شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- چیزه ... خوب من فکر کردم برای همیشه غرق شدم و دیگه به سطح آب بازنخواهم گشت. تو هم میخوای بری سراغ زندگیت و پاسوز من نشی. برات این حق رو قائل شدم.
- برای خودت چی؟
- نه من قصد ازدواج نداشتم. فقط خواستم یک آمار ریز از وضعیت تاهل یه پری دریایی بگیرم. ولی با مردم زیر دریا اختلاف فرهنگی داشتیم. همونو خاستگاری تلقی کردن. آروم باش بلا ... آروم باش! وجه مثبت قضیه رو ببین. اونا به عنوان یک الگو برای مردم زمینی، برای دوماد احترام زیادی قائلن. برای همین تمام دانششون رو به من انتقال دادن. من الان یه سفیر فرهنگیم. میدونی مردمان زیر دریا چه مردمان قدرتمندین؟ میدونی چه اسراری اون جا نهفتس؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
قوری که حالا دقیقا وسط دریاچه بود و رودولف رو توی فاصله چند سانتیمتری خودش میدید؛ پس دستش رو پشت گردن رودولف گرفت و اون رو کشید. بعد از چند دقیقه بالاخره به پیش مرگخوارا رسیدن.
- سفر خوب بود جناب قوری؟
این حرف بلاتریکس، داغ دل قوری رو تازه کرد. - آره خیلی. من یکی از آرزوهام این بود با لگد زیر کمرم شوت شم وسط یه دریاچه، که برم یه قمهکش رو نجات بدم و بعدم تا اینجا رو با فرار از دست سوسمارا بیام.
حد غر شنیدن بلاتریکس، 15 ثانیه بود و قوری از این حد فراتر رفته بود.
شپلق!
- چرا می زنی؟ - خواستم بگم چرا به ادامه ی کارمون نرسیم؟
قوری مربی بین المللی شنا، با مدرک از برترین آبگیر ها و برکه های جهان بود! حق نداشتند اینطور با او برخورد کنن. - اصا من دیگه انصراف میدم.
قوری بعد از گفتن این حرف برای شنیدن جواب به مرگخواران خیره شد.
-یه جوری که جونتون در خطر نباشه و کوسه ها هم مزاحمتون نشن؟ - -می خواین وسیله حمل و نقلتون سیستم تهویه قوی هم داشته باشه؟ - -پذیرایی حین سفر هم که حتما براتون رضایت بخشه، درسته؟ - -باشه. هر چی قوری عزیز امر بفرماین.
همه ی مرگخواران می دانستند که پشت لحن مهربان و لبخند ملیح بلاتریکس حتما یک دیو خشمگین پنهان شده است. فقط منتظر واکنش بعدی بودند که همان لحظه بلاتریکس چند قدم عقب گرد کرد و ناگهان به سرعت شروع به دویدن کرد و...
شوووت!
لحظاتی بعد قوری بود که در آسمان آبی چندین بار دور خودش چرخید و با زبانی آویزان که چند مگس و پروانه هم به آن چسبیده بود دقیقا در جایی که رودولف در حال غرق شدن بود فرود آمد.
توی دروازه!
-خیلی روش ایمنی بود بلا. فقط نمیدونم چرا فکر می کنم تلافیشو در میاره. کاشکی حداقل یه کوچولو آروم تر شوتش می کردی...بلاخره استادی گفتن! -روش بهتر از این؟ نه در حین سفر خیس شد، نه با کوسه ای برخورد کرد، تازه ناهارشم میل کرد. باید بیاد ازم تشکر هم کنه.
اما به چهره خیس و خشمگین قوری نمی خورد که تشکری در کار باشد.
لرد سیاه متوجه شدن که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین یه قورباغه به اسم قوری رو به عنوان مربی شنا استخدام کردن که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده. مرگخوارا راهی ناکجا آباد شدن تا شنا یاد بگیرن. در این بین، مروپ قورباغه رو خریده تا شنا نکنه و رودولف که قصد داشت ثابت کنه شنا بلده، پریده تو آب و دیگه بالا نیومده. بلاتریکس ادعا می کنه که کوسه رودولف رو خورده، ولی مرگخوارا حباب های تولید شده توسط رودولف رو می بینن و از قوری می خوان بره و نجاتش بده!
.................................
-آقای قوری...با شما هستیم! حباب یعنی یکی داره اون جا نفس می کشه. چرا نمی ری تو آب؟
قوری نوک پایش را داخل آب فرو کرد و سریع بیرون کشید. -سرده!
پالی جلو رفت و یقه قورباغه را گرفت. ولی در واقع قورباغه یقه ای نداشت و پالی پوست لزج گردنش را گرفته بود. -دِ جونور...تو قورباغه ای. یعنی چی که سرده؟ کل زندگیت تو جکوزی گذشته؟
قوری ناراحت شد. گردنش را از دست پالی بیرون کشید. -اون جا ممکنه کوسه ای چیزی باشه خب. من یک مربی برجسته شنا هستم! جونمو چرا به خطر بندازم؟ یکی از شما که کم ارزش تر از منه به خطر بندازه.
قوری پس گردنی محکمی از پالی خورد!
-ما همگی با ارزشیم!
قوری راه دیگری پیشنهاد کرد. -پس منو یه جوری برسونین به اونجا که جونم در خطر نباشه...من فوبیای کوسه دارم!
رودولف که از دست و پا زدن ناامید شده بوددیگر تلاشی نکرد و برای آخرین بار به سطح آب خیره شد.
- ارباب کجایین که رودولف تون داره غرق می شه! کجایین که رودولف عزیزتون از دست رفت! از این به بعد کی براتون غر بزنه؟ کی از خونه ریدلا مراقبت کنه؟ کی آدرس ساحره های باکمالات رو پیدا کنه؟ کی کروشیو های بلاتریکس رو تحمل کنه؟...ارباب نذاشتین این لحظات آخر واستون غر بزنم!
رودولف با باز و بستن دهانش دائم درحال تولید حباب بود که این باعث می شد حباب های تولید شده به سمت بالا برود.
بیرون از آب.
- بلا تو مطمئنی آقای لسترنج رو کوسه خورده؟ - چیزی گفتی پالی؟ - فقط... - فقط چی پالی؟
پالی با دیدن چوبدستی که از جیب بلاتریکس بیرون آمده بود، پالی حرفش را قورت داد و دیگر چیزی نگفت.
- اونجا رو نگاه کنید!
سر تمام مرگخواران به سمت جایی که سو اشاره می کرد چرخید. - اونجا رو! چه حباب های قشنگی. -چرا اون حباب ها داره به وجود میاد؟ - هرکی اینجا شنا بلده بره یه نگاه بندازه شاید یه گردابی چیزی اون پایین باشه.
همه به قوری خیره شدند که خود با تردید به حباب ها نگاه می کرد.
- پس چرا نمی ری تو آب؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
بعد از اینکه از شوک بیرون آمد کمی به بر و روی کوسه نگاهی انداخت. متوجه شد که کوسه چه قد و بالای رعنایی دارد و صد البته که اگر کوسه یک دوشیزه ی محترم نبود عمرا رودولف این گونه به او خیره میشد. درحالیکه که کوسه نزدیک میشد رودولف هم از وجنات و اینکه از هر باله ی همچین بانوی متشخصی هنر میبارد تااا چقدر سر سفره پدر و مادر خوب تربیت شده است تعریف کرد.
یک ساعت بعد... رودولف هنوز از مخ زنی تسلیم نشده - به به چه کوسه ی خوش هیکلی. چه بالی، چه دمی، عجب دندونای تیز و تمیزی دارین شما. - .... - چقدر شما با وقار و با کمالاتین عین یه دسته جواهر میمونین میشه شمارتون رو داشته باشم؟ -....؟ -آها بله اینجا آنتن نمیده.
سپس کمی با این حرفش در اندیشه فرو رفت. به ذهنش خطور کرد که اصلا زیر آب حرف زدن مقدور نیست تا الان فقط مشغول حباب تولید کردن بوده. پس به این نتیجه رسید که حال که حرف زدن زیر آب بی فایده است باید با یک زبان دیگر حالی اش کند که بفهمد. بعد با زبان اشاره شروع به فهماندن مخ زنیش به کوسه کرد . از سوی دیگر همزمان مشغول بریدن طناب بوسیله اره ماهیه مفلوک با آن یکی پای آزادش بود آن هم پایی که از سرگیجه ی اره ماهی معلوم بود چند وقت است در جوراب بوده. دقایقی بعد.... - بلا....کمکککک...اره ماهیه دستمو گاز گرفته ول نمیکنه...هوووی یکی به این کوسهه بفهمونه ما ناموس داریم واسه خودمون دست از سرمون بر دارههه. کوسه درحالیکه پاچه ی شلوار رودولف را سفت چسبیده بود و ول نمیکرد با دمش به اره ماهی لگد میزد که دست رودولف را ول کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation And those he plays never suspect He doesn't play for the money he wins He don't play for respect
بلاتریکس کرال سینه زنان به سمت جمعیت مرگخوار که منتظر رسیدن بلاتریکس و رودلف بودند خیره در آب جلو ساحل وایساده بودند.بلاتریکس به محض اینکه به ساحل رسید چهره غمگین به خود گرفت و دستانش را جلو چشمانش گذاشت. _متاسفانه رودولفو کوسه کشید پایین ،نتونستم کاری براش بکنم.
با این حرف بلاتریکس ملت مرگخوار متعجبانه به بلاتریکس نگاه کردند ؛ قوری در فکر خود به عاقبت بدی که در انتظارش بود فکر میکرد و میدانست اگر پایش به خانه ریدل ها برسد و خبر مفقود شدگی رودلف را دهد لرد را آن را به دو قسمت مساوی تقسیم میکند، اما نباید اینطوری میشد ، او درون آب پرید ولی بلاتریکس با تمام قدرتی که داشت پای درازش را گرفت:
_بذار برم،ولم کن، ولم کن. _اون دیگه رفته ، الان فقط ازش یه مشت کف روی آب مونده. _نه، ولم کن ، می خوام بدم. _نمیشه اونجا پر کوسس.
مروپ کمی مشکوک شده بود و چهره ای متفکرانه به خودش گرفت. _اونوقت تو چطور نجات پیدا کردی؟
در اعماق دریا
رودولف دست پا زنان سعی داشت بالا برود اما زورش به تخته سنگین نمیرسید؛ ناگهان نگاهش به آره ماهی افتاد و سعی داشت تا طناب رو ببرد که با دیدن کوسه که جلو اش وایساده بود و با لبخندی تا بناگوش او را نگاه میکرد از حرکت ایستاد.
-مگه نشنیدید که گفتم من می خوام همسر عزیز تر از جانم رو نجات بدم؟ -اما من شنام بهتره ها. فکر کنم آقای لسترنج هم موافق باشن من نجاتشون بدم...مگه نه آقای لسترنج؟
آقای لسترنج در حالی که سخت برای زنده ماندن دست و پا میزد و به سختی نفس می کشید با دستش علامت لایکی برای پالی نشان داد.
-مگه دستم...آخه نگاه چه همسر جذاااابی دارم! مگه میتونم این حضرت عشق رو نجات ندم؟
قوری که ناگهان بر او نور مرلین تابیده شده بود تسبیحش را از جیب لباس سبز خال خال مشکی اش در آورد. -بله...از آنجایی که خواهر بلاتریکس زوجه برادر رودولف هستند و طبیعتا محرمند مستحب است خودشان این امر مرلین پسندانه را انجام دهند تا به تیغ سانسور هم کشیده نشویم.
بلاتریکس لبخند زنان لگدی نثار پالی کرد و شیرجه ای به درون آب زد و خودش را به رودولف رساند. -رودولف عزیزم بلاخره به این نتیجه رسیدم طاقت یک لحظه دوریتو ندارم...ولی طاقت تا ابد دوریتو چرا! -پس بلاخره تو هم متوجه کوه جذابیت من...عه...وایسا...چیشده؟!
بلا تخته سنگی را محکم با طناب به پای رودولف گره کور زد و با لبخندی خبیثانه شروع به بازگشت به ساحل کرد.
در کثری از ثانیه، سیل مرگخوارانی که میخواستند با عزیز شدن در چشم اربابشان از زیر وظیفهی شنا یاد گرفتن شانه خالی کنند، به سمت قوری سرازیر شد.
- بذارین من برم آقای لسترنج رو نجات بدم! - نه نه... من میخوام رودولفو نجات دادن کردن بشم. - ای وای، یکی از فرزندای عزیز مامان داره از بین میره... - میشه من همین الان بپرم تو این آب ترسناک چندش تا رودولفو بیارم بیرون؟ - همهتون برین کنار... شوهر عزیزم داره غرق میشه! برین اونور میخوام نجاتش بدم!
با شنیدن جمله آخر که توسط بلاتریکس گفته شد، نه تنها همه مرگخواران، بلکه قوری نیز ساکت شد و به او زل زد.
- چیه؟ بهم نمیاد به شوهر عزیزم اهمیت بدم؟ شاید شما ندونین، ولی اون برای من خیلی مهم و با ارزشه و الان میخوام برم و بیارمش بیرون! - باشه بلا... فقط فکر کنم اگه آقای لسترنج اون تو بمونن امنیتشون بیشتره و سالمتر میمونن تا این که تو بخوای نجاتشون بدی! - دلت کروشیو میخواد پالی؟
در این بین که مرگخواران بر سر نجات دادن رودولف بحث میکردند، قوری در بین آن همه داوطلب مانده بود و نمیدانست که کدامیک را انتخاب کند تا از سمت دیگر مرگخوارانِ مشتاق، خطری تهدیدش نکند.
خلاصه: لرد سیاه متوجه شدن که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین یه قورباغه به اسم قوری رو به عنوان مربی شنا استخدام کردن که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده. مرگخوارا راهی ناکجا آباد شدن تا شنا یاد بگیرن. در این بین، مروپ قورباغه رو خریده تا شنا نکنه و رودولف که قصد داشت ثابت کنه شنا بلده، پریده تو آب و دیگه بالا نیومده. .................
قلب پالی توان این همه استرس را نداشت. اما از طرفی هم باور داشت هیچ بلایی سر رودولف نمیآید... میدانست تا دقایقی دیگر رودولف مانند همیشه با جذابیت تمام از آب بیرون میآید و لبخند همیشگیاش را نثار جماعت مرگخوار میکند.
اما بلاتریکس باورش نمیشد. اصلا درک نمیکرد پالی چه چیزی در لبخند کج و معوج رودولف میدید.
قوری اما نگران بود. مسئولیت مرگخواران دست او بود. لردسیاه مرگخوارانشان را سالم میخواستند! اما خب... رودولف از ابتدا زیاد سالم به نظر نمیرسید. آیا لردسیاه از نبودش ناراحت میشدند؟
ساحرگان بسیار شاد به نظر میرسیدند. از شر رودولف خلاص شدن، خواسته همگان به نظر میرسید.
-کسی نمیخواد کاری کنه؟ من جثهام ظریفه... نمیتونم بکشم بیرون اون غول بیابونی رو! یکی باید بیاد کمک! یالا... داوطلب؟
دستی بالا نیامد و این اصلا عجیب نبود!
-خیلی خب... هرکی داوطلب شه، به عنوان نفر اول کلاس به لرد معرفیش میکنم!