جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.

_________________________




در کلبه باز شد و چشم‌انداز جمعیتی از دانش‌آموزان هاگوارتز بیرون نمایان شد. زمزمه‌ها و پچ‌پچ‌ها فضای اطراف را پر کرده بود؛ صدای آمیخته‌ای از شوک، ترس و کنجکاوی. برخی از دانش‌آموزان نگاهشان را از خجالت برمی‌گرداندند، اما بسیاری با چشمانی باز و دهانی نیمه‌باز به مروپ و لرد خیره شده بودند. عده‌ای دیگر هم مشغول نظریه‌پردازی و شایعه‌سازی بودند، گمانه‌زنی درباره اینکه چه کسی پشت این قتل است.

لرد ولدمورت اولین نفری بود که قدم بیرون گذاشت. حضورش، پرابهت و تهدیدآمیز، بسیاری از دانش‌آموزان را وادار به سکوت کرد. نگاهش با سردی و بی‌رحمی جمعیت را کاوید، اما درون ذهنش آشوبی به پا بود. مروپ با چهره‌ای رنگ‌پریده و اشک‌آلود پشت سر او بیرون آمد. دیدن نگاه‌های پر از کنجکاوی و دلسوزی دانش‌آموزان به او ضربه‌ای دیگر وارد کرد، اما دست‌هایش را مشت کرد تا لرزش خود را کنترل کند. لرد با صدایی قاطع گفت:
- راه رو باز کنین.

این فرمان مثل تیغی در فضا عمل کرد. دانش‌آموزان، با تعللی کوتاه، راهی باز کردند. ولدمورت قدم‌های آهسته اما محکم برداشت و مروپ را به دنبال خود کشید. اما حتی با هر قدمی که برمی‌داشتند، زمزمه‌ها خاموش نمی‌شدند.

- اون پدرشه، نه؟ همون مشنگه؟
- میگن گلوی طرف رو بریدن!
- کی جرئت کرده همچین کاری کنه؟

هر کلمه، مثل زخمی تازه، بر روان مروپ و لرد اثر می‌گذاشت. لرد دست مادرش را محکم‌تر گرفت و از میان جمعیت عبور کرد. بالاخره، وقتی از فضای خفه‌کننده جمعیت فاصله گرفتند، مروپ لب به سخن گشود. صدایش لرزان بود، اما کلماتش از اطمینان عجیبی برخوردار بودند:
- سالازار بوده. حتماً خودش بوده.

لرد با اخمی عمیق به مادرش نگاه کرد.
- سالازار؟

مروپ ادامه داد:
- واضح نیست؟ همیشه از تام متنفر بود. از وقتی با تام ازدواج کردم. اون هیچ‌وقت اینو نپذیرفت که من خون مشنگی رو وارد خانواده‌مون کنم. اون تام رو کشت تا این "لکه" رو پاک کنه.

ولدمورت ایستاد و با نگاهی سرد و نافذ به مادرش خیره شد.
- این مزخرفه.

لحنش قاطع بود، اما جرقه‌ای از تردید در صدایش شنیده می‌شد.
- سالازار بی‌رحمه، ولی این؟ کشتن تام اینجا، الان؟ این منطقی نیست.

مروپ نگاهش را مستقیم به چشم‌های ولدمورت دوخت.
- واقعاً منطقی نیست؟ غیبتش از وقتی که تام کشته شده برات عجیب نیست؟

لرد چیزی نگفت. سکوتش، سنگین و پرمعنا بود. ذهنش تند و تیز کار می‌کرد. واقعاً غیبت سالازار عجیب بود. اگر این یک توطئه بود، به سبک او بود که همه چیز را از سایه‌ها مدیریت کند.

بعد از لحظه‌ای مکث، لرد تصمیمش را گرفت.
- تو اینجا بمون. باید با چند نفر صحبت کنم.

او به سمت جمعیت برگشت و با اشاره‌ای چند دانش‌آموز را به سوی خود فراخواند. دانش‌آموزان با نگرانی و تعلل جلو آمدند. چشمان تیزبین و پرنفوذ لرد بر آن‌ها قفل شد. دانش‌آموزان نگاهی مضطرب به یکدیگر انداختند. لحن آرام لرد به هیچ وجه خشم فروخفته در درونش را پنهان نمی‌کرد. او مصمم بود حقیقت را پیدا کند. اگر سالازار واقعاً پشت این ماجرا بود، هیچ‌چیز نمی‌توانست مانع او برای اجرای عدالت – یا انتقام – شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 05:36
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لرد با چشمانی پر از خشم و اندوه به جسد تام نگاه می‌کند. احساس می‌کند که قلبش در سینه‌اش فشرده می‌شود. او نمی‌توانست باور کند که مادرش، مروپ، حالا در این وضعیت قرار دارد.

مروپ به آرامی سرش را بالا می‌آورد و با چشمان اشک‌آلود به پسرش نگاه می‌کند. «من... من فقط می‌خواستم او را داشته باشم.» صدایش به سختی از گلو بیرون می‌آید. «او همه چیز من بود، اما حالا... حالا همه چیز از بین رفته است.»

لرد به سختی نفس می‌کشد. او نمی‌توانست ببیند که مادرش در چنین حالتی است. در ذهنش، افکار متناقضی در حال جنگ بودند. او باید می‌فهمید چه کسی این کار را کرده است. فارغ از اینکه خودش نسبت به مرگ پدر ماگلش چه احساسی داشت، پیدا کردن قاتل و انگیزه‌ی او برای انجام این کار برایش اهمیت زیادی داشت.

«ما باید برویم، مادر. نمی‌توانیم اینجا بمانیم.» او نمی‌خواست مروپ را در این حالت رها کند. باید او را از آنجا دور می‌کرد. اگر کسی قصد ضربه زدن به لرد ولدمورت را داشت، مطمئناً انتخاب اشتباهی کرده بود و حالا او این فرصت را داشت که مادرش را به محل امن‌تری منتقل کند.

مروپ به آرامی سرش را تکان داد و با صدای ضعیفی گفت: «اما تام... او...»

لرد فریاد زد: «او دیگر جانی در بدن ندارد مادر!» احساس می‌کرد که دیوارهای کلبه به دورش تنگ‌تر می‌شوند و هر لحظه ممکن است کسی بیاید و آن‌ها را پیدا کند. اگر ده‌ها نفر جرئت این را پیدا می‌کردند که به شخص او حمله کنند، باکی نبود، اما نقطه‌ضعفش، یعنی مادر برآشفته‌اش، حالا در وضعیتی نبود که بتواند از خودش دفاع کند.

مروپ به آرامی از روی زمین بلند شد و با دقت به جسد تام نگاه کرد. «من نمی‌توانم او را تنها بگذارم.» اشک‌هایش بر روی صورتش جاری شدند.

«او تنها نیست، مادر! اگر کسی می‌خواست جسدش را ببرد، پیش از این برده بود.» دست مادرش را گرفت و او را به سمت در کشاند.

در آن لحظه، مروپ با نگاهی خیره به لرد گفت: «چه در ذهن داری پسرم؟»

لرد با چشمان پر از اراده پاسخ داد: «من می‌خواهم بدانم چه کسی این کار را کرده است و هیچ‌کس نمی‌تواند مانع من شود.»

سکوتی سنگین بین آن‌ها حاکم شد. مروپ به آرامی سرش را پایین انداخت. بخشی از وجودش می‌گفت تنها کسی که در این دنیا از تام نفرت داشت، پسرش ولدمورت بود اما بخش دیگری از وجودش نمی‌توانست و نمی‌خواست به این موضوع فکر کند.

«پس برویم.» مروپ سرانجام این را گفت و با هم از کلبه خارج شدند، اما بیرون از کلبه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 04:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ابتدا صدای شکستن ظرفی بلند می‌شود و به دنبال آن، انواع و اقسام میوه‌ها روی زمین قل می‌خورند و در نهایت بعد از گذشت چند ثانیه که همانند یک عمر می‌مانست، هرکدام در گوشه‌ای آرام می‌گیرند.

لرد نیازی به برداشتن نگاهش از جسد تام ریدل و نگاه کردن به در ورودی نداشت تا دریابد چه کسی وارد اتاق شده است و این را به زبان آورده است. صدای مادرش را به خوبی می‌شناخت. حتی اگر در آن لحظه که این جملات را بیان کرده بود، در حال لرزش بود و مثل همیشه گرم و صمیمی نبود.

لرد با احساسی که سال‌ها بود به سراغش نیامده بود و چنان برایش غریبه می‌نمود که خیال می‌کرد دیگر هرگز آن را تجربه نخواهد کرد، به میوه‌هایی که روی کف چوبی کلبه پخش شده بودند نگاه می‌کند. آن‌ها میوه‌های معمولی نبوند. میوه‌هایی بودند که مادرش هرکدام را با عشق و علاقه چیده بود و با تزئینات مخصوص خودش به شکل‌های مختلف در آورده بود.

این چه احساسی بود که در حال فشردن قلبش بود؟

مروپ گانت هنوز در آستانه‌ی در ایستاده بود. دست‌هایش در همان حالتی که خم شده بودند و ظرف میوه از رویشان رها شده بودند ثابت مانده بود.

می‌پرسید خودش چطور بود؟

در شوک!

در یک لحظه تمام خاطرات از جلوی چشم‌هایش عبور می‌کند. اولین باری که تام را دیده بود و در یک نگاه عاشقش شده بود. معجون عشقی که برای بدست آوردن تام پنهانی درست کرده بود. همه و همه به سرش هجوم می‌آورند تا جایی که بالاخره مروپ تسلیم می‌شود و تعادلش را از دست می‌هد.

پیش از آن که مروپ بر زمین بیفتد، لرد به سرعت جلو رفته و او را می‌گیرد. به آرامی به مادرش کمک می‌کند تا کنار جسد تام قرار گیرد. چه تلاش‌ها که مروپ برای بدست آوردن تام نکرده بود و حالا... جسد بی‌جان او که به شکل بی‌رحمانه‌ای به قتل رسیده بود جلویش خودنمایی می‌کرد.

چه کسی جرات انجام این کار را به خود داده بود؟

قرار نبود این سفر این‌گونه آغاز شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 02:26
نمایش جزئیات
آفلاین
برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.


سوژه جدید
قتل در جزیره


لرد ولدمورت روی صندلی تاشویی روبه روی دریا نشسته بود. با هر ورزش نسیم، موج هوای گرم به صورتش میخورد و باعث میشد در زیر سایه چتر بزرگی که کنار صندلیش نصب بود هم گرمش باشد. مگس سمجی کنار گوشش مدام وز وز میکرد و صدای جیرجیرکی ناپیدایی روی اعصابش چنگ میکشید.
چشمانش را بست و سعی کرد خشمی که درونش میجوشید را کنترل کند. تعطیلات در هاوایی اصلا آن طور که تصور میکرد لذت بخش نبود. آن جزیره لعنتی در نظر لرد تنها گرما، حشرات و رطوبت داشت. فرای این شرایط، حوصله اش هم سر رفته بود و ذهنش به جای آرام بودن مشوش بود.
تنها چند دقیقه بود که به کنار ساحل آمده بود ولی دیگر تحمل آن نسیم گرم را نداشت. چشمانش را باز کرد و از جایش بلند شد و به سمت کلبه ساحلی به راه افتاد.
از زیر نخلها رد شد و چند گیاه با برگ های مرطوب بزرگ را کنار زد. شنها مدام در کفشهای تابستانی که مروپ مجبورش کرده بود بپوشد، جمع میشدند و او هر چند قدم مجبور بود بایستد و پاهایش را تکان دهد و شنها را خالی کند. اه... از همه چیز این جزیره متنفر بود. با خودش فکر کرد بقیه روز را در درون کلبه خودش بگذارند. شاید درون کلبه کمی خنک تر بود.

البته این فکر با رسیدن به محوطه کلبه های ساحلی غیر ممکن به نظر میرسید.
علتش هم جمعیت زیادی بود که در کنار هر کلبه ها جمع شده بود و هر کدام مشغول به کاری بودند. عده ایی آتش درست میکردند، گروهی آواز میخوانند و تعداد بسیار زیادی مشغول یک نوع بازی مسخره پانتومیم بودند. اما وجه مشترک همه انها این بود که فریاد میزدند، جیغ میکشید و با صدای بلند میخندیدند. استراحت و آرامش در چنین فضایی امکان پذیر نبود.
لرد با حالت عصبی پیراهن نخی اش را که به تنش چسبیده بود، جدا کرد و مشغول باد زدن خودش شد. شاید باید سالازار را پیدا میکرد تا ببیند او چگونه در این محیط شلوغ دوام آورده است. در همین فکر بود که جسم گردی به سرش خورد و بلافاصله تمام صورت و شانه هایش را خیس کرد.
لرد با تعجب سرش را بالا گرفت و متوجه هزاران بالن آبی کوچک شناور شد که از پشت یکی از کلبه ها بیرون می آمد. قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، همه آدمهای محوطه مانند صدها کودک جیغ زدند و به سمت بالن ها دویدند و مشغول بازی شدند. کسی متوجه لرد عصبانی و خیس نشده بود و لرد حتی دیگر حوصله کشتن آن ادمها را به خاطر بی احترامی نداشت و البته همچنان قولی که به مروپ داده بود هم یادش مانده بود.

تمام شد.
به خانه برمیگشت.

با قدمهای بلند خودش را به نزدیکترین فرد رساند و یقه اش را از پشت گرفت:
- مادر ما کجاست؟
- عه...ارباب شمایین؟ نمیدونم...یعنی الان اینجا بودن...
- حرف اضافه نزن! ندیدی کجا رفت؟
- نه...اها! ولی پدرتون رفتن توی کلبه شما استراحت کنند!

همین کافی بود. تصمیم گرفت به جای مروپ به پدرش خبر دهد و برگردد. با عصبانیت از میان جمعیت پر انرژی که در حال بازی با بالنها بودند گذشت و وارد کلبه شد. وسایل خاصی نداشت و همان لحظه میتوانست برگردد. فقط کافی بود به کسی بگوید و بعد همه آن گرما و رطوبت را ترک کند.

- تام؟... تام؟... ما میخواهیم برگردیم! به مادرمان خبر میدهی؟

کلبه آرام بود و تنها صدای جیغ و قهقه های مردم بیرون به گوش میرسید.
-تام؟....کجایی؟

هال کوچک را طی کرد و به تنها اتاق کلبه رسید.
- تام!... اینجایی؟
دستگیره را چرخاند. در قفل بود. چشمانش را چرخاند و چوبدستیش را بیرون کشید و در را باز کرد.
- برای چی در اتاق ما را بستی؟ اصلا داری اینجا...

حرفهایش نصفه ماند. صحنه روبرویش چیزی نبود که انتظارش را داشت. تام روی صندلی راحتی نشسته بود و چشمهایش به سقف خیره بود. دهانش باز بود و سرش به عقب خم شده بود. گلویش بریده شده بود و لرد حتی میتوانست لبه رگ بزرگ گردنش را ببیند. تمام لباس، صندلی و کف اتاق آغشته به خون بود.
لرد چند قدم جلوتر رفت و کمی خم شد. دستهای تام با طناب کلفت قرمزی به دسته های صندلی بسته شده بود و اثر تقلا و تلاشهایش برای آزادی از روی کبودی مچ های دستش پیدا بود.
لرد به دیدن این صحنه ها عادت داشت ولی باز هم دیدن رنگ پریده و پوست سرد تام حسی متفاوت داشت. بیش از بیش عصبانی بود
شکی باقی نبود.

تام ریدل به قتل رسیده بود.


کسی از پشت سرش گفت:
- اینجا چه خبره؟ تام؟....تام مرده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/10/8 3:15:19
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه


فلش‌بک:

- باید از دستش دهی تا بدانی عمق این عشق تا کجاست...

صورت پیرزن را کاوید. رد نگاه‌های آن صورت فرتوت را دنبال کرد و به خطوط کف دستش رسید. صدایش با وجود کهنسالی، لرزه بر پیکر دختر جوان می‌انداخت.

- منظورت چیه؟
- روزی مادر تاریکی و روز بعد بدون فرزند، هیچ... هیچ...

دستش را از میان دستان زبر پیرزن بیرون کشید و بر شکم برآمده‌اش گذاشت. قلبش به سرعت می‌تپید. بدون گفتن کلمه‌ای دیگر با قدم‌هایی شتابان در میان کوچه دیاگون، از پیرزنی که با نگاهش تا آخرین لحظه دنبالش می‌کرد، دور و دورتر شد.

از سرنوشتی که امید داشت بتواند از آن بگریزد.

پایان فلش‌بک.


شورای بزرگ تشکیل شده و مادر تاریکی حالا در جایی که روزی لرد سیاه بر آن تکیه می‌زد نشسته بود. در میان جر و بحث اعضای شورا اما ذهن او در جایی بسیار دورتر از خانه ریدل به سر می‌برد. در آن کوچه تاریک و غبار گرفته و رو در روی پیرزن فال‌گیر...

دستش را باز کرد و به خطوط در هم ریخته کف آن نگاه کرد.

- مروپ... دستت...

به سرعت دستش را بست و از جلوی نگاه‌ دل بهم خورده همسرش پنهان کرد.

- چه بلایی سر خودت آوردی؟
- مهم نیست.
- موقع غذا پختن سوزوندیش؟

دهانش بدون بیان کلمه‌ای بسته ماند اما ذهنش سراسر کلمات ناگفته بود‌. اگر با اینکار... با گذشتن از دستی که با آن، روزی به طفل کوچکش غذا می‌داد می‌توانست سرنوشت او را عوض کند، حاضر بود بیشتر از آن دست را هم بدهد.

بیشتر از آن دست... جان شیرنش.

صدای قدم‌های ناموزونی بر کف‌پوش چوبی خانه ریدل طنین‌انداز شد. مردی با شتاب، خود را به داخل سالن پذیرایی انداخت.
- ارباب... ارباب!

نقاب نقره‌ای مرد زیر نور شمع‌ها می‌درخشید. صدای درد آلودش زیر آن بم شده بود.
- بانو... ارباب... پیام امروز...

مروپ به سرعت از جایش برخاست و روزنامه با دستی که هنوز توان حرکتش را داشت از دستان مرگخوار بیرون کشیده شد.

نقل قول:
پایان تاریکی لرد سیاه و آغاز صبحی نو برای دنیای جادوگری...

روزنامه بدون صدا از دستش بر زمین افتاد. تصور کرد که مرد نقاب‌دار، حالا به چهره پیرزن در آمده و به او لبخند می‌زند. چشمانش سیاهی رفت. بدون گفتن کلمه‌ای دیگر جلوی پای مرد نقاب‌دار بر زمین افتاد.
از آن زن اما پس از آن لحظه، جز نگاهی سرد و بی‌فروغ، سخنی به گوش نرسید.

"باید از دستش دهی تا بدانی عمق این عشق تا کجاست."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
پچ‌پچ‌هایی در بین مرگخواران شروع به شکل گرفتن می‌کند. مگر رفتن لرد راه حل هم داشت؟ چه چیز را باید بررسی می‌کردند؟ برای گروهی که سال‌ها زیر نظر تنها یک فرد پرورش یافته بود، مگر چیز دیگری هم ممکن بود؟ جز این بود که دیگر روزنه امیدی برای مرگخواران باقی نمانده بود؟

از نظر مرگخواران، آن‌ها دیگر برای همیشه از دست رفته بودند. بدون اربابشان آن‌ها هیچ بودند... هیچ... شاید باید تنها یک گوشه می‌نشستند و منتظر می‌شدند تا دنیای سیاهی که با کمک شبانه‌روزی اربابشان ساخته بودند روز به روز از سیاهی‌اش کاسته شود تا روزی که به کلی نابود شده و تنها اسکلت‌های ناامید و بی‌رمق مرگخواران در عمارت بزرگ خاندان ریدل باقی بماند.

آری، شاید این پایان گروهی بود که سال‌ها حرف اول را در دنیایشان می‌زد...

مروپ در گوشه‌ای از سالنی که مرگخواران اجتماع کرده بودند در تاریکی نشسته بود و به ماجراهایی که پیش روی چشمانش در جریان بود می‌نگریست. برای او قضیه کمی متفاوت بود. شاید بقیه رهبر، ارباب و حتی دوستشان را از دست داده بودند اما مروپ... او جگرگوشه‌اش را نیز از دست داده بود. فرزندش را. سنگینی‌ای که او در قلبش حس می‌کرد از نوع دیگری بود.

اما این مرگخواران میراث فرزندش بودند. روزهایی را دیده بود که پسرش زودتر از هر جنبنده‌ی دیگری در خانه ریدل‌ها از خواب برمی‌خاست و شب‌هایی را به یاد داشت که از پسرش تقاضا می‌کرد کار را رها کرده و کمی استراحت کند، اما او رسیدگی به امور مرگخوارانش را از خواب خود واجب‌تر می‌دانست.

پس تلاش‌های لرد چه می‌شد؟ مگر می‌شد آن‌ها را نادیده گرفت؟ جز این بود که تک‌تک این مرگخواران همچنان آموزه‌های اربابشان را در وجود خود داشتند؟ آیا قرار بود این نیز هیچ شمرده شود و به نابودی گراید؟

مرور خاطرات و یادآوری زحمات لرد کافی بود تا مروپ قدرتی را که برای برخاستن از روی صندلیِ کنجِ سالن نیاز داشت بدست آورد. از جایش برمی‌خیزد، به وسط سالن می‌رود و کنار مرلین جای می‌گیرد.
- حق با مرلینه. فراموش کردین پسرم چی به همه‌ی ما یاد داده؟ تک‌تک ما میراث به جا مونده‌ی لرد هستیم که با جون و دل راهنمایی دیدیم و به اینجا رسیدیم. نابودی اون چه که در تمام این سال‌ها ساخته چیزی نیست که پسرم بخواد. همه‌ی مرگخواران رو فرا بخونید. حتی مرگخوارانی که به ماموریت‌های دور فرستاده شدن و سال‌هاست رنگ خانه ریدل‌ها رو ندیدن. ما به همه نیاز داریم. باید جبهه‌مون رو قوی نگه داریم. برای روزی که پسرم دوباره برگرده... برمی‌گرده... باید این شورا رو تشکیل بدیم!

مرگخواران حالا دیگر پچ‌پچ نمی‌کردند، انگار که روزنه امیدی در وجودشان سر باز کرده باشد. آن‌ها به تکاپو افتاده بودند تا جغدها را روانه کرده و حتی مرگخوارانی در دوردست‌ترین نقاط را نیز برای این شورای بزرگ فرا بخوانند.

مروپ با دیدن مرگخواران که به جنبش در آمده بودند نگاهی به مرلین می‌اندازد و مرلین نگاهش را با لبخندی پاسخ می‌دهد. شاید هنوز راه نجاتی برایشان بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 05:29
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان آبی درخشان، یک به یک مرگخواران را از نظر گذراند. اما بر خلاف همیشه، هیچ یک از آنها برای دادن پاسخ پیش قدم نشدند. سکوت سرد فضا را در برگرفته بود. سکوتی که بر تک تک اجزای آن خانه ی تاریک فشار می آورد؛ از سقف و دیوار ها گرفته تا تک تک مرگخوارانی که با جامه های سیاه و نقاب های نقره فامشان، به صورت دایره وار گرد یکدیگر حلقه زده بودند.

همه ی چشم های پشت نقاب به وسط حلقه خیره شده بود. محلی که اکنون خالی بودنش بیش از سایر قسمت های حلقه به چشم می آمد. بعد از ساعتی سکوت که مانند هزاران سال به نظر می رسید، بلاخره تصمیم گرفتند به یکدیگر نگاه کنند. ترس در پشت چشم های تک تکشان سایه افکنده بود. قلبی که سالها و سالها وجودش را انکار کرده بودند اکنون مالامال از احساس فقدانی عمیق بود.

چرا؟ به راستی چرا این فقدان اینگونه بر روی قلب هایشان سنگینی می کرد؟ هر چه باشد او لرد سیاه بود! تبهکار ترین جادوگر تاریخ...بی رحم ترین جادوگر تمام اعصار...مگر می شود برای نبود چنین فردی غمگین بود؟

اما می دانید؟ واقعیت این است که بیشتر اوقات انسانها دلشان برای خاطراتی که با یک فرد داشته اند تنگ میشود تا خود آن شخص. آنها دلشان تنگ می شود برای تجربیات مشترک، برای زمانی که با هم سپری کرده اند و هر آنچه کنار یکدبگر به انجام رسانده اند. مرگخواران نیز از این قاعده مستثنی نبودند. حتی آنها هم نمی توانستند از خاطراتی که با اربابشان تجربه کرده بودند به همین سادگی ها دل بکنند.

از این ها گذشته. آینده آن خانه...آن گروه...آن اتحاد، بعد از او چه میشد؟ اگر با اشتباهی باعث از بین رفتن سالها تلاش اربابشان می شدند چه؟ نتیجه اش دهشتناک تر از آن بود که اعضای آن حلقه بتوانند جرات تصور کردن آن را به خود بدهند.

صدای تق تق عمدی عصایی بر کف زمین سنگی خانه ریدل ها، همه ی مرگخواران را از خلسه عمیقی بیرون آورد. همه رو به صدا کردند و پیرمردی را دیدند که چروک هایش خبر از سن بالایش می دادند و ریش سفیدش خبر از دانایی.

پیرمرد هم نگران بود اما کوهی از تجریه نمی‌ گذاشت مانند سایرین در خلسه ای افسارگسیخته فرو رود.
-باید کاری کرد...قبل از اینکه دیر بشه!

مردی نقاب دار با صدایی اندوهگین از میان حلقه جلو آمد.
-چه کاری مرلین؟! توی این شرایط چه کاری ازمون ساخته هست؟

پیامبر، پیش از ادای جمله اش نگاهی به تمام مرگخواران انداخت.
-باید شورایی تشکیل بدیم تا این واقعه ناگوار کاملا بررسی بشه و بهترین راه حل براش اتخاذ بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 14:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نگاهشان به یکدیگر سرشار از سوالاتی بود که پاسخش را در ذهن خود نمی‌یافتند. کلمات در گلویشان جای نمی‌گرفتند و هیچ یک سخنی برای گفتن نداشتند. سکوت در فضا جاری شده بود اما صدای نفس‌های لرزان و ترسیده، خبر از وحشتی می‌داد که در وجود مرگخواران دمیده بود. عدم حضور لرد سیاه، چیزی فراتر از یک مشکل بود.
میان سکوتی که بر شانه‌های یاران وفادار لرد سیاه سنگینی می‌کرد، طنین صدای زنانه و لطیفی، توجه افراد حاضر در سالن را به خود جلب کرد.
_ چه چیزی باعث شده لرد فکر کنه ما دیگه بهش نیاز نداریم...؟

در نگاه آبی رنگش، سیلی از سوالات می‌خروشید اما دیگر لب از لب باز نکرد و به انتظار پاسخی برای سؤالش ایستاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1403/2/9 19:05:06
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


هوا گرگ و میش بود. باد خنکی شروع به وزیدن کرده بود و علف های حیاط خانه ریدل ها را بازی می داد. خورشید به آرامی در حال طلوع بود و مه صبحگاهی، با هر قدم خورشید، عقب می نشست. سکوت حاکم بر خانه ریدل ها گاه و بیگاه با صدای سنجابی که در آن نزدیکی مشغول انبار کردن آذوقه بود، شکسته میشد. گویی آن سنجاب زودتر از ساکنان آن خانه فهمیده بود که اتفاقی شوم در پیش است و باید برای آن چاره ای اندیشید.

درب ورودی خانه ریدل ها باز شد. الستور از خانه خارج شد. به عنوان تازه ترین عضو مرگخوار ها، وظیفه او بود که نگهبانی شیف شب را بعهده داشته باشد. نگاهی به بیرون انداخت. هوای سرد صبحگاهی لرزش خفیفی را بر بدن او انداخت. ردایش را محکمتر دور خودش پیچید و به داخل خانه ریدل ها برگشت. دلشوره عجیبی داشت، اما منشاء آن را نمی دانست.

به محض برگشت به داخل خانه، صدای بلاتریکس داخل محوطه سرسرای اصلی پیچید:
- همگی بیدار شید! اتفاق خیلی بدی افتاده! باید یه کاری بکنیم! بیدار شید!

به کمک چوبدستی اش، جمله آخر را به گونه ای گفت که طنین صدایش در تمام اتاق های خانه پیچید. چند لحظه بعد، اکثر مرگخواران در داخل سرسرای اصلی جمع شده بودند. آن ها که از بیدار شدن صبحگاهی آن چنان دل خوشی نداشتند، شروع به غرغر کردند.
- این وقت صبح چی شده آخه؟
- حالا ما تازه داشت خوابمون می بردا! چی شده باز؟
- معجون بیدار شدگی بدم؟

با این جمله هکتور، اکثر مرگخواران نگاهی از سر عصبانیت به او انداختند. هیچکدامشان علاقه ای به بیدار شدن نداشتند و حتی علاقه کمتری به معجون های هکتور داشتند.

- ارباب از پیش ما رفتند! فقط همین یه یادداشت رو گذاشتند.

بلاتریکس اشاره ای به چوبدستی اش کرد و کاغذ پوستی رنگ پریده ای در جلوی مرگخواران پدیدار شد.

نقل قول:
ما برای مدت نامعلومی شما رو ترک می کنیم. دنبال ما نگردید. هیچ کدام از شما قادر نخواهد بود که جای ما را پیدا کند. فقط زمانی برمیگردیم که بدانیم واقعا به ما نیاز دارید. در آن زمان، حضور ما را احساس خواهید کرد.


مرگخواران نگاهی به کاغذ پوستی انداختند و سپس به یکدیگر نگاه کردند. اولین باری نبود که اربابشان آن ها را ترک می کرد، اما همیشه برگشته بود. هیچگاه مرگخوارانش را برای مدت طولانی ای تنها نگذاشته بود. اما همگی حس می کردند که این بار فرق می کند. این بار همه آنها باید دست به کار می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اسفند 1398 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

خیره شدن به جسد بی جان مرد چاق برای سوروس خیلی حیاتی بود! اسنیپ مرگ کسی را دیده بود، نه اینکه اولین بار باشد که با چشم های بی‌جان رو به رو می‌شود ولی اولین بار در این سفر عجیب و غریب بود.
دیدن مرگ شخص دیگری برای او حکم مرگ لیلی را داشت. ناگهان از خواب خود بیدار شد. خواب شیرینی که تصور می‌کرد در آن می‌تواند از مرگ لیلی پیشگیری کند. یادش افتاد که در دنیای واقعی است و مرگ حتی در زمان به عقب رفته هم وجود دارد. آیا شامل حال لیلی هم می‌شد؟

- سوروس! تو هم اینجایی؟ نمیدونستم.

اسنیپ آنچنان غرق در افکار بیمناک خود بود که فراموش کرد باید پنهان شود. نگاهی به صورت مرگخوار انداخت. ایوان روزیه؛ میدانست که در چند روز بعدی به دست الستور مودی کشته خواهد شد.

- اگر لرد سیاه سقوط کند.
- چی؟

افکارش را بلند بر زبان راند. "اگر لرد سیاه سقوط کند". اگر نکند چه؟ اگر هیچگاه دستش به هری پاتر نرسد چه اتفاقی می‌افتد؟ افکار اسنیپ به سرعت در ذهنش پدیدار می‌شدند ولی برای او دیگر مهم نبود. او لیلی را از خانه خارج کرده بود و نظم جهان حالا بر هم ریخته است. تنها چیز مهم برای اسنیپ در آن لحظه جان لیلی بود.

- چیزی گفتی سوروس؟
- نه ایوان. کسی که دنبالش می‌گردید اینجا نیست. من قبلاً جستجو کردم.

حالا حواس دو مرگخوار دیگر هم جلب شده بود.

- ما ماموریت خودمون رو داریم سوروس. تا کامل اینجارو نگردیم بیخیال نمیشیم. حرف تو هم برام مهم نیست.
- چی گفتی ایوان؟

اسنیپ چوبدستی خود را کشید. کافه کوچکی بود. می‌توانست از کمانه کردن طلسم ها استفاده کند و دخل هر سه نفر را بیاورد. ولی تمام نقشه های او توسط کودکی تازه به دنیا آمده بهم ریخت. صدای گریه هری از طبقه بالا بلند شد.

- خودشه!

مرگخوار ناشناس به سمت پله ها خیز برداشت اما توسط طلسم مرگبار اسنیپ متوقف شد.

- چیکار داری می‌...

سرعت اسنیپ در دوئل ها مثال زدنی بود. جادوگری متبحر و قوی. مرگخوار دوم هیچگاه فرصت نکرد جمله خود را تمام کند. ایوان اما از این شکاف استفاده کرد و طلسمی انفجاری به سمت اسنیپ فرستاد.
طلسم درست به پایین پای سوروس خورد و او را به چندین متر دورتر پرتاب و آوار پله چوبدستی‌اش را پنهان کرد. اسنیپ نعره کشید:

- روزیـــــــــــــه!

اما دیر بود. ایوان به بالای پله ها رسیده بود. اسنیپ ناامیدانه و ترسان از شکستی دیگر تکه چوبی را کنار زد و به تعقیب ایوان روزیه پرداخت. چوبدستی برایش مهم نبود. می‌خواست با دستان خودش او را خفه کند.

" نه...نه... این بار دیگه دیر نمیرسم."

اما دیر شده بود. روزیه به اتاق لیلی رسیده بود و موفق شده بود به نحوی او را خلع سلاح کند. بدتر از همه...بدتر از همه پیکری بود که در وسط اتاق آپارات شده بود.

لرد سیاه آنجا بود! بی درنگ و بدون هیچ رحمی طلسمش را به سمت قلب سوروس فرستاد. اسنیپ پشت به لرد سیاه بود اما قلبش دیگر متعلق به خودش نبود. متعلق به پیکر بی جان دختری بود که جلوی چشمان او به زمین افتاد.
دیگر چیزی احساس نمی‌کرد، چیزی نمی‌دید و نمی‌شنوید. زمان-این بازی مسخره ی خلق شده از سوی خدا- برایش ایستاده بود.

هیچگاه لحظه مرگ لیلی را ندیده بود. آن شب شوم زمانی به خانه پاتر ها رسید که فقط می‌توانست برای عزیزش گریه کند. ولی حالا لیلی چشم در چشم او از این دنیا رفته بود.

موج انفجار بعدی برایش مهم نبود. زمان‌برگردان را به مقصد دفتر آلبوس دامبلدور در دست گرفت. اتاق منفجر شده دور سرش چرخید، گریه های کودکی در گوشش گم شد و آخرین تصویر چشمان لیلی بود. آیا در آخرین لحظه به سوروس فکر می‌کرد؟ یا به بچه ای که باید از او محافظت می‌کرد؟

در آخرین لحظه به خودش و زندگیش فکر می‌کرد یا بازهم مادری فداکار بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!