مرگخواران درحالی که همچنان چشمغرههایشان را از اگلانتاین دریغ نکرده و هر یک با نگاهی خشمگین به او که در کمال خونسردی مشغول روشن کردن پیپش بود، زل زده بودند، تلاش میکردند تا لینی را منصرف کنند. آنها میدانستند اگر تابلوی پرحرف و وراجِ لینی در راهروی اصلی آویزان شود، دیگر رنگ آرامش را نیز نخواهند دید.
- ببین لینی، راهروی اصلی اصلا خوب نیست. اونجا پر رفت و آمده، هر کی رد شه دستش میخوره بهت و روی تابلوت خش میفته!
- تازه خیلی شلوغم هست، دیگه نمیتونی با آرامش بخوابی و نعمتِ خواب خوب رو از دست میدی.
- راهروی اصلی به اون بزرگی برای پیکسی کوچیک و ظریفی مثل تو خطرناکه، مناسبت نیست...
اما لینی تصمیم خودش را گرفته بود و هیچ جوره حاضر نبود تا منصرف شود و مکان دیگری را برای آویزان شدن انتخاب کند.
- همین که گفتم. راهروی اصلی بهترین گزینهس و میخوام همونجا آویزون شم!
مرگخواران چارهی دیگری نداشتند. یا باید سریعتر مکان دیگری که توجه لینی را جلب کند پیشنهاد میدادند و یا باید او را در راهروی اصلی میآویختند و باقی عمرشان را در بدبختی و بدون آرامش به سر میبردند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










...رودولف لسترنج، تا چشمانمان را از کاسه بیرون نیاورده ای، تمامش کن!