شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اما به راستی کدام یک از مرگخواران به زبان خرها مسلط بود؟
-م...ن...زند...م!
مرگخواران توجهی به فنریر مغز پخت شده نکردند که ادعا میکرد هنوز زنده است. فنریر برای مرگخواران مرده بود!
-یاران ما بروید خر بیاورید دیگر!
اما در کمال تعجب این بار نه نیروی نامرئی سو را به سمت جلو حرکت داد و نه کریسی به شوق اول شدن داوطلب انجام این کار شد. در همان لحظه ناگهان چوپانی از آنجا رد شد.
-هی برگرد! رد نشو!
چوپان برگشت. -ها؟ چیکار دارید؟ -ما میخوایم سوار خر شیم! بلدی با خرا صحبت کنی؟ -صحبت؟ ما صحبت نمیکنیم که! میزنیم تو سرشون بعد خودشون راه میفتن!
مرگخواران که کلید حل مسئله را یافته بودند به سمت خرها حرکت کردند تا توی سرشان بزنند، اما ابتدا تصمیم گرفتند یک آزمایش ریز انجام دهند.
-خب فنریر اگه ادعا میکنی زنده ای برو یدونه بزن تو سر این خره!
فنریر باید میرفت... باید هویتش را باز میگرداند! فنریر نمیخواست در نقش گرگی مرده به ایفای نقش خود ادامه دهد. پس جلو رفت و با تمام قدرت بر سر خر کوبید... و خر برگشت و جفتکی به سمت فنریر انداخت...فنریر صدها متر و حتی صدها کیلومتر به آن طرف تر پرتاب شد در این مسیر قاره ها و اقیانوس ها را پیمود. فنریر دور دنیا را در هشتاد صدم ثانیه پیمود!
مرگخواران لرد را شکر میکردند که خودشان برای این کار پیش قدم نشدند و همه چیز ختم به خیر شده بود، البته چوپان هم در طرفی دیگر نشسته بود و هرهر به آن ها میخندید... او چوپان دروغگو بود!
مرگخواران اما به سمت گلهی خرها نرفتند...بلکه فنریر بیهوش مقصد آنها بود! _هوی فنر...بیدار شو...هوی...با توام! _نخیر...مثل اینکه واقعا گرسنگی و خستگی کارش رو ساخته...بهتره دفنش کنیم! _بذارین من یه خاطرهای تعریف کنم...یک روز ما یک جایی نشسته بودیم داشتم فیلم ژاپنی میدیدیم، یکهو پدر یکی رو سوزوندن! _ _نه..بذارین بقیه اش رو بگم...رسمشونه...کسی که میمیره رو دفنش نمیکنن...میسوزنن...بعد فنر هم اونجا بود، گفت که "منم اینجوری کنید وقتی مُردم!"...پس...هرکی موافق سوزوندن فنریر هست، اعلام کنه!
فنریر حالا به طرز نامحسوس یکی از چشمانش را باز کرد و تعداد زیادی دست که به نشانه موافقت بالا آورده شده بودند را دید! حالا کم کم علائم حیاتی در فنریر در حال بروز بود...مثلا اگر مرگخواران دقت میکردند،متوجه گلوی فنریر که وقتی به سختی آب دهانش را قورت میداد، تکان میخورد، میشدند...اما مرگخواران دقت نکردند...چرا که آنها به سختی در حال عمل به وصیت فنریر بودند!
حالا بعد از فقط چند دقیقه، تَل بزرگی از هیزم فراهم شده بود و کنت الاف هم خرامان خرامان با فندکش به سمت هیزم در حال رفتن بود...حالا فنریرکه هر دو چشمش را کامل باز کرده بود، این صحنهها را شاهد بود...اما باز مرگخواران به او دقت نکردند!
بلاخره مرگخواران به سمت فنریر رفتند و او را بلند کرده و در آتش انداختند! حتی فریاد های فنریر و دست و پا اداختن او که "لامصبا، من زندهام!" هم باعث نشد مرگخواران به او دقت کنند که او زنده است...البته در اصل "بخواهند" که دقت کنند که او زنده است!
پس از اینکه مرگخوران از سوزاندن فنریر فارغ شدند، دور هم جمع شدند... _این بوی چیه؟ کله پاچه دارن کز میدن؟ _چیزی نیست...احتمالا بوی پشمای فنریر هست که داره میسوزه! _خب...فنریر هم که مُرد...دیگه کی رو داریم که حیوون باشه، زبون این خرها رو بفهمه و بره چنتاشون رو بیاره؟
به نظر میرسید مرگخواران میخواستند ابتدا از راه مذاکره پیش بروند!
سدریک که همچنان تازه وارد شده بود، به طرف فنریر رفت. -ارباب با خودم حملش کنم؟
صدای لرد سیاه که در حال بستن کمربندش بود به گوش رسید. -خیر...ببندینش به ماشین. خود بخود همراهمون میاد. فقط کمی سابیده می شه. گاهی پشت و روش کنین که متناسب بمونه.
مرگخواران پای فنریر بی هوش را به پشت ماشین بستند و شروع به هل دادن ماشین کردند. لرد سیاه هم ژست راننده گرفته بود. -هکتور هل نده...ماشینو می لرزونی. تام، توی ماشین سرک نکش. راب، بچه تو از رو سقف ماشینمون بردار، گابریل، اون جلو دقیقا داری چیکار می کنی؟ شیشه ماشین تمیزه. چیزی که نمی ذاره جلومونو ببینیم، هیکل خودته. رانندگی کار بسیار دقیق و حساسیه. دست ها باید در قسمت شمال غربی و شرقی فرمان قرار بگیرند و آینه ها...هی...ما چرا متوقف شدیم؟
به پشت سرش نگاه کرد و هیچ مرگخواری ندید. -یاران ما...سر به بیابان گذاشتید؟...متواری شدید؟
پیاده شد...و کوهی از مرگخواران از نفس افتاده را دید که کنار جاده پخش و پلا شده بودند. -خب...اراده ما در این راستا قرار گرفته که ماشین سواری کافیست...ما هم از رانندگی خسته شده بودیم. گله ای خر در این نزدیکی می بینیم...یاران ما، برای ادامه سفر، به تعداد کافی خر تهیه کنید.
آبدارچی گفت و به سمت فنریر حرکت کرد. بالای سر فنریر ایستاد و با لحن دستوری لگدی به شکم فنریر زد. -دهنتو باز کن!
اما فنر تکان نخورد انگار واقعا بی هوش شده بود،یا حداقل مرگخواران اینگونه فکر میکردند. آبدارچی که دید فنر مصالحت آمیز به هوش نمی آید،تصمیم گرفت با روش غیر مصالحت آمیز به هوشش بیاورد. پس پارچ آبی را از دارچی اش جدا کرد و روی فنریر خالی کرد. در کمال تعجب فنریر بازم به هوش نیامد ! انگار که گشنگی و بیگاری بلاخره از پا درش آورده بود.
لرد سیاه که دید فنریر دیگر نیست که ماشین را هل دهد،تصمیم به رهایی فنر و پیدا کردن نوکر دیگری کرد .اما کدام یک از مرگخوارنش این مسئولیت را به گردن میگرفت؟
-یاران ما! ماشین را هل بدید تا ما به مقصد برسیم!
سپس رفت و روی صندلی جلوی پراید نشست و توده ای از مرگخواران را در بهت و جنازه ی گرگینه ی بیچاره رها کرد.
مرگخواران نمیتوانستند... آن ها فقط بلد بودند افراد را بیهوش کنند، آن هم با ضربات سهمگین! اما دستور دستور بود... باز هم مثل همیشه سو با نیروی نامرئی به جلو فرستاده شد. -بسه دیگه! خسته شدم! همه کارا رو من باید بکنم؟! دسترسیتو بگیرم؟!
نیروی نامرئی از ترس گرفته شدن دسترسی اش آرام آرام سو را به عقب کشید. کریس که دید برای اولین بار سو نمیتواند نفر اول باشد، از موقعیت استفاده کرد و به سمت فنریر رفت. -خب گرگینه ها رو با چی به هوش میارن؟ -با کالباس!
کریس دست در جیبش کرد و یک ورق کالباس بیرون آورد. برای مواقع ضروری که به فنریر نیاز داشت همیشه چند ورق کالباس در جیبش میگذاشت.
-فنر...فنریر؟! -باهاش با مهربونی صحبت نکن ریس! فنر از طرف ما تکفیر اعلام شده! -چشم ارباب، هوی فنریر؟! پاشو!
اما فنریر بلند نشد، یا نمیخواست بلند شود. در همین حین آبدارچی بیمارستان که ژست دکتری گرفته بود با قیافه ی ((برید کنار کار خودمه)) ای مرگخواران را کنار زد و بالا سر فنریر ایستاد.
حدود ده دقیقه بعد در اثر شدت زیاد آهنگ و سرعت غیر مجاز راننده بی احتیاط، جو پراید مرگخواران را هم گرفته بود.
آنها به پراید اعتماد کامل داشتند...هر چه باشد سایپا مطمئن بود!
آهنگ با سیستم شیشه لرزان پراید در حال پخش بود و مرگخواران هم همراهی می کردند. _تو حاضری برای اربابمون چی کار کنی؟ _واسه لردمون میدم چوبمو... به چه آسونی... میشم قربونی!
تصویر عوض شد و افسر راهنمایی و رانندگی با عینک دودی اش نمایش داده شد. _رانندگی با سرعت غیر مجاز و گوش کردن به آهنگ های غیر مجاز تر، سبب حواس پرتی راننده و ایجاد تصادفات خواهد شد. با رعایت توصیه های ایمنی به حفظ جان خود و دیگران کمک کنید.
بیمارستان
_ارباب چرا باید فقط پای من می شکست؟ چرا همه سالمن؟ چرا فقط من؟ _حقته فنر! تا تو باشی جو گیر نشی. برو ما رو شکر کن که مثل اون راننده مفلوک تیکه تیکه نشدی و نمردی... حیف شد البته!
فنریر تا کمر در گچ بود. لرد و بقیه مرگخواران هم بر روی تخت هایشان دراز کشیده بودند تا سرم ویتامینه هایشان تمام شود.
_ارباب حالا چطوری بریم وزارت سحر و جادو اون سر دنیا؟ _یاران ما... سوار تخت ما شوید و این فنریر هم با آن پای علیلش ما را هل خواهد داد!
لرد و مرگخواران توجه نکرده بودند که خارج کردن تخت بیمارستان با آن ابعاد از جلوی نگهبان بیمارستان، آنقدرها هم آسان نخواهد بود.
خلاصه: لرد سیاه تلگراف ناقصی دریافت کرده (چون فنریر نصف تلگراف رو خورده!) که اونو به وزارت سحر و جادوی اون سر دنیا دعوت می کنه. سیستم حمل و نقل جادویی مختل شده و لرد و مرگخوارا مجبورن به روش های دیگه خودشونو به اونجا برسونن. اول سوار یه قالیچه پرنده می شن...ولی از اون جا سقوط می کنن و می میرن و به جهنم می رن.برای برگشتن، سوار قطاری می شن. ولی توی قطار هم زیادی سرو صدا می کنن و از قطار هم بیرون میشن! حالا یک رانندهی پراید اونها رو سوار کرده و میخواد تا یه جایی برسونتشون!
-------------------------------------------
مرگخوران بلاخره سوار شدند...البته...فقط اربابشان! _خب...حرکت کنیم! _صبر کنید ارباب....ما هنوز سوار نشدیم! _اهمیتی نداره...ما صندلی جلو نشستیم و راحتیم...شما هم یکجوری اون پشت جا شین دیگه!
لرد دستور داد که مرگخوارن جا شوند...و دستور لرد لازم الجرا بود، حتی اگر غیر ممکن...پس مرگخواران جا شدند...عده ای روی صندلی عقب، عدهای روی باربند، عده ای در صندوق عقب، چند نفری روی کاپوت و فنریر که روی دندهی ماشین نشانده شد! _آخ ارباب! _حرف نزن فنر...همینکه جایی برای نشستن پیدا کردی و نگفتیم دنبال ماشین بدویی، ما رو شکر کن!
راننده که بلاخره دید همه مرگخواران یکجوری جا شده و سوار ماشین شدند، گفت: _داداچای گلم...هیچ نگران نباشین...من بهترین دس فرمون دنیا رو دارم....زندگی من اصلا ماشینه....تنها کاری که میکنم اینه که روزا میرم آجانس، شبا میرم پاچگا!
مرگخواران هیچ ایده ای نداشتند که "آجانس" و "پاچگا" دقیقا چه جاهایی بودند...برای آنها اهمیتی هم نداشت...تنها چیزی که مهم بود این بود که راننده زودتر حرکت کند! _خب دیه....بذارین ووووولوم بدم و حرکت کنیم!
راننده حرکت کرد و البته صدای ضبطش را نیز تا آخر بلند کرد! "دوبس دوبس دوبس...عشقم رو رد کردی، تبر بخوره توی سرت...دوبس دوبس دوبس...تو کمرت...دوبس دوبس دوبس...اِی تریلی هیژده چرخ بذاره د*ت...دوبس دوبس دوبس!"
مرگخواران در حال بالا آوردن بودند، ولی خب...باید تحمل میکردند!
مرگخوارا و لرد، با اینکه میدونستن راه دیگه ای ندارن، یه نگاه دیگه به اطراف کردن. امیدشون به امداد غیبی هر لحظه کمتر میشد.
- چطور شد؟ سوار نمیشید؟
و مرگخوارا سوار شدن، در حالی که پاهاشون و حتی دست و سر و کله شون از پنجره های ماشین زده بود بیرون. راننده هم سوار ماشین شد، و استارت زد. برای چند ثانیه دود توی ماشین پیچید و مرگخوارا به سرفه افتادن، و بالاخره با استارت پنجم، ماشین روشن شد. اما راننده هرکاری کرد، ماشین حرکت نکرد. نتیجتا پیاده شد و به ماشین از زاویه نیم رخ نگاه کرد. - آقا پیاده شید، ماشین کلا خوابیده رو زمین، معلومه که حرکت نمیکنه!
مرگخوارا اصولا از ماشین های مشنگی سر در نمیاوردن، در نتیجه پیاده شدن و به ماشین نگاه کردن. ماشین بدون مرگخوارا، فقط سه سانتی متر با زمین فاصله داشت. لرد یه نگاه به راننده کرد، یه نگاهم به ماشین، و بعد گفت: - ما ماشین مشنگی زیاد دیدیم. چرا این ماشین انقدر چسبیده به زمین؟ - نه! اسپورتش کردم. ارتفاعشو آوردم پایین، یه سیستم مشتی هم انداختم روش.
لرد و مرگخوارا نمیدونستن سیستم مشتی چیه، ولی براشون افت داشت از یه مشنگ بپرسن. در نتیجه، سرشون رو به نشانه تایید تکون دادن. و مرگخوارا دوباره تلاش کردن سوار شن. در نتیجه این تلاش، ماشین چندتا تکون خیلی شدید خورد، یکی دو بار روشن خاموش شد، حتی یه بار ضبطش روشن شد و مرگخوارا با آهنگ: "اگه رفتی، من که نمیمیرم، ولی ایشالا بری زیر کامیون..." رو به رو شدن. و البته چنین مسائلی، حتی شک مرگخوارا رو از قبل هم بیشتر کرد. ولی مرگخوارا چاره ای نداشتن. باید خودشون رو توی ماشین جا میکردن، هرطور شده!
همانطور که لرد سیاه گفته بود، کاملا مودبانه به بیرون از قطار پرت شدند.
حالا مرگخواران کنار جاده ایستاده بودند و تمام سعیشان بر این بود که راهی برای رساندن اربابشان به مقصد پیدا کنند؛ اما این اصلا کار آسانی نبود.
- ارباب اون هواپیما رو بزنیم؟ - بزنین!
اما نشانهگیری مرگخوارها بع خوبی ِ ادعاهایشان نبود.
- ارباب اون دسته پرندهها رو بیاریم پایین ما رو با خودشون ببرن؟ - ما همچین خفتی رو نمیپذیریم! یکی با دست بزنه توی دهن کسی که اینو گفت. - فنریر بود ارباب! - دو تا بزنه پس!
مرگخواران دیگر راهی به نظرشان نمیرسید و در آن بیابان، واقعا هم راهی وجود نداشت. تا اینکه یک ماشین مشنگی سفید و کوچک، روبرویشان سبز شد. - شما جایی میخواین برین؟
توجه لرد سیاه به ماشین جلب شد. - ما از مشنگها متنفریم ولی الان راهی نداریم. یکی ببینه ماشینش چیه. - پ... پرایده ارباب! - اسم جالبی داره. ما سوار میشیم! - ارباب این که نمیتونه هممونو سوار کنه... بقیهمون چی؟
راننده ماشین پابرهنه وسط بحث پرید: - کی گفته نمیتونه؟ من و این ماشین رکورد دار این مسئلهایم که تونستیم نامحدود مسافر سوارش کنیم!