جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  332 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-باز کن!

کمد با جدیت قسمت بالایش را به دو طرف تکان داد.
-عمرا...جونمو بخوا...اینو نخوا!

لرد سیاه با یک چوب لباسی که ردای سیاه رنگی به آن آویزان بود جلوی کمد ایستاده بود.
-تو جان نداری بی مقدار...و ما برای خریدت گالیون خرج کردیم. باید گوش به فرمان ما باشی.

کمد با دستگیره اش به بالا اشاره کرد.
-حالا گذشته از این که همه رداهای شما یک مدل و یک رنگ هستن، من می خوام باز کنم به جون شما...این نمی ذاره. می گه تازه تمیزت کردم. درتو باز نکن که گرد و خاک نشه.

لرد سیاه بدون نگاه کردن به بالا، می توانست حدس بزند که مسئول این نافرمانی کیست!
-وینکی؟...تو برگشتی؟ و به محض برگشتن دماغتو تو کار ما فرو کردی؟ ما باید لباسمان را بیاویزیم...برای همین کمد ابتیاع نمودیم.

وینکی از بالای کمد برای لرد سیاه دست تکان داد.
-وینکی جن مبرگشته خوب...ولی وینکی نتونست همچین اجازه ای داد. مبارزه با پلیدی های داخل کمد جزو مهمترین وظایف وینکی بود. وینکی این وظیفه را از داخل چک لیستش خط زد. دیگه نتونست دوباره نوشت. وینکی نوشتن بلد نبود. فقط خوندن و خط زدن بلد بود. ارباب تونست ردا رو با خودش برد و زیر تشک تختخوابش گذاشت که تا صبح صاف و صوف موند.

لرد سیاه علاقه ای به ادامه بحث با یک کمد و یک جن تازه برگشته نداشت...

ردایش را برداشت و محل را ترک کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر که بار اول از دست کمد جون به در برده بود، اومد دراز کشید روی تختش، بعد هم سریع شروع کرد به خر و پف کردن و خوابش برد.
کمد هم اومد یه دست نوازش به سر فنریر کشید، یه لبخند شیطانی و پدرانه هم بهش زد و بعد هم پایه ورچین پایه ورچین از اتاق فنریر رفت بیرون تا واسه یه مرگخوار دیگه کمین کنه.

فنریر چندساعت خیلی خوب و راحت خوابید. و بعد از شدت گرسنگی بیدار شد. فنریر وقتی گرسنه میشد اصولا همه چیز و همه کس رو به شکل گوشت و سوسیس کالباس میدید. البته به غیر از لرد. فنریر حتی موقع گرسنگی هم از لرد میترسید. اوایل مرگخوار شدنش حتی یه بار ردای مرگخواریش رو خورده بود، که همین باعث شده بود لرد دیگه بهش ردای مرگخواری نده و فنریر هم دیگه همیشه یه ردای پاره پوره و سیاه پوشیده بود که هیچوقت هم اجازه نمیداد بشورنش که یه وقت رنگ سیاهیِ ناشی از تماس با دود و واکس کفشش از بین نره.

فنریر از اتاقش رفت به سمت آشپزخونه. مرگخوارا هم که میدیدن آب دهنش راه افتاده، خیلی آروم فاصله شون رو باهاش زیاد میکردن. هیچکدومشون دلشون نمیخواست توسط فنریر گاز گرفته بشن.

گرگینه آب دهن سرازیر بالاخره به آشپزخونه رسید. اصلا هم توجه نکرد که به جای یخچال، یه کمد سیاه توی آشپزخونه گذاشته شده. کمدی که با یه نگاه وحشیانه و پلید بهش نگاه میکنه.

فنریر در کمد رو باز کرد و با یه در دیگه رو به رو شد. این یکی در رو هم باز کرد و با یه اتاق تاریک توی کمد رو به رو شد.
- گرفتاری شدیم این وقت گرسنگی. چرا اتاقارو ریختید تو یخچالا؟

هیچکس جواب فنریر رو نداد. مرگخوارا فکر میکردن فنریر به خاطر گرسنگی داره هذیون میگه. فنریر هم که جوابی نشنید و البته انتظار شنیدن جوابی رو هم نداشت، پرید توی کمد. کمد هم درش رو بست و یه آروغ بلند هم زد که بازم مرگخوارا فکر کردن کار فنریره.

فنریر دور تا دور اتاق تاریک رو گشت تا کلید روشن کردن چراغ رو پیدا کنه. و البته پیدا هم کرد.
وقتی چراغ روشن شد، فنریر روی دیوار رو به روش یه نقاشی متحرک دید...
نقاشی از هفت تا تیکه گوشت استیک آبدار که دارن هفت تا فنریر گرسنه رو میخورن...

فنریر اصلا اهمیتی نداد. نقاشی نمیتونست بهش آسیب برسونه، ولی تیکه های گوشت، سوسیس و کالباسی که از روی کف و سقف اتاق کم کم داشتن بهش نزدیک میشدن، ممکن بود بتونن.
فنریر یه نفس عمیق کشید. به گوشت ها، سوسیس ها و کالباس هایی که داشتن با کارد و چنگال بهش نزدیک میشدن نگاه پر از تاسفی کرد، و بعد با تمام سرعت به سمتشون دوید...

مرگخوارای بیرون از آشپزخونه، حدود ده دقیقه صداهایی مثل پاره شدن و تیکه تیکه شدن گوشت رو شنیدن... و بعد هم فنریر رو دیدن که سیر شده، شکمش هم قلمبه شده و داره انگشتاش رو با خوشحالی لیس میزنه.
مرگخوارا امیدوار بودن که فنریر شام شبشون رو نخورده باشه، وگرنه مجبور میشدن بگیرن شکمش رو پاره کنن و شام شبشون رو دوباره بردارن و بذارن تو یخچال!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی تمیز میکرد.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی به سمت مقصد تمیزکاری بعدی اش رفت.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی دوباره به سمت مقصد بعدی اش به راه افتاد.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی داشت مرزهای مسیر تمیزی را می درید.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی توقف ناپذیر بود.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی کثیفی ها را قتل عام میکرد.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

کثیفی ها دیگر با شنیدن نام وینکی فرار میکردند.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی به سمت کثیفی های فراری می دوید.
-وینکی تمیز کرد! کثیفی از دست وینکی فرار نکرد. وینکی جن نامکثفرار؟

وینکی سریع تر می دوید.
-وینکی جن سونیک!

کثیفی ها بدو، وینکی بدو...
-وینکی، جن دونده!

کثیفی ها به جاده خاکی میزدند، وینکی از میانبرها جلویشان سبز میشد.
-وینکی، جن اوسین بولت! وینکی کثیفی ها رو شکست داد.

وینکی به سرعتش افزود. وینکی شانه به شانه کثیفی ها می دوید. وینکی خیلی سریع شده بود و کسی به پایش نمیرسید و یکه تاز بود و خفن بود.

صدای برخورد

وینکی با برخورد به جسم سخت و محکم و چوبی و زشت و خبیثی، متوقف شد و به زمین افتاد. وینکی با ناامیدی به کثیفی هایی نگاه کرد که دانه دانه به خط پایان مسابقه می رسیدند و مدال میگرفتند و مدال هایشان را به رخ وینکی میکشیدند.
-عرررررررررررررررررررررررر! کمد تسترال! کمد بیشعور! کمدِ پدر کمد! وینکی کمد رو کشت!

کمد به وینکی نگاه کرد.
-عه... از این موجودات کریه المنظر هم که دارن تو خونه شون. جن راه نمیدم تو خودم. برو یه جا دیگه بازی کن.
-کمد نتونست واسه وینکی تکلیف تعیین کرد! حالا که اینطوری شد اصلا وینکی به زور رفت تو کمد.
-نه. برو رد کارت.

وینکی سعی کرد به زور در کمد را باز کرد. کمد، وینکی را زد. وینکی کمد را زد. کمد دوباره وینکی را زد. وینکی جواب زنِش کمد را با زنِش داد. کمد هم ساکت نماند و دوبار وینکی را زد. وینکی سه بار کمد را زد. کمد درهایش را همزمان توی صورت وینکی باز کرد. وینکی هم درهای خودش را توی صورت کمد باز کرد.

-ببند دراتو... عه... چه جن بی تربیتی!

کمد روی وینکی پرید. وینکی از زیرش بیرون آمد و دست کرد توی دماغ کمد. کمد، دست وینکی را گاز گرفت. وینکی، کمد را گاز گرفت. کمد، روی کله وینکی فین کرد. وینکی گیگیلی های دماغش را به کمد مالید. کمد دور خودش چرخید و وینکی را به کناری پرت کرد.

-وینکی کمد رو ول نکرد! حالا که اینطوری شد وینکی کاری کرد که خود کمد خسته شد و وینکی رو توی خودش راه داد. وینکی جن مکاماریکّمدرهرو!

وینکی پرید و روی کمد نشست.

-عه... برو گمشو دیگه.
-نه.
-گیری افتادیم این وقت شب...

کمد به ناچار با جن رویش به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور بعد از ساعت ها تو پاتیل موندن و شنا کردن و واکنش دادن با انواع و اقسام زنجیره ها ملاقه ای رو میبینه که پیش روش ظاهر میشه و مستقیم به سمتش میره. و همین که دستش میخوره به ملاقه...

هوشــــــــت!

تق!

بــــــــــــوم!

هکتور سرشو بالا میاره و خودش رو توی اتاقش در خانه ریدل میبینه و در کمدش که بازه! هکتور فرد مرتبیه و در کمدش نباید باز باشه. هکتور میره تا در کمدش رو ببنده.

هوشــــــــــــــــــــــت!

تق!

شلپ!


هکتور این بار هم وسط یه مایع فرود میاد. مایعی آبی رنگ! با این تفاوت که این بار جایی که توش لفتاده سقف داره و بیشتر شبیه یه اتاق گرد بدون پنجره است. هکتور ویبره زنون و شلپ شلوپ کنون چند قدم جلو میره و جلو در اتاق متوقف میشه. گوشش رو میچسبونه به در تا بلده صدایی بشنوه و بفهمه کجاست که یهویی در باز میشه و یه موجود دراز که شبیه رشته ی ماکارونیه وارد میشه و یه کوه کاغذو میریزه وسط مایع.
هکتور هنوز تو شوک این رشته ی درازه که دستی از توی مایع بیرون میاد و در اتاقو میبنده.
- هزار بار گفتم وقتی پیغام میاری زود درو ببند. اگه مغز بریزه بیرون چی؟ ممکنه این حشره ی کوچیک و نحیف عقلش ناقص بشه. اونوقت کی پاسخگوئه؟

رشته ی ماکارونی در حالی که مشغول مرتب کردن کاغد هاشه جواب میده:
- خب حالا که چیزی نشده. دستم پر بود کلی پیغام هست که باید برسونم به بخش خای مختلف منم که تنها رشته عصبی سالم مونده این حشره ام. اینم که همیشه یه پیغامی واسه رسوندن داره. مغزشم که تو باشی هم نگه داشته برای روز مبادا.

قبل از اینکه مغز بتونه جواب کمر شکنی بهش بده زنگ قرمزی به شکل نیش روی دیوار روشن میشه و رشته عصبی غرغر کنون از در میره بیرون.
- باز معلوم نیست میخواد کدوم بدبختی رو نیش بزنه.

در که بسته میشه هکتور تیکه های پازل رو کنار هم میذاره تا بفهمه دقیقا از کجا سر در آورده. نیش... رنگ آبی اطرافش... حشره...

پاتیلی بالای سر هکتور روشن میشه و هکتور با ذوق و شوق میفهمه که سر از کجا در آورده.
- مغز لینی!

در نظر هکتور حالا وقتش بود که هکتور انتقام تمام مظلومیت ها اذیت و آزار هاش رو از لینی بگیره. چه جایی بهتر از اینجا برای گرفتن این انتقام و نمایش مظلومیتش به همه ی جهانیان. بنابراین دست به کار میشه.
- هی آقا مغزه!
مغز مورد خطاب مقادیری اینور و اونورو نگاه میکنه و بلاخره متوجه هکتور میشه.
- تو از کجا پیدات شد؟ تا حالا ندیده بودمت. پیغام رسون جدیدی؟
- آره من تازه اومدم اینجا. چند تا پیغام مهم دارم که باید بره تو حافظه بلند و مدت و تغییر نا پذیر و همیشگی و دائمی و پاک نشدی.

مغز که کم کم داره به هکتور شک میکنه با تردید میگه:
- چی هست حالا پیغام هات؟
- اینکه لینی باید عاشق معجون و پاتیل و پختن بشه و مهم تر از همه عاشق هکتور دگورث گرنجر، بزرگترین و برترین معجون ساز قرن!

مغز اخم هاشو در هم میکشه که البته به خاطر نداشتن چهره چیزی دیده نمیشه.
- وایسا ببینم هکتور تو لیست سیاهه. هیچوقت ممکن نیست چنین پیغامی بیاد. اونم واسه حافظه بلند مدت و همیشگی. راستشو بگو تو کی هستی تا ندادم بچه ها بندازنت تو بخش نیش میانی!

برق کبریتی که تو هوا روشن میشه و معلوم نیست از کجا اومده به خوبی جواب مغزو میده. مغز هم که جون خودشو در خطر میبینه بدون هیچ چون و چرا و سوال اضافه ای روی یک برگه تمام موارد لازم رو مینویسه و با چند تا امضا و مهر تایید میذاره تو بخش بایگانی.
- ببین هر چی میخواستی انجام شد حالا اون کبریتو خاموش کن تا آتیشم نزدی.

هکتور کیبریتو فوت میکنه و قدم زنون از در میره بیرون و راهشو مستقیم به سمت چشم لینی پیش میگیره. وقتی بود که از اونجا خارج بشه.

بومـــــــــــــپ!

بعد شنیده شدن این صدا هکتور از چشم لینی میاد بیرون و درست پیش روی اون در اندازه واقعی خودش ظاهر میشه. اونم با لبخندی به پهنای صورتش.
- سلام لینی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی از پرواز قبلیش درس گرفته بود و اتاقی که پیش از این واردش شده بود و کمد بلعیده بودش رو از لیست سفرهای هواییش حذف می‌کنه. غافل از اینکه این کمد، کمدی بود راه‌رونده که در اقصی نقاط خانه‌ی ریدل جولون می‌داد!

- اینم اتاقی که هکتور مواد اولیه‌شو توش قائم می‌کنه. الان می‌رم یه چیز با ارزشو از تو کمدش کش می‌رم.

و این چنین می‌شه که لینی در کمدو باز می‌کنه و چون هیکل کوچیکی داره، تماما داخل کمد می‌ره و درها پشت سرش بسته می‌شه...

لینی تا به خودش میاد می‌بینه وسط دشتی بزرگ قدم گذاشته. اما قبل از اینکه فرصتی برای کنکاش اطرافش پیدا کنه با صدای گرومپی پخش زمین می‌شه.
- هی! چی کار دارین می‌کنین! اینا چین دور من می‌پیچین؟ مورچه هم مورچه‌های قدیم.

لشگر بزرگی از مورچه‌ها به سرعت دورش حلقه زده بودن و در حال طناب‌پیچ کردن موجود غول‌پیکری بودن که به تازگی تو مقر حکومتشون قدم گذاشته بود.

لینی با دیدن مورچه‌های کوچیکی که از سر و کولش بالا می‌رفتن، چشماشو می‌بنده و برای لحظه‌ای احساس بزرگی و عظمت می‌کنه. تو این نقطه از زمین، اون دیگه یه حشره‌ی کوچیک نبود، بلکه از همه‌ی اطرافیانش بزرگ‌تر بود.
- من بزرگم... من قویم... آه چقد ریز و کوچولویین شماها!

لینی همزمان با گفتن جمله‌ی آخر، نوک انگشتشو بالا میاره تا یکی از مورچه‌ها رو لمس کنه. مورچه‌ها که به خیال خودشون حسابی محکم بسته بودنش، در کمال تعجب می‌بینن که با یک حرکت لینی طناب‌ها پاره می‌شه.

- آخی... کوچولو موچولو. ببینین من چقد بزرگم!

در حرکت بعدی لینی کاملا پا می‌شه وایمیسه و مورچه‌ها از رو بدنش همچون سرسره لیز می‌خورن و پایین میفتن. بقیه هم از وحشت جیغ و داد و فریادکنان هرکدوم به سویی می‌گریزن!

- اوه قلعه‌شونو! شبیه این قلعه شنیاییه که کنار ساحل می‌سازن. همیشه دوست داشتم یکیشونو خراب کنم.

لینی همچون بچه‌های کوچیکِ تخس، دیوانه‌وار شروع به دویدن می‌کنه و هی لگد نثار اینجا و اونجای قلعه‌ی مورچه‌ها می‌کنه. مورچه‌های زحمتکش که بعد از مدت‌ها مقرشون رو از زیر زمین، به روی زمین انتقال داده بودن، آه‌کشان زنبیلشونو می‌ذارن رو کولشون و دست زن و بچه‌شونو می‌گیرن و به همون سوراخی که ازش بیرون اومده بودن برمی‌گردن.

لینی اما همچنان گرومپ‌گرومپ‌کنان این‌سو و اون‌سو می‌دوید تا اینکه...
- عه! اینم سطل شنی‌ای که باهاش قلعه‌شونو ساختن.

شیرجه‌ای به داخل سطل می‌زنه و سطل که نقش پورت‌کی رو داشت، لینی رو برمی‌داره و می‌بره وسط دهکده هنگلتون پیاده می‌کنه!

لینی که با مخ رو زمین فرود اومده بود و لحظات خوشش به ناگاه تموم شده بود، به سختی از جاش بلند می‌شه و نگاهی به اطراف می‌ندازه. خانه ریدل‌ها از دور براش دست تکون می‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر که داشت دو سه تا مگس رو که چسبیده بودن بهش و عاشق تمیزی زیادش شده بودن رو میپروند، اومد تو اتاقش، یکم کش و قوس به خودش داد و بعد یه نگاه سریع به دور و اطراف اتاق انداخت.
- اوه... کمد جدید؟ ارباب بهم هدیه دادن یعنی به خاطر کم کردن شر خروس همسایه؟ چه جالب.

فنریر این رو گفت و رفت سمت کمد.
دستگیره کمد گرم و صمیمی بود، انگار داشت فنریر رو دعوت به باز کردن درش میکرد. فنریر هم که اصلا اهل تعارف و این حرفا نبود، دستگیره رو چرخوند و در کمد رو باز کرد.
توی کمد، هیچ قفسه یا چوب لباسی ای نبود، فقط سیاهی بود و یه نقطه خیلی کوچیک و سفید وسط اون سیاهی.

- هووم... این لکه سفیدی وسط این همه سیاهی چی میگه؟

فنریر انگشتش رو تف مالی کرد و خواست نقطه سفید رو تمیز کنه، ولی دستش فقط به هوا برخورد کرد. نتیجتا رفت توی کمد و همینطوری انگشت تفی در هوا، پیش روی کرد به اعماق کمد. اصلا هم براش سوال نپرسید که چرا و چطور اینطوری شده. فقط از این خوشحال بود که مگس ها توی تاریکی دنبالش نبودن و البته تعجب هم کرده بود که چرا هرچی جلوتر میره، اون نقطه بزرگتر میشه.

بالاخره بعد از چند دقیقه فنریر رسید به اون نقطه سفید و متوجه شد که اصلا نقطه نبوده، بلکه یه راه خروجی بوده که با نور روشن شده.

- فنریر در سرزمین عجایب. قطعا داستانش رو برای ارباب تعریف میکنم، از رشادت هام خشنود بشن.

این رو با صدای بلند و لحن دلگرم کننده ای به خودش گفت و بعدشم رفت توی اون راه خروجی.
یک ثانیه بعد، خودش رو توی یه جای جنگل مانند دید با کلی درخت بلند و گیاه.
همه چیز سبز بود عملا.
فنریر اهمیتی به این موضوع نداد و همینطور جلو رفت. بعضی وقتا فقط میتونست یه صدای خرچ خرچ مانند رو بشنوه. به نظرش صدای باد بود، هرچند که اصلا بادی وجود نداشت. ولی خب بهرحال فنریر به وجود چیزهای ناممکن، در زمان ها و مکان های ناممکن اعتقاد داشت و اگر این اعتقادش ازش گرفته میشد، اینطوری دیگه اصلا نمیتونست. در نتیجه تصمیم گرفت همچنان به وجود باد ایمان داشته باشه و جلو بره تا ببینه به کجا میرسه.

رفت و رفت، و یهو دید جلوش بن بسته... یه دیوار غیر شفاف و غیر سنگی، به صورت نیم دایره خیلی ملایمی داشت به سمت عقب و جایی که فنریر ازش اومده بود، برمیگشت و جلوی فنریر رو سد میکرد.
فنریر سعی کرد راهش رو باز کنه.
سعی کرد با جادو دیوار رو منفجر کنه.
سعی کرد دیوار رو گاز بگیره. بهرحال از داشتن یه دیوار نیمه گرگینه یا حتی گرگینه بدش نمیومد. حتی به نظرش فکر بکر فوق العاده ای بود!
و البته که هیچ کدوم از روش هاش عملی نشدن و دیوار سر جاش وایساد.
فنریر یه نگاه چپ چپ به دیوار کرد، بعدشم با یه حالت حق به جانب به بالا نگاه کرد تا ارتفاع دیوار رو ببینه، و همونجا بود که چیز دیگه ای رو دید...
یه چیز بلند و فلزی، با پنج تا شاخه داشت از بالای سرش توی آسمون عبور میکرد و به آرومی وسط جنگل فرود می اومد. فنریر ادامه اون چیز رو دنبال کرد، تا رسید به یه دسته خیلی بلندتر و بعدش هم یه دست غول آسا و چاق و چله، فنریر با یه تخمین و نگاه متوجه شد که کل قد خودش، اندازه یه بند انگشت اشاره اون دست هست.
در نتیجه به فکر فرو رفت.
گیاه های شبیه کاهو...
قارچ های غول آسا...
یک عدد دست غول آسا با یه چنگال که میخواد وسط جنگل رو شخم بزنه...
فنریر فکرهاش رو جمع و جور کرد و رفت برای نتیجه گیری.
- من وسط ظرف سالاد غول هام...

و بعد فنریر گوش هاش رو تیز کرد، حس کرد صدایی مثل صحبت کردن رو شنیده، هرچند که خیلی بلند.

- جاااانی... جاااااااانی... داری به سالاد چنگال میزنی؟
- نه پدر... نه پدر...
- داری دروغ میگی؟
- نه پدر... نه پدر...
- دهنتو باز کن پس.
- آآآآآآ!

فنریر به دوربین نگاه کرد و مرز بین واقعیت و رول و خواننده و نویسنده رو درید، بعدش هم کاری رو کرد که هر گریفیندوری شجاع و کار درست دیگه ای تو اون موقعیت انجام میداد، یعنی یه جیغ بنفش زد و بدون زرد یا قهوه ای کردن شلوارش، دوید به سمت همون راهی که ازش اومده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1397 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب؟... ارباب جانم؟...سرورم؟

درست در همان لحظه که بلاتریکس چشم هایش را چپ کرده و به خیال خودش، دلبری می‌کرد، نگاهش به آینه افتاد. از قیافه ای که به خودش گرفته بود، غرق در خجالت شد.

-گفتیم خیر بلا. برو دور شو!... یه جوری برو که لااقل سه، جهار روزی نبینیمت ها!
-سرورم... برم؟ مطمئنین؟... بعد چجوری برم؟ از اینا که برم دم در تا اعصابتون آروم شه و بعد بیام، یا از اینا که برم تو اتاقم و فردا صبح بیام، یا از اینا که...

لردسیاه که از پرسش های او به ستوه آمده بودند، یقه اش را گرفته و داخل کمدی که معلوم نبود چگونه سر از آنجا درآورده، پرتاب کردند.

-آها فهمیدم سرورم! همین تو بشینم تا اعصابتون آروم شه؟... چشم!... خوبه. باز لااقل نزدیک اربابم اینجوری.

ساعت ها گذشت.

-ارباب؟... بیام بیرون؟... ارباب بیام دیگه... اربــــــــــــاب؟!

از لای در کمد نگاهی به بیرون انداخت. لاکن همه جا تاریک بود.
-شب شده؟ ارباب رفتن و چراغ هارو خاموش کردن؟... هوم... گشنمه! میرم بیرون و یه چی میخورم و باز میام اینجا.

از کمد خارج شد.

-هی... اینجا...این... اینجا اتاق لرد نیست! این درازا چین اینجا؟ :-O
-ماکارونی! من ماکارونیم. تو هم ماکارونی... اونم ماکارونیه... ما همه ماکارونی هستیم.
-ماکارونی؟!... من بلاتریکس لسترنجم! وفادارترین مرگخوار لردسیاه. دست راستشون. به من میگی ماکارونی؟!

ماکارونی روبه‌رویی که اتفاقا خیلی به بلاتریکس نزدیک بود، سری از تاسف تکان داد.
-همه اولش همینو می‌گن. تو ماکارونی هستی جانم! امشبم شام ماکارونی داریم! الان میان می‌پزنمون!

ماکارونی؟... نه! بلاتریکس قطعا آرزوهایی داشت. اما تبدیل به ماکارونی شدن قطعا یکی از آنها نبود.
اما او تبدیل به ماکارونی نشده بود. دست داشت، پا داشت... حتی برای اطمینان، دستش را لای موهایش فرو کرد... و بله! مو هم داشت! اما چیزی که معلوم و واضح بود، او اکنون در یک بسته حاوی ماکارونی گیر افتاده بود!
قبل از اینکه بتواند قضیه را هضم کند، تکان های شدید خورد.
خانوم خانه، بسته ماکارونی که خیلی سنگین تر از حالت عادی بود، برداشته و آماده ریختن آن در قابلمه آب جوش بود.
-هعی! خدا ازشون راضی باشه... هی مردم میگن تورمه تورمه! کجا تورمه؟... بیا همین ماکارونی! گرون شده ولی وزنش حداقل سی چهل کیلو بیشتر از همیشه است...

و بسته را پاره کرد و محتوایش را درون دیگ آب جوش ریخت.
بلاتریکس سوخت... لاکن قبل از آنکه بپزد، آب جوش منبسطش کرد...
در اثر انبساط او، دیگ ترکید و محتوایش به اطراف پاشید... اما بلاتریکس نپاشید. او از پنجره آشپزخانه به بیرون پرتاب شد و سوخته و بریده شده، راهی خانه ریدل ها شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1397 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی پروازکنان از این اتاق به اون اتاق در حال حرکت بود که ناگهان...

- هــــــــــام!

کمد دهن باز می‌کنه و لینی رو می‌بلعه!
لینی می‌چرخه و می‌چرخه و می‌چرخه، تا اینکه دیگه نمی‌چرخه. در واقع دیگه هیچ حرکتی نمی‌تونه بکنه.
- این چه زندگی‌ایه؟ کمدم مگه کسیو قورت می‌ده؟ بعد سر از یه لوله باریک که معلوم نیست چی هست در بیا... نه! این دیگه رسمش نبود!

پرنده‌ای که در حال پرواز بر فراز خانه‌ی ریدل‌ها بود، ناگهان حس می‌کنه ظرفیتش پر شده و فضله‌ای روانه‌ی محیط می‌کنه که از قضا برای سقوط لوله‌ای رو انتخاب می‌کنه که لینی داخلش گیر کرده بود و حسابی اونو مورد عنایت قرار می‌ده.

لینی به سختی از لا به لای فضله‌ای که کل وجودش رو پر کرده بود، چشم باز می‌کنه و آسمون آبی بالای سرشو می‌بینه. حالا دیگه فهمیده بود لوله باریکی که توش بود چیه...
دودکش!

لینی مرگخوار خوش‌بینی بود! بنابراین سعی می‌کنه نیمه پر پاتیلو ببینه.
- الان هوا گرمه. کسی از شومینه استفاده نمی‌کنه. منم یکم تاب بخورم می‌تونم خودمو برسونم بالا و بیرون بیام.

هنوز حتی یک ثانیه هم از حرفش نگذشته بود که حرارتی رو زیر خودش حس می‌کنه.
- روشن شد؟ روشن؟ کی وسط این گرما شومینه روشن می‌کنه آخه؟!

لینی که مطمئن بود کیسه‌ی بدشانسی اون روزش پر شده، سعی می‌کنه قبل از اینکه تبدیل به پیکسی کبابی بشه خودشو به بالای دودکش برسونه.

جلوی شومینه:

- معجون می‌پزم، معجون! چهار تا هیزم بیشتر... عه... این دودا کجا دارن می‌رن؟ چرا حرارت داره از دست پاتیل من فرار می‌کنه؟ می‌گیرمتون!

و این چنین می‌شه که هکتور برای لحظه‌ای ناپدید می‌شه و بعد در حالی که دستور العمل استفاده از جاروبرقی رو که لایتینا به خونه آورده بود می‌خونه، سرجاش برمی‌گرده.
- برگردین اینجا ببینم!

هکتور جاروبرقی‌ای که توسط لایتینا تغییراتی توش داده شده بود رو به سمت لوله‌ی دودکش که در حال فراری دادن دودها بود می‌گیره...

درون دودکش:

لینی که شدیدا عرق کرده بود و حسابی فضله‌مالی شده بود، با تلاش‌های جان‌گدازی که خرج کرده بود موفق شده بود مسافت زیادی رو به سمت بالای دودکش حرکت کنه... خب، حداقل از نظر خودش زیاد!
- خورشید یه سانتی‌متر بهم نزدیک‌تر شد. دارم موفق می‌شم، من می‌تونم!

اما قبل از اینکه بخواد زور دیگه‌ای بزنه، ناگهان حس می‌کنه از سمت مخالف در حال کشیده شدنه.
- کی داره ازون پایین هورت می‌کشه؟ مگه نیه؟

لینی با سرعت باورنکردنی‌ای شروع به سقوط به سمت پایین می‌کنه و...
- شِلِپ!

به نظر میومد همچینم کیسه بدشانسی لینی پر نشده بود و هنوز یه جای خالی توش باقی مونده بود. چون یکراست توی پاتیل معجون هکتور که در حال جوشیدن روی شومینه بود میفته.
قطره‌های معجون براثر این پرتاب بر سر و صورت هکتور پاشیده می‌شه و همین فرصتی به لینی می‌ده که فریادزنان از پاتیل بیرون بپره و بالِ در حالِ سوختنش رو از مرگ حتمی نجات بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1397 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین