد، به همدیگه خیره شدیم.
از طرز نگاهش و لرزش خفیف پای چپش معلوم بود که آروم و قرار نداره.
بقیهی فنجون رو نوشیدم و به تهش خیره شدم.
لرزش پای رودولف شدت گرفت... جرعهای نوشید.
داخل فنجون، هیچی نمیدیدم. هیچی! امّا توی ذهنم، یه چیزایی رو میدیدم.
- گفتی از این خرابشده متنفری؟
- آره...
- خب، من دارم رودولفی رو میبینم که... ساکن شهر رُم ایتالیاس.
چشمای رودولف گشاد شد.
- اممم... اسم یکی از همسایههاش، فرانچسکو توتیه.
قهوه توی گلوی رودولف گیر کرد و به سرفه افتاد. امّا به جای اینکه بزنم به پُشتش، ادامه دادم:
- اثری هم از بلاتریکس نمیبینم. جاشو یه خانم پُر کرده که اسمش... بذار ببینم... آها! مونیکاس. مونیکا بلوچی!
رودولف دیگه بنفش شده بود و داشت محکم به سینهش میکوبید. فوراً فنجون رو کنار گذاشتم و مشغول مُشتمالی کمر رودولف شدم.
***
«من به پسرهی فالگیر اعتماد دارم!»
این جملهای بود که رودولف باب کرده بود و اخیراً از زبون خیلی از آدمای «شهر جادوگران» میشنیدم.
آدمایی که شاید نمیدونستن که من تهِ فنجون هیچی نمیدیدم...
نمیدونستن که با خیره شدن به چشماشون، هیچی نمیدیدم...
نمیدونستن که با کلّی حقّه و دوز و کلک، یه آیندهی تخیلیِ خوشگل واسهشون میساختم و اونا به این آینده میگفتن: علم غیب!
نمیدونستن که من آیندهی واقعیشون رو نمیدیدم!
امّا...
هر وقت که فالشون رو میگرفتم... هر وقت که گالیونهاشون رو از جیبشون در میآوردن و میذاشتن کف دستم... میتونستم احساس کنم که کلّی نااُمیدی به اون سکهها چسبیده!
سکههای آغشته به نااُمیدی که از صاحباشون جدا میشدن و من یه جای امن قایمشون میکردم و بعد، کلّی درخت اُمیدواری توی ذهن و دل مشتریهام میکاشتم...
هرچند... بعضیا هم بودن که برخلاف اکثریت، چشمِ دیدنم رو نداشتن.
***
- جم کن این بساطو!
از جعبهی سکههام چشم برداشتم، سرم رو بالا گرفتم و با دختری عبوس روبهرو شدم.
- دِ میگم جم کن! زل میزنه بهم نکبت!
و با پاش، فنجونها رو محکم هل داد و اونا رو شکست!
انگار دلم هم شکست...
فوراً از جام پریدم و با اون دختره چشمتوچشم شدم.
- مگه مرض داری؟!
- مریض خودتی! چطور جرأت میکنی هر روز بساطتو اینجا پهن کنی و یه مُشت آدم سادهلوح رو با این مسخرهبازیا و فالگیریا سرِکار بذاری و پولاشونو بزنی به جیب؟! ها؟!
یه سوزش عمیقی به جونم افتاد.
- من به هیچوجه قصد سرِکار گذاشتن کسی رو نداشتم و ندارم! من فقط... فقط میخوام...
- میخوای اونا رو به یه آیندهی غیرممکن دلخوش کنی؟! این وحشتناکترین نوع خیانت به آدماس! میفهمی؟!
- اصلاً خودت چیکارهای؟!
دندونهاش رو به همدیگه فشرد و بعد، متوجه جعبهی سکهها شد.
- به عنوان یه ناظر، اینا رو برمیگردونم!
جعبه رو برداشت، زد زیر بغلش و چرخید تا فرار کنه.
انگار که روی نقطهضعفم دست گذاشته بود! تموم دار و ندارم رو زیر بغلش زده بود!
نـــــه!
اون سکهها نباید به صاحباشون پس داده میشدن..!
قبل از اینکه بتونه یه قدم برداره، یقهش رو گرفتم و...
ناگهان پیکر دختر ناپدید شد و همهجا تاریک شد و دنیا دور سرم چرخید و بعد...
روبهروی یه دستگاه آبیرنگ ظاهر شدم!
- نام کاربری؟
هیچی نگفتم. فقط به کف دستام نگاه کردم. نه یقهی اون دختره توش بود، نه اون جعبه. خالیِ خالی!
مات و مبهوت به دور و برم نگاهی انداختم. هیچی وجود نداشت. هیچی!
بهجز یه دستگاه آبیرنگ.
- نام کاربری؟
بلند شدم و با قدمهایی آروم، خودمو به دستگاه رسوندم. به سختی تونستم یه کلمه حرف بزنم.
- فالگیر...
- در حال بررسی... لطفاً صبر کنید... متأسفانه شما بهدلیل حمله به ناظر ایستگاه کینگزکراس، یعنی یوآن بمپتون و لمس کردنِ ایشون، بهمدت سه سال از حضور در شهر جادوگران ممنوع شدین.
مُشتم رو محکم به دستگاه کوبیدم! دردش، به دردِ دلم هم اضافه شد.
به یه گوشه خزیدم و زانوهام رو بغل کردم.
ناگهان وجود یه چیز کوچیک رو توی کفشم احساس کردم! همین الآن متوجهش شدم! فوراً کفشم رو در آوردم و... پیداش کردم!
یه سکه...
یه سکهی تک و تنها که برخلاف بقیهی سکهها توی اون جعبه نذاشته بودمش.
یه سکهی یک ناتی!
که مال رودولف بود!
سه سال بعد...
- نام کاربری؟
- فالگیر!
- رمز عبور؟
- شیشتا ستاره!
- فالگیر عزیز، خوش اومدین!
سه سالی میشد که این دستگاه رو ندیده بودم. سه سالی میشد که درِ «شهر جادوگران» جلوم ظاهر نشده بود. سه سالی میشد که وارد این شهر جادویی نشده بودم.
نفس عمیقی کشیدم، دستگیرهی در رو چرخوندم و وارد شدم.
و اون همه انرژیای که قبل از باز کردنِ در داشتم، با دیدن منظرهی روبهروم از بین رفت!
در و دیوارها ترک خورده، انجمنها تیکهتیکه، تاپیکها از وسط نصف شده و پُستها بیرنگ شده بودن.
اعضایی که سه سال پیش سُر و مُر و گنده جلوی همدیگه مینشستن و حرف میزدن و میخندیدن، الآن با چشمای سرخ، روی کف راهروها دراز کشیده بودن و هیچ حرکت یا حرفی از خودشون بروز نمیدادن.
مطمئن شدم که سکهها به مشتریهام پس داده شده بودن...
نااُمیدی، به دل همهی جادوگران برگشته و اونا رو خورده بود!
- نمک... نمک بپاشین روم.
نگاهی به پُشت سرم انداختم و... جا خوردم!
درون یه پاتیل، هکتور داشت با یه دست، فلفل روی خودش میپاشید و با دست دیگهش، خودش رو با ملاقه هم میزد!
یواش یواش ازش فاصله گرفتم تا اینکه به یه تختهی بزرگ رسیدم. چتباکس! تختهای که همیشه شلوغ و پُر از نوشتههای شهروندای جادوگران بود، یه سالی میشد که هیچ چیز جدیدی روش نوشته نشده بود...
البته بهجز پیام آخر که مال دو هفته پیش بود.
نقل قول:
رودولف لسترنج: آقا ما که رفتیم ایتالیا، پابوسِ آقامون، حضرت توتی! آخرشم که بانو مونیکا بلوچی ما رو طلبیدن، مام گفتیم اَی به چـــــشم! بلا و بقیه، شماها همینجا بپوسین! ما که داریم میریم عشق و حال! خدافس!
اون سکهی یک ناتی که رودولف بهم داد، هنوزم توی کفشم بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell? 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

- خب... این پیچ رو سفت میکنیم... و... تموم! حالا فقط صد و شصت و چهارتا پیچ دیگه مونده. بذار ببینیم تا اینجا چیکار کردیم...
آملیا، با افتخار، به اختراعش نگاه کرد؛ البته... هنوز در مراحل اولیه بود...
- خب، یه دونه پیچ رو وصل کردیم! حالا وقت استراحته!
اون به سمت کامپیوترش چرخید. با خودش گفت که چه تفریحی میتونه بهتر از بازی کامپیوتری باشه؟ اما وقتی یادش اومد که دیگه به هیچ وجه تا موقع خواب از پاش بلند نمیشه و فقط دو روز دیگه تا مهلت ارائه اختراع مسابقه اختراع برتر برای رفاه ساحره ها باقی مونده، دوباره اراده ش رو جمع کرد و آچار فرانسه ش رو برداشت.
- خب، دختر، برو که رفتـ...
-
صدای گریه ای که میومد، فقط میتونست مال یکی از این دونفر باشه: خواهر یا برادر کوچیکترش که از قضا، دوقلو هم بودن و مامانشون هم سپرده بودشون به دست آملیا. با یادآوری این موضوع، به پیشونی خودش کوبید، اما یادش نبود که آچار فرانسه هم توی دستشه و جای آچار فرانسه، به وضوح روی پیشونیش موند.
با عجله، از هفت خان اتاق شلخته آملیا رد شد و پله ها رو دوتا یکی طی کرد و یکی مونده به پله آخری، محکم به زمین خورد.
- آملیا اینجاست، نگران نباشید!...
وقتی چشماش تونست تصاویر رو واضح تر ببینه، نگاهش به خواهرش افتاد که چیزی رو پشت سرش قایم کرده بود.
- اون چیه دستت؟
با دیدن قیافه ترسیده خواهرش، توی دلش به خودش افتخار میکرد که اینقد خوب رئیس بازی در میاره.
- ام... آملیا، این وقتی دید سرت گرم لیوانته، فوری دوید تو اتاقت و پفک مریخی تو کش رفته به منم نمیده!
نمیدونست از کدوم بیشتر بدش اومده... اینکه داداشش، اختراعش رو "لیوان" خطاب کرده بود، یا اینکه خواهرش، پفک مریخی ش رو کش رفته بود.
- پفک میخواین؟ بیا...
دستش رو توی جیبش برد و پول در آورد، اما از اونجا که نمیدونست قیمت بستنی چقدره، یه پونصد تومنی از جیبش دراورد و به داداشش داد.
- دوتا پفک بخرین، دعوا هم نکنین، بقیش رو هم برام بیارین.
بعد پفک مریخیش رو از خواهرش گرفت و برگشت به اطاقش. پفک رو باز کرد و با یه دستش، پفک میخورد، با یه پاش اختراعش رو گرفته بود و با دست دیگه ش، آچار فرانسه رو میچرخوند و پیچ رو سفت میکرد.
* * *
بلاخره پفکش رو تموم کرد و به اختراعش نگاه کرد. دوتا پیچ دیگه هم زده بود.
- آخ جون! فقط صد و شصت و دوتا مونده!...
- ...
صدایی نمیومد و این، پدیده ای نادر در خونه فیتلوورت ها بود. مطمئنا یه چیزی کم شده بود...
- دوقلوها!
به سرعت از پله ها پایین رفت و به محض پا گذاشتن به آخرین پله، فاجعه ای که توی خونه به وجود اومده بود رو دید و خیالش کمی راحت شد. حداقل، نزدیک بودن. فقط کافی بود سرش رو بچرخونه تا خواهرش رو با یه مشت آبنبات و لواشک و بستنی، روی مبل ببینه؛ اما هرچی نگاه کرد، برادرش رو ندید. اگر بخاطر مادرش نبود که به محض فهمیدن ناپدید شدن برادرش، درجا با یه آوادا خلاصش میکرد، مطمئنا خودش خواهرش رو هم گم و گور میکرد. با دستپاچگی، خواهرش رو بیدار کرد.
- من چه میدونم؟ وقتی دیدیم سرت گرم پفک و لیوانته، رفتیم یه کم سر کشوت پول برداشتیم، بعد من با همش خوراکی خریدم، بعد اونم قاطی کرد، پول برداشت، بعد رفت مغازه... حالا چی شده بعد سه ساعت یاد اون افتادی؟
- اونم از کشوی من برداشت؟
- آره.
- الان کجاست؟
- نمیدونم!
آملیا فوری شال و کلاه کرد و به سمت نزدیک ترین مغازه حرکت کرد. توی راه، به بهونه هایی فکر میکرد که میتونست برای گم شدن داداشش، تحویل مامانش بده.
- عه! بچه ها نگاه، اون آبجی منه! سلام آملیا!
- ســــــلام آملیــــــــــا!
آملیا به سمت صدا برگشت؛ داداشش، برای کل بچه های کوچه، خوراکی خریده بود. درحالی که از عصبانیت میخواست منفجر بشه، یقه داداشش رو گرفت و به خونه برگشت...
اما خواهرش رو ندید. این دفعه، واقعا نمیدونست چیکار کنه.
- خب... بشینیم، خودش الان میاد!
چند دقیقه ای گذشت و از خواهرش خبری نشده بود. حالا که داشت توی ذهنش، یه بار دیگه بهونه ها رو مرور میکرد، به سمت در رفت که بره دنبال خواهرش، که یهو، با یه شخص خیلی محترم و خیلی عصبانی، پشت در مواجه شد.
- وای نه... چیز... ســـــــلام، مامـــــــــان!
وقتی انگشت اشاره مامانش رو با چشم دنبال کرد، به دختری رسید که الان واقعا میخواست طلسمش کنه، به هر قیمتی!
- کجا غیبت زده بود؟
- مامان، ببین، آملیا منو فرستاده بود دنبال نخود سیاه، بعد الان دعوام هم میکنه! ببین، داداشی رو هم فرستاده بود با بچه های محل بازی کنه، تا خودش به لیوانش برسه.
بعد به آملیا نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت.
- بعدا به حساب تو یکی... چیز... مامان واست توضیح میدم!
- توضیح نمیخوام... فقط بگو اون اختراعی که واسش این بچه ها رو بیرون کردی، چی بود؟
- ببینش مامان!
-
تنها چیزی که توی دست آملیا به چشم میخورد، یه وسیله لیوان مانند ده سانتی بود که دو طرفش، شیشه گذاشته بود و یه عالمه پیچ روش سفت کرده بود. لکه های پفک هم به وضوح روش دیده میشد.
- این چیه؟
- تلسکوپ کوچیک!
از اون روز به بعد، تا حالا، کسی پستی از آملیا ندیده!
قصه ما به ته رسید، جغده به جغد دونی نرسید!
آملیا، با افتخار، به اختراعش نگاه کرد؛ البته... هنوز در مراحل اولیه بود...
- خب، یه دونه پیچ رو وصل کردیم! حالا وقت استراحته!
اون به سمت کامپیوترش چرخید. با خودش گفت که چه تفریحی میتونه بهتر از بازی کامپیوتری باشه؟ اما وقتی یادش اومد که دیگه به هیچ وجه تا موقع خواب از پاش بلند نمیشه و فقط دو روز دیگه تا مهلت ارائه اختراع مسابقه اختراع برتر برای رفاه ساحره ها باقی مونده، دوباره اراده ش رو جمع کرد و آچار فرانسه ش رو برداشت.
- خب، دختر، برو که رفتـ...
-

صدای گریه ای که میومد، فقط میتونست مال یکی از این دونفر باشه: خواهر یا برادر کوچیکترش که از قضا، دوقلو هم بودن و مامانشون هم سپرده بودشون به دست آملیا. با یادآوری این موضوع، به پیشونی خودش کوبید، اما یادش نبود که آچار فرانسه هم توی دستشه و جای آچار فرانسه، به وضوح روی پیشونیش موند.
با عجله، از هفت خان اتاق شلخته آملیا رد شد و پله ها رو دوتا یکی طی کرد و یکی مونده به پله آخری، محکم به زمین خورد.
- آملیا اینجاست، نگران نباشید!...
وقتی چشماش تونست تصاویر رو واضح تر ببینه، نگاهش به خواهرش افتاد که چیزی رو پشت سرش قایم کرده بود.
- اون چیه دستت؟
با دیدن قیافه ترسیده خواهرش، توی دلش به خودش افتخار میکرد که اینقد خوب رئیس بازی در میاره.
- ام... آملیا، این وقتی دید سرت گرم لیوانته، فوری دوید تو اتاقت و پفک مریخی تو کش رفته به منم نمیده!
نمیدونست از کدوم بیشتر بدش اومده... اینکه داداشش، اختراعش رو "لیوان" خطاب کرده بود، یا اینکه خواهرش، پفک مریخی ش رو کش رفته بود.
- پفک میخواین؟ بیا...
دستش رو توی جیبش برد و پول در آورد، اما از اونجا که نمیدونست قیمت بستنی چقدره، یه پونصد تومنی از جیبش دراورد و به داداشش داد.
- دوتا پفک بخرین، دعوا هم نکنین، بقیش رو هم برام بیارین.
بعد پفک مریخیش رو از خواهرش گرفت و برگشت به اطاقش. پفک رو باز کرد و با یه دستش، پفک میخورد، با یه پاش اختراعش رو گرفته بود و با دست دیگه ش، آچار فرانسه رو میچرخوند و پیچ رو سفت میکرد.
* * *
بلاخره پفکش رو تموم کرد و به اختراعش نگاه کرد. دوتا پیچ دیگه هم زده بود.
- آخ جون! فقط صد و شصت و دوتا مونده!...
- ...
صدایی نمیومد و این، پدیده ای نادر در خونه فیتلوورت ها بود. مطمئنا یه چیزی کم شده بود...
- دوقلوها!

به سرعت از پله ها پایین رفت و به محض پا گذاشتن به آخرین پله، فاجعه ای که توی خونه به وجود اومده بود رو دید و خیالش کمی راحت شد. حداقل، نزدیک بودن. فقط کافی بود سرش رو بچرخونه تا خواهرش رو با یه مشت آبنبات و لواشک و بستنی، روی مبل ببینه؛ اما هرچی نگاه کرد، برادرش رو ندید. اگر بخاطر مادرش نبود که به محض فهمیدن ناپدید شدن برادرش، درجا با یه آوادا خلاصش میکرد، مطمئنا خودش خواهرش رو هم گم و گور میکرد. با دستپاچگی، خواهرش رو بیدار کرد.
- من چه میدونم؟ وقتی دیدیم سرت گرم پفک و لیوانته، رفتیم یه کم سر کشوت پول برداشتیم، بعد من با همش خوراکی خریدم، بعد اونم قاطی کرد، پول برداشت، بعد رفت مغازه... حالا چی شده بعد سه ساعت یاد اون افتادی؟
- اونم از کشوی من برداشت؟
- آره.
- الان کجاست؟
- نمیدونم!

آملیا فوری شال و کلاه کرد و به سمت نزدیک ترین مغازه حرکت کرد. توی راه، به بهونه هایی فکر میکرد که میتونست برای گم شدن داداشش، تحویل مامانش بده.
- عه! بچه ها نگاه، اون آبجی منه! سلام آملیا!
- ســــــلام آملیــــــــــا!
آملیا به سمت صدا برگشت؛ داداشش، برای کل بچه های کوچه، خوراکی خریده بود. درحالی که از عصبانیت میخواست منفجر بشه، یقه داداشش رو گرفت و به خونه برگشت...
اما خواهرش رو ندید. این دفعه، واقعا نمیدونست چیکار کنه.
- خب... بشینیم، خودش الان میاد!

چند دقیقه ای گذشت و از خواهرش خبری نشده بود. حالا که داشت توی ذهنش، یه بار دیگه بهونه ها رو مرور میکرد، به سمت در رفت که بره دنبال خواهرش، که یهو، با یه شخص خیلی محترم و خیلی عصبانی، پشت در مواجه شد.
- وای نه... چیز... ســـــــلام، مامـــــــــان!
وقتی انگشت اشاره مامانش رو با چشم دنبال کرد، به دختری رسید که الان واقعا میخواست طلسمش کنه، به هر قیمتی!
- کجا غیبت زده بود؟
- مامان، ببین، آملیا منو فرستاده بود دنبال نخود سیاه، بعد الان دعوام هم میکنه! ببین، داداشی رو هم فرستاده بود با بچه های محل بازی کنه، تا خودش به لیوانش برسه.
بعد به آملیا نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت.
- بعدا به حساب تو یکی... چیز... مامان واست توضیح میدم!

- توضیح نمیخوام... فقط بگو اون اختراعی که واسش این بچه ها رو بیرون کردی، چی بود؟

- ببینش مامان!
-

تنها چیزی که توی دست آملیا به چشم میخورد، یه وسیله لیوان مانند ده سانتی بود که دو طرفش، شیشه گذاشته بود و یه عالمه پیچ روش سفت کرده بود. لکه های پفک هم به وضوح روش دیده میشد.
- این چیه؟

- تلسکوپ کوچیک!

از اون روز به بعد، تا حالا، کسی پستی از آملیا ندیده!
قصه ما به ته رسید، جغده به جغد دونی نرسید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/16
تولد نقش: 1396/04/24
آخرین ورود: چهارشنبه 2 خرداد 1397 14:15
از: دور مراقبتم!
پستها:
337

- لیگ جوئل لیگ جوئل که میگفتی این بود؟ این؟! 
مودی با دستش به دایرهای که با گچ روی زمین پارک کشیده شده بود، آفتابهی طلایی رنگ کنارش که نقش کاپ قهرمانی رو داشت و چند معتاد خمار که کنار آفتابه نشسته بودن اشاره کرد. یک بار توی کل عمرش به کسی اعتماد کرده بود و همون یکبار هم گول خورده بود!
- اون وقت به من میگن چرا شکّاکی! لابد این چارتا معتاد هم شرکتکنندههای مسابقهی کذاییتن؟!
رودولف با خونسردی کامل، کاغذی که روش جدول کج و کولهای کشیده بود رو از جیب شلوارش بیرون کشید. جدولی که نشون میداد تنها شرکتکنندههای «لیگ بزرگ جوئل»، فقط مودی و رودولف هستن. گفت:
- نه بابا. اینا تماشاچیان. این جدول لیگ مسابقه و شرکتکنندههاشه... ببین خودت.
چشم عادی مودی هم با دیدن جدول باباقوری شد. بعد از عمری «هشیاری مداوم»، فقط چند ساعت خرد بودن اعصابش کار دستش داده بود.
- یه عمر به همه درس هشیاری مداوم دادم اون وقت خودم به یه مرگخوار، اونم رودولف لسترنج اعتماد کردم!
شاید آلبوس حق داره، پیر شدم جداً. 
فلش بک - آن روز صبح، خانهی مودی
اعصابش داغون بود و اگر سکتوم سمپرا میزدیش، خونِش در نمیومد. مدام دورتادور اتاق قدم میزد و زیر لب غرغر میکرد. اول صبح، یکی از بدترین خبرهای عمرش به دستش رسیده بود. چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشت.
با عصبانیت به تیکهی کاغذ پوستی خیره شد. نامهای با دستخط کشیدهی آلبوس دامبلدور که نوشته بود:
نقل قول:
هربار که این نامه رو میخوند صورتش قرمز و قرمزتر میشد و فکّش از خشم میلرزید. بازنشستگی؟ به نظرش بیشتر شبیه اخراج محترمانه بود. از خودش میپرسید چرا؟ میدونست که پشت سرش میگن شکّاک... عصبی... حتی دیوونه. یکی دوبار هم احتیاط کردن بیش از حدش نتیجهی برعکس داده بود و باعث شده بود ماموریتش تا مرز شکست خوردن بره اما... این که کلاً بخوان از محفل بیرونش کنن به نظرش منصفانه نبود. هنوز هم همه میدونستن جادوگر قدرتمندیه.
- واقعا همه میدونن؟!
شاید هم نه، همه میدونستن که «یه زمانی جادوگر قدرتمندی بوده.» این فکر باعث شد چیزی توی ذهنش جرقه بزنه:
- آره. بهشون اثبات میکنم هنوزم به قدرتمندی سابقم... همینه... بهشون نشون میدم برای اینکه من رو از کار افتاده فرض کنن خیلی زوده!
پالتوش رو تنش کرد، یه دارت از روی میز برداشت و به سمت عکس سوراخ سوراخ بارتی کراوچ که روی دیوار بود انداخت. نفس عمیقی کشید و مصمم از خونه بیرون زد.
چند ساعت بعد
بعد از چند ساعت گشت و گذار بیحاصل توی شهر، آهسته توی یه پارک مشنگی قدم میزد. هنوز هیچ چیزی که باهاش بتونه خودش رو اثبات کنه به ذهنش نرسیده بود. خسته شده بود، پس روی گوشهی خالی یه نیمکت که یه نفر روش خوابیده بود نشست.
- چی شده؟ چه خبرته؟! چرا پام رو لگد میکنی اول صبحی؟
- اول صبح چیه؟ لنگ ظهره! سر به سرم نذار که اعصاب ندارم مرتیکه مشنگ!
مردی که خوابیده بود، با شنیدن کلمهی «مشنگ» پتو رو کنار زد و صاف نشست. مودی با تعجب گفت:
- رودولف؟!
- مودی؟!
در حالت عادی، مودی با دیدن هر مرگخواری چوبدستی میکشید و حالت تهاجمی میگرفت، اما این بار فقط به رودولف خیره موند. همین باعث تعجب رودولف شد.
- چی شده؟
- چی میخواستی بشه؟ محترمانه از محفل اخراج شدم. میگن به خاطر شکاک بودنم توی همه چی، مخصوصا ماموریتا گند میزنم...
- خب راست میگـ... اوووم، نه هیچی. خب؟!
- هیچی دیگه. از صبح اومدهم بیرون ببینم چیکار میتونم بکنم که دوباره خودم رو اثبات کنم به محفلیا... اما هیچی به هیچی! با این سنّم نمیتونم که الکی یه قهرمان بازی دربیارم و برگردم محفل که!
رودولف چند لحظه فکر کرد تا بتونه موقعیت رو ارزیابی کنه. یکدفعه چشماش برق زدن و بشکن زد.
- یافتم! دوای دردمون پیش خودمه!
- دردمون؟ درد ما؟!
- آره کاراگاه! نمیبینی خودم شبا توی پارک میخوابم؟ بلاتریکس که خونه راهم نمیده. حتی توی خونهی ریدل هم نمیذارن شبا بمونم. حتی نمیذارن غر بزنم، ممنوعالدوئل هم که شدهم... مودی، منم عین خودت بیاعتبار شدهم!
آمپر مودی با این جمله بالا رفت!
- حرف دهنت رو بفهم مرتیکه...
- د نه دیگه! میخوای بدونی چاره چیه یا نه؟
- بگو ببینم چی میخوای بگی.
رودولف دست کرد توی جیب شلوارش و یه تیکه کاغذ بیرون آورد و جلوی صورت مودی گرفت. مودی خوند:
- مسابقهی بزرگ جوئل... خب که چی؟ برنده شدن توی جوئل قراره ما رو به بقیه اثبات کنه؟
رودولف فقط به خاطر ممنوعالدوئل بودن، از سر ناچاری به جوئل رو آورده بود و صرفا دنبال یه داوطلب بود تا بعد از یه مدت طولانی دوئل نکردن، درد اعتیادش به دوئل رو با جوئل تسکین بده! و مودی هم داغونتر از اون بود که مشکوک بشه و از طرفی بهشدت دنبال راهی بود که بتونه باز هم توانمندی خودش رو به اثبات برسونه... همین باعث شد تا رودولف بعد از مدتی زبون بازی، بتونه قانعش کنه که این مسابقه، چارهی کارشه!
کمی بعدتر - کلبهی هاگرید
- بیا تو رودو... عه! مودی؟ چه عجب از اینورا؟ بازم پورفوسور دامبلدور از محفل بندازدت بیرون بلکه یادی هم از ما بوکونی.
خون به صورت مودی دوید. دندانقروچهای کرد ولی فعلا خودش رو کنترل کرد تا بتونه جونور مورد نظرش رو پیدا کنه. بدون دعوت رفت داخل کلبهی هاگرید... جایی که همیشه میشد چندتا جک و جونور پیدا کرد. به اطراف نگاه کرد.
- چیزی میخوای؟ چی میخوای خب، بوگو بدم.
- جونور. یه چیز درست و حسابی میخوام جوئل کنم باهاش.
- جوئل؟ عادیه، خیلیا بعد بازنیشستگی همچین تفریحایی میکونن.
هاگرید دستش رو تا آرنج توی ریش نامرتبش فرو کرد تا چونهش رو بخارونه. گفت:
- فنگ رو بدم؟
مودی که همچنان داشت اطراف رو میگشت گفت:
- نه نه. یه موجود جادویی باشه. هیپوگریف... موجود دم انفجاری جهنده... همچین چیزی... داری دیگه؟
هاگرید سرش رو تکون داد و گفت:
- اینا که میگی رو فوروختم مودی. زندگی خرج داره و منم بیکارم. آقام خدابیامرز همیشه میگفت دوروبر رفیق ناباب نپلکما، اما من گوش نکردم. اما به هر حال... گوفتی جوئل؟
- آره.
- هوووم... یه جونور دارم راست کارته.
مودی فورا گفت:
- خب، معطل چی هستی؟ بدهش.
- چون شومایی سی گالیون.
مودی چند قدم عقب رفت و با عصبانیت پرسید:
- چه جونوریه مگه؟
پایان فلش بک
- این مسخره بازیا چیه رودولف؟ گفتی بیا مسابقهی بزرگ هست، لیگ هست، اومدم شرکت کنم. حالا که همهش کشک بود من میرم و دفعهی بعد که جلوم آفتابی بشی رویهی سابقم رو در پیش میگیرم!
- کجا کجا! شما زیر کاغذ شرکت در لیگ رو امضا زدی، رسما متعهدی که شرکت کنی... وگرنه باید خسارت بدی.
مودی چند جرعه آب کدوحلوایی از قمقمهی کمریش سر کشید و همهش رو وسط حلقهی مسابقه تف کرد.
- خودتم میدونی برگهت هیچ جا اعتبار نداره، ولی صرفا به خاطر پولی که بابت این جونور دادم، مسخرهبازیت رو تموم میکنم.
مودی، رودولف و معتادهای پارک دور دایره جمع شدن. رودولف کرم فلوبرش رو از جیبش بیرون کشید و گذاشت وسط دایره. با پوزخند گفت:
- اینجوریش رو نگاه نکن. قبلاً یه غول غارنشین رو شکست داده، تا به حال هیچ جوئلی رو نباخته.
اما مودی مطمئنتر از این حرفا بود. مشتش رو جلو آورد و بالای دایرهی مسابقه باز کرد. چیز سیاه کوچیکی از داخل مشتش پرواز کرد و به سمت کرم فلوبر رودولف رفت. رودولف پوکرفیس شد و گفت:
- چیه این؟ مگسه؟ گرفتی ما رو؟ قانون مسابقه اینه که موجود جادویی بیاری!
مودی لبخند کجکی زد و گفت:
- جادو میخوای؟ حالا میبینی، شروع کن لودو!
- لودو؟!
مگس همچنچنان بیهدف بالاسر کرم پرواز میکرد. مودی طبق دستورالعمل هاگرید، دستش رو توی جیبش کرد و کیسهی گالیونها رو بیرون آورد. وقتی تکونش داد، مگس به پایین پرواز کرد و بیحرکت روی سر کرم نشست. مودی کمی صبر کرد و بعد گفت:
- لعنتی... منتظر چی هستی؟ باشه، پنج گالیون دیگه هم میذارم روش.
با این حرف، جرقهی سبز رنگی بین مگس و کرم به وجود اومد و کرم در جا خشکید و مرد. مگس به سمت دست مودی پرواز کرد و در کمال تعجب، کیسهی سنگین گالیونها که چندبرابر خودش بود رو گرفت و سمت کلبهی هاگرید پرواز کرد.
مودی که بعد از این همه مدت هنوز اعتباری کسب نکرده بود، لگدی به آفتابهی طلایی زد و از پارک آپارات کرد... و رودولف هم کمی بعد، با پوزخند مرموزی از پارک رفت.
چند ساعت بعد - کلبهی هاگرید، مقر باند کلاهبرداری «لودو، هاگرید، رودولف»
- خخخخخخخ. هنوز هیشکی رازت رو نمیدونه لودو.
- خخخخخخخ. آره، همه هوریس رو میبینن، اصل ماجرا رو نمیدونن. این سومین نفر بود تو این هفته تیغش زدیم. PES13 شرطی بزنیم حالا؟

مودی با دستش به دایرهای که با گچ روی زمین پارک کشیده شده بود، آفتابهی طلایی رنگ کنارش که نقش کاپ قهرمانی رو داشت و چند معتاد خمار که کنار آفتابه نشسته بودن اشاره کرد. یک بار توی کل عمرش به کسی اعتماد کرده بود و همون یکبار هم گول خورده بود!
- اون وقت به من میگن چرا شکّاکی! لابد این چارتا معتاد هم شرکتکنندههای مسابقهی کذاییتن؟!

رودولف با خونسردی کامل، کاغذی که روش جدول کج و کولهای کشیده بود رو از جیب شلوارش بیرون کشید. جدولی که نشون میداد تنها شرکتکنندههای «لیگ بزرگ جوئل»، فقط مودی و رودولف هستن. گفت:
- نه بابا. اینا تماشاچیان. این جدول لیگ مسابقه و شرکتکنندههاشه... ببین خودت.

چشم عادی مودی هم با دیدن جدول باباقوری شد. بعد از عمری «هشیاری مداوم»، فقط چند ساعت خرد بودن اعصابش کار دستش داده بود.
- یه عمر به همه درس هشیاری مداوم دادم اون وقت خودم به یه مرگخوار، اونم رودولف لسترنج اعتماد کردم!
شاید آلبوس حق داره، پیر شدم جداً. 
فلش بک - آن روز صبح، خانهی مودی
اعصابش داغون بود و اگر سکتوم سمپرا میزدیش، خونِش در نمیومد. مدام دورتادور اتاق قدم میزد و زیر لب غرغر میکرد. اول صبح، یکی از بدترین خبرهای عمرش به دستش رسیده بود. چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشت.
با عصبانیت به تیکهی کاغذ پوستی خیره شد. نامهای با دستخط کشیدهی آلبوس دامبلدور که نوشته بود:
نقل قول:
الستور عزیز.
کوتاه بگم؛ با توجه به عملکردت توی ماموریتهای اخیر، به این نتیجه رسیدم که بعد از سالها خدمت صادقانه به محفل ققنوس، خسته شدی و به استراحت نیاز داری. به خاطر همین دیگه وقتشه که بازنشسته بشی. اهالی خونهی گریمولد بهزودی جشنی به همین مناسبت و برات برگزار میکنن... امیدوارم تا اون موقع با این مسئله کنار بیای.
امضاء؛ آلبوس دامبلدور.
پ.ن: آخرین باری که دیدمت روی میزم، دو بسته برتیباتز اعلا بود و پالتوی قهوهای قدیمیت رو پوشیده بودی. اینقدر مشکوک نباش!
هربار که این نامه رو میخوند صورتش قرمز و قرمزتر میشد و فکّش از خشم میلرزید. بازنشستگی؟ به نظرش بیشتر شبیه اخراج محترمانه بود. از خودش میپرسید چرا؟ میدونست که پشت سرش میگن شکّاک... عصبی... حتی دیوونه. یکی دوبار هم احتیاط کردن بیش از حدش نتیجهی برعکس داده بود و باعث شده بود ماموریتش تا مرز شکست خوردن بره اما... این که کلاً بخوان از محفل بیرونش کنن به نظرش منصفانه نبود. هنوز هم همه میدونستن جادوگر قدرتمندیه.
- واقعا همه میدونن؟!

شاید هم نه، همه میدونستن که «یه زمانی جادوگر قدرتمندی بوده.» این فکر باعث شد چیزی توی ذهنش جرقه بزنه:
- آره. بهشون اثبات میکنم هنوزم به قدرتمندی سابقم... همینه... بهشون نشون میدم برای اینکه من رو از کار افتاده فرض کنن خیلی زوده!

پالتوش رو تنش کرد، یه دارت از روی میز برداشت و به سمت عکس سوراخ سوراخ بارتی کراوچ که روی دیوار بود انداخت. نفس عمیقی کشید و مصمم از خونه بیرون زد.
چند ساعت بعد
بعد از چند ساعت گشت و گذار بیحاصل توی شهر، آهسته توی یه پارک مشنگی قدم میزد. هنوز هیچ چیزی که باهاش بتونه خودش رو اثبات کنه به ذهنش نرسیده بود. خسته شده بود، پس روی گوشهی خالی یه نیمکت که یه نفر روش خوابیده بود نشست.
- چی شده؟ چه خبرته؟! چرا پام رو لگد میکنی اول صبحی؟

- اول صبح چیه؟ لنگ ظهره! سر به سرم نذار که اعصاب ندارم مرتیکه مشنگ!

مردی که خوابیده بود، با شنیدن کلمهی «مشنگ» پتو رو کنار زد و صاف نشست. مودی با تعجب گفت:
- رودولف؟!

- مودی؟!

در حالت عادی، مودی با دیدن هر مرگخواری چوبدستی میکشید و حالت تهاجمی میگرفت، اما این بار فقط به رودولف خیره موند. همین باعث تعجب رودولف شد.
- چی شده؟
- چی میخواستی بشه؟ محترمانه از محفل اخراج شدم. میگن به خاطر شکاک بودنم توی همه چی، مخصوصا ماموریتا گند میزنم...
- خب راست میگـ... اوووم، نه هیچی. خب؟!
- هیچی دیگه. از صبح اومدهم بیرون ببینم چیکار میتونم بکنم که دوباره خودم رو اثبات کنم به محفلیا... اما هیچی به هیچی! با این سنّم نمیتونم که الکی یه قهرمان بازی دربیارم و برگردم محفل که!

رودولف چند لحظه فکر کرد تا بتونه موقعیت رو ارزیابی کنه. یکدفعه چشماش برق زدن و بشکن زد.
- یافتم! دوای دردمون پیش خودمه!

- دردمون؟ درد ما؟!

- آره کاراگاه! نمیبینی خودم شبا توی پارک میخوابم؟ بلاتریکس که خونه راهم نمیده. حتی توی خونهی ریدل هم نمیذارن شبا بمونم. حتی نمیذارن غر بزنم، ممنوعالدوئل هم که شدهم... مودی، منم عین خودت بیاعتبار شدهم!

آمپر مودی با این جمله بالا رفت!
- حرف دهنت رو بفهم مرتیکه...

- د نه دیگه! میخوای بدونی چاره چیه یا نه؟
- بگو ببینم چی میخوای بگی.

رودولف دست کرد توی جیب شلوارش و یه تیکه کاغذ بیرون آورد و جلوی صورت مودی گرفت. مودی خوند:
- مسابقهی بزرگ جوئل... خب که چی؟ برنده شدن توی جوئل قراره ما رو به بقیه اثبات کنه؟

رودولف فقط به خاطر ممنوعالدوئل بودن، از سر ناچاری به جوئل رو آورده بود و صرفا دنبال یه داوطلب بود تا بعد از یه مدت طولانی دوئل نکردن، درد اعتیادش به دوئل رو با جوئل تسکین بده! و مودی هم داغونتر از اون بود که مشکوک بشه و از طرفی بهشدت دنبال راهی بود که بتونه باز هم توانمندی خودش رو به اثبات برسونه... همین باعث شد تا رودولف بعد از مدتی زبون بازی، بتونه قانعش کنه که این مسابقه، چارهی کارشه!
کمی بعدتر - کلبهی هاگرید
- بیا تو رودو... عه! مودی؟ چه عجب از اینورا؟ بازم پورفوسور دامبلدور از محفل بندازدت بیرون بلکه یادی هم از ما بوکونی.

خون به صورت مودی دوید. دندانقروچهای کرد ولی فعلا خودش رو کنترل کرد تا بتونه جونور مورد نظرش رو پیدا کنه. بدون دعوت رفت داخل کلبهی هاگرید... جایی که همیشه میشد چندتا جک و جونور پیدا کرد. به اطراف نگاه کرد.
- چیزی میخوای؟ چی میخوای خب، بوگو بدم.

- جونور. یه چیز درست و حسابی میخوام جوئل کنم باهاش.
- جوئل؟ عادیه، خیلیا بعد بازنیشستگی همچین تفریحایی میکونن.
هاگرید دستش رو تا آرنج توی ریش نامرتبش فرو کرد تا چونهش رو بخارونه. گفت:
- فنگ رو بدم؟

مودی که همچنان داشت اطراف رو میگشت گفت:
- نه نه. یه موجود جادویی باشه. هیپوگریف... موجود دم انفجاری جهنده... همچین چیزی... داری دیگه؟
هاگرید سرش رو تکون داد و گفت:
- اینا که میگی رو فوروختم مودی. زندگی خرج داره و منم بیکارم. آقام خدابیامرز همیشه میگفت دوروبر رفیق ناباب نپلکما، اما من گوش نکردم. اما به هر حال... گوفتی جوئل؟
- آره.
- هوووم... یه جونور دارم راست کارته.

مودی فورا گفت:
- خب، معطل چی هستی؟ بدهش.
- چون شومایی سی گالیون.

مودی چند قدم عقب رفت و با عصبانیت پرسید:
- چه جونوریه مگه؟

پایان فلش بک
- این مسخره بازیا چیه رودولف؟ گفتی بیا مسابقهی بزرگ هست، لیگ هست، اومدم شرکت کنم. حالا که همهش کشک بود من میرم و دفعهی بعد که جلوم آفتابی بشی رویهی سابقم رو در پیش میگیرم!

- کجا کجا! شما زیر کاغذ شرکت در لیگ رو امضا زدی، رسما متعهدی که شرکت کنی... وگرنه باید خسارت بدی.

مودی چند جرعه آب کدوحلوایی از قمقمهی کمریش سر کشید و همهش رو وسط حلقهی مسابقه تف کرد.
- خودتم میدونی برگهت هیچ جا اعتبار نداره، ولی صرفا به خاطر پولی که بابت این جونور دادم، مسخرهبازیت رو تموم میکنم.

مودی، رودولف و معتادهای پارک دور دایره جمع شدن. رودولف کرم فلوبرش رو از جیبش بیرون کشید و گذاشت وسط دایره. با پوزخند گفت:
- اینجوریش رو نگاه نکن. قبلاً یه غول غارنشین رو شکست داده، تا به حال هیچ جوئلی رو نباخته.

اما مودی مطمئنتر از این حرفا بود. مشتش رو جلو آورد و بالای دایرهی مسابقه باز کرد. چیز سیاه کوچیکی از داخل مشتش پرواز کرد و به سمت کرم فلوبر رودولف رفت. رودولف پوکرفیس شد و گفت:
- چیه این؟ مگسه؟ گرفتی ما رو؟ قانون مسابقه اینه که موجود جادویی بیاری!

مودی لبخند کجکی زد و گفت:
- جادو میخوای؟ حالا میبینی، شروع کن لودو!

- لودو؟!

مگس همچنچنان بیهدف بالاسر کرم پرواز میکرد. مودی طبق دستورالعمل هاگرید، دستش رو توی جیبش کرد و کیسهی گالیونها رو بیرون آورد. وقتی تکونش داد، مگس به پایین پرواز کرد و بیحرکت روی سر کرم نشست. مودی کمی صبر کرد و بعد گفت:
- لعنتی... منتظر چی هستی؟ باشه، پنج گالیون دیگه هم میذارم روش.

با این حرف، جرقهی سبز رنگی بین مگس و کرم به وجود اومد و کرم در جا خشکید و مرد. مگس به سمت دست مودی پرواز کرد و در کمال تعجب، کیسهی سنگین گالیونها که چندبرابر خودش بود رو گرفت و سمت کلبهی هاگرید پرواز کرد.
مودی که بعد از این همه مدت هنوز اعتباری کسب نکرده بود، لگدی به آفتابهی طلایی زد و از پارک آپارات کرد... و رودولف هم کمی بعد، با پوزخند مرموزی از پارک رفت.
چند ساعت بعد - کلبهی هاگرید، مقر باند کلاهبرداری «لودو، هاگرید، رودولف»
- خخخخخخخ. هنوز هیشکی رازت رو نمیدونه لودو.

- خخخخخخخ. آره، همه هوریس رو میبینن، اصل ماجرا رو نمیدونن. این سومین نفر بود تو این هفته تیغش زدیم. PES13 شرطی بزنیم حالا؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

×××××

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس الستور مودی
_میو!
_آخ...چخه!
رودولف لسترنج در کثری از ثانیه، بعد از شندین صدای "آخ" اربابش، وارد اتاق لرد شد!
_چی شده؟ منو صدا کردین ارباب؟

_خیر رودولف...خیر...هر چخه گفتن ما، مخاطبش تو نیستی...فقط وقتی که میایی و قصد غر زدن داری، ما این جمله رو برای تو به کار میبریم!
_پس حالا که تا اینجا اومدم، بذارین یه درخواست دوئل...
_نه رودولف...نه...اصلا بیا اینجا، باهات کار دارم...این گربه رو میبینی؟این گربه زیاد اینور و اونور میپلکه، آمدیم بهش بهش غذا بدیم، لطف میکردیم بهش، دست مون رو گاز گرفت...بیا و اون رو به سزای اعمالش برسون!
_چی؟ گربه صفتی در حق ارباب؟ الان حسابش رو میذارم کف دستش!
رودولف در حالی که با یک دست قمه اش را در هوا میچرخاند، با دست دیگر گردن گربه سیاه رنگی که حالت تدافعی به خود گرفته بود را گرفت و از اتاق خارج شد!
لرد نفس راحتی کشید..این بار هم توانست به صورتی از شر درخواست دوئل رودولف خلاص شود!
چند دقیقه بعد، محوطه جنگل سیاه!
رودولف لسترنج در حالی که یک گونی کوچک را حمل میکرد، از تاریکی جنگل سیاه به سمت محوطه هاگوارتز در حرکت بود...از دور نور مشعل و البته آتش شومینه ی کلبه هاگرید نمایان بود...مطمئنا هاگرید در کلبه اش مهمان داشت...اما سالها از اینکه تنها مهمانان کلبه هاگرید، رون و هرمیون و هری پاتر و البته در مواردی در شب خاصی از هفته مادام ماکسیم بودند میگذشت!
رودولف کم کم به کلبه هاگرید نزدیک میشد...اما قبل از آنکه در را بزند، درب کلبه باز شد و روفوس اسکریم جیور و هاگرید در چارچوب آن نمایان شدند!
_ولم کن هاگرید...من گفته بودم اگه منو نبرین با خودتون که رنگین کمون رو ببینم، از کلبه ات میرم و دیگه نمیام!

_روف...بابا جان کوتاه بیا...تو یه دور همه اون جماعتی که با ما رنگین کمون رو میبینن، توی ایستگاه دیدی...نمیشه که!
_ولم کن بابا!
روفوس بلاخره توانست دست خودش را از میان دستهای هاگرید بیرون بکشد...او در حالی از کلبه خارج شد که کوچکترین اهمیتی به رودولف نداد...در حالی که روفوس دور و دورتر میشد، رودولف پله های کلبه بالا رفت و رو به هاگرید گفت:
_چش بود روف باز؟

_هیچی بابا...بازم شارژش تموم شده مثل اینکه!

_دیدم که یه بوی نامطبوعی ازش ساطع میشد وقتی از بغلم رد شد...بیخیال حالا...هوریس اینجاست؟

_آره..داره کیک شادی درست میکنه!
_ایول...برو کنار بذار بیام تو، یه برنامه باحال دارم!

_میدونی که من به مادام ماکسیم وفادارم رودولف!
_نه باو...اون برنامه ها رو که با تو و هوریس نمیرم....یه چی دیگه...برو کنار!

رودولف هاگرید را کنار زد و به سمت هوریس که در حال آشپزی بود رفت...
_هی هوریس...بیا ببین چی برات اوردم؟

هوریس به سمت رودولف که گونی روی دوشش را زمین گذاشت، برگشت...هاگرید هم کنجکاوانه به سمت آنها آمد!
بلاخره وقتی هوریس به اندازه کافی نزدیک شد، رودولف گونی را باز کرد و به هوریس اشاره کرد که درون گونی را ببیند...اما همین که چشم هوریس به داخل گونی افتاد،ابتدا به مبل تغییر ماهیت داد! اما بعد از چند ثانیه با همان شکل، قصد خروج از کلبه را کرد!
رودولف در حالی که قهقه میزد، در گونی را بست و هاگرید مبل تازه ای که در خانه اش ظاهر شده بود را گرفت تا از کلبه خارج نشود!
_تموم شد هوریس...در گونی بسته اس..نگران نباش!

هوریس که مجالی برای فرار از دستان غول پیکر هاگرید برای خود نمیدید، پس از اطمینان از بسته بودن در گونی، به شکل انسانیش برگشت و گفت:
_چی؟ نه بابا...یه جغد ضروری داشتم، میخواستم به اون جواب بدم!

رودولف و هاگرید همچنان در حال خندیدن بودند...هوریس اما کماکان نگران بود...در همین حین بود که سگ هاگرید فنگ، پارس کرد...و این پارس کافی بود که هوریس به اعتراض بلند شود و به سمت در خروجی برود...
_مگه من مسخره فنگم که

قبل از اینکه رودولف و هاگرید بتوانند خنده شان را قطع کنند و حرفی بزنند یا حرکتی بکنند، هوریس از کلبه خارج شد!
پشت سر هوریس، فنگ هم پس از گفتن "هاپ واق" از کلبه خارج شد!
رودولف که حالا کاملا خنده اش قطع شده بود، رو به هاگرید کرد و گفت:
_فنگ چی گفت؟

_گفت هاپ واق!
_یعنی چی؟

_هاپی که گفت یعنی "اگه من مانع حضور هوریس هستم،من میرم...شما دو رو هستین و اگه با یکی مشکل داشته باشین نمیگین...شما فقط برای کارای فنی منو میخوایین!" و واق یعنی "بای!"
_برای کارای فنی میخواییش؟
_آره دیگه...تعمیر لوله فاضلاب و سیستم برق کشی و اینا به عهده اون بود!
هاگرید سپس بلند شد و به سمت گونی رفت...درب گونی را باز کرد و دستش را داخل گونی برد!
_چه گربه نازی...به نظر خوشمزه میاد!

_چه نازی بابا؟ بارها توی اتاق ارباب دیده شده، خودم ده بار بیرونش کردم...به اون بالشت سبزیه تو اتاق هم خیلی علاقه داشت، همه اش دور ور اون بود...دیگه امشب دست لرد رو گاز گرفت، ارباب گفتن به سزای عملش برسونمش...ولی گفتم قبلش بیارمش اینجا یه شوخی ای با هوریس بکنیم!

هاگرید که حالا گربه مشکی را طوری در دستش گرفته بود، که هر لحظه امکان ترکیدن گربه وجود داشت، گفت:
_تام از اولم بی ذوق بود...گربه به این نازی..اون وقت مار نگهداری میکنه!

رودولف از پنجره نگاهی به هیپوگریفی که هاگرید او را به میله این بسته بود انداخت و سپس به به دیگ حاوی تخم اژدهایی که روی آتش شومینه در حال غل غل بود نگاه کرد...همزمان چشمش به عنکبوت های ریزی که مسیری را به مقصد حفره آراگوگ طی میکردند، افتاد! او حوصله بحث زیبایی شناختی و سلیقه و ذوق با هاگرید را نداشت...پس گفت:
_بیخیال حالا...به نظرت این گربهه چشه؟ یکم غیر عادیه...یه گوشه سالن قفلی زده و چشم ازش برنمیداره!
هاگرید نگاهی به چشمان سرخ گربه انداخت...
_تاثیر بوی این کیک شادی ای هست که هوریس درست کرد...بوخوری شده گربه و روی اون پوریا جی ام قفلی زده!

_پوریا جی ام؟!
_ اسم موشه اس که اون گوشه هال داره به کیک شادی ناخونک میزنه....راستی گفتم کیک گشنمه ام شد...سوسیس تخم مرغ بزنیم؟

گربه مشکی، پس از شنیدن اسم سوسیس، به خود لرزید...دعا کرد که منظور هاگرید از سوسیس، خود او نباشد و ساخت سوسیس از گوشت گربه ها شایعه ای بیش نباشد!
گربه مشکی فقط امیدوار بود که سالم، زنده،خورده نشده و بدون فاش شدن رازش از آنجا خارج شود...او بسیار نگران دارایی ارزشمندش در خانه ریدل بود و قصد داشت هر چه سریعتر از این مخمصه خلاص شود و سراغ گنجش برود!
همان لحظه خانه ریدل!
لرد به بالشت مشکیش عادت کرده بود...او نمیتوانست با بالشت دیگری به خواب برود..اما حالا خبری از بالشت مشکیش نبود...لرد کلافه و بی حوصله بلاتریکس را به اتاقش فراخونده بود!
_بلا؟

_بله ارباب؟

_رو بالشتی مشکی ما خشک نشد؟

_نه ارباب...تازه انداختم رو بند، فردا صبح خشک میشه!

_فردا صبح؟ ما حالا خوابمان می آید...شب است!
_خب ارباب...خیلی کثیف بود، شستم خدایی نکرده به میکروب و باکتری و اینا آلوده نشه...یه وقت موهاتون آسیب...چیز...سرتون آسیب نبینه!
_ما چه کنیم پس حالا؟
_ارباب...رودولف باز معلوم نیست کدوم گوریه...بازم رفته با رفیقاش یلالی تلالی مطمئنا...چشمش رو در میارم...اگه بود میگفتم بیاد اینجا ازش به عنوان بالشت استفاده میکردین...ولی حالا...چرا از اون بالشت سبزه استفاده نمیکنید؟

لرد به بالشتی که بلاتریکس اشاره میکرد، نگاهی انداخت...همان بالشتی بود که بار ها گربه ی مشکی که آن شب دستش را گاز گرفته بود، دور و بر آن میچرخید...
_بیارش بلا...هرچند موی گربه مطئنا بهش چسبیده، ولی بیارش!
بلاتریکس تعظیمی کرد و به سمت بالشت رفت تا آن را بردارد..اما به نظر بالشت سنگین تر از چیزی بود که فکر میکرد...اما بلاتریکس که نمیخواست نزد اربابش ضعیف جلوه کند، با تمام قدرت سعی کرد که بالش را بردار، اما سنگینی بالشت باعث شد که بلاخره بالشت جِر بخورد...ولی چیزی که توجه لرد و بلاتریکس را جلب کرد، محتویات داخل بالشت بود!
_اوه..ارباب...اینجا رو ببینید...چقد سکه و گالیون طلا...ام...اون پای طلایی اهدایی شما به لودو نیست؟ اونم که شونه طلایی منه که گم شده بود...اینم قمه نقره ای رودولفه...ارباب...اینجا رو ببینید...چوبدستی طلایی شما هم اینجاست...فکر کنم یه نفر به طور نامحسوس میومده و گنج و اموالی که دزدیده رو تو این بالشت قایم میکرد...ولی چطور؟
_نمیدونیم بلا... ولی قانون رو که میدونی...چیزی که تو اتاق لرد باشه، واسه لرده...حالا اینها برای ماست!

سالها قبل، خانه بلک ها!
_نبینم باز مثل سگ و گربه به جون هم افتادین...فهمیدین؟

_چشم مامان!
ریگلوس و سیریوس بلک بعد از یک دعوای مفصل با هم، حالا سر به زیر و با کبودی های بسیاری روبروی مادرشان ایستاده بودند...مادر آنها نمیدانست دیگر از دست آنها و این جانورنما بازیشان چه باید بکند...به زودی پسرانش باید راهی هاگوارتز میشدند و او نگران بود که مراجعه نکردن او و همسرش به دایره ثبت جانورنماها دردسر برای خانواده ایجاد کند!
در همین حین صدای پدر خانواده از طبقه بالای خانه به گوش رسید...
_حالا این توله سگ به پدر سگِ من رفته جانورنما شده....ولی نمیدونم این ریگولوسِ گربه صفت به کی رفته!
مادر خانواده جدای از نگرانی برای دردسر ایجاد نشدن بابت ثبت نکردن فرزندانش در دایره ثبت جانورنماها، نگرانی ای بابت آبروی خانواده هم داشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/28
تولد نقش: 1393/06/30
آخرین ورود: چهارشنبه 26 فروردین 1405 14:15
از: شهری که کودک نداشت.
پستها:
456

دوئل با رز زلر.
-باشه پاپا. از قتل این مشنگا که برگشتیم براتون… ایکسباکس میخریم.
آدما گاهی زیر باز فشار زندگی خسته میشن و اگه لرد رو آدم حساب نکنیم، به شخصیت پردازیش لطمه وارد کردیم. لرد آدم بود. آدمی که بعد از نفله کردن مشنگا، نرفت ایکسباکس بخره بلکه رفت دکه روزنامه فروشی تا از آقای دکه روزنامهفروشی سیگار بخره.
-آقای دکه روزنامه فروشی سیگار داری؟
آقای دکه روزنامه فروشی یه نخ سیگار اخ کرد کف دست لرزان لرد. بعد به صورت یه وری، سرتاپاشو برانداز کرد و گفت:
-بار اولته؟
-خیر! ما داییمون از پیشکسوتهاست.
لرد که حالا آرامش خودش رو بازیافته بود، توک سیگار رو گرفت رو به روی صورتش، چوب دستی رو آورد بالا و گفت:
-اینسندیو!
شرارههای آتش از توک چوبدستیش پرتاب شدن و در کسری از ثانیه، سیگار ، دکه روزنامه فروشی و آقای دکه روزنامه فروشی و ماشین های بغل تانک نقی معمولیاینا به جز خود تانک نقی معمولیاینا دود شده و به هوا پیوستن. از شدت تخریب و تلفات، حالت نشئگی و جیگر خنکی موقتی به لرد دست داد.
-اخ اخ چقدر چسبید! واقعا حس میکنیم بهتریم. حالا میمونه...
ایکس باکس! ای بر پدرت دلار. لرد دوباره به هم ریخت و رو سوی معلم محبوب و محترمش که برای هر سوالی، یک پاسخ [اشتباه] داشت، گرفت.
-هوریس!
-جانم ارباب؟
-میدونی فشار زندگی چیه؟
-نه ارباب. ولی درک میکنم.
-میدونی کل حقوقت شهریه بچه باشه یعنی چی؟
-نه ارباب. ولی درک میکنم.
-موهامون سفید شده. میبینی هوریس؟
-نه ارباب...
ولدمورت اصلاً مو نداشت!
-... ولی درک میکنم.
-سیگار داری هوریس؟ ما نداریم. دکه های اطراف همشون سوختن تموم شدن.
لرد بدجوری داغون بود. اگه همینطور پیش میرفت شخصیت پردازیش لطمه میخورد. این شد که هوریس تصمیم گرفت یه حالی به اربابش بده. تصمیمی که البته فرایند لطمه رو تسریع بخشید ولی... خب نیت مهمه.
-ارباب تا کی میخواید صورت مسئله رو پاک کنید؟ شما به یه استراحت نیاز دارین. یه استراحت سالم! امشب رو با من و رودولف بیاید کلبهی دوستان. امشب پلشت پارتی داریم.
لرد ناخواسته در آستانه اولین پلشت پارتی عمرش قرار گرفته بود.
-پلشت پارتی؟
-آره. راستش چون اسمش یه چیز منکراتی بود، فیالبداهه ویرایشش کردم که خاطر مبارکتون مکدر نشه و همچنین از دوئل هاگرید زبون بسته هم نمره کم نشه. این روزا هم که در جریانید بحث حد و مرز بیناموسی تو سایت داغه و ...
هوریس روده دراز بود.
-...واقعا اعضا نمیدونن چیکار کنن. آدم به باباشم نمیتونه اعتماد کنه. یه دفعه یه حقایقی از علیّت وجودت میریزه رو داریه که نمیدونی از کجا خوردی.
هوریس خیلی روده دراز بود.
- ببند هوریس. اینبار با شما میایم. اما اگه مثل بقیه ایدههات باشه مطمئن باش دستتو قلم میکنیم.
-مرلین دست من رو قلع و قمع کنه اگه شما نپسندید ارباب.
شما قطعا میپسندید.

هاگرید در رو باز کرد و پس از ابراز یک لبخند ندیدنی، خودش رو انداخت روی هوریس و شروع کردند به ماچاندود کردن همدیگه.
-هاگرید ...ماچ... جون امشب ...ماچ... یه همراه ویژه ....ماچ... هم دارم. امیدوارم ...ماچ... مشکلی نباشه.
-ماچ... ویژه؟ ...ماچ... قارچ و ...ماچ... پنیر داره ینی؟
هوریس خودشو کشید عقب و در حالی که هاگرید داشت بهش حوله میداد تا خودشو خشک کنه گفت:
-نه! یه مهمونه. قارچ و پنیر چیه دیگه؟
هاگرید که اسم مهمون شنیده بود، توأمان با مهربانی، با پشت دست کوبوند توی هوریس تا پخش دیوار بشه و بتونه مهمونی که پشت سرش ایستاده رو ببینه.
-به به!
هاگرید زل زد تو چشمای لرد. طوری غریب این کار رو کرد که لرد دست به چوبدستی شد.
-خیــــــــلــــی خوش اومدی عزیزم.
جمله بالا رو فریاد زد و لرد رو در حالی محکم در آغوش کشید که مغزش هنوز پردازش نکرده بود که با چه کسی طرفه. اصولا به خاطر راه زیادی که اعصابش تا مغزش داشتند، ماهیچهها خودشون استارت کار رو میزندند و تا دستور اصلی از بالا برسه، یه گوشه از کار رو پیش میبردند. در این حین، صورت لرد، قالب سوراخ ناف هاگرید شده بود و این چفت و جور شدن باعث میشد که فریاد های «دور شو! دور شو احمق!» لرد با خوردن به دیوار صوتی، کمونه کنه توی دهنش و به جز اصوات موهومی که از نظر هر هاگریدی، پاسخ به ابراز احساسات هستن چیزی به گوش جهانیان نرسه.
بعد از ثانیههایی سخت و لطمهزننده، هاگرید دست هاشو از پشت کمر لرد ورداشت و خاصیت فنری شکمش، لرد رو چند سانتی متر به عقب پرت کرد.
لرد داشت نفس نفس میزد که یک دفعه داد هاگرید بالا رفت:
-عــــه! لورد؟ صفاا آوردی لوووورد.
برای عرض خیره مقدم، دورخیز کنان یورش برد تو شکم لرد اما با ذکاوت رقیب کهنه کارش روبرو شد و با طلسم فرمان کعنهو گراز رام شده سر جاش درخت شد و سلامشو موش خورد.
-مردک جلف.
هاگرید جلف نیست. ولی خوب کش میاد. انقدر کش میاد که هر صفتی هم وصلش کنید به شخصیت پردازیش لطمه نمیخوره.
-هن؟
-نشنیدی؟ مردک جلف کَر.
نمیخوره.
لرد رداشو تکوند و با هوریس رفتن پشت میز. در همین حین رودولف هم وارد شد.
-هاگرید!
-رودولف!
-هاگرید!
-رودولف!
به یک پلک به هم زدن، دو پهلوان افتادند توی جون هم و تا میخورد، زدن.
به هر حال موجودات راههای مختلفی برای سلام و احوالپرسی دارن...
بعد از چند دقیقه، خونی مالی و لنگلنگون و دست در گردن یکدیگر، اومدن پشت میز و به هوریس و لرد ملحق شدن.
-بگید ببینیم. این پلشت پارتی چیه که مارو بخاطرش آوردین اینجا؟
-خیلی سادهست ارباب. غذا میخوریم، اولین نفری که هشیاریشو به دست بیاره برندهست.
-
یعنی چی؟
-چی یعنی چی؟
-چرا باید هشیاریمونو از دست بدیم که بخوایم به دستش بیاریم؟
-لورد! شوما دست پوخت منو نخوردین؟
-نه مسلماً! چه جوریه؟
-دست پوخت تنتنانی، تا نخوری ندانی.
لرد که کفبُر شده بود، رو کرد به یاران حاضر در صحنهش و سوال رو تکرار کرد.
-دستپخت این غول چشه؟
-یادمون نیست ارباب...
-
-هیشکی یادش نمیمونه ارباب…
-
-دست پوخت تنتنا...
-ببند غول! ما انصراف میدیم. نیستیم.
در اینجا شخصیت گند و ضدحال لرد به اوجش رسیده بود و داشت انصراف میداد.
-ارباب؟ نشنوم حرف از انصراف بزنیدا! تا کی میخواین صورت مسئله رو پاک کنید؟ نه نه نه اشتباهه اشتباهه!
-باشه...
بگید ببینیم چی قراره بخوریم؟
-کیک، لوردی! کیک شادی!
هاگرید شاد و خندان کیک شادی رو از توی فر در آورد. هوریس که سابقه تقسیم کیکش خیلی بیشتر از یکی دوتا میتینگ سایته، سعی کرد کیک شادی رو به چهار قسمت مساوی تقسیم کنه که البته تلاشش برای ما ارزشمند بود.
قسمت خوردن کیک رو میزنیم جلو که دلتون نخواد. فرض کنید خوردند.
-حالا چی میشه؟ ما که هشیاریمون رو از دست ندادیم که!خخخخخخخ.
-خخخخخخ! مطمئنی از دست ندادی لوردی؟
-بله!
-ازت میخوام برگردی و به حرفایی که زدی بیشتر فکر کنی...
خخخخخخخ. به شکلکا!
به خخخخخخخ.
-عه وا!
بد لطمهای خوردیما.خخخخخخ.
-بعله!
معرفی میکنم! مرحله اول: بُز خندهی خخخخخخ چکشی!

-ارباب ارباب! خخخخخ.
-بله؟
-سیب. خخخخخخ.
-خخخخخخ.
جالب بود هوریس.
-
- نوکران؟
-خخخخ. بله ارباب؟
-حس میکنیم قدرتمندیم.
-ما هم همینطور.
هاگرید هم خودشو از زیر میز کشید بالا و گفت:
-خخخخخخخخخ.
-
-ولش کنید ارباب. این آپشن قدرتمند بودن براش تعریف نشده. تو مرحله اول میمونه و آخرش یه باره میپره مرحله سوم.
مرحله دوم: اعتماد به نفس شتری!
-چی؟ کی اسم این مرحله رو انتخاب کرده؟ ما اگه بودیم قطعا اسم بهتری انتخاب میکردیم.
هوریس در حالی که داشت توی نیازمندی ها، آگهی PES13 شرطی درج میکرد گفت:
-از دست ما خارجه ارباب. واژه مصوب فرهنگستانه.
-ما خیلی قدرتمندیم.
-فورزا روما!
-ما از دامبلدور هم قدرتمند تریم.
-فورزا لردا!
-میخوایم باهاش دوئل کنیم.
هوریس دسته بازی رو گذاشت زمین و اومد نشست جلوی لرد.
-میخواین!؟ میخواین!؟ ای خاک تو سر من با این شاگرد تربیت کردنم. بـــاید ارباب! بــــاید باهاش دوئل کنید. تا کی میخواید صورت مسئله رو پاک کنید؟ برید و حلش کنید. هاگرید شمارو میبره پیش اون پیرمرد. مگه نه هاگرید؟
-ها؟
آره.خخخخخخخ. پروف حسابتو میرسه لوردی. خخخخخخخ.
هاگرید یه چمدون چرک غولمآبانه یشمی آورد و به لرد اشاره کرد که بره توش. لرد نشست توی چمدون و مشغول ارزیابی شرایط شد.
-واستا بینم. ما اینتو خفه نمیشیم؟
-چرا! خخخخخخخخ.
-نه نمیشیم. ما قدرتمندیم. ببند زیپشو.
هاگرید چمدون رو ورداشت و خوشحال و خندان، از هوریس و رودولف خداحافظی کرد و به سمت محفل رفت.

در اتاق دامبلدور ممتد به صدا در میومد. یک محفلی از پشت در فریاد زد:
-پروفسور! پروفسور! هاگرید اومده.
چشم های نقرهفام پیرمرد، برقی زدند و دست های چروکیدهاش... خالی بستم. پروف که پرای ققنوسش از شدت تعجب ریخته بود، یه دستشو گذاشت رو کلاهش که از سرش نیوفته و با یه دست دیگهش هم رداشو گرفت که خودش نیوفته و بدو بدو از پلهها اومد پایین و هاگرید رو در آغوش کشید.
-هاگرید! باورم نمیشه که زندهای. یک ماه از زمانی که به ماموریت فرستادمت میگذره. ما فکر نمیکردیم دیگه ببینیمت.
-خخخخخخخ. ماموریت؟
-بله! قرار بود بری سر کوچه یه کیلو پیاز بگیری سر شبی یه چیزی داشته باشیم بدیم به بچه ها... این چمدون چیه؟ پیازا رو ریختی این تو؟
-خخخخخ. لورده.
هاگرید دست برد و چمدون رو باز کرد. از داخل چمدون جسم بیجون لرد افتاد بیرون. خانه شماره دوازده گریمولد رو رعب و وحشت برداشت. هیچکس هیچ ایدهای نداشت که چه اتفاقی در حال افتادنه. هاگرید که متوجه این حالت در همرزمهاش شده بود، گفت:
-خخخخخ.نترسید بابا.
احتمالا هوا بش نرسیده بیهوش شده.خخخخخخ.
دامبلدور لبخندی از سر مهر زد و گفت:
-هاگرید...خیلی ممنونیم.ولی... این که پیاز نیست.
اگه بچه ها گشنشون بشه...
-چی؟
چی؟
چیشون بشه؟
مرحله سوم: گــــوشـــنمهههههههه!
چشم های هاگرید یک دفعه سرخ شدن. دست هاشو مشت کرد و کینککونگ وار به سینهش کوبید. برای چند لحظه هیچکس چیزی ندید و نهایتا، اون روز دنیا چیزهای ارزشمندی رو از دست داد... یک چمدون چرک غولمآبانه یشمی و... یک لرد. که البته:
-لوردش تلخ بود.

-الو بلا خودتی؟
-این چه طرز صحبت کردنه مرتیکه؟ باز با اون رفیقای بیفرهنگ رفتی الافی؟ لرد بفهمه پدرتو در میاره.
-چی میگی ضعیفه؟ لردم با ماست.
-چرا مزخرف میگی؟ گم شو بیا خونه!
-خوب گوش کن. دیگه نمیام خونه. یور آوت آو مای لیگ. به ارواح جدم، نیستی در حدم.
-اثر اون کوفتی ای که زدی بپره حسابتو میرسم.
-طلللاق!
رودولف تلفن رو قطع کرد و از هوریس تشکر کرد.
-خواهش میکنم رودولف. وظیفه انسانی من بود. واقعا تا به کی میخوایم صورت مسئله رو پاک کنیم؟
-واقعا...
-الانم من به شکل عجیبی ضعف کردم...
-منم!
- موافقی زنگ بزنیم پیتزا بیارن؟
-اوکی... بستنیاشونم خوبه ها!
-بستنی؟من میگم پیتزا میخوام تو میگی بستنیاشونم خوبه؟ مشتی من پیتزا میخوام!

-به به! چه پیتزایی. دارم میمیرم از گشنگی.
-بهتره بمیری! چون قرار نیست ما رو بخوری.
-یا لرد ابن تام!
پیتزاعه حرف میزنه.
-وات؟
توهم زدیم؟ هاگرید ناخالصی ریخته بوده تو کیک ینی؟
-نه توهم نزدین! ماییم. لردیم.
-ارباب؟ تو پیتزا چیکار میکنید؟
-جان پیچمونه! اون غول احمق مارو خورد، این تو ظهور کردیم. هوریس اون پاتیل رو وردار بیار برای ما جسم درست کن.
-چطور اینکارو کنیم ارباب؟ لوازمش نیست.
-هست. خوبم هست. این پیتزا از بقایای پدر خدابیامرزمون درست شده! بله حالا هی فست فود بخورید یاران احمق ما. گوشت یار هم که دست هوریس عزیز هست.
-چرا دست من ارباب؟
-مردک حمال! از اولشم گفته بودیم اگه از ایده مزخرفت خوشمون نیاد دستتو نابود میکنیم.
-مگه خوشتون نیومد؟ تعجب میکنم ارباب.
-خیلی رو داری هوریس. اگه پیتزا نبودیم الان پوکر فیس میشدیم. دستت هوریس...
-ارباب نکنید این کارو با ما. ارباب شما دارید صورت مسئله رو پاک میکنید.
-ارباب؟ خون دشمن چی؟
-آفرین رودولف. ما تا شمارو داریم دشمن نمیخوایم. چون دوست دشمن است شکایت رو فرو میکنیم تو رگهاتون تا خونتون بپاچه بیرون.

صدای گرومپ گرومپی از دور به گوش میرسید و هر لحظه منبع صدا به کلبه نزدیک تر میشد. لرد پردهی کلبه رو کند و پیچید دور جسم تازهاش و از پشت پنجره به دنبال منبع صدا گشت که ناگهان در پنجره از بیرون باز شد و خورد توی صورتش و پخش زمینش کرد.
-هنووووز گوشنمهههههه!
آن روز دنیا یک لرد دیگه رو هم از دست داد.
-عااا... این یکی خوب بود. مزه پیتزا میداد.
بگیر نگیر دارن این لردا...
-باشه پاپا. از قتل این مشنگا که برگشتیم براتون… ایکسباکس میخریم.
آدما گاهی زیر باز فشار زندگی خسته میشن و اگه لرد رو آدم حساب نکنیم، به شخصیت پردازیش لطمه وارد کردیم. لرد آدم بود. آدمی که بعد از نفله کردن مشنگا، نرفت ایکسباکس بخره بلکه رفت دکه روزنامه فروشی تا از آقای دکه روزنامهفروشی سیگار بخره.
-آقای دکه روزنامه فروشی سیگار داری؟
آقای دکه روزنامه فروشی یه نخ سیگار اخ کرد کف دست لرزان لرد. بعد به صورت یه وری، سرتاپاشو برانداز کرد و گفت:
-بار اولته؟
-خیر! ما داییمون از پیشکسوتهاست.
لرد که حالا آرامش خودش رو بازیافته بود، توک سیگار رو گرفت رو به روی صورتش، چوب دستی رو آورد بالا و گفت:
-اینسندیو!
شرارههای آتش از توک چوبدستیش پرتاب شدن و در کسری از ثانیه، سیگار ، دکه روزنامه فروشی و آقای دکه روزنامه فروشی و ماشین های بغل تانک نقی معمولیاینا به جز خود تانک نقی معمولیاینا دود شده و به هوا پیوستن. از شدت تخریب و تلفات، حالت نشئگی و جیگر خنکی موقتی به لرد دست داد.
-اخ اخ چقدر چسبید! واقعا حس میکنیم بهتریم. حالا میمونه...
ایکس باکس! ای بر پدرت دلار. لرد دوباره به هم ریخت و رو سوی معلم محبوب و محترمش که برای هر سوالی، یک پاسخ [اشتباه] داشت، گرفت.
-هوریس!
-جانم ارباب؟
-میدونی فشار زندگی چیه؟
-نه ارباب. ولی درک میکنم.
-میدونی کل حقوقت شهریه بچه باشه یعنی چی؟
-نه ارباب. ولی درک میکنم.
-موهامون سفید شده. میبینی هوریس؟
-نه ارباب...
ولدمورت اصلاً مو نداشت!
-... ولی درک میکنم.
-سیگار داری هوریس؟ ما نداریم. دکه های اطراف همشون سوختن تموم شدن.
لرد بدجوری داغون بود. اگه همینطور پیش میرفت شخصیت پردازیش لطمه میخورد. این شد که هوریس تصمیم گرفت یه حالی به اربابش بده. تصمیمی که البته فرایند لطمه رو تسریع بخشید ولی... خب نیت مهمه.
-ارباب تا کی میخواید صورت مسئله رو پاک کنید؟ شما به یه استراحت نیاز دارین. یه استراحت سالم! امشب رو با من و رودولف بیاید کلبهی دوستان. امشب پلشت پارتی داریم.

لرد ناخواسته در آستانه اولین پلشت پارتی عمرش قرار گرفته بود.
-پلشت پارتی؟

-آره. راستش چون اسمش یه چیز منکراتی بود، فیالبداهه ویرایشش کردم که خاطر مبارکتون مکدر نشه و همچنین از دوئل هاگرید زبون بسته هم نمره کم نشه. این روزا هم که در جریانید بحث حد و مرز بیناموسی تو سایت داغه و ...
هوریس روده دراز بود.
-...واقعا اعضا نمیدونن چیکار کنن. آدم به باباشم نمیتونه اعتماد کنه. یه دفعه یه حقایقی از علیّت وجودت میریزه رو داریه که نمیدونی از کجا خوردی.
هوریس خیلی روده دراز بود.
- ببند هوریس. اینبار با شما میایم. اما اگه مثل بقیه ایدههات باشه مطمئن باش دستتو قلم میکنیم.
-مرلین دست من رو قلع و قمع کنه اگه شما نپسندید ارباب.
شما قطعا میپسندید.

هاگرید در رو باز کرد و پس از ابراز یک لبخند ندیدنی، خودش رو انداخت روی هوریس و شروع کردند به ماچاندود کردن همدیگه.
-هاگرید ...ماچ... جون امشب ...ماچ... یه همراه ویژه ....ماچ... هم دارم. امیدوارم ...ماچ... مشکلی نباشه.
-ماچ... ویژه؟ ...ماچ... قارچ و ...ماچ... پنیر داره ینی؟
هوریس خودشو کشید عقب و در حالی که هاگرید داشت بهش حوله میداد تا خودشو خشک کنه گفت:
-نه! یه مهمونه. قارچ و پنیر چیه دیگه؟

هاگرید که اسم مهمون شنیده بود، توأمان با مهربانی، با پشت دست کوبوند توی هوریس تا پخش دیوار بشه و بتونه مهمونی که پشت سرش ایستاده رو ببینه.
-به به!
هاگرید زل زد تو چشمای لرد. طوری غریب این کار رو کرد که لرد دست به چوبدستی شد.
-خیــــــــلــــی خوش اومدی عزیزم.
جمله بالا رو فریاد زد و لرد رو در حالی محکم در آغوش کشید که مغزش هنوز پردازش نکرده بود که با چه کسی طرفه. اصولا به خاطر راه زیادی که اعصابش تا مغزش داشتند، ماهیچهها خودشون استارت کار رو میزندند و تا دستور اصلی از بالا برسه، یه گوشه از کار رو پیش میبردند. در این حین، صورت لرد، قالب سوراخ ناف هاگرید شده بود و این چفت و جور شدن باعث میشد که فریاد های «دور شو! دور شو احمق!» لرد با خوردن به دیوار صوتی، کمونه کنه توی دهنش و به جز اصوات موهومی که از نظر هر هاگریدی، پاسخ به ابراز احساسات هستن چیزی به گوش جهانیان نرسه.
بعد از ثانیههایی سخت و لطمهزننده، هاگرید دست هاشو از پشت کمر لرد ورداشت و خاصیت فنری شکمش، لرد رو چند سانتی متر به عقب پرت کرد.
لرد داشت نفس نفس میزد که یک دفعه داد هاگرید بالا رفت:
-عــــه! لورد؟ صفاا آوردی لوووورد.
برای عرض خیره مقدم، دورخیز کنان یورش برد تو شکم لرد اما با ذکاوت رقیب کهنه کارش روبرو شد و با طلسم فرمان کعنهو گراز رام شده سر جاش درخت شد و سلامشو موش خورد.
-مردک جلف.
هاگرید جلف نیست. ولی خوب کش میاد. انقدر کش میاد که هر صفتی هم وصلش کنید به شخصیت پردازیش لطمه نمیخوره.
-هن؟
-نشنیدی؟ مردک جلف کَر.
نمیخوره.
لرد رداشو تکوند و با هوریس رفتن پشت میز. در همین حین رودولف هم وارد شد.
-هاگرید!
-رودولف!
-هاگرید!
-رودولف!
به یک پلک به هم زدن، دو پهلوان افتادند توی جون هم و تا میخورد، زدن.
به هر حال موجودات راههای مختلفی برای سلام و احوالپرسی دارن...
بعد از چند دقیقه، خونی مالی و لنگلنگون و دست در گردن یکدیگر، اومدن پشت میز و به هوریس و لرد ملحق شدن.
-بگید ببینیم. این پلشت پارتی چیه که مارو بخاطرش آوردین اینجا؟
-خیلی سادهست ارباب. غذا میخوریم، اولین نفری که هشیاریشو به دست بیاره برندهست.
-
یعنی چی؟-چی یعنی چی؟
-چرا باید هشیاریمونو از دست بدیم که بخوایم به دستش بیاریم؟
-لورد! شوما دست پوخت منو نخوردین؟

-نه مسلماً! چه جوریه؟

-دست پوخت تنتنانی، تا نخوری ندانی.

لرد که کفبُر شده بود، رو کرد به یاران حاضر در صحنهش و سوال رو تکرار کرد.
-دستپخت این غول چشه؟
-یادمون نیست ارباب...
-

-هیشکی یادش نمیمونه ارباب…
-

-دست پوخت تنتنا...
-ببند غول! ما انصراف میدیم. نیستیم.
در اینجا شخصیت گند و ضدحال لرد به اوجش رسیده بود و داشت انصراف میداد.
-ارباب؟ نشنوم حرف از انصراف بزنیدا! تا کی میخواین صورت مسئله رو پاک کنید؟ نه نه نه اشتباهه اشتباهه!
-باشه...
بگید ببینیم چی قراره بخوریم؟-کیک، لوردی! کیک شادی!

هاگرید شاد و خندان کیک شادی رو از توی فر در آورد. هوریس که سابقه تقسیم کیکش خیلی بیشتر از یکی دوتا میتینگ سایته، سعی کرد کیک شادی رو به چهار قسمت مساوی تقسیم کنه که البته تلاشش برای ما ارزشمند بود.
قسمت خوردن کیک رو میزنیم جلو که دلتون نخواد. فرض کنید خوردند.
-حالا چی میشه؟ ما که هشیاریمون رو از دست ندادیم که!خخخخخخخ.

-خخخخخخ! مطمئنی از دست ندادی لوردی؟
-بله!

-ازت میخوام برگردی و به حرفایی که زدی بیشتر فکر کنی...
خخخخخخخ. به شکلکا!
به خخخخخخخ.-عه وا!
بد لطمهای خوردیما.خخخخخخ.-بعله!
معرفی میکنم! مرحله اول: بُز خندهی خخخخخخ چکشی!

-ارباب ارباب! خخخخخ.
-بله؟

-سیب. خخخخخخ.
-خخخخخخ.
جالب بود هوریس.
-

- نوکران؟

-خخخخ. بله ارباب؟

-حس میکنیم قدرتمندیم.

-ما هم همینطور.

هاگرید هم خودشو از زیر میز کشید بالا و گفت:
-خخخخخخخخخ.

-

-ولش کنید ارباب. این آپشن قدرتمند بودن براش تعریف نشده. تو مرحله اول میمونه و آخرش یه باره میپره مرحله سوم.
مرحله دوم: اعتماد به نفس شتری!
-چی؟ کی اسم این مرحله رو انتخاب کرده؟ ما اگه بودیم قطعا اسم بهتری انتخاب میکردیم.
هوریس در حالی که داشت توی نیازمندی ها، آگهی PES13 شرطی درج میکرد گفت:
-از دست ما خارجه ارباب. واژه مصوب فرهنگستانه.

-ما خیلی قدرتمندیم.
-فورزا روما!
-ما از دامبلدور هم قدرتمند تریم.
-فورزا لردا!

-میخوایم باهاش دوئل کنیم.
هوریس دسته بازی رو گذاشت زمین و اومد نشست جلوی لرد.
-میخواین!؟ میخواین!؟ ای خاک تو سر من با این شاگرد تربیت کردنم. بـــاید ارباب! بــــاید باهاش دوئل کنید. تا کی میخواید صورت مسئله رو پاک کنید؟ برید و حلش کنید. هاگرید شمارو میبره پیش اون پیرمرد. مگه نه هاگرید؟
-ها؟
آره.خخخخخخخ. پروف حسابتو میرسه لوردی. خخخخخخخ.هاگرید یه چمدون چرک غولمآبانه یشمی آورد و به لرد اشاره کرد که بره توش. لرد نشست توی چمدون و مشغول ارزیابی شرایط شد.
-واستا بینم. ما اینتو خفه نمیشیم؟
-چرا! خخخخخخخخ.

-نه نمیشیم. ما قدرتمندیم. ببند زیپشو.
هاگرید چمدون رو ورداشت و خوشحال و خندان، از هوریس و رودولف خداحافظی کرد و به سمت محفل رفت.

در اتاق دامبلدور ممتد به صدا در میومد. یک محفلی از پشت در فریاد زد:
-پروفسور! پروفسور! هاگرید اومده.
چشم های نقرهفام پیرمرد، برقی زدند و دست های چروکیدهاش... خالی بستم. پروف که پرای ققنوسش از شدت تعجب ریخته بود، یه دستشو گذاشت رو کلاهش که از سرش نیوفته و با یه دست دیگهش هم رداشو گرفت که خودش نیوفته و بدو بدو از پلهها اومد پایین و هاگرید رو در آغوش کشید.
-هاگرید! باورم نمیشه که زندهای. یک ماه از زمانی که به ماموریت فرستادمت میگذره. ما فکر نمیکردیم دیگه ببینیمت.
-خخخخخخخ. ماموریت؟

-بله! قرار بود بری سر کوچه یه کیلو پیاز بگیری سر شبی یه چیزی داشته باشیم بدیم به بچه ها... این چمدون چیه؟ پیازا رو ریختی این تو؟
-خخخخخ. لورده.

هاگرید دست برد و چمدون رو باز کرد. از داخل چمدون جسم بیجون لرد افتاد بیرون. خانه شماره دوازده گریمولد رو رعب و وحشت برداشت. هیچکس هیچ ایدهای نداشت که چه اتفاقی در حال افتادنه. هاگرید که متوجه این حالت در همرزمهاش شده بود، گفت:
-خخخخخ.نترسید بابا.
احتمالا هوا بش نرسیده بیهوش شده.خخخخخخ.دامبلدور لبخندی از سر مهر زد و گفت:
-هاگرید...خیلی ممنونیم.ولی... این که پیاز نیست.
اگه بچه ها گشنشون بشه...-چی؟
چی؟
چیشون بشه؟
مرحله سوم: گــــوشـــنمهههههههه!
چشم های هاگرید یک دفعه سرخ شدن. دست هاشو مشت کرد و کینککونگ وار به سینهش کوبید. برای چند لحظه هیچکس چیزی ندید و نهایتا، اون روز دنیا چیزهای ارزشمندی رو از دست داد... یک چمدون چرک غولمآبانه یشمی و... یک لرد. که البته:
-لوردش تلخ بود.


-الو بلا خودتی؟

-این چه طرز صحبت کردنه مرتیکه؟ باز با اون رفیقای بیفرهنگ رفتی الافی؟ لرد بفهمه پدرتو در میاره.
-چی میگی ضعیفه؟ لردم با ماست.

-چرا مزخرف میگی؟ گم شو بیا خونه!
-خوب گوش کن. دیگه نمیام خونه. یور آوت آو مای لیگ. به ارواح جدم، نیستی در حدم.

-اثر اون کوفتی ای که زدی بپره حسابتو میرسم.
-طلللاق!
رودولف تلفن رو قطع کرد و از هوریس تشکر کرد.
-خواهش میکنم رودولف. وظیفه انسانی من بود. واقعا تا به کی میخوایم صورت مسئله رو پاک کنیم؟
-واقعا...
-الانم من به شکل عجیبی ضعف کردم...
-منم!

- موافقی زنگ بزنیم پیتزا بیارن؟
-اوکی... بستنیاشونم خوبه ها!
-بستنی؟من میگم پیتزا میخوام تو میگی بستنیاشونم خوبه؟ مشتی من پیتزا میخوام!

-به به! چه پیتزایی. دارم میمیرم از گشنگی.
-بهتره بمیری! چون قرار نیست ما رو بخوری.
-یا لرد ابن تام!
پیتزاعه حرف میزنه.-وات؟
توهم زدیم؟ هاگرید ناخالصی ریخته بوده تو کیک ینی؟-نه توهم نزدین! ماییم. لردیم.
-ارباب؟ تو پیتزا چیکار میکنید؟
-جان پیچمونه! اون غول احمق مارو خورد، این تو ظهور کردیم. هوریس اون پاتیل رو وردار بیار برای ما جسم درست کن.
-چطور اینکارو کنیم ارباب؟ لوازمش نیست.
-هست. خوبم هست. این پیتزا از بقایای پدر خدابیامرزمون درست شده! بله حالا هی فست فود بخورید یاران احمق ما. گوشت یار هم که دست هوریس عزیز هست.
-چرا دست من ارباب؟
-مردک حمال! از اولشم گفته بودیم اگه از ایده مزخرفت خوشمون نیاد دستتو نابود میکنیم.
-مگه خوشتون نیومد؟ تعجب میکنم ارباب.
-خیلی رو داری هوریس. اگه پیتزا نبودیم الان پوکر فیس میشدیم. دستت هوریس...
-ارباب نکنید این کارو با ما. ارباب شما دارید صورت مسئله رو پاک میکنید.
-ارباب؟ خون دشمن چی؟
-آفرین رودولف. ما تا شمارو داریم دشمن نمیخوایم. چون دوست دشمن است شکایت رو فرو میکنیم تو رگهاتون تا خونتون بپاچه بیرون.

صدای گرومپ گرومپی از دور به گوش میرسید و هر لحظه منبع صدا به کلبه نزدیک تر میشد. لرد پردهی کلبه رو کند و پیچید دور جسم تازهاش و از پشت پنجره به دنبال منبع صدا گشت که ناگهان در پنجره از بیرون باز شد و خورد توی صورتش و پخش زمینش کرد.
-هنووووز گوشنمهههههه!
آن روز دنیا یک لرد دیگه رو هم از دست داد.
-عااا... این یکی خوب بود. مزه پیتزا میداد.

بگیر نگیر دارن این لردا...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1397/1/27 23:16:03

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

رز زلر VS هاگريد
لردِ پاكتي!
- تابلوى كادوگان خاليه!
- گريف الان چيكار كنه؟
- بي ناظر شديم.
- خائناي به خون...بي ناظرا...بي سر كادوگانا...
جمعيتى از گريفندورى هاى وحشت زده دور تا دور ميز آشپزخانه مي دويدند و جيغ مي كشيدند.
جمعيت غير گريفندوري به علاوه ى هاگريد كه گرسنه تر از آن بود كه به جست و جو براي يافتن كادوگان بپوندد، دور ميز به سوپ پياز خوردن مشغول بودند.
در سر ميز، پروفسور دامبلدور دو دستي صندلي اش را گرفته بود كه حداقل اگر افتاد با صندلي بيافتد.
دو دست هم براي جمع كردن ريش هايش از مانداگاس مفقود الاثر "قرض" كرده بود.
- فرزندانم آرامش خودتون رو حفظ كنين. با نيروي عشق مون برش مي گردونيم.
مي ريم دم بيت زوپس اعتراض مي كنيم....
صحبت دامبلدور به انتها نرسيده، صداي جمعيت غيرساكن بلند شد:
- آره پروفسور!
- اينا همش دسيسه هاي بلاتريكسه. تنهايي شبا معلوم نيس با منوش به كجاها كه سر نمي كشه.
- همش تقصير بيت زوپسه!
بعد از اين حرف همگي به طور نا خوشايندي ساكت شده و به يك طرف ميز برگشتند. رز بي نوا ملاقه ي پر از سوپ در دست در راه رسيدن به بشقابش خشك شد.
- به من چه خوب؟
- گوشنمه!
بعدتر
سنگ ريزه اى از سراشيبي به پايين قل خورد و بعد از چند بار برخورد به پاى عابران بلاخره زير تابلوى ناكترن ايستاد.
وسط هاي كوچه بود كه به دوباره پرتاب شد اما اين بار روي زمين فرود نيامد.
-دنگ!
- آخ. دردمان گرفت. چي جرئت كرد روي سر ما بيافته؟
سنگ بي نوا يك كروشيو خورد تا بفهمد كله ى لرد سياه جايي براي فرود آمدن نيست.
كمي آن طرف تر كنار بساط ساس صدتايى يك سيكل، رز دست در جيب قدم مي زد.
- اصلا هلگايي، كجاي اين قضيه داشت به من ربط ؟ هيچ جاي جغدم ننوشته بود اينا رو، قرار بود فقط چاپ كنم عكس هاي كالين رو كه بشه فقط از بيت دور. دوررررر!
اين وسط تازه شد گم اين سنگ بوقي. حالا چيو پرت كنم ديگه؟ اَه!
و با پايش محكم به زمين ضربه زد كه جدا از پا دردي كه به همراه داشت خيلي سهوى لرد و سنگ را تكان داد.
- كروشيو!
دردي در انگشت كوچكش پيچيد. در حالي كه از روي كفش ماساژ مي داد و قربان صدقه مي رفت، دنبال مبل يا ميزي گشت كه مسبب دردش بود اما مبل يكي از معدود چيزهايي بود كه وسط اين كوچه يافت نمي شد؛ متاسفانه!
به انگشتش قول داد تا بعدا برايش قورباغه شكلاتي بخرد و بعدسنگي را كه در حين اين جست و جو پيدا كرده بود، براي پرتاب سه امتيازي تنظيم كرد.
- شما محفلي ها كروشيو سرتون نمي شه؟! ...اينجا هستيم. اين پايين.
كنار سنگ، لرد كوچك ايستاده بود.
- اين قطعا، مسلما، مطمئنا، و حتما غير ممكنه!
فلش بك
- رفتن كادوگان تقصير توـه.
- دختر شدن من تقصير توـه.
- حتي اينكه اكثرا زوپس نشينان در طول تاريخ مرگخوار بودن و وزارت الان دست مرگخوار هاست هم تقصير توعه.
- خودتم نفوذيي. ديدم رفتي خانه ي ريدل درخواست دوئل دادي.
- پروفسور كاغذ ديواري هاي گريمولد رو به طرح سوپ پيازي كه قبلا بود تغيير بدين. هم خوشگل تر هم كمتر گوشنم مى شه.
رز با خودش فكر كرد كه راست مى گويد. رنگ زرد روي كاغذ ديواري هاي قبلي خوشگلتر از تركيب زرد و آبي الان بود.
پايان فلش بك
رز از جادوگر ايستاده كف دستش كه به دلايل لردانه كوچك شده بود، پرسيد:
- با گرما كه مشكلي ندارين؟
دختر كه مي لرزيد ناچارا لرد هم روي حالت ويبره قرار مى گرفت. جادوگر همان طور كه سعي مى كرد تعادلش را نگه دارد، جواب داد:
- ما لرديم!
- مي دونم.

- نمي توني ما رو توي جيبت بذاري.
- مي دونم. سوراخه مي افتين.
- نمي توني ما رو بندازي. ما لرديم.

- گفتم كه، مي دونم. ولي نگران نباشين قراره برسيم سالم به گريمولد.
مى شه پروف خيلي خوشحال از ديدنتون!

و دست لرد دارش را به طرف سرش برد. لردِ ويبره زن وسط انبوهي از وز وزي ها گير افتاد.
- ما رو نمي توني تو موهات بذاري.

در همان لحظه جلوي چشمانش تخم كبوتري روي زمين افتاد و جوجه اي به اهالي ناكترن اضافه شد.
كمي سرش را كج كرد و لانه پرنده اى آن وسط ها ديد.
- آره تازه اسباب كشي كردن و رفتن. ولي هست لونه شون خيليم گرم.

بعد با دست آزادش سرش را خاراند و يك دانه برتي بات از همان نزديكي ها بيرون كشيد.
- همين ديروز كلاه برتي پروف رو كردم سر. خيلي داره دوست از اينا...شما هم دارين دوست؟

- نمي توني ما رو تو لونه كبوتر با برتي هاي دامبلدور بذاري.

- اوخ! مى داد طعم شامپو بچه گلرنگ.شامپو ندارين دوست؟
لرد با خيلي چيز ها مواجه شده بود، از دوئل هاي بي پايان رودولف گرفته تا دامبلدور با زيرشلواري مامان دوز در اولين روز عيد به همراه كل جمعيت محفل.
حتي يك روز تمام را با آن گربه ي بي ريخت سه پا سر كرده بود اما تاحالا وسط لانه ي كبوتر برتي بات نخورده بود و نمي خواست هم بخورد.
- ديگه به بلاتريكس غر نمي زنيم. هرچه قدر خواست بره شامپو بخره.
- اگه ندارين دوست برتي بات دارم پيراشكي كدوتنبل هم ها...وايسين بود همينجاها.
چند دقيقه بعد پاكتي پر از خواكي هاي مختلف از جيب رز بيرون آمد.
- عه وا افتاده اون كوچيكه كه بود توش پيراشكى ها. خوردين تا حالا شكلات مشنگي؟
- ما از مشنگ ها متنفريم.

- اينم مي دونم ولي شكلات هاشون هستن خيلي خيلي خوشمزه.
و او را داخل پاكت روى يك شكلات مارس نشاند.
- راه هستنش زياد. گريمولد هم نداره به جز سوپ پياز. بخورين حتما.

لرد نمي توانست تصميم بگيرد كدام بدتر است، لانه ي كبوتر يا شكلات هاي مشنگي!
رز پاكت را درون جيبش كنار چوب دستي اش گذاشت و به سمت مقر محفل حركت كرد. برخلاف آمدن، شاد و خوشحال بود.
تازه به خيابان هاي لندن قدم گذاشت كه صداي جيك جيكي از جيبش به گوش رسيد و بلافاصله صداي لرد آمد:
- ما رو نمي توني با اين جوجه ها يه جا بذاري...

- مي دونم شما لردي. اين احتمالا همون جوجو ـه هستش كه افتاد پايين. غريبي كرده نرفته خونشون. بذار بكنمت فعلا بي هوش تا برسيم خونه اون وقت مي ذارمت پيش آرنولد بخورتت.
طلسم بي هوشي يكم خطا رفت. فقط يكم. در حدي كه به جاي جوجه، لرد بيهوش شد. جوجه هم از ترس آرنولد و خورده شدن به بارگاه مرلين فرار كرد.
اول از همه جوجه افتاد. تقريبا نزديك ايستگاه اتوبوس بود كه جوجه از سوراخ جيبش رد شد و وسط خيابان افتاد.
بعد نوبت برني بات ها بود. يكي يكي پشت سرش به جا مي ماندند.
نوشيدني هاي كره اي، آدامس هاي ويژ ويژي و تقريبا كل مغازه ي فرد و جرج، از جيبش بيرون ريخت.
جايي بين راه ايستگاه تا خانه ي اجدادي سيريوس، لرد و پاكت هم مثل ساير محتويات جيبش افتادند.
وقتي كه به خانه ي دوازده رسيد، چيزي در جيب نداشت ولي در عوض چند بچه ي مشنگ تصور دامبلدور پشت قورباغه شكلاتي را به ديوار اتاقشان قاب كردند.
احتمالا از فاميل هاي دور آمليا.
- زينگ!
- كيه؟
- منم!
-كي؟
- منم ديگه، من.
از پشت در صداي دامبلدور به گوش رسيد:
- كي بود آمليا؟
- نمي دونم پروفس اون بود.
- اون كيه؟
- اونه ديگه!
رز ويبره زن تر از هميشه وارد آشپزخانه شد و خبر داد:
- منم! تازه دارم لردهم.
حواس همگي جمع شد. رز دستش را درون جيبش كرد تا پاكت را در آورد ولي هرچه گشت نبود.
- عه نيس چرا پس؟ بودش همينجا ها. زير اين جوجه ـه...جوجو هم نيس كه. كيت كت هام!
آمليا كنار سرش انگشتش را تكان داد و پروفسور با نگاهش او را تاييد كرد.
آمليا رز درگير با جيبش را بالا برد تا دامبلدور تختي در سنت مانگو رزرو كند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/04
تولد نقش: 1396/04/15
آخرین ورود: دوشنبه 20 مرداد 1399 09:27
از: سوسک سیاه به عنکبوت!
پستها:
205

ریتا .Vs روح سرگردان
-دستا بالا، وگرنه شلیک میکنم!

ریتا اسکیتر پشت درختی قایم شده بود و داشت
-چته بابا... یواشتر! الآن صداتو میشنوه! اینقدرم از این چیزای مشنگی نگاه نکن.

-اجاق گازو میگی؟ باشه دیگه نگاه نمیکنم.
حالا دستات رو ببر بالا و آروم بذار روی سرت. 
-تا جایی که یادمه اجاق گاز نبود اسمش. الآنم برو جلو در خونهی خودتون بازی کن بچه! اینجا محل کسبه.

-بهتره با ما همکاری کنید، خانم اسکیتر!
صدا از پشت سر ریتا به گوش رسید، اما بدون برگشتن هم میدونست صدای کی رو شنیده. ریتا بود بالاخره... حافظ اسرار کل جامعهی جادوگری!
-بهبه، جناب وزیر! قدم رنجه فرمودین!

آرسینوس بادی به غبغب انداخت که برتری خودش رو نسبت به جمع نشون بده، اما ماسکش همهی پرستیژش رو پوشوند.

ریتا پوزخند زنان پرسید:
-حالا از دست این خبرنگار دونپایه چه کمکی بر میاد، آقای وزیر؟

اما از اونجایی که آرسینوس بی توجهتر از این حرفها بود به اطرافش، متوجه لحن ریتا نشد و با همون موضع بالا به پایین جواب داد:
-چندتا سوال داریم ازتون، خانم اسکیتر. امیدواریم با ما همکاری کنید.

-واو! چه وظیفه شناس!

کمی اون طرفتر - وزارت سحر و جادو
ریتا مثل یک سوسک آزاده، خودش با پای خودش به دنبال وزیر روان بود و گاهی چشمغرههای تهدیدآمیزی به لایتینا و چوبدستیش میرفت. مسلما به توانایی استفادهی لایتینا از چوبدستی شک داشت. باید بعدا راجع به این قضیه هم تحقیق میکرد. چه تیترها که نمیشد از توی همین داستان درآورد!
-《معاون ماگل دوست وزیر سحر و جادو: فشفشه یا ساحره؟》... نه. این خوب نیست. همم.. 《آیا وزیر معاونانش را از میان خون لجنیها انتخاب میکند؟》... خوب نشد بازم که! 《خون لجنیهای وزارت: بررسی اصالت کارکنان وزارت》... قطعا نه! 《اصالت یا وزارت؟: وضعیت خون کارکنان وزارت》. هاا! این یه مقدار بهتر شد...

در همین افکار بود که وزیر ایستاد.
ریتا به سختی خودش رو کنترل کرد که به آرسینوس برخورد نکنه و بالاخره بعد از دریفتی که روی سرامیکهای وزارت انجام داد، در دو سانتی آرسینوس متوقف شد.
وزیر دستگیرهی اتاقی رو چرخوند و واردش شد. بدون اینکه منتظر ورود بقیه بمونه، رفت و پشت میزی نشست. ریتا هم بیتوجه به لایتینا که سعی داشت پشت سر وزیر وارد بشه، وارد اتاق شد و در همین حال، لایتینا رو بین خودش و در له کرد.
قبل از اینکه وزیر دعوتش کنه به نشستن، خودش روی صندلیای که از بقیه راحتتر به نظر میرسید نشست و پاش رو روی پاش انداخت.
-خب؟ فرمایش؟

آرسینوس پروندهای که روی میزش بود رو باز کرد و عکسی رو نشون ریتا داد.
-خانم اسکیتر... شما متهم به جانورنمای ثبت نشده بودن، هستید. لطفا با ما همکاری کنید تا در مجازاتتون تخفیف قائل بشیم.
-جدا؟ باز هم همون داستان تکراری؟ بعد اون افتضاحی که رولینگ بارآورد، مگه کس دیگهای هم مونده که خبر نداشته باشه من جانورنما هستم؟

-فقط همین نیست...
آرسینوس چندتا پروندهی دیگه از زیر میزش درآورد و خودش پشت کوه پروندهها گم شد...
-اقدام علیه امنیت ملی، نشر اکاذیب، تفرقهاندازی در جامعهی جادویی و ایجاد هرجومرج هم از دیگر اتهامات شماست.
-اینا که هنر شما بوده در این یه سال!

ریتا بعد گفتن این حرف صاف نشست، کیفش رو روی پاش قرار داد و یه دسته پوشه از توش درآورد.
-این اسناد کوتاهی شماست در انجام وظایفتون. این پروندهی گندیه که تو کوییدیچ زدین. اینا اسناد سوء استفاده از اختیاراتتون. این از اتهامات بیاساسی که به دولت قبل زدین. این شاخ و شونهکشیهاتون برا زوپسنشینان. این...
-کافیه دیگه خانم اسکیتر. ببرینش!

با دستور وزیر، دوتا دیوانهساز ریتا رو از گوشهی چپ صحنه خارج کردند، اما ریتا لگد زنان به صحنه برگشت و با پوزخندی بر لب گفت:
-به اونا دل خوش نکنید آقای وزیر! اونا فقط کپیهای مدارک اند. جای اصلشون محفوظه!

بعد، در حالیکه یقهی کتش رو صاف میکرد و گرد و خاک از رو شونهش میتکوند، خودش از همون گوشهی صحنه خارج شد و آرسینوس رو با اعصاب خردش تنها گذاشت.
زندان آزکابان - روز بیست و پنجم
ریتا در بدترین حالت خودش بود و قطعا روونا رو شکر میکرد که کسی نیست تا در اون حالت ببیندش. ریتا بندهی شاکری بود!
چه کسی باور میکرد اون اسوهی بیبدیل جمال، خوشپوشی و اخلاق، به چنین وضع اسفناکی افتاده باشه؟
ریتایی که یک لباس رو دو روز نمیپوشید، حالا بیست و پنج روز بود که لباسش رو عوض نکرده بود. تار و پود لباسش داشت از هم جدا میشد هیچ، گِل و خاک به کلی ترکیبش رو عوض کرده بود. آرزو داشت فقط یکبار دیگه رنگ حموم رو ببینه و از این وضعیت 《بلاتریکسی با موهای بلوند》 در بیاد.
جدای از اون، منتظر روزی بود که از زندان آزاد بشه و دوباره به اسناد خیانتهای آرسینوس، مدارکی که روزها و شبها طول کشیده بود و خون دلهای فراوان خورده بود تا جمعشون کنه، دوباره دست پیدا کنه... و بعد، چه کاری دلنشینتر از افشاگری!
در همین افکار و در حال چشم گردوندن دور سلولش بود که چیزی توجهش رو جلب کرد.
اول فکر کرد سایهی سنگ یا همچین چیزیه، اما وقتی جلو رفت و بهتر بررسیش کرد، متوجه شد که اون یه سوراخ موشه!
شاید فکر کنید سوراخ موش برای ریتا یه کم زیادی کوچیکه، اما آیا یادتون رفته که اون یه سوسک آزاده بود؟ بنابراین سوسک شد و شیرجه زد در سوراخ موش قصهی ما!
بله عزیزان! ریتای خسته و دلشکسته که بوی آزادی به مشامش خورده بود، بدون تحلیل کردن شرایط و با منطق 《مرگ یه بار، شیون یه بار》، با سر شیرجه رفت تو سوراخ آقا موشه.
آقا موشه که مدتی همسلولی رودولف بود و تنش به تن اون اسطورهی ساحره دوستی و کمال طلبی خورده بود، کمالات ریتا رو که دید یک دل نه صد دل عاشقش شد.
-خاله سوسکه، کجا میری؟

-خاله و درد پدرم... من که از گل بهترم! من که تاج هر سرم!... به نظرت دارم چیکار میکنم مرتیکهی بوقی؟ دارم سعی میکنم از این خراب شده برم بیرون دیگه!

-اگه راه خروجو بهت نشون بدم، زن من میشی؟

-حتما الآن هم انتظار داری بگم 《اگه من زنت بشم، یار و همدمت بشم، وقتی دعوامون بشه، منو با چی میزنی؟》 نه عاامو... از این خبرا نی! من خودم فعال حقوق زنانم، زیر یوغ هیچ مرد زن ستیزی نخواهم رفت!

-اون که با دم نرم و نازکم! چیز... یعنی خانمی با کمالات شما بایدم فعال حقوق زنان باشه!

ریتا که از شر و ورای آقا موشه خسته شده بود، شاخکهاشو کشید و رفت.
-لااقل صبر کنید راهو نشونتون بدم. خانم با کمالاتی مثل شما خوب نیست تنهایی تو این ساختمون قدیمی قدم بزنه!

آقا موشه هم دمشو کشید و راه افتاد، رفت دنبال ریتا.
دو و نیم ساعت بعد
-آقای کمی محترم! چرا ما داریم دور خودمون میگردیم؟ این سومین باره که از وسط خونهی جنابعالی داریم رد میشیم!

-گفتم شاید از خونهی من خوشتون بیاد، راضی شید باهام ازدواج کنید.

-

-قول میدم این سری دیگه واقعا راه خروج رو نشونتون بدم.

و این سری واقعا راه خروج رو نشون ریتا داد.
-حالا نمیشد نری؟ من بهت علاقهی خاص دارم آخه...

-

-حالا کجا میخوای بری اصن؟ جایی رو داری؟ اگه جایی رو نداری میتونی همینجا بمونی ها!

ریتا یه تیکه کاغد زردرنگ رو از زیر بال چپش درمیاره و برای آخرین بار نگاهی بهش میاندازه. آقای موش خیلی تلاش میکنه ببینه روی کاغذ چی نوشته، ولی نه تنها موفق نمیشه، که سواد هم نداره. از دوستای رودولف چه انتظار دیگهای میشه داشت؟
روی کاغذ با فونت قرمز رنگی نوشته شده 《مهاجرت به کانادا》.
-بعدا که صداش در اومد، میفهمی...
ششماه بعد
دوربین دکور آبیرنگی رو نشون میده که یک میز و صندلی چرمی وسطش قرار داره. صندلی پشت به دوربین قرار داده شده. دکمهی قرمز رنگ ضبط، چشمک میزنه.
-سه. دو. یک. رو اِیری ریتا.
صندلی رو به دوربین میچرخه و ریتا شروع میکنه به حرف زدن...
-سلام خدمت تمام اعضای جامعهی جادوگری. من ریتا اسکیتر هستم، صدای من رو از شبکهی 《تو و ریتا1》 میشنوید. امشب با موضوع شکاف عمیق بین زوپسنشینان و وزارت در خدمتتون هستیم، موضوع درخواستی بسیاری از شما عزیزان. کلیپی رو با هم در این زمینه میبینیم...
بریتانیا، زندان آزکابان
آقا موشه با زیر پیراهن آستیندار آبی و پیژامهی چارخونهی قهوهای لم داده جلوی تلویزیون و مشغول خاروندن زیر بغلشه...
-عه عه عه.. تف تو این زندگی! انصافت کجاست مرلین؟ این نباید زن من میشد آخه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

دوئل من و این دخترهی سوسک !
* آخه سوژه فرار از زندان برای روح ؟!؟ خدایی ؟!؟
** سعی داشتم یه سبک جدید رو آزمون کنم ... شاید زیاد موفق نبوده باشم.
گندکاری در شاوشنک
پیوز در دادگاه نشسته بود. دادستان داشت صحبت میکرد : « و سپس اون در حالی که حسادت تمام وجودش رو پُر کرده بود، منوی نظارت رو با طلسم فرمان بدست میاره و ناظر هافلپاف میشه ... »
پیوز که چهرهاش به هیچ وجه احساساتش رو نشون نمیده پاسخ میده : «اینطور نیست، وقتی من رسیدم اونا خودشون دنبال ناظر دوم میگشتن ... »
قاضی با چکش رو میز میکوبه : « جناب پیوز، بدینوسیله بر اساس اختیاراتی که به من داده شده، شما را مجرم اعلام کرده و به جرم نظارت قصبی به حبس مادامالعمر محکوم می کنم !»
<><><><><><><><><><><><><><><><>
باید بگم اولین باری که پیوز رو دیدم از نظرم چندان تعریفی نداشت. اون شفاف و بی رمق مثل یک روح بود. البته، این اولین برداشت من درباره او بود ...
پیوز وارد سلولش شد. سلول بسیار کوچک و تاریک بود. تخت کوچک فلزی ای در سمت راست، و یک سینک روشویی در سمت چپ بود که سطلی نیز در کنار آن تعبیه شده بود. دیوارها سیمانی به نظر میرسیدند. به محض اینکه پیوز نگاهش را به دیوار انداخت، نگهبان از پشت سرش با پوزخندی گفت : «یادت باشه طلسم روی هر چهارطرف سلول هست ... »
پیوز آهی کشید و روی تختش نشست، که کم کم بدنش در تخت فرو رفت و زیر آن روی زمین افتاد. یکبار دیگر به دیوار نگاهی انداخت. هاله بسیار کمرنگ آبی رنگی هر سه دیوار و ورودی آهنگی را در خود گرفته بود. طلسمی که روی آنها گذاشته بودند که حتی روحها هم نتوانند از آن رد شوند. اما ناگهان در گوشه پایینی دیوار روبرویش متوجه شکاف بلند، اما باریکی در هاله آبی رنگ شد. بطوری که در حاشیه شکاف رنگ هاله کمی پررنگتر میشد و بعد شکافی به قطر یکی دو سانت بود که هیچ هالهای روی آن قرار نداشت. طلسم احتمالا در این قسمت کامل اجرا نشده بود.
اولین کاری که اون کرد این بود که سلولش رو مطابق سلیقه شخصیش طراحی بکنه. و اولین انتخابش یک پوستر مرلین مونرو بود که از طریق نگهبانهایی که با زندانیان همراهی میکردند برایش خریداری شد ...
پیوز در سلولش نشسته بود و داشت یک تکه چوب را به شکل گورکن هافلپاف تراش میداد. وقتی که صدای زنگ خاموشی زندان به گوش رسید، آرام گورکن را به کناری هل میدهد، نگاهی به بیرون سلول کرده و وقتی مطمئن شد کسی در اطراف نیست، به سمت دیوار رفت، پوستر مرلین مونرو را کنار زد، حالا قسمت های آبی پررنگ بیشتر شده و سوراخ به نسبت بزرگی در گوشه دیوار دیده میشد. پیوز خود را جلو کشید و از بین سوراخی که در طلسم بود، از درون دیوار رد شد و از سمت دیگر بیرون آمد.
همه جا پر برف و یخبندان بود. پوشش جنگلی تایگا در حاشیه کوههایی بلند گسترده شده بود. پیوز سعی داشت بفهمد کجاست که ناگهان متوجه شخصی شد که از دور نزدیک میشد.به نظر مرد کوتاه قدی می آمد، اما وقتی نزدیکتر شد پیوز متوجه گوشهای تیز، موهای صورت عجیب و چشمهای زرد رنگش شد. اما از همه عجیبتر بدنش بود، نیم تنه بالایی اش انسان بود اما از حدود ناف به پایین، موهای پرپشتی بر بدنش روییده بود و پاهای بلندی داشت که به دو سُم سیاهرنگ ختم میشد. او به محض اینکه رسید رو به پیوز گفت:«بالاخره اومدی ... خیلی دیر شده ... همینجا مخفی شو، وقتی اسلان اومد بهش این پیام رو برسون « ملکه یخی از شرق داره میاد برای نابودی نارنیا.»
موجود عجیب این را گفت و و به سرعت دور شد. پیوز آشفته بود، در این سن و سال، گوشهایش درست نمیشنید و حافظهاش درست کار نمیکرد، برای همین جمله را در ذهنش تکرار کرد تا فراموش نشود : « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی ماماناینا ... ». تنها کاری که ذهنش می رسید، تکرار پشت تکرار بود ... « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی ماماناینا ... » ... « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی ماماناینا ... » ...
کمتر از ده دقیقه بعد، سه نوجوان، در حالی که در کنار یک شیر قدم می زدند به او نزدیک شدند. یکی از نوجوانان که پسر قد بلندی بود رو به شیر گفت : « اسلان ... فکر میکنی خودش باشه ؟»
شیر، که پیوز حالا میدانست همان اسلان است، با کنجکاوی به او خیره شد. پیوز با عصایش آرام آرام به سمت او رفت و گفت : «به من گفتند به شما بگم معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی ماماناینا ... »
- «معرکه نخی ...؟»
- « ماماناینا ... »
- « این چی میگه ... ؟»
در این بحبوجه پیوز نور آبی رنگی را می دید که در تنه درختی که کنار بود سوسو میزند. مطمئنا اینجا جایی نبود که بخواهد در آن بماند، و نور آبی به نظر میرسید رابطهای با آن طلسم زندان داشته باشد. اسلان، که به نظر میرسید از همه آرامتر و آگاهتر باشد با صدای گرم و محکمی گفت : « احتمالا این یک رمزه ... فکر میکنم باید نیروهامون رو در شرق مستقر کنیم تا وقتی ملکه یخی از سمت غرب اومد، غافلگیرش کنیم ... »
راستش ملکه یخی در نهایت اسلان رو کشت و نارنیا رو کاملا تسخیر کرد. پیوز هم سعی کرد از راهی که اومده بود برگرده اما کاملا موفق نشد. همیشه یک چیزی بود که اون رو عقب نگهداره ... اما اون هیچوقت امیدش رو از دست نداد ...
پیوز خودش را در صحرایی بی آب و علف، در کنار یک نفربر جنگی دید. چند مرد و زن در جلوی او بودند، که شاخص ترین چهره در بین آنها پیرمردی بود که عینک درشت کائوچویی به چشم داشت و پیوز را به یاد دوستش ارنی پرنگ می انداخت. پیرمرد با دیدن پیوز گفت:«نقیه ... »
- «پدرجان نقی چیه این روحه بابا ... »
- « وای یاابالفضل روح ... »
- «هما جان شما خودت رو نگران نکن من خودم از پس این روح سرگردان بر میام !»
پیوز داشت سعی میکرد بفهمد دقیقا از کجای دنیا سردرآورده است، اما هنوز ثانیهای نگذشته بود که صدایی از پشت سرش آمد و چند مرد با لباس مشکی و اشیاء عجیب غریب فلزیای در دستانشان به سمت آنها آمدند. با نزدیک شدن آنها جمعیت چند نفره کنار پیوز به تکاپو افتادند. از رفتار این افراد میشد فهمید که آنها حتما ماگل هستند. اما در سمت مقابل افرادی که میآمدند لباسهای سیاه و نقابهایی داشتند که پیوز را به یاد مرگخواران می انداختند. آنها به زبان عجیبی حرف میزدند.
چند دقیقه بعد کاملا محاصره شده بودند. افراد سیاهپوش اجسام فلزی را از سمت باریکتر آن به سمت آنها گرفته بودند. یکی از آنها که از بقیه قدبلندتر بود و نقابی به چهره نداشت، و بجای آن ریش های قرمز رنگ داشت، سرش را نزدیک صورت پیوز آورد و گفت : «چطوری؟ ایرانی ... ؟ » پیوز میخواست بگوید که کمی ترسیده است و نمیداند ایرانی یعنی چه، اما مرد صورتش را کاملا جلو آورد تا دماغش را به او بچسباند و پیشانی اش را به پیشانی او تکیه دهد، که در این لحظه صورتش از وسط کله پیوز رد شد و با صورت به زمین افتاد. سنگ کوچک اما لبهداری که روی زمین بود مستقیم وسط پیشانیاش فرو رفت و ...
اون هیچوقت یه قاتل نبود، فقط نمیخواست یه زندانی باشه. بعدها معلوم شد کسی که اونروز کشته شده ابوبکربغدادی سرکرده یک گروه تروریستی ماگلی بوده، اما پیوز، اون هیچوقت ذهنش رو مشغول دنیای دیگران نمیکرد ...
پیوز دوباره در سلولش بود. هوا هنوز تاریک بود و به نظر نمیآمد کسی متوجه غیبتش شده باشد. از اینکه حداقل راه برگشت را پیدا کرده بود، احساس آرامش عجیبی داشت، اما در عین حال هنوز به این امید بود که بتواند راه گریزی نیز بیابد، پس بار دیگر از شکاف درون دیوار رد شد. وقتی از سمت دیگر دیوار بیرون آمد، باز همه جا پوشیده از برف بود. به نظر میآمد که باز به همان جای اولیه برگشته است. با آشفتگی اطرافش را کاوید. دیواری که از آن بیرون آمده بود در پشت سرش، دیواری بلند به ارتفاع هفتصد پا بود، که به نظر میآمد کل آن از یخ ساخته شده است. ناگهان مردی، که ردای بلند مشکی رنگی داشت، و شمشیری با دستهای به شکل سر یک گرگ به کمرش بسته بود به طرفش آمد. در کنار او مرد پیری راه میرفت که دست چپش چهار انگشت نداشت. وقتی به او رسیدند مرد مسنتر گفت:«این جان اسنوئه ... »
پیوز با سردرگمی نگاه کرد، نمیدانست جان اسنو کیست و چه از جان او میخواهد. سکوت در محیط زمستانی طنین انداز بود. مرد مسن کمی اینپا و آنپا کرد و ادامه داد : « اون پادشاه شماله ... »
قبل از اینکه پیوز بخواهد بپرسد شمال دیگر کجاست، مردی که جان اسنو نام داشت یک قدم دیگر جلو آمد و گفت : «تو باید پیوز باشی، روح جادوگری که قراره راز نابودی وایت واکرها رو به ما بگه ... کلاغ سهچشم به من گفته بود که یکی از همین روزا سر و کلهات پیدا میشه ... هزار سال پیش وقتی شب طولانی بر جهان حکم فرما شد و ارتش مردگان حمله کرد تو اینجا بودی و به بِرَن سازنده کمک کردی این دیوار رو با جادو مجهز کنه ... » سپس در حالی که هنوز به دیوار پشت سرشان اشاره می کرد ادامه داد : «حالا بعد از هزارسال باز هم سرنوشت زندگان در دست توئه ... »
پیوز با درماندگی به او نگاه کرد. او حتی به یاد نمیآورد که دیروز چه خورده است. آلزایمر کار خودش را کرده بود. کمی به دیوار و کمی به مرد مسن خیره شد و به روزهایی فکر کرد که برای به یاد آوردن نام نوههایش در تالار هافلپاف دقیقههای متوالی به ذهنش فشار میآورد و موفق نمیشد. چطور از او انتظار داشتند که مطلبی مربوط به هزارسال پیش را به یاد بیاورد. کمی با لبه کلاهش بازی کرد، تابی به سبیل سفیدش داد و درست وقتی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، کلاغ سیاهی آمد و مستقیم روی شانه جان اسنو نشست. جان نامهای از پای او باز کرد و شروع به خواندن کرد و با هر خط عصبانی و عصبانی تر میشد ... پیوز دوباره ردی از نور آبی درون دیوار یخی دید و فرصت را غنیمت شمرد ...
همه اون چیزی که از پیوز پیدا کردن یک دست لباس زندان، یک قالب صابون، و عصای قدیمی اش بود. من همیشه فکر میکردم شش هزارسال طول میکشه تا یه نفر بتونه از طلسم درون دیوار رد بشه. کاری که پیوز در کمتر از شش ساعت کرد ... پیوز عاشق طلسمها بود، به نظرم با اون روحیه پیچیده خودش را ارضا می کرد ...
پیوز برای بار سوم از درون شکاف درون طلسم دیوار زندان رد شد، اینبار به یک لوله فاضلاب درون دیوار رسید. از دیواره لوله سرش را به داخل فرو کرد و نگاهی به داخل آن انداخت. سپس وقتی دید فضای کافی دارد وارد آن شده و شروع به پیمودن مسیر درون لوله کرد.
پیوز پونصد یارد درون یک لوله که بوی گُه میداد به سمت آزادی طی کرد. من حتی نمیتونم تصورش کنم. پونصد متر! این برابر طول پنج زمین فوتباله ...
پیوز بالاخره از سر دیگه لوله خارج شد و درون یک دریاچه افتاد. هوا بارانی بود و می توانست ساختمان زندان را در دوردست ببیند. در حالی که در آب پرواز می کرد خودش را به کنار دریاچه رساند. لباس های زندان را از تنش کنده و سرش را به سمت آسمان گرفت. از احساس رد شدن قطرات آب از درون بدنش لبخند بر لبانش نشست. لبخندی که کم کم تبدیل به یک خنده صدادار شد ... دوربین از بالا خنده پیوز و بارش باران درون صورتش را نشان داده و آرام آرام به سمت آسمان از او دور می شود ...
وقتی خبر فرارش را شنیدم آنقدر هیجان زده بودم که نمیتونستم سر جام بنشینم ... بالاترین احساسی که یک انسان آزاد میتونه داشته باشه ... امیدوارم بتونه از مرز رد بشه ... امیدوارم بتونه دوستای هافلپافیش رو ببینه و دستشون رو به گرمی فشار بده ... امیدوارم آینده همونقدر زیبا باشه که همیشه رویاشه داشته ... امیدوارم ...
* آخه سوژه فرار از زندان برای روح ؟!؟ خدایی ؟!؟
** سعی داشتم یه سبک جدید رو آزمون کنم ... شاید زیاد موفق نبوده باشم.
گندکاری در شاوشنک
پیوز در دادگاه نشسته بود. دادستان داشت صحبت میکرد : « و سپس اون در حالی که حسادت تمام وجودش رو پُر کرده بود، منوی نظارت رو با طلسم فرمان بدست میاره و ناظر هافلپاف میشه ... »
پیوز که چهرهاش به هیچ وجه احساساتش رو نشون نمیده پاسخ میده : «اینطور نیست، وقتی من رسیدم اونا خودشون دنبال ناظر دوم میگشتن ... »
قاضی با چکش رو میز میکوبه : « جناب پیوز، بدینوسیله بر اساس اختیاراتی که به من داده شده، شما را مجرم اعلام کرده و به جرم نظارت قصبی به حبس مادامالعمر محکوم می کنم !»
<><><><><><><><><><><><><><><><>
باید بگم اولین باری که پیوز رو دیدم از نظرم چندان تعریفی نداشت. اون شفاف و بی رمق مثل یک روح بود. البته، این اولین برداشت من درباره او بود ...
پیوز وارد سلولش شد. سلول بسیار کوچک و تاریک بود. تخت کوچک فلزی ای در سمت راست، و یک سینک روشویی در سمت چپ بود که سطلی نیز در کنار آن تعبیه شده بود. دیوارها سیمانی به نظر میرسیدند. به محض اینکه پیوز نگاهش را به دیوار انداخت، نگهبان از پشت سرش با پوزخندی گفت : «یادت باشه طلسم روی هر چهارطرف سلول هست ... »
پیوز آهی کشید و روی تختش نشست، که کم کم بدنش در تخت فرو رفت و زیر آن روی زمین افتاد. یکبار دیگر به دیوار نگاهی انداخت. هاله بسیار کمرنگ آبی رنگی هر سه دیوار و ورودی آهنگی را در خود گرفته بود. طلسمی که روی آنها گذاشته بودند که حتی روحها هم نتوانند از آن رد شوند. اما ناگهان در گوشه پایینی دیوار روبرویش متوجه شکاف بلند، اما باریکی در هاله آبی رنگ شد. بطوری که در حاشیه شکاف رنگ هاله کمی پررنگتر میشد و بعد شکافی به قطر یکی دو سانت بود که هیچ هالهای روی آن قرار نداشت. طلسم احتمالا در این قسمت کامل اجرا نشده بود.
اولین کاری که اون کرد این بود که سلولش رو مطابق سلیقه شخصیش طراحی بکنه. و اولین انتخابش یک پوستر مرلین مونرو بود که از طریق نگهبانهایی که با زندانیان همراهی میکردند برایش خریداری شد ...
پیوز در سلولش نشسته بود و داشت یک تکه چوب را به شکل گورکن هافلپاف تراش میداد. وقتی که صدای زنگ خاموشی زندان به گوش رسید، آرام گورکن را به کناری هل میدهد، نگاهی به بیرون سلول کرده و وقتی مطمئن شد کسی در اطراف نیست، به سمت دیوار رفت، پوستر مرلین مونرو را کنار زد، حالا قسمت های آبی پررنگ بیشتر شده و سوراخ به نسبت بزرگی در گوشه دیوار دیده میشد. پیوز خود را جلو کشید و از بین سوراخی که در طلسم بود، از درون دیوار رد شد و از سمت دیگر بیرون آمد.
همه جا پر برف و یخبندان بود. پوشش جنگلی تایگا در حاشیه کوههایی بلند گسترده شده بود. پیوز سعی داشت بفهمد کجاست که ناگهان متوجه شخصی شد که از دور نزدیک میشد.به نظر مرد کوتاه قدی می آمد، اما وقتی نزدیکتر شد پیوز متوجه گوشهای تیز، موهای صورت عجیب و چشمهای زرد رنگش شد. اما از همه عجیبتر بدنش بود، نیم تنه بالایی اش انسان بود اما از حدود ناف به پایین، موهای پرپشتی بر بدنش روییده بود و پاهای بلندی داشت که به دو سُم سیاهرنگ ختم میشد. او به محض اینکه رسید رو به پیوز گفت:«بالاخره اومدی ... خیلی دیر شده ... همینجا مخفی شو، وقتی اسلان اومد بهش این پیام رو برسون « ملکه یخی از شرق داره میاد برای نابودی نارنیا.»
موجود عجیب این را گفت و و به سرعت دور شد. پیوز آشفته بود، در این سن و سال، گوشهایش درست نمیشنید و حافظهاش درست کار نمیکرد، برای همین جمله را در ذهنش تکرار کرد تا فراموش نشود : « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی ماماناینا ... ». تنها کاری که ذهنش می رسید، تکرار پشت تکرار بود ... « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی ماماناینا ... » ... « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی ماماناینا ... » ...
کمتر از ده دقیقه بعد، سه نوجوان، در حالی که در کنار یک شیر قدم می زدند به او نزدیک شدند. یکی از نوجوانان که پسر قد بلندی بود رو به شیر گفت : « اسلان ... فکر میکنی خودش باشه ؟»
شیر، که پیوز حالا میدانست همان اسلان است، با کنجکاوی به او خیره شد. پیوز با عصایش آرام آرام به سمت او رفت و گفت : «به من گفتند به شما بگم معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی ماماناینا ... »
- «معرکه نخی ...؟»
- « ماماناینا ... »
- « این چی میگه ... ؟»
در این بحبوجه پیوز نور آبی رنگی را می دید که در تنه درختی که کنار بود سوسو میزند. مطمئنا اینجا جایی نبود که بخواهد در آن بماند، و نور آبی به نظر میرسید رابطهای با آن طلسم زندان داشته باشد. اسلان، که به نظر میرسید از همه آرامتر و آگاهتر باشد با صدای گرم و محکمی گفت : « احتمالا این یک رمزه ... فکر میکنم باید نیروهامون رو در شرق مستقر کنیم تا وقتی ملکه یخی از سمت غرب اومد، غافلگیرش کنیم ... »
راستش ملکه یخی در نهایت اسلان رو کشت و نارنیا رو کاملا تسخیر کرد. پیوز هم سعی کرد از راهی که اومده بود برگرده اما کاملا موفق نشد. همیشه یک چیزی بود که اون رو عقب نگهداره ... اما اون هیچوقت امیدش رو از دست نداد ...
پیوز خودش را در صحرایی بی آب و علف، در کنار یک نفربر جنگی دید. چند مرد و زن در جلوی او بودند، که شاخص ترین چهره در بین آنها پیرمردی بود که عینک درشت کائوچویی به چشم داشت و پیوز را به یاد دوستش ارنی پرنگ می انداخت. پیرمرد با دیدن پیوز گفت:«نقیه ... »
- «پدرجان نقی چیه این روحه بابا ... »
- « وای یاابالفضل روح ... »
- «هما جان شما خودت رو نگران نکن من خودم از پس این روح سرگردان بر میام !»
پیوز داشت سعی میکرد بفهمد دقیقا از کجای دنیا سردرآورده است، اما هنوز ثانیهای نگذشته بود که صدایی از پشت سرش آمد و چند مرد با لباس مشکی و اشیاء عجیب غریب فلزیای در دستانشان به سمت آنها آمدند. با نزدیک شدن آنها جمعیت چند نفره کنار پیوز به تکاپو افتادند. از رفتار این افراد میشد فهمید که آنها حتما ماگل هستند. اما در سمت مقابل افرادی که میآمدند لباسهای سیاه و نقابهایی داشتند که پیوز را به یاد مرگخواران می انداختند. آنها به زبان عجیبی حرف میزدند.
چند دقیقه بعد کاملا محاصره شده بودند. افراد سیاهپوش اجسام فلزی را از سمت باریکتر آن به سمت آنها گرفته بودند. یکی از آنها که از بقیه قدبلندتر بود و نقابی به چهره نداشت، و بجای آن ریش های قرمز رنگ داشت، سرش را نزدیک صورت پیوز آورد و گفت : «چطوری؟ ایرانی ... ؟ » پیوز میخواست بگوید که کمی ترسیده است و نمیداند ایرانی یعنی چه، اما مرد صورتش را کاملا جلو آورد تا دماغش را به او بچسباند و پیشانی اش را به پیشانی او تکیه دهد، که در این لحظه صورتش از وسط کله پیوز رد شد و با صورت به زمین افتاد. سنگ کوچک اما لبهداری که روی زمین بود مستقیم وسط پیشانیاش فرو رفت و ...
اون هیچوقت یه قاتل نبود، فقط نمیخواست یه زندانی باشه. بعدها معلوم شد کسی که اونروز کشته شده ابوبکربغدادی سرکرده یک گروه تروریستی ماگلی بوده، اما پیوز، اون هیچوقت ذهنش رو مشغول دنیای دیگران نمیکرد ...
پیوز دوباره در سلولش بود. هوا هنوز تاریک بود و به نظر نمیآمد کسی متوجه غیبتش شده باشد. از اینکه حداقل راه برگشت را پیدا کرده بود، احساس آرامش عجیبی داشت، اما در عین حال هنوز به این امید بود که بتواند راه گریزی نیز بیابد، پس بار دیگر از شکاف درون دیوار رد شد. وقتی از سمت دیگر دیوار بیرون آمد، باز همه جا پوشیده از برف بود. به نظر میآمد که باز به همان جای اولیه برگشته است. با آشفتگی اطرافش را کاوید. دیواری که از آن بیرون آمده بود در پشت سرش، دیواری بلند به ارتفاع هفتصد پا بود، که به نظر میآمد کل آن از یخ ساخته شده است. ناگهان مردی، که ردای بلند مشکی رنگی داشت، و شمشیری با دستهای به شکل سر یک گرگ به کمرش بسته بود به طرفش آمد. در کنار او مرد پیری راه میرفت که دست چپش چهار انگشت نداشت. وقتی به او رسیدند مرد مسنتر گفت:«این جان اسنوئه ... »
پیوز با سردرگمی نگاه کرد، نمیدانست جان اسنو کیست و چه از جان او میخواهد. سکوت در محیط زمستانی طنین انداز بود. مرد مسن کمی اینپا و آنپا کرد و ادامه داد : « اون پادشاه شماله ... »
قبل از اینکه پیوز بخواهد بپرسد شمال دیگر کجاست، مردی که جان اسنو نام داشت یک قدم دیگر جلو آمد و گفت : «تو باید پیوز باشی، روح جادوگری که قراره راز نابودی وایت واکرها رو به ما بگه ... کلاغ سهچشم به من گفته بود که یکی از همین روزا سر و کلهات پیدا میشه ... هزار سال پیش وقتی شب طولانی بر جهان حکم فرما شد و ارتش مردگان حمله کرد تو اینجا بودی و به بِرَن سازنده کمک کردی این دیوار رو با جادو مجهز کنه ... » سپس در حالی که هنوز به دیوار پشت سرشان اشاره می کرد ادامه داد : «حالا بعد از هزارسال باز هم سرنوشت زندگان در دست توئه ... »
پیوز با درماندگی به او نگاه کرد. او حتی به یاد نمیآورد که دیروز چه خورده است. آلزایمر کار خودش را کرده بود. کمی به دیوار و کمی به مرد مسن خیره شد و به روزهایی فکر کرد که برای به یاد آوردن نام نوههایش در تالار هافلپاف دقیقههای متوالی به ذهنش فشار میآورد و موفق نمیشد. چطور از او انتظار داشتند که مطلبی مربوط به هزارسال پیش را به یاد بیاورد. کمی با لبه کلاهش بازی کرد، تابی به سبیل سفیدش داد و درست وقتی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، کلاغ سیاهی آمد و مستقیم روی شانه جان اسنو نشست. جان نامهای از پای او باز کرد و شروع به خواندن کرد و با هر خط عصبانی و عصبانی تر میشد ... پیوز دوباره ردی از نور آبی درون دیوار یخی دید و فرصت را غنیمت شمرد ...
همه اون چیزی که از پیوز پیدا کردن یک دست لباس زندان، یک قالب صابون، و عصای قدیمی اش بود. من همیشه فکر میکردم شش هزارسال طول میکشه تا یه نفر بتونه از طلسم درون دیوار رد بشه. کاری که پیوز در کمتر از شش ساعت کرد ... پیوز عاشق طلسمها بود، به نظرم با اون روحیه پیچیده خودش را ارضا می کرد ...
پیوز برای بار سوم از درون شکاف درون طلسم دیوار زندان رد شد، اینبار به یک لوله فاضلاب درون دیوار رسید. از دیواره لوله سرش را به داخل فرو کرد و نگاهی به داخل آن انداخت. سپس وقتی دید فضای کافی دارد وارد آن شده و شروع به پیمودن مسیر درون لوله کرد.
پیوز پونصد یارد درون یک لوله که بوی گُه میداد به سمت آزادی طی کرد. من حتی نمیتونم تصورش کنم. پونصد متر! این برابر طول پنج زمین فوتباله ...
پیوز بالاخره از سر دیگه لوله خارج شد و درون یک دریاچه افتاد. هوا بارانی بود و می توانست ساختمان زندان را در دوردست ببیند. در حالی که در آب پرواز می کرد خودش را به کنار دریاچه رساند. لباس های زندان را از تنش کنده و سرش را به سمت آسمان گرفت. از احساس رد شدن قطرات آب از درون بدنش لبخند بر لبانش نشست. لبخندی که کم کم تبدیل به یک خنده صدادار شد ... دوربین از بالا خنده پیوز و بارش باران درون صورتش را نشان داده و آرام آرام به سمت آسمان از او دور می شود ...
وقتی خبر فرارش را شنیدم آنقدر هیجان زده بودم که نمیتونستم سر جام بنشینم ... بالاترین احساسی که یک انسان آزاد میتونه داشته باشه ... امیدوارم بتونه از مرز رد بشه ... امیدوارم بتونه دوستای هافلپافیش رو ببینه و دستشون رو به گرمی فشار بده ... امیدوارم آینده همونقدر زیبا باشه که همیشه رویاشه داشته ... امیدوارم ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

- بابابزرگ، دیدی چی شد؟
- نه پسرم، چشمام ضعیفه. خودت بگو.
- بابابزرگ... ارباب دم در دفتر دوئل اعلامیه زده که رودولف حق نداره بره تو!
- چی؟ ارباب تو دفترت دوئل با رودولف زده؟ مگه جای ارباب تو دفتره؟ مگه خودت رودولف نیستی؟
-
رودولف دید که فایده نداره با بابابزرگ درد و دل کنه؛ بلند شد بره سرشو بذاره رو شونه بلاتریکس زار زار گریه کنه. هرچند بلاتریکس جاخالی میداد و رودولف محکم زمین میخورد ولی به هرحال میشنید حرفاشو.
در طرف دیگه، آملیا حرفای رودولف رو شنیده بود. با اون هم نمیتونت دوئل کنه. تا الان کلی جواب رد شنیده بود و تنها امیدش، بچه های هافلپاف بودن، که اونا هم یا وقت دوئل نداشتن، یا حق دوئل!
- هعی... ننه هلگا... کجایی ببینی سر دخترت دارن چه بلایی میارن!
تلسکوپشو برداشت رفت که یه کم از ستاره ها راهنمایی بگیره؛ احتمال می داد اونا بدونن با کی میتونه دوئل کنه.
آملیا به بالاترین نقطه قلعه رسید و دهانه باریک تلسکوپش رو جلوی دهنش گرفت و گفت:
- ستاره ها! کسی نیست با من دوئل کنه! کسی رو میشناسین بتونه کمکم بکنه؟
بعد فوری دهانه بزرگ رو گذاشت روی گوشش. اولاش چیزی جز یه مقدار کمی پچ پچ نشنید؛ ولی بعدش جواب شنید:
- این دوئل عاقبت خوبی نداره... دلمون برات تنگ میشه!
- نه بابا، فوقش میبازم! حالا این یه بار بهم حریف نشون بدین... دیگه نمیرم دوئل!
دوباره تلسکوپ رو گذاشت روی گوشش و سعی میکرد پچ پچ هارو رمز گشایی کنه؛ تا اینکه...
- خیلی خب! برو سراغ لیسا تورپین!
لیسا! چرا به ذهن خودش نرسیده بود؟ کلا زیاد دوئل نکرده بود و اخیرا هم فعالیت خاصی نداشت. میتونست یه لطفی هم کرده باشه و یه دونه به پستاش اضافه کنه. تلسکوپ رو دوباره جلوی دهنش گرفت و تشکر کرد؛ اما دوباره روی گوشش نذاشت تا خداحافظی ستاره هارو بشنوه...
دفتر دوئل
- آخیش ارباب... دیگه رودولف نمیاد اینجا... کلا از اینجا نریم بیرون، اصلا دیگه نمیبینیمش!
- خودتو کنترل کن کراب! در محضر ما قلب و عشق پخش میکنه!
قبل از اینکه کراب خودشو جمع و جور کنه، لیسا، درحالی که دست به سینه و با چشمای بسته، کلمه "قهرم" رو مدام تکرار میکرد، وارد شد.
- با کی قهری؟ ما بهت نگفته بودیم حق نداری با ما قهر کنی؟
لیسا با ترس و لرز، رو به اربابش کرد.
- نـ... نه ارباب! با شما نبودم که! با این دختره بودم!
و جمله آخر رو درحالی که با حالت حق به جانب، به دختری که جلوی در ایستاده بود، اشاره میکرد، اضافه کرد.
- بازم تو؟!
آملیا از این نگاه لرد به خودش لرزید. اصلا چه اشکالی داشت زیاد دوئل کنه؟ هنوز که یک چهارم رودولف هم دوئل نکرده بود...
- همیشه هم آخرین لحظه دوئلاشو ارسال میکرد! همیشه دقیقه نودی بود! هنوز یاد نگرفته ذهنشو چفت کنه؛ یه ذهن خون دارن توی تالارشون ناسلامتی! اونجوری هم نگاهمون نکن، فایده نداره!
ولی از اونجایی که فرصت خوبی بود تا یه نفرین درست و حسابی ش بکنه...
- فقط به یه شرط!
- چی؟ چی؟!
- مهلت رو میذاریم تا سیزده بدر، ولی شما باید تا دوازدهم ارسال کنی!
آملیا بلافاصله قبول کرد، درحالی که ذهنش درگیر بود. این میتونست فرصت خوبی برای یه تغییر اساسی باشه...
- دور شو دیگه!
آملیا و لیسا از ترس جونشون، دوپا داشتن، دوتای دیگه از هم قرض گرفتن و آخر سر با دو پا، فرار کردن. بلافاصله بعد از خروجشون، هکتور ویبره زنان گفت:
- ارباب، میخواین اگه تا دوازدهم ارسال نکرد، تلسکوپش رو فرو کنم تو حلقش؟
- فکر بدی هم نیست، البته اگه معجونیش کنی. ولی فکر بهتری دارم!
هکتور خیلی ناراحت شد؛ نه به خاطر فکر بهتر ارباب، بلکه توهین به معجون هاش. هکتور، توهین به معجوناش رو خوب میشناخت. با ناراحتی، پاتیلش رو برداشت و رفت.
از اونجایی که خیلیا برای تعطیلات بر میگردن خونه شون تا بعد از مدتها به اینترنتشون برسن و نوتیفیکشن ها و مسیجای اینستاگرامشون و صفحه فیسبوکشون رو چک بکنن، آملیا هم برگشت. امیدوار بود بسته ای که سفارش داده بود، تا الان رسیده باشه؛ یه راست به سمت اداره پست رفت و بسته ش رو با خوشحالی تحویل گرفت و لِی لِی کنان، به سمت خونه حرکت کرد.
تق تق تق
- یکی بلندشه بره درو باز کنه، بسته این آملیا رو تحویل بگیره، تا کچلمون نکرده! فایده که نداره، هیچ... ضرر هم داره! سالی اندازه خرج آب و برق و گاز، خرج تلسکوپ میکنه!
اصلا عشق مادری توی رفتار مادرای امروزی موج میزنه!
- کسی نبود؟ میبینی؟ موقع بازکردن در که میشه، باید برای پیدا کردنشون آگهی زد!
و به محض اینکه در رو باز کرد و دخترش رو پشت در دید، محکم در آغوش گرفتش.
- وای، دختر گلم! چقد دلم واست تنگ شده بود! اصلا بدون تو، خیلی خونه سوت و کور بود! دخترم!
- آخ جون! بلاخره تیکن هفت! بعد از ماه ها انتظار!
از وقتی بازی رو اجرا کرد، قصدش این بود که روزی نیم ساعت بازی کنه و بعدش به درسهاش بپردازه و روزی هم یکی دو خط از دوئلش رو بنویسه...
نیم ساعت بعد
- چی؟ اسپشال مَچ؟ نمیشه که رهاش کرد!
سه ساعت بعد
- اینستا پیام اومده، بذار چکشون کنم... نه، راه نداره... اینا رو هم لایک کنم! فیسبوک... عه، مسیج اومده!
بلاخره، بعد از چک کردن همه مسیج ها و لایک کردن همه پست ها و جواب دادن به همه مسیج ها، تصمیم گرفت بره کمی هم بنویسه...
- خب... اولش بنویسم... چی بنویسم؟
پنج ثانیه ای به مغزش فشار آورد، اما فایده نداشت.
- خب... حتما یه کم بازی کنم، ایده گیرم میاد!
دوباره کامپیوتری که هنوز کاملا خاموش نشده بود رو روشن کرد و...
چندین روز به همین منوال گذشت...
- بیا بزن رول پناهگاه رو پشت سر من!
- حله!
- هدفونمو پس بده! :shuot:
- اول بگو چیکارم داشتی!
- خب... یه رول توی کوچه دیاگون میزنم، ادامه شو بزن!
- حله!
- گورکن طلایی تا ساعت 8 تمدید میشه، حتما شرکت کن.
- حله!
آملیا نگاهی به ساعتش انداخت؛ فقط بیست و چهار دقیقه تا پایان مهلت دوئل مونده بود. دوازدهم نبود، سیزدهم بود! تا الان سر خودشو به بازی و دنیای مجازی سرگرم کرده بود. حالا فهمیده بود چرا نمیذارن دنیای مجازی رو وارد هاگوارتز کنن.
- وای... لرد منو میکشه! بذار برم از ستاره ها بپرسم ببینم اگه الان برم پیش لرد، چه بلایی سرم میاد...
اما یه چیزی درست نبود...
- تـ... تلسکوپم؟ تلسکوپم کجاست؟!
دفتر دوئل
- ارباب، اون تلسکوپ رو از کجا آوردین؟
- بیا هکتور، برای معجون آملیا کشت استفادش کن. دفعه بعدی که اومد، بریز تو حلقش!
- نه پسرم، چشمام ضعیفه. خودت بگو.
- بابابزرگ... ارباب دم در دفتر دوئل اعلامیه زده که رودولف حق نداره بره تو!

- چی؟ ارباب تو دفترت دوئل با رودولف زده؟ مگه جای ارباب تو دفتره؟ مگه خودت رودولف نیستی؟
-

رودولف دید که فایده نداره با بابابزرگ درد و دل کنه؛ بلند شد بره سرشو بذاره رو شونه بلاتریکس زار زار گریه کنه. هرچند بلاتریکس جاخالی میداد و رودولف محکم زمین میخورد ولی به هرحال میشنید حرفاشو.
در طرف دیگه، آملیا حرفای رودولف رو شنیده بود. با اون هم نمیتونت دوئل کنه. تا الان کلی جواب رد شنیده بود و تنها امیدش، بچه های هافلپاف بودن، که اونا هم یا وقت دوئل نداشتن، یا حق دوئل!
- هعی... ننه هلگا... کجایی ببینی سر دخترت دارن چه بلایی میارن!

تلسکوپشو برداشت رفت که یه کم از ستاره ها راهنمایی بگیره؛ احتمال می داد اونا بدونن با کی میتونه دوئل کنه.
آملیا به بالاترین نقطه قلعه رسید و دهانه باریک تلسکوپش رو جلوی دهنش گرفت و گفت:
- ستاره ها! کسی نیست با من دوئل کنه! کسی رو میشناسین بتونه کمکم بکنه؟

بعد فوری دهانه بزرگ رو گذاشت روی گوشش. اولاش چیزی جز یه مقدار کمی پچ پچ نشنید؛ ولی بعدش جواب شنید:
- این دوئل عاقبت خوبی نداره... دلمون برات تنگ میشه!

- نه بابا، فوقش میبازم! حالا این یه بار بهم حریف نشون بدین... دیگه نمیرم دوئل!
دوباره تلسکوپ رو گذاشت روی گوشش و سعی میکرد پچ پچ هارو رمز گشایی کنه؛ تا اینکه...
- خیلی خب! برو سراغ لیسا تورپین!
لیسا! چرا به ذهن خودش نرسیده بود؟ کلا زیاد دوئل نکرده بود و اخیرا هم فعالیت خاصی نداشت. میتونست یه لطفی هم کرده باشه و یه دونه به پستاش اضافه کنه. تلسکوپ رو دوباره جلوی دهنش گرفت و تشکر کرد؛ اما دوباره روی گوشش نذاشت تا خداحافظی ستاره هارو بشنوه...
دفتر دوئل
- آخیش ارباب... دیگه رودولف نمیاد اینجا... کلا از اینجا نریم بیرون، اصلا دیگه نمیبینیمش!
- خودتو کنترل کن کراب! در محضر ما قلب و عشق پخش میکنه!

قبل از اینکه کراب خودشو جمع و جور کنه، لیسا، درحالی که دست به سینه و با چشمای بسته، کلمه "قهرم" رو مدام تکرار میکرد، وارد شد.
- با کی قهری؟ ما بهت نگفته بودیم حق نداری با ما قهر کنی؟

لیسا با ترس و لرز، رو به اربابش کرد.
- نـ... نه ارباب! با شما نبودم که! با این دختره بودم!
و جمله آخر رو درحالی که با حالت حق به جانب، به دختری که جلوی در ایستاده بود، اشاره میکرد، اضافه کرد.
- بازم تو؟!

آملیا از این نگاه لرد به خودش لرزید. اصلا چه اشکالی داشت زیاد دوئل کنه؟ هنوز که یک چهارم رودولف هم دوئل نکرده بود...
- همیشه هم آخرین لحظه دوئلاشو ارسال میکرد! همیشه دقیقه نودی بود! هنوز یاد نگرفته ذهنشو چفت کنه؛ یه ذهن خون دارن توی تالارشون ناسلامتی! اونجوری هم نگاهمون نکن، فایده نداره!

ولی از اونجایی که فرصت خوبی بود تا یه نفرین درست و حسابی ش بکنه...
- فقط به یه شرط!

- چی؟ چی؟!

- مهلت رو میذاریم تا سیزده بدر، ولی شما باید تا دوازدهم ارسال کنی!

آملیا بلافاصله قبول کرد، درحالی که ذهنش درگیر بود. این میتونست فرصت خوبی برای یه تغییر اساسی باشه...
- دور شو دیگه!

آملیا و لیسا از ترس جونشون، دوپا داشتن، دوتای دیگه از هم قرض گرفتن و آخر سر با دو پا، فرار کردن. بلافاصله بعد از خروجشون، هکتور ویبره زنان گفت:
- ارباب، میخواین اگه تا دوازدهم ارسال نکرد، تلسکوپش رو فرو کنم تو حلقش؟

- فکر بدی هم نیست، البته اگه معجونیش کنی. ولی فکر بهتری دارم!

هکتور خیلی ناراحت شد؛ نه به خاطر فکر بهتر ارباب، بلکه توهین به معجون هاش. هکتور، توهین به معجوناش رو خوب میشناخت. با ناراحتی، پاتیلش رو برداشت و رفت.
از اونجایی که خیلیا برای تعطیلات بر میگردن خونه شون تا بعد از مدتها به اینترنتشون برسن و نوتیفیکشن ها و مسیجای اینستاگرامشون و صفحه فیسبوکشون رو چک بکنن، آملیا هم برگشت. امیدوار بود بسته ای که سفارش داده بود، تا الان رسیده باشه؛ یه راست به سمت اداره پست رفت و بسته ش رو با خوشحالی تحویل گرفت و لِی لِی کنان، به سمت خونه حرکت کرد.
تق تق تق
- یکی بلندشه بره درو باز کنه، بسته این آملیا رو تحویل بگیره، تا کچلمون نکرده! فایده که نداره، هیچ... ضرر هم داره! سالی اندازه خرج آب و برق و گاز، خرج تلسکوپ میکنه!

اصلا عشق مادری توی رفتار مادرای امروزی موج میزنه!
- کسی نبود؟ میبینی؟ موقع بازکردن در که میشه، باید برای پیدا کردنشون آگهی زد!

و به محض اینکه در رو باز کرد و دخترش رو پشت در دید، محکم در آغوش گرفتش.
- وای، دختر گلم! چقد دلم واست تنگ شده بود! اصلا بدون تو، خیلی خونه سوت و کور بود! دخترم!

- آخ جون! بلاخره تیکن هفت! بعد از ماه ها انتظار!

از وقتی بازی رو اجرا کرد، قصدش این بود که روزی نیم ساعت بازی کنه و بعدش به درسهاش بپردازه و روزی هم یکی دو خط از دوئلش رو بنویسه...
نیم ساعت بعد
- چی؟ اسپشال مَچ؟ نمیشه که رهاش کرد!
سه ساعت بعد
- اینستا پیام اومده، بذار چکشون کنم... نه، راه نداره... اینا رو هم لایک کنم! فیسبوک... عه، مسیج اومده!

بلاخره، بعد از چک کردن همه مسیج ها و لایک کردن همه پست ها و جواب دادن به همه مسیج ها، تصمیم گرفت بره کمی هم بنویسه...
- خب... اولش بنویسم... چی بنویسم؟
پنج ثانیه ای به مغزش فشار آورد، اما فایده نداشت.
- خب... حتما یه کم بازی کنم، ایده گیرم میاد!

دوباره کامپیوتری که هنوز کاملا خاموش نشده بود رو روشن کرد و...
چندین روز به همین منوال گذشت...
- بیا بزن رول پناهگاه رو پشت سر من!

- حله!
- هدفونمو پس بده! :shuot:
- اول بگو چیکارم داشتی!
- خب... یه رول توی کوچه دیاگون میزنم، ادامه شو بزن!
- حله!
- گورکن طلایی تا ساعت 8 تمدید میشه، حتما شرکت کن.
- حله!
آملیا نگاهی به ساعتش انداخت؛ فقط بیست و چهار دقیقه تا پایان مهلت دوئل مونده بود. دوازدهم نبود، سیزدهم بود! تا الان سر خودشو به بازی و دنیای مجازی سرگرم کرده بود. حالا فهمیده بود چرا نمیذارن دنیای مجازی رو وارد هاگوارتز کنن.
- وای... لرد منو میکشه! بذار برم از ستاره ها بپرسم ببینم اگه الان برم پیش لرد، چه بلایی سرم میاد...
اما یه چیزی درست نبود...
- تـ... تلسکوپم؟ تلسکوپم کجاست؟!
دفتر دوئل
- ارباب، اون تلسکوپ رو از کجا آوردین؟

- بیا هکتور، برای معجون آملیا کشت استفادش کن. دفعه بعدی که اومد، بریز تو حلقش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
