جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] غرفه بازی با مرگ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1398 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
قیافه‌ی هکتور در این زمان درست شبیه وقتی بود که معجون جدیدی می‌ساخت و فریاد شادی سر می‌داد!

- هکتور کاش هَمِ آخرو تو نمی‌زدی! اصن همچین می‌بینمت خاطرات تلخی برام تداعی می‌شه.
- چیه نکنه تو می‌خواستی بزنی؟ هی صبر کن ببینم...

هکتور برای لحظه‌ای ادای فکر کردنو در میاره و بعد با حالت شیطانی‌ای جواب می‌ده:
- ولی تو روحی و نمی‌تونی هم بزنی که!

لینی دچار شوک روحی می‌شه. اما ریونکلاوی بود به هر حال و باید یه جوری گلیمشو از آب می‌کشید بیرون.
- آره خب، دیگه زحمت الکی نمی‌کشم.

هکتور ظرف پر شده از غذا رو بالا می‌گیره.
- الکی؟ رفع کردن گرسنگی اربابو زحمت الکی می‌دونی؟

قبل از اینکه لینی بخواد جوابی بده بلاتریکس که نگران ریختن غذا بود سریع مداخله می‌کنه.
- اینو بدین من ببینم. ارباب ممکنه از گرسنگی تلف شن و شما سر این چیزا بحث می‌کنین؟

لینی و هکتور بلافاصله ساکت می‌شن و دیگه بحث نمی‌کنن. به جاش همراه سایر مرگخوارا برای سیر کردن لرد راه میفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1398 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا در برابر این صحنه واکنش های متفاوتی دادن.

کریس عذاب وجدانش یکم آروم شد...کراب داشت به سر و صورتش می زد که چرا لینی، مردش هم ولشون نمی کنه...فنریر، هم داشت به جسد لینی نگاه می کرد و هم به حرفش فکر می کرد که گفته بود "حشره ها خیلی مفیدن"...رابستن داشت به این فکر می کرد که "ینی چه که خفیف" و...

-یاران ما...به حرف های ما گوش نمی دهید؟ به تک تکتان کروشیو و آواداکداورا بزنیم اونم یکی در میان؟ گفتیم آب، جوش آمده، برید برای ما غذا درست کنید!

مرگخوارا برای اینکه اربابشون از جادو استفاده نکنه، دچار استرس شدن و یادشون رفت که قرار بود چی درست کنن!

-خب...چی درست کنیم؟
-هرچی که سلامتی ارباب رو به خطر نندازه!

همه ی مرگخوارا به سمت یخچال رفتن تا چیز های مفید رو بردارن و بریزن تو آب جوش.

-روزی یه لیوان شیر برای سلامتی استخوان ها لازمه!
-پس یه پاکت شیر بردار!
-منم سیب بر می دارم.
-ماهی به فعالیت مغز کمک می کنه!

مرگخوارا هر چیزی که به نظرشون مفید بود رو بر می داشتن و می ریختن توی پاتیل!
وقتی که یخچال خالی شد، هکتور شروع کرد به هم زدن!
-اینو یکم هم بزنیم...مایعی یکدست بدست میاد!

هکتور کمی هم زد.
-شایدم جامدی یکدست! ...خب این آمادس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-راست می گه. لینی...اون سیب زمینیا رو بیار ببینیم چطوری باید پخته بشن.

سیب زمینی ای آورده نشد!

-لینی با توییم. سیب زمینیا. اگه نمی دونی سیب زمینی چیه، باید بگم که گیاهیه با اشکال مختلف به رنگ...رنگ سیب زمینی! بیارشون.

در این لحظه کسی فکر نمی کرد که چرا از میان این همه مرگخوار قوی هیکل و ورزیده، از یک عدد حشره انتظار حمل گونی سیب زمینی دارند...بلکه همه به این موضوع می اندیشیند که چرا در این موقعیت حساس و سرنوشت ساز، لینی یک گوشه ای گرفته و خوابیده است!

-نخوابیده...مرده!

ملکه بالدار نحس، تشخیصش را اعلام کرد. مرگخواران چشم غره ای به او رفتند که هیچ تاثیری روی ابهت سلطنتی اش نگذاشت. صورتش را به سمت لرد سیاه گرفت.
-چپ چپ نگاه کنین گازش می گیرما! خودمم مایل نیستم این اتفاق بیفته. این برای زمستونه. الان نباید خوردش. حتی یه گاز. ولی از من می شنوین حشره هه مرده. با دستمال برش دارین و از پنجره بندازین بیرون. به زودی خشک می شه. اون موقع اگه برش دارین پودر می شه. هی باید پرو پا و شاخکشو جمع کنین.

مرگخواران بهت زده به لینی که ساکت و آرام روی زمین خوابیده بود نگاه کردند.
کریس از همه وحشت زده تر بود.
به طرف لینی رفت و او را به سختی تکان داد.
-لینی...نه...تو نباید بمیری. تو مگه حشره بودی؟ من حواسم نبود. لینی! می تونی منو ببخشی؟

-هرگز!

صدای لینی بود. کریس بیشتر غصه دار شد.
-چرا خب؟ من اشتباه کردم. می خواستم ارتش نابود بشه. تو چرا نابود شدی؟ ببخش خب. بخشیدی؟

-عمرا! این رنگ اصلا به من نمیاد. خفیف شدم! کی از یک خفیف حساب می بره آخه؟

کریس تازه متوجه شد که صدای لینی از پشت سرش می آید. مرگخواران برگشتند و با یک لینی شفاف و به قول خودش خفیف مواجه شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-از ملکه ی خود فرمان ببرید نابفرمان ها!

فرمانده قهقهه ای میزنه.
-ملکه کدومه؟ تو شیادی بیش نیستی. تو پست قبل به این موضوع پی بردیم.

ولی لینی داشت به نکته ی دیگه ای توجه میکرد.
-اینو مگه ارباب له نکرد؟

صدای بلاتریکس در حالی که انگشت لرد رو توی هوا گرفته بود و اونو به سختی مهار میکرد به گوششون رسید.
-نه بابا. مگه نگفتین تو بدن مورچه سم هست؟ منم نذاشتم له کنن. به جاش انگشت منو له کردن.

-به هر حال تو ملکه نیستی.

مورچه ی بالدار به تاج کوچکش اشاره کرد.

-تو ملکه ای!

فرمانده خیلی سریع و ساده قانع شده بود. مورچه ها کلا موجودات ساده ای هستن.

-اینو لازم ندارین ما ببریمش؟

فرمانده داشت به لرد سیاه اشاره میکرد. فریاد بلاتریکس به هوا بلند شد.
-چی چیو لازم نداریم. تازه ببرین که چی بشه؟

-زمستون میخوریمش خب.

-بمیییییرییییین!

این "بمیرین" آخری صدای فریاد کریسه که یه کپسول حشره کش بزرگ به پشتش وصل شده و در یک چشم به هم زدن مورچه ها رو سمپاشی میکنه.

-ارباب رو سمپاشی کردی!

کریس به ماسکی که به صورت لرد زده بود و لرد اصلا از حضورش راضی نبود اشاره میکنه.
-نگران نباشین. حواسم بود!

-ایول...خوب کشتیشون. ولی یه مشکلی داریم. لینی میدونه. قانون دهم!

این صدای ملکه ی مورچه ایه که ماسکی در ابعاد حشره ای به صورتش زده. مرگخوارا رو به لینی میکنن.
-چی میگه این؟

لینی کمی فکر میکنه.
-از کل قوانین حشرات من فقط یکیشو بلدم. وقتی ارتش یه شاه یا ملکه رو نابود کنین، طرف، شاه یا ملکه ی خودتون میشه. اینم یعنی این بالدار الان خودشو ملکه ی ما میدونه. اهمیتی بهش ندین. یه گوشه برای خودش دستور صادر میکنه.

این همه قانون...لینی صاف باید همین یکی رو بلد میشد! لینی همیشه و در هر شرایطی مضر بود.

-سربازان وفادارم...اینطور که میبینم آب به جوش آمده...یه چیزی توش بپزین تا بخار نشده! برای زمستونم انبار کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1398/3/2 21:49:34
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-لشکر،عقب نشینی کنید!

اما لشکر عقب نشینی نکرد.

-هوی لشکر با شمام!میگم عقب نشینی کنید!
-نمیشه!میخوایم سرتا پای این موجود نامریی رو بپوشونیم!خصومت شخصیه!

مورچه ملکه عصبانی شد و با جیغ و داد رو به لشکر گفت:
-میگم برگردید عقب!کارتون به جایی کشیده از ملکه نافرمانی میکنید؟

همه مورچه ها در یک آن پوکر فیس به مورچه ی ملکه نگاه کردند.
-ملکه کیه؟

لینی متوجه شد مورچه ملکه،در اصل ملکه نبوده و شیادی بوده است که میخواسته از آنها سواستفاده کند.

-ی سوال پس چرا به من حمله کردید؟
-چون ذاشتیم گشت میزدیم که لهمون کردی!

لینی بعد از اینکه فهمید مورچه هیچکاره بوده است،اورا رها کرد تا لرد له اش کند.
-خواهش میکنم،خواهش می...

صدای له شدن مورچه به گوش رسید.

-خب دیگه،تمومه،سوتفاهم پیش اومده بود مورچه ها،برید خونتون!

مورچه ای که گویا فرمانده بود گفت:
-سوتفاهم بین شما و اون مورچه ی شیاد بود،ما هنوز خصومتون برطرف نشده!

و همچنان به بالا رفتن از سر و کله بانز ادامه دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- چرا وایسادی فقط نگاه می‌کنی لینی؟ تو هم بیا کمک عه!

اینجا از معدود مواقعی بود که لینی خودش به هیکل ریز خودش اشاره می‌کرد و اصلا هم چون به نفعش بود این کارو نمی‌کرد!
- منو نگاه کن بانز! تو با اون هیکل دارن از سر و کولت بالا می‌رن، من بیام که به ثانیه نکشیده سقوط می‌کنم. خودت زحمت بکش.

بانز لعنتی به شانس بد خودش می‌فرسته. خیال می‌کرد با بیرون زدن از آشپزخونه از زیر کار در رفته، اما حالا با کار بزرگ‌تر و سخت‌تری مواجه شده بود.

این وسط ملکه با جدیت پروازکنان گوشه‌ای می‌شینه و مشغول راهنمایی ارتش مورچه‌ایش می‌شه.
- پای راستش! برین اونورتر. همه با هم! یه جاخالی، باز هجوم ببرین!

بانز تصمیم می‌گیره کمی ابتکار به خرج بده و یه سری حرکات آکروباتیک انجام می‌ده و حتی هر از گاهی یهو رو زمین دراز می‌کشه و بعد از نابودی خیل عظیمی از مورچه‌ها باز پا می‌شه و به حرکاتش ادامه می‌ده.

لرد که با پرواز ملکه تختشو خالی دیده بود، سرجاش جلوس می‌کنه.
- بانز هیچ‌وقت متوجه نشده بودیم عجب رقاص متبحری هستی!

ملکه با شنیدن این حرف یه نگاه به تختِ پر شده از لردش می‌ندازه، یه نگاه به لشگر رو به نابودیش و یه نگاه به لینی! وقت زیادی برای تصمیم‌گیری نداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- جمع کن تن لشتو!

مرگخوار مورد نظر که خودشو به موش مردگی زده بود به سرعت از جاش پرید. بلاتریکس انقدر باابهت و ترسناک بود که حتی اگر با چوبدستیش به ملت اشاره میکرد و کلمه آواداکداورا رو میگفت، اون هم بدون قصد کشتنشون، میتونست باعث سکته ناقص بشه یا حتی آب رو به جوش بیاره.

مرگخوارا همه شون سرشونو از شدت ترس و احترام پایین انداختن و با ها کردن به قدرت نعره و ابهت بلاتریکس کمک کردن که آب حتی گرم تر بشه و کاملا به جوش بیاد.
بلاتریکس سریع گفت:
- قدم بعدی برای درست کردن غذا چیه؟

مرگخوارا ترجیح دادن به ها کردن ادامه بدن!

و اما در اتاق دیگه، بانز همچنان با آرامش وایساده بود.

- بانز! راه برو!
- نه دیگه... خسته ام.
- جدی میگم. به خاطر خودت.
- به خاطر خودم؟ چرا؟
- یه نگاه به پایین بنداز...

و بانز یه نگاه به پایین انداخت، و با دیدن مورچه هایی که تا زانوش اومدن بالا، نفسشو حبس کرد.

- فهمیدی حالا نفعش چیه برات؟
- من دیگه اینطوری اصن نمیتونم!

و بانز به شدت شروع کرد به دویدن و خودشو کوبید به در و دیوار که مورچه ها ازش کنده بشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لشکر مورچه ها درحال نابودی بودند،اصلا نمیفهمیدند از کجا دارند میخورند،البته بانز هم نمیفهمید که دارد لشکر مورچه ها را شکست میدهد.

-آفرین بانز ادامه بده!
-به چی ادامه بدم لینی؟

بانز بعد از گفتن این جمله ایستاد تا پاسخش را از لینی بگیرد.
-هیچی بانز!فقط واینستا،راه برو!

بانز کمی راه رفت،اما دوباره ایستاد،لینی بعد از مدت ها،یعنی تقریبا برای اولین بار بود که به او نیاز داشت،پس باید نهایت استفاده را از این فرصت طلایی میکرد.
-چرا باید راه برم لینی؟
-چون من میگم!

بانز با نیشخندی گفت:
-اونوقت چه سودی برای من داره؟

لشکر مورچه ها هر لحظه داشت به مورچه ملکه و لینی نزدیکتر میشد.

...
در آشپزخانه،مرگخواران مثل مجسمه ایستاده بودند تا چراغ قوه رودولف و ذره بین عمل کند،اما دریغ از حتی یک قل،چه برسد به پنج شش قل و در نهایت جوشیدن آب.

-بابا این چرا جوش...
-هیس!
- خب اخه خسته...

دیگر صبر بلاتریکس تمام شده بود،سه بار به مرگخوار مذکور با تذکر داده بود اما مثل اینکه او آدم بشو نبود.

-میگم خسته...
-آوادا...چیزه یعنی ساکت شو دیگه!

با گفتن نصفه نیمه ی ورد،قدرت زیادی در آشپزخانه جاری شد و گرمای حاصل از نوک چوبدستی،باعث شد آب قل قل کوچکی کند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1398/3/2 20:24:26
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1398/3/2 20:25:35
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!