هر آت و آشغالی که پیدا میکرد را هم میخورد.
ولی دست تقدیر باعث شده بود در همین یک مورد، به مسائل سلامتی و بهداشتی اهمیت بدهد.
-چشم ارباب...اگه شما امر میفرمایین میخورم!
اهمیت میداد...ولی آنقدر کم عقل نبود که این اهمیت دادنش را جلوی لرد سیاه نشان بدهد.
هوش گریفیندوری اش را به کار انداخت.
لینی جلو رفت و یک پس گردنی به فنر زد.
-مگه گریفیندوریا هوش دارن آخه؟
-دارن خب...خنگ که نیستن!
فکر کرد و فکر کرد!
-ارباب...یه فکری دارم! خیلی هیجان انگیزه.
قیافه لرد سیاه هیچگونه تمایلی به شنیدن فکر فنریر نشان نمیداد. ولی فنریر بیدی نبود که با این بادها بلرزد. مصمم به صحبتش ادامه داد.
-این کراب که تا حالا نقش چاشنی ایفا میکرد رو هم بندازیم تو سوپ. بعد بگیم این یه مسابقه اس. بین مهمونا. هر کی کراب از تو ظرف سوپش در بیاد یه کراب جایزه میگیره و میتونه با خودش ببره.
چهره لرد کمی از هم باز شد.
-ایده ایست هیجان انگیز فنر...ولی این باعث نمیشه سوپ نچشیده جلوی ملت بذاریم. بچش! و سپس کراب رو بندازین توش و هم بزنین که ببریم سر میز.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






(ایشان در امر نان پختن بسیار جدی بودند و هنوز داشتند خمیر ورز می دادند).







خدمت رسانی به ساحرههای جوان و مستعد رو دیگه از دست نمیدم.




