برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.
_________________________
در کلبه باز شد و چشمانداز جمعیتی از دانشآموزان هاگوارتز بیرون نمایان شد. زمزمهها و پچپچها فضای اطراف را پر کرده بود؛ صدای آمیختهای از شوک، ترس و کنجکاوی. برخی از دانشآموزان نگاهشان را از خجالت برمیگرداندند، اما بسیاری با چشمانی باز و دهانی نیمهباز به مروپ و لرد خیره شده بودند. عدهای دیگر هم مشغول نظریهپردازی و شایعهسازی بودند، گمانهزنی درباره اینکه چه کسی پشت این قتل است.
لرد ولدمورت اولین نفری بود که قدم بیرون گذاشت. حضورش، پرابهت و تهدیدآمیز، بسیاری از دانشآموزان را وادار به سکوت کرد. نگاهش با سردی و بیرحمی جمعیت را کاوید، اما درون ذهنش آشوبی به پا بود. مروپ با چهرهای رنگپریده و اشکآلود پشت سر او بیرون آمد. دیدن نگاههای پر از کنجکاوی و دلسوزی دانشآموزان به او ضربهای دیگر وارد کرد، اما دستهایش را مشت کرد تا لرزش خود را کنترل کند. لرد با صدایی قاطع گفت:
- راه رو باز کنین.
این فرمان مثل تیغی در فضا عمل کرد. دانشآموزان، با تعللی کوتاه، راهی باز کردند. ولدمورت قدمهای آهسته اما محکم برداشت و مروپ را به دنبال خود کشید. اما حتی با هر قدمی که برمیداشتند، زمزمهها خاموش نمیشدند.
- اون پدرشه، نه؟ همون مشنگه؟
- میگن گلوی طرف رو بریدن!
- کی جرئت کرده همچین کاری کنه؟
هر کلمه، مثل زخمی تازه، بر روان مروپ و لرد اثر میگذاشت. لرد دست مادرش را محکمتر گرفت و از میان جمعیت عبور کرد. بالاخره، وقتی از فضای خفهکننده جمعیت فاصله گرفتند، مروپ لب به سخن گشود. صدایش لرزان بود، اما کلماتش از اطمینان عجیبی برخوردار بودند:
- سالازار بوده. حتماً خودش بوده.
لرد با اخمی عمیق به مادرش نگاه کرد.
- سالازار؟
مروپ ادامه داد:
- واضح نیست؟ همیشه از تام متنفر بود. از وقتی با تام ازدواج کردم. اون هیچوقت اینو نپذیرفت که من خون مشنگی رو وارد خانوادهمون کنم. اون تام رو کشت تا این "لکه" رو پاک کنه.
ولدمورت ایستاد و با نگاهی سرد و نافذ به مادرش خیره شد.
- این مزخرفه.
لحنش قاطع بود، اما جرقهای از تردید در صدایش شنیده میشد.
- سالازار بیرحمه، ولی این؟ کشتن تام اینجا، الان؟ این منطقی نیست.
مروپ نگاهش را مستقیم به چشمهای ولدمورت دوخت.
- واقعاً منطقی نیست؟ غیبتش از وقتی که تام کشته شده برات عجیب نیست؟
لرد چیزی نگفت. سکوتش، سنگین و پرمعنا بود. ذهنش تند و تیز کار میکرد. واقعاً غیبت سالازار عجیب بود. اگر این یک توطئه بود، به سبک او بود که همه چیز را از سایهها مدیریت کند.
بعد از لحظهای مکث، لرد تصمیمش را گرفت.
- تو اینجا بمون. باید با چند نفر صحبت کنم.
او به سمت جمعیت برگشت و با اشارهای چند دانشآموز را به سوی خود فراخواند. دانشآموزان با نگرانی و تعلل جلو آمدند. چشمان تیزبین و پرنفوذ لرد بر آنها قفل شد. دانشآموزان نگاهی مضطرب به یکدیگر انداختند. لحن آرام لرد به هیچ وجه خشم فروخفته در درونش را پنهان نمیکرد. او مصمم بود حقیقت را پیدا کند. اگر سالازار واقعاً پشت این ماجرا بود، هیچچیز نمیتوانست مانع او برای اجرای عدالت – یا انتقام – شود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


