-ارباب آیا شما حرف از تغییر زدن شدین؟

-زدیم!

-چرا زدن کردین ارباب؟ شما فقط کافی بودن می شد که به من گفتن می کردین!

اینو گفت و دست لرد رو گرفت برد توی سفینهش. لرد رو نشوند پشت یک میز که یه آینه روش بود با کلی لامپ دورش!
-پول اینا رو از کجا آوردی راب؟
رابستن در خاطراتش معجون خواب آوری که به نجینی داد و بعدشم به خزانه ی خانه ریدل دستبرد زد رو به یاد آورد!
-ارباب عرق جبین ریختن شدیم!
بعد تو آیینه نگاهی به میمیک صورت لرد کرد.
در همون لحظه فهمید که هیچی از تغییر چهره نمی دونه ولی خب نباید لو می داد خودشو!
قیچی رو برداشت!
-مارا مسخره می کنی راب!

دستپاچگی قوه ی تفکر رابستن رو از کار انداخته بود.
-من اصلا به کار گرفته نشدم تا از کار بیفتم!

آری! قوه ی تفکر هم حرف می زند!
رابستن قیچی رو گذاشت رو زمین و وسایلی که از اتاق کراب کش رفته بود رو ردیف کرد روی میز و یکی پس از دیگه به صورت لرد مالید.
رابستن نگاهی به اربابش انداخت. اگه اربابش خودشو می دید صد در صد سر از تنش جدا می کرد.
-ارباب وقت شست و شو بودن می شه!
کل صورت لرد رو پاک کرد!
-ارباب تموم شدن شد. آیینه دادن کنم خودتون رو دیدن کنین؟

-بده راب، سریع!

لرد چهره ی جدید خودشو توی آیینه دید!
-راب! ما که تغییری نکردیم؟

رابستن لو رفته بود. دهنشو باز کرد تا اعتراف کنه که چشمش به بالای لب لرد دوخته شد.
-ارباب چطور متوجه نشدن شدین! اون خال به اون زیبایی که بالای لبتون گذاشتن شدم رو دیدن کنین. ابهت دوچندان شدن شده...زیبایی صد چندان شدن شده...کاش من همه بودن می شدم، با همه چشم ها تو را دیدن می کردم.

رابستن موفق شد که از این مهلکه نجات پیدا کنه.
لرد از سفینه ی رابستن رفت بیرون!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


