جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 12 بهمن 1398 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب به سه قسمت مساوی تقسیم میشیم. شماها به فرماندهی رودولف از کنار تالاب برید. من و بقیه هم به سمت درخت های توسکا میریم. لینی تو هم پرواز کن و از بالا گزارش بده.

همه ی مرگخواران به سرعت به خط شدند و به بلاتریکس احترام نظامی گذاشتند. یکی از مرگخوارهای تازه وارد که هنوز جای زخم علامت ساعدش هم خوب نشده بود با ترس و لرز جلو امد و رو به بلاتریکس کرد.
-ببخشید فرمانده. الان دنبال چی هستیم اصن؟
-دنبال صندلی. زنده یا مرده بیاریدش.

همه دوست داشتند به بلاتریکس موضوع را حالی کنند اما وقتی قضیه دستورات لرد بود بلاتریکس حالی نشدنی بود. به هر حال مرگخواران اطاعت کردند و کمی از بلاتریکس دور شدند.

-خب یکی بگه چه خاکی بریزیم به سرمون؟
-بریم دنبال صندلی.
-صندلی از کجا پیدا کنیم که بریم دنبالش اخه نابغه؟
-خب یکی میسازیم.

بدفکری نبود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1398/11/12 23:12:22
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 10 بهمن 1398 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور بلاخره تونسته بود ملاقه رو به دست بیاره و آتیشی به پا کنه و پاتیلی روی آتیش بذاره. در اولین اقدام، اولین موجودی که دم دستش رسیده بود رو میندازه توی پاتیل و مقادیری علف و گیاه از دور و برش به پاتیل اضافه میکنه.
- شام و معجون با من. قول میدم بی غذا نمونید!

لرد نگاهی به دو کرم و سه خفاش توی پاتیل هکتور میندازه.
- آره ما مطمئنیم گشنه نخواهیم موند! به هر حال یاران ما هر چه سریع تر مراتب سکونت ما رو فراهم کنید. ما الان صندلی برای نشستن میخوایم. برامون مهیا کنید.
-صندلیییی! راحتی بدم؟ رسمی بدم؟ کدومو بدم؟
- مایلیم راحت باشه!
- صندلی راحتییییییی! چوبیشو بدم؟ فلزی بدم؟ چرمی بدم؟ برگی بدم؟ اسفنجی بدم؟ فوم دار بدم؟ کدومو بدم؟
- همشو بدین به ما!
- همه ی اینا! اول چوبی بدم؟ فلزی بدم؟ چرمی بدم؟ برگی بدم؟ اسـ...

فرد روی مخ رونده با اصابت ضربه ی پاتیلی جان به اربابش تسلیم کرد و سایر مرگخواران رفتن تا صندلی های خواست لرد رو براش فراهم کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1398 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-بیف استراگانف مامان، من دارم میرم خانه سالمندان.

لرد بسیار متعجب شد زیرا نمی دانست ظرف چند دقیقه اخیر چه اتفاقی رخ داده که سبب شده "افسردگی خانه سالمندانی" مروپ دوباره عود کند!
-مادر جان بفرمایید دوباره چه شده؟
-آخه همین الان بورانی اسفناج با عسل مامان به مامان گفت گوریل! پدر ماروولو گوریل بود یا من کوآلا که سرزمین مادریت شد جنگل عزیز مامان؟

مروپ چمدانش را از جیبش در آورد و از آنجایی که وسط جنگل لباس و ظروف نبود تا در آن بچپاند شروع کرد به ریختن شاخ و برگ درختان در چمدانش.

-این نزدیک ها خانه سالمندان نیست ها. تازه مسیر هم بلد نیستین میرین گم میشین توی جنگل. بعد خسته و بی آذوقه می مونین و بعد هم دور از ما در گوشه ای سرد و غمناک...

مروپ که با تجسم حرف های لرد دلهره عجیبی پیدا کرده بود فورا از تصمیمش منصرف شد. چمدانش را روی زمین گذاشت و شاخ و برگ هایی که در آن چپانده بود را خالی کرد.
-همین الان به این نتیجه رسیدم که اینجا سرزمین منه عزیز مامان. تازه نه تنها من کوآلام که تام گور به گور شده هم یه میمون به تمام معنا بود! حالا چطوری قراره توی جنگل سکونت کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 بهمن 1398 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخوارا توی یه جنگل هستن و لرد بطور اتفاقی با اصابت یک توله سنتور به سرش بیهوش شده و مرگخوارا سرگرم دعوا برای تعیین جانشین هستن.


......................

-چه خبر شده است؟

شکل رسمی جمله، فقط خبر از یک چیز می داد. لرد سیاه به هوش آمده بود!

هوریس فورا خود را جمع کرد و به شکل غیر مدعی ارباب شدن ترین شیء ممکن در آمد.

-این چرا ملاقه شد؟

چشمان هکتور با شنیدن کلمه ملاقه برق زد و عاشقانه به هوریس نزدیک تر شد.
هوریس از او دور شد.
هکتور به هوریس نزدیک شد.
-بیا...بیا یه لحظه...کارت دارم! این پاتیلو ببین. فقط یه لحظه ببینش.

هوریس نمی خواست هیچ پاتیلی را ببیند ولی هکتور دست بردار نبود.

در این میان، لینی وارنر خود شیرین، پرواز کنان به سمت ملاقه اسلاگهورن رفت.
-ارباب این بود. این می خواست جانشین شما بشه.

ملاقه دهان باز کرد!
-د لعنتی تو خودت قبل از من ملکه شده بودی. داشتی به ارباب اعلام جنگ می کردی.

لرد سیاه ولی، توجهی به این حرف ها نداشت. از وقتی به هوش آمده بود با چشمانی گیج، اما با علاقه به اطرافش نگاه می کرد.
-یاران ما...احساس می کنیم این جا سرزمین مادری ماست. مایلیم در این جا سکنی گزیده و اربابی جنگلی شویم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1398 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
فیــــــــن!
فیـــــــــــــن!
فیـــــــــــــــــــن!

-عه، چرا در نمیاد؟

انگشت هوریس در بینی هکتور گیر کرده بود و هرچه هکتور فین میکرد، در نمی آمد. پس اقدام کرد به کاری که هیچ جادوگر معروفی همچون او نمیکند.
او سعی کرد دور از دید بقیه مرگخواران، درحالی که انگشتش را در بینی اش فرو کرده بود، انگشت هوریس را در بیاورد.
-آخ... نمیشه!
-عه... هک این چه کاریه؟
-نه بکا. به هیچکی نگیا.

ربکا پاهایش را از شاخه جدا کرد و با تمام اعتماد به نفسش، نشان داده اصلا (!) آن بالا نبوده تا فضولی هکتور را بکند!
همان طور که به شکل خفاش پاهایش را استریلیزه میکرد، به هکتور نگاهی کرد. با صدای جیغ جیغویی، شروع به حرف زدن کرد.
-الان بهت کمک میکنم.
-نه! خواهش میکنم!

ربکا با چنگال های استریلیزه اش، به جان بینی هکتور و انگشت هوریس افتاد.
اما آیا بدشانسی ربکا به هکتور هم سرایت میکرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1398 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک، بیست دقیقه قبل!

فرماندار سفت کلاهش رو گرفته بود تا باد سرد و بد بویی که از انتهای غار می وزید رو وارد یقه ی بازش نکنه!
اون قدیما هنوز یقه ی باز مد بود و البته که فرماندار هم قدیمی بود!

فرماندار همین طور که یقه پیرهنش رو سفت گرفت بود با قامتی خمیده از بین درخت های بزرگ و تنومندی که داخل غار رشد کرده بود میگذشت!

شرایط واقعا نابه سامانی بود و از طرفی انتخابات هم نزدیک بود و فرماندار هم سودای ریاست داشت!

فرماندار کمی به همراهیانش نگاه کرد، دو سه تا دوربین رو هم روشن کرد و پاچه ی شلوار بالا زنان و تبر به دست به جون درخت های بیچاره ای افتاد که راه ورود هوا رو بسته بود و اکسیژن رسانی به بقیه ی شهر رو هم مختلیده بودن!

بعد از دقایقی کار طاقت فرسا، انگار همه ی درخت ها هرس شده بود و باد شدید تر به داخل غار میوزید!

فرماندار که نگاهی پر ابهت به دوربین ها می انداخت چند باری هم شعار انتخاباتی اش رو با صدایی که در بین صدای وزش باد به گوش نمیرسید فریاد زد!

انگار همه چیز خوب پیش میرفت تا این که به نا گَه موجودی بی چشم و رو و بد بو و کپک زده از دهانه ی غار وارد شد!

خودش بود!

برای لحظه ای فکری از ذهن فرماندار گذشت!
چی میشد اگر به جای هرس درختان زائد ورودی هوای شهر، عکس فرماندار در حال شکار نفوذی بیگانه به شهر در تیتر روزنامه های هکتور فردا چاپ میشد؟!

پس در آن هنگام تبر ها بود که بالا میرفت و ضربه ها بود که به موجود بیگانه وارد میشد!

پایان فلش بک

هکتور در میان جیغ و داد هوریس به گوشه ای رفت و فین محکمی کرد تا انگشت شست قطع شده ی هوریس به بیرون پرتاب شه و بعد دوباره به جمع مرگخوار ها برگرده!

فیننننن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1398 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
جو به شکل وحشتناکی هوریس رو گرفته بود. از قدیم گفتن مرگخوار رو تسترال گاز بگیره ولی جو نگیره. ولی خب تسترالی در کار نبود و هوریس جوگیر بود.
بنابراین روی کمر لرد سیاه لم میده و بعد از در آوردن پاش از توی کفش، شست پاش رو به سمت مرگخوار ها میگیره.

- این الان چیه؟
- پای ارباب آیندتون! آماده ی پابوسی!

مرگخوار ها نگاهی به کپک های روی پای هوریس میندازن و تردید اندکی به دلشون راه پیدا میکنه. ولی با فرو رفتن شست پای هوریس در دماغ اولین مرگخوار، که کسی نبود جز هکتور، کمی داشت از تردید هاشون کم میشد. بلاخره دماغ هکتور بهتر از کپک بود.
ولی این کم شدن خیلی طول نکشید چون شست پای هوریس بعد از بیرون اومدن از دماغ هکتور، دود شد و به هوا رفت و هوریس بی شست موند.

مرگخوار ها فراموش کرده بودن که این هکتور بود و هکتور دگورث گرنجر حتی توی دماغش هم در حال معجون سازی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1398 09:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- اربابو کشتن وای وای! خینشو ریختن وای وای!
- ارباب چرا رفتی؟ چرا من بی قرارم؟ به سر سودای کروشیوی تو دارم!

لرد سیاه بیهوش روی زمین افتاده بود و توله سانتور هنوز روی کله مبارک لرد نشسته بود و آنطور که به نظر می رسید، تصمیمی برای حرکت کردن هم نداشت. مرگخواران همگی دور لرد سیاه گرد آمدند و هر کدام نظریه خاصی را برای مواجهه با این وضعیت ارائه کردند:
- من میگم ارباب رو بذاریم استراحت کنن. خیلی وقته استراحت نداشتن.
- ارباب رو کشتن! من می گم که این توله سانتور رو برداریم و ببریم قصاصش کنیم!
- ولی ارباب که هنوز نفس می کشن!
- البته این رو باید خاطر نشان کنم که در نبود ارباب، قدرت به من می رسه و از الان به بعد، من ارباب هستم! به من تعظیم کنین!

مرگخواران به سمت گوینده جمله آخر برگشتند. هوریس در حالی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت، ادامه داد:
- ما حتی از ایشون مدرک داریم. چند باری که لرد سیاه رفتن، ما در غیابشون کودتاها کردیم و حتی این ما بودیم که به ایشون هورکراکس ساختن رو یاد دادیم.

هوریس طوماری از جیبش در آورد و اشاره به آن کرد و گفت:
- توجهتون رو به این مدرک تاریخی جلب می کنم:

نقل قول:
از قضا یکی از همین شاگردان مستعد، تام ریدل جوان بود. هوریس به طرز عجیبی جذب تام شده بود و دوران جوانی خودش را در او می‌دید و به استعدادهایش ایمان داشت. تام نیز از دریای دانش بی‌کران هوریس استفاده زیادی کرد و نقشه‌هایش برای جاودانگی را به کمک او عملی نمود. پس از اوج گیری تام ریدل که دیگر با عنوان لرد ولدمورت شناخته می‌شد، اسلاگهورن نیز مخفیانه به شاگرد خلفش پیوست. شاید کمتر کسی بداند که از عوامل مهم قدرت و موفقیت‌های لردسیاه، داشتن مشاور و مباشری چون اسلاگهورن بوده است.


- حالا هم همگی بیایین با من بیعت کنین تا شما رو هم به عنوان ملازمین لرد سیاه با ایشون دفن نکردیم!

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند. هیچکدام تمایلی نداشتند تا یک دائم الکره ای اربابشان شود. برای همین منتظر بودند تا از بینشان یکی اعتراض کرده و شورش را آغاز کند و بقیه نیز به او بپیوندند. اما هیچ صدای اعتراضی ای در کار نبود. همگی منتظر یکدیگر بودند و کسی به پای لرد و پر لینی که در حال تکان خوردن بودند، توجهی نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 02:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لینی نگاهی به سطح بیابانی مثابلش انداخت تا نقطه سقوط را انتخاب کند. اندکی دچار تردید شد. او دوره های فرود را در مدرسه خلبانی گذرانده بود. تمام پیسکی‌ها در مهدکودک این کلاس‌ها را می‌گذراندند و لینی از همان دوران پیکسی باهوش و زرنگی بود. آخر می‌دانید؟* ریونکلاوی بودن یک امر انتسابی است نه اکتسابی. لینی می‌دانست که یک سطح بیابانی مناسب فرود نیست. چون چرخش بال ها باعث بلند شدن گرد و خاک می‌شود. گرد و خاک هم می‌خورد به پیکسی و برای یک پیکسی، گرد و خاک ابعاد بزرگی دارند. ممکن بود ضربه مغزی شود. این طرف را نگاه کرد. آن طرف را نگاه کرد. خبری از علامت H نبود که نبود. علامت P هم همین طور. حتا L. یا W. بر سر یک دو راهی بزرگ مانده بود. فرود روی سطح نامناسب؟ یا نافرمانی از ارباب؟ او به تازگی به مقام ملکه‌ی مرگخوارِ ریونکلاویِ وفادار با تاکید روی وفادار منسوب شده بود. تاکید روی وفادار مانع از انتخاب گزینه دوم می‌شد. زیر لب گفت:

- پس ریسک گزینه اول رو ... صبر کن ببینم!

تاکید روی وفادار کار دست لینی داد. باید پیش از این ها تاکید را روی ریونکلاوی می‌گذاشت و می‌فهمید. آن وقت اصلا بر سر دوراهی قرار نمی‌گرفت که بخواهد تاکیدی روی وفادار بگذارد.

- بیابانی؟! این جا که جنگل بود!

درست در لحظه آخر تصمیم به تغییر جهت گرفت. شاید فکر کنید دیر شده بود! اما نه. موفق شد. اصلا موفق هم نمی‌شد مساله‌ای نبود! یک پیکسی با هر سرعتی هم که فرود بیاید، سرعتش ضرب در وزنش می‌شود تا تکانه‌اش به دست بیاید. تکانه یک پیکسی با هر سرعتی اندک است. سطح بیابانی احتمالا اصلا متوجه فرود او نمی‌شد. اگر هم می‌شد، احساسی معادل با فرود یک قطره باران را تجربه می‌کرد. نه! مشکل جای دیگری بود. درست پشت سر لینی. جایی که توله سانتور ملکه‌اش را تعقیب می‌کرد. با سرعتی زیاد. سانتورها وزن زیادی هم دارند. حتا اگر توله باشند.

- آخ!

سطح بیابان‌گونه‌ی سر لرد سیاه مورد اصابت یک توله سانتور قرار گرفت و بی‌هوش روی زمین افتاد.


* انجمن حرفه‌ای درگیر کردن مخاطب با عمل خلاقانه طرح پرسش از او، با همکاری ستاد زنده نگه داشتن جو مسموم «تقلید» در ایفای نقش، مسئولیت این عبارت را برعهده می‌گیرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1398/4/22 2:54:04
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1398 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی بلافاصله تایمر ساعت مچیشو برای پنج دقیقه بعد تنظیم می‌کنه. بعدش به بخت خود لعنتی می‌فرسته و پس کله‌ای نثار توله سانتور می‌کنه.

لینی هنوزم یه مرگخوار وفادار بود، اما شرایط کمی عوض شده بود. اون الان یه ملکه‌ی مرگخوارِ وفادار بود! و یک ملکه هرگز جلوی کسی تعظیم نمی‌کرد.

اما لینی حشره‌ای نبود که با این اتفاقات سقوط کنه! اون علاوه بر یک مرگخوار وفادار و اخیرا ملکه‌ی مرگخوار وفادار، یک مرگخوار ریونکلاوی وفادار هم بود! پس در حال حاضر ملکه‌ی مرگخوارِ ریونکلاویِ وفادار محسوب می‌شد و وقتش بود هوش سرشارشو به کار بندازه.

- هی توله! به محض اینکه پایین رفتیم طوری که همه به جز لرد بفهمن داد می‌زنی آخ ملکه‌مون افتاد! خب؟

"افتادن" فکری بود که به ذهن لینی خطور کرده بود. درسته که افتادن هم مناسب شان یک ملکه نبود، اما از تعظیم کردن که بهتر بود! افتادنش رو می‌تونست شبیه تعظیم شبیه‌سازی کنه و با یه تیر دو نشون بزنه.

قبل از اینکه توله سانتور بخواد هضم کنه که چطور می‌تونه فریادی بزنه که همه به جز لرد بشنون، لینی با دیدن تایمر که ثانیه‌های پایانی فرصتش رو نمایش می‌داد، سُمِ سانتورو می‌گیره و بدو بدو از درخت پایین میاد.

- آماده باش! با شماره سه کاری که گفتمو می‌کنی. یک... دو...

لینی تقریبا آماده بود که همزمان با گفتن شماره سه، خودشو به زمین بندازه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!