جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] افسانه لرد ولدمورت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1398 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی؟ من چی؟
-تو معتاد شدی.
-معتاد؟ من و معتاد شدن؟

رودولف نمی خواست معتاد شدنش را باور کند.
او به خیلی از ساحره ها گفته بود که معتاد نیست!
اما حالا همه اش بر باد رفت. دیگر هیچ ساحره ای به او نگاه نمیکرد، توجهی به او نداشتند و او افسردگی خواهد گرفت.
-من معتادم... وااااای! ارباب! کجایین تا براتون غر بزنم؟ میخوام از نامردی های روزگار غر بزنم براتون!
-ما... اربابی هستیم... شنوا. ولی... الان ما... آگ را میخواهیم.
-ارباب!

بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت. سپس نگاهی به مروپ انداخت.
-بانو مروپ؟ رودولف به میوه هاتون معتا...
-عروس گلم... بیا اینو بگیر ببر برای شوهرت!

بلاتریکس به خرمالو ها نگاه کرد. در دلش صد لعنت بر رودولف فرستاد.
او معتاد خرمالو شده بود؛ چیزی که خط قرمز بلاتریکس و لرد بود.
-خرمالو؟ رودولف... خرمالو!
-خرمالو!

رودولف با شنیدن اسم خرمالو، آن چنان با سرعت به سمت مروپ دوید که باعث تعجب همه شد. سپس تمام خرمالو ها را بلعید، اما بلعید خورمالو آن هم خرمالو کال، سر انجام خوبی ندارد.
-آخ! چقد کیفیتش بد بود. قرار نبود این باشه!
-مواد رو باید اول امتحان کرد!

آگلانتاین با این حرفی که زد و نشان داد که بیدار شده است، مورد لگد بلاتریکس قرار گرفت. دوباره پیرمرد بیهوش شد و رودولف احساس تهوع اش بیشتر شد؛ ولی از بس خرمالوها کال بودند، او هم بیهوش شد.

-یکی دیگه؟
-یاران لرد! رودولف و آگ رو بلند کنین.
-خب بلا... کی بلندش کنه.
-حتما میخوایین من بلندش کنم؟ خب سه چهار نفر رودولفو بلند کنن، سه چهار نفر آگ رو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در 1398/8/25 15:59:04
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1398 08:37
نمایش جزئیات
آفلاین


تصویر تغییر اندازه داده شده


چند ثانیه ای طول نکشید که رودولف دوباره از حرفش برگشت.
- اصلا چرا باید این پیرمرد رو ببریم؟
- رودولف، چرا نباید این پیرمرد رو ببریم؟

با این نگاه بلاتریکس، نه تنها قلب رودولف، که قلب همه مرگخوارا به مدت چند ثانیه از حرکت ایستاد.

- چیز... خب... ببین آخه... میگه بزار! میگه بزار! تازه شبم نمیخوابه! بعد...
- رودولف؟
- بله؟
- پیرمرد.
- چشم.

رودولف غر غر کنان به سمت پیرمرد که بی حال روی زمین افتاده بود رفت. دستشو گرفت و خواست اونو روی زمین بکشونه که... نشد. عوضش، خودش روی پیرمرد افتاد.

- چقدر سنگینه!

اما رودولف یه مرگخوار قوی بود و سبک و سنگین بودن براش معنا نداشت. اون از یه مورچه چی کم داشت که میتونست چند برابر وزن خودش رو بلند کنه؟ اون باید میتونست...

تق!

- میشه این مسخره بازیا رو تموم کنی رودولف؟ یه پیرمرد می خواد بیاره ها.

رودولف دوباره روی پیرمرد افتاده بود. سعی کرد بلند شه و روی پاهاش وایسه.
- آخه خیلی سنگینه.

بلاتریکس به سمت پیرمرد رفت و پشت پیراهنش رو چسبید. به صورت رودولف نگاه کرد که یه لبخند کنج لبش بود و یه "عمرا بتونی بلندش کنی" خاصی توی چشماش بود. بلاتریکس هم متعاقبا لبخندی زد و... بلندش کرد! به آسونی! لبخند رودولف محو شد.

- چی شده؟
- فکر کنم من بدونم.

دروئلا، در حالی که کتابشو ورق میزد، به سمتشون می دوید.
- رودولف، تو هم معتاد شدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1398 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف جیغ کشان رو به بلاتریکس کرد:
_چرا از من مایه می ذاری؟

که البته بعد از دیدن قیافه ی همسرش، حرفش را عوض کرد:
_مرسی که از من مایه می ذاری ...اگه تو میومدی جلوی سرنگ چی؟ اصلا از این به بعد همه هزینه های تو با من.
_رودولف...ساکت باش، ببین چی کار کردی؛ حالا سرنگ از قبلم کثیف تره. باید وایتکس دوبل درست کنم...

مروپ با گفتن این حرف، هراسان از اتاق خارج شد، به طرف کمد گابریل به راه افتاد و بار دیگر مرگخواران و اربابشان را تنها گذاشت.

بالاخره، بعد از گذشت ثانیه ای، دوتن از مرگخواران حاضر شدند لرد سیاه را بلند کرده و از اتاق بیرون ببرند.
اما ناله های اگلانتاین مانع کارشان شد:
_خواهش میکنم...منو تنها نزارین...به من میوه تزریق می کنن ...اگه منو نبرید، از کجا می خوایید مواد برای اربابتون گیر بیارید؟

مرگخواران زمانی برای تصمیم گیری نداشتند، چون در آن لحظه صدای قدم های بانو گانت، نزدیک و نزدیک تر می شد.
_بیا تو هم دیگه...

بلاتریکس این را گفت و خواست از در خارج شود که پافت گفت:
_من الان از خستگی نای راه رفتن ندارم...یه کمکی کنید.
_رودولف؟ چرا وایسادی؟...بیارش دیگه...
_من؟
_اوهوم...
_من؟
_آره...
_این پیرمرد رو من بیارم؟

بلاتریکس دندان هایش را نشان داد و دیگر جای بحثی، باقی نگذاشت. رودولف در حالی که سرنگ از بازوی راستش بیرون زده بود، حرف خود را تائید کرد:
_این پیرمرد رو من بیارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/8/9 19:47:36
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 5 آبان 1398 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران هنوز در این فکر بودند که باید چگونه از اربابشان در مقابل مادر اربابشان محافظت کنند...لرد ولدمورت که طی فرایندهایی اهل دود و دم شده بود، حالا بر اثر نرسیدن جنس به او و خماری، حال خوبی نداشت و نیمه هوشیار بود...از طرف دیگر مادر او یعنی مروپ گانت عقیده داشت که دلیل وارد شدن پسرش به این وادی‌ها، کمبود تغذیه مناسب و سالم بوده است و حالا قصد داشت با سرنگی که حاوی پودر میوه بود، لرد را درمان کند...اما مرگخواران که رابطه‌ی لرد و میوه‌ها را میدانستند و همچنین از مهارت تزریق مروپ اطمینان نداشتند، سعی کردند که مروپ را دست به سر کنند...اما به نظر سرعت عمل خوبی نداشتند، چون مروپ بعد از ضدعفونی کردن سرنگش، حالا برگشته بود...
_خب...فرزند رشیدمون کو که درمانش کنم؟
_عه؟ شما برگشتید بانو؟چه زود!
_مهر مادری باعث میشه که انرژی آدم دوبرابر بشه و برای فرزندش سریع عمل کنم...حالا فرزندم کو؟
_فرزندتون؟ فرزند داشتین؟
_معلومه که داشتم...چتونه؟ تام مامان کو؟
_آها...چیز...ارباب رو میگین؟چیزه...ام...همین پیش پای شما رفتش!
_پس اونی که پشت سرتون قایم کردین کیه؟
_کی؟چی؟پشت سر ما؟ چیزی نیست...نه بانو مروپ...به ارباب ما رحم کنید!
_برین کنار ببینم...من باید فرزند دلبندم رو از این اعتیاد وا برهانم...برین کنار!

مروپ به سمت مرگخواران حمله برد...مرگخواران هم چاره‌ای جز اینکه از جلوی مروپ سرنگ به دست جا خالی دهند، نداشتند...مروپ به لرد رسید و مرگخواران سعی داشتند آخرین سعی خود را بکنند...
_بانو مروپ...این کار رو نکنید...به ما رحم کنید که بی ارباب میشیم!
_یعنی شما بیشتر از من دلسوز فرزند عین دست گل من هستین؟
_حداقل سرنگ رو با زهر آلوده کنید، خطرش از میوه برای ارباب کمتره!
_نه...فرزندمون باید تغذیه‌ی درست داشته باشه..هیچی بهتر از میوه نیست!

به نظر میرسید که مرگخواران دیگر باید تسلیم میشدند و اربابشان را به دست مادرش میسپردند...اما بلاتریکس از اربابش به این راحتی نمیگذشت...او حاضر بود برای لرد جانفشانی کند و فدای اربابش شود...پس همین که دید مروپ سرنگش را بالا آورد، رودولف را به سمت لرد پرت کرد!
_آخ!
_رودولف؟! چیکار کردی؟ سرنگ رو به جای فرزند قند عسلم توی تو فرو کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آبان 1398 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از رفتن مروپ به دنبال وایتکس،بلاتریکس به سرعت به سمت لرد سیاه دوید.
-ارباب ،ارباب بلند شین..ارباب..شما که نمیخواین مریلینی نکرده بمیرین هان؟

لرد که در خماری به سر میبرد،با شنیدن کلمه ی مردن لای چشمانش را کمی باز کرد.
-یاران ما..نذارید..بمیریم!

سپس چشم هایش بسته شد و از شدت درد مصرف نکردن بی هوش شد.
مرگخواران باید ارباب بیهوش شده ی شان را از دست سرنگ نجات میدادند..اما چگونه؟

اتاق گابریل

مروپ به همراه سرنگ در دستش وارد اتاق شد و با باز کردن در کمد گابریل،یکی از بطری های وایتکس را برداشت و سرنگ را خوب در وایتکس ورز داد.
به سرنگ رنگ و رو رفته ای که میوه های درونش بخاطر برخورد با وایتکس گندیده شده بودند نگاه با عشقی کرد.
-الان میرم پسر مامانو از غول اعتیاد نجات میدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آبان 1398 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اما بلاتریکس که متوجه شده بود!
لازم هم نبود علامه ‌دهر باشد... روبان مشکی گوشه عکس، گویای همه چیز بود.
مروپ سرنگ را هواگیری کرد. آماده تزریق بود.

-بانو! بانو مروپ... نکنین... اون سرنگ آلوده‌است. خودم دیدم چند دقیقه پیش فنریر با اون به خودش تزریق کرد. مگه نه فنر؟

فنریر بیچاره چند دقیقه پیش نشسته بود یک گوشه و غصه اربابش را می‌خورد. نه به سرنگ علاقه‌ای داشت و نه به تزریق. علاقه‌ای به تکذیب بلاتریکس هم نداشت... البته داشت‌ها... اما علاقه کافی نبود... چیزی لازم بود که فنریر آن را به میزان مورد نیاز نداشت... جرئت!
-بله بانو!... من همین چند دقیقه قبل اون سرنگ رو چه جاهایی از بدنم که فرو نکردم. اون آلودست... آلوده!
-چند دقیقه قبل؟
-اونش رو نمی‌دونم دیگه... خمارم... نه نشئه‌ام... نمی‌دونم! بلاتریکس می‌دونه!
-باشه! می‌جوشونمش... تو وایتکس می‌جوشونم... گابریل مامان! وایتکس!

مرگخواران باید وقت را غنیمت شمرده، جان اربابشان را نجات می‌دادند... هم از سرنگ میوه و هم از اعتیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1398 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
_یاران ما...دوای درد ما را بدهید برویم!

لرد که در اثر اعتیاد رنگ پریده و تکیده شده بود، به شدت جیب های لباس رفیق نابابش اگلانتاین را به دنبال بسته ای مواد مخدر زیر و رو می کرد.

اما دریغ از بسته ای مواد، همه را دود کرده بودند و به هوا داده بودند.

_حال چه کنیم؟

اما اگلانتاین از شدت خماری بی هوش بر روی زمین افتاده بود.
مروپ به جنازه بی هوش رفیق ناباب نگاه می کرد و اشک ریزان آه می کشید.
_عزیز مامان...تقصیر مامانه خب! اگر از بچگی با گلابی و پرتقال محشورت میکردم الان سالم بودی و گرفتار دوستان ناباب نمیشدی. عیبی نداره هنوزم دیر نشده!

مروپ سرنگ تزریق مواد مخدر را از جیب اگلانتاین بیرون آورد و آن را پر از پوره میوه های استوایی و شلغم و کرفس کرد و آماده تزریق به لرد شد.

_بانو فکر کردن نمیشین که اینکار خطرناک بودن میشه؟
_نه رابستن مامان؛ همه چیز تحت کنترله. با تغذیه سالم هرکاری ممکنه...قبلا داداشمم همینطوری ترک دادم.

قاب عکس مورفین گانت با روبانی مشکی بر روی شومینه خانه ریدل نشان داده میشود که سرنگی پر از میوه های سالم در پیشانی اش فرو رفته است.

متاستفانه مروپ هرگز متوجه نشده بود که برادرش مورفین را ترک از دنیا داده است نه ترک از مواد مخدر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 شهریور 1398 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس نگاه خشمگینی به اگلانتاین انداخت.
-ارباب شما الان داغین نمیفهمین این ملعون شمارو به این وضعیت انداخته!

لرد اما توجه نمیکرد چون باید مصرف میکرد.
-نه... شما برین اون بمونه پیش مون!ما اینگونه راحت تریم وگرنه بهتون آبابکدرارا میزنیم

اشک در چشمان مروپی که گوشه ای ایستاده و فرزند خود را نگاه میکرد جمع شد.
-مغز پسر مامان از کار افتاده آوادا رو چی میگه؟... پسر مامانو از راه بدر کردن

در آن سو اما مرگخواران هر کدام میخواستند به نحوی لرد را نجات دهند.
-ارباب وایتکس قرقره کنین خوب میشینا

-ارباب آرایش هر دردی رو دوا میکنه!

-ارباب نوتلا بدم خدمتتون؟

-ارباب شاید اگه نود درجه به راست بچرخین بعد به اندازه ی ده درجه خم شین از سرتون بپره!

اما لرد نمیخواست لرد اگلانتاین و دوای دردش را میخواست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1398 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن. لرد سیاه تحت تاثیر رفیق ناباب(اگلانتاین پافت که حالا بیهوشه) غرق در دود و دم شده!

....................

-ارباب...این مسیری که در پیش گرفتین به پرتگاه ختم می شه. به خودتون بیایین!

رکسان ویزلی بود که لرد سیاه را از لابلای دود پیدا کرد و به خودش جرات داد و شانه های لرد را گرفته و به شدت تکان داد!

همان یک ذره عقلی که برای لرد باقی مانده بود هم دود شد و به هوا رفت.
-یاران ما...ما بی عقل شدیم!

بلاتریکس فورا خودش را رساند. از فرصت استفاده کرد و دست لرد را گرفت.
-نه ارباب...این چه حرفیه. شما فقط کمی غمگین هستین. اینجا موندن براتون خوب نیست. باید از خونه خارج بشین. طبیعت حالتونو بهتر می کنه.

-ما اینو می بینیم حالمون بد می شه. اینو از جلوی چشممون دور کنین. بیاد، ولی یه جوری بیاد که ما نبینیمش. صداش رو هم نشنویم.

اشاره لرد به رودولف بود!

-ولی این یکی رو بیارین. از دکورش خوشمون اومد. جلوی چشممون باشه.

اشاره دوم به اگلانتاین بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1398 00:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اگلانتاین که تا آن موقع در میان دود و دم پنهان و خارج از دید بود، چیزی گفت:
- خجالت بکشید!

مرگخوارها که هنوز با اگلانتاین آشنا نشده بودند، با نگرانی به هم نگاه کردند.

- ببخشیدن شد کسی به ما گفتن نکرد که مداد و کاغذ آوردن بشیم.
- هان؟ نه... ببین یعنی می‌گم شما خیلی دارید تند می‌رید ها! شما به ارباب! قـــــدر قـــــــدرت! بـــــــــذل شــــــــــوکــــــــت! جیج الجوجتمون، می گیــــــــد متوهم آخه؟!

پافت تلو تلو خوران جلو رفته و با لخندی کج و معوج به میز کوچکی تکیه داد. در مقابلش مرگخواران حاضر در اتاق نگاهی با هم رد و بدل کرده و همگی سری به تایید تکان دادند.

- نــــــــــع!

اگلانتاین فریاد کشیده و دست‌هایش را در هوا تکان داده و بعد روی زمین واژگون شده و رو به سقف ولو شده بود.
- اون داره حقــــــــــیقـــــــــــت رو می‌بینه و می‌خواد شما رو برفرسه دنبااااااااااالش! باس هر چی می‌گه رو انجام بدین!

اگلانتاین روی زمین بی‌هوش شد.

- می‌گم این داداشمون اهل دل‌آ!

هوریس با سخنان مرد حسابی سر ذوق آمده و بانمک شده بود. بر خلاف بلاتریکس که چشمانش را رو به حقیقت گشوده دیده، به چند مرگخوار اشاره کرده، به هوریس اشاره کرده و سپس به پنجره اشاره کرد.

- سر و ته روی یک انگشت با دو تا انبه تو سوراخای بینی.

بلاتریکس با شور و حرارت روی یک انگشت برعکس شده و فریاد زد:
-همه روی یک انگشت! یکی هم بره انبه بیاره!

دیگر مرگخواران با نگرانی به یکدیگر نگاه کردند، امیدوار به اینکه الهامات لرد خیلی سخت نباشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!