برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به
اینجا مراجعه کنید.
سوژه جدید
قتل در جزیره
لرد ولدمورت روی صندلی تاشویی روبه روی دریا نشسته بود. با هر ورزش نسیم، موج هوای گرم به صورتش میخورد و باعث میشد در زیر سایه چتر بزرگی که کنار صندلیش نصب بود هم گرمش باشد. مگس سمجی کنار گوشش مدام وز وز میکرد و صدای جیرجیرکی ناپیدایی روی اعصابش چنگ میکشید.
چشمانش را بست و سعی کرد خشمی که درونش میجوشید را کنترل کند. تعطیلات در هاوایی اصلا آن طور که تصور میکرد لذت بخش نبود. آن جزیره لعنتی در نظر لرد تنها گرما، حشرات و رطوبت داشت. فرای این شرایط، حوصله اش هم سر رفته بود و ذهنش به جای آرام بودن مشوش بود.
تنها چند دقیقه بود که به کنار ساحل آمده بود ولی دیگر تحمل آن نسیم گرم را نداشت. چشمانش را باز کرد و از جایش بلند شد و به سمت کلبه ساحلی به راه افتاد.
از زیر نخلها رد شد و چند گیاه با برگ های مرطوب بزرگ را کنار زد. شنها مدام در کفشهای تابستانی که مروپ مجبورش کرده بود بپوشد، جمع میشدند و او هر چند قدم مجبور بود بایستد و پاهایش را تکان دهد و شنها را خالی کند. اه... از همه چیز این جزیره متنفر بود. با خودش فکر کرد بقیه روز را در درون کلبه خودش بگذارند. شاید درون کلبه کمی خنک تر بود.
البته این فکر با رسیدن به محوطه کلبه های ساحلی غیر ممکن به نظر میرسید.
علتش هم جمعیت زیادی بود که در کنار هر کلبه ها جمع شده بود و هر کدام مشغول به کاری بودند. عده ایی آتش درست میکردند، گروهی آواز میخوانند و تعداد بسیار زیادی مشغول یک نوع بازی مسخره پانتومیم بودند. اما وجه مشترک همه انها این بود که فریاد میزدند، جیغ میکشید و با صدای بلند میخندیدند. استراحت و آرامش در چنین فضایی امکان پذیر نبود.
لرد با حالت عصبی پیراهن نخی اش را که به تنش چسبیده بود، جدا کرد و مشغول باد زدن خودش شد. شاید باید سالازار را پیدا میکرد تا ببیند او چگونه در این محیط شلوغ دوام آورده است. در همین فکر بود که جسم گردی به سرش خورد و بلافاصله تمام صورت و شانه هایش را خیس کرد.
لرد با تعجب سرش را بالا گرفت و متوجه هزاران بالن آبی کوچک شناور شد که از پشت یکی از کلبه ها بیرون می آمد. قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، همه آدمهای محوطه مانند صدها کودک جیغ زدند و به سمت بالن ها دویدند و مشغول بازی شدند. کسی متوجه لرد عصبانی و خیس نشده بود و لرد حتی دیگر حوصله کشتن آن ادمها را به خاطر بی احترامی نداشت و البته همچنان قولی که به مروپ داده بود هم یادش مانده بود.
تمام شد.
به خانه برمیگشت.
با قدمهای بلند خودش را به نزدیکترین فرد رساند و یقه اش را از پشت گرفت:
- مادر ما کجاست؟
- عه...ارباب شمایین؟ نمیدونم...یعنی الان اینجا بودن...
- حرف اضافه نزن! ندیدی کجا رفت؟
- نه...اها! ولی پدرتون رفتن توی کلبه شما استراحت کنند!
همین کافی بود. تصمیم گرفت به جای مروپ به پدرش خبر دهد و برگردد. با عصبانیت از میان جمعیت پر انرژی که در حال بازی با بالنها بودند گذشت و وارد کلبه شد. وسایل خاصی نداشت و همان لحظه میتوانست برگردد. فقط کافی بود به کسی بگوید و بعد همه آن گرما و رطوبت را ترک کند.
- تام؟... تام؟... ما میخواهیم برگردیم! به مادرمان خبر میدهی؟
کلبه آرام بود و تنها صدای جیغ و قهقه های مردم بیرون به گوش میرسید.
-تام؟....کجایی؟
هال کوچک را طی کرد و به تنها اتاق کلبه رسید.
- تام!... اینجایی؟
دستگیره را چرخاند. در قفل بود. چشمانش را چرخاند و چوبدستیش را بیرون کشید و در را باز کرد.
- برای چی در اتاق ما را بستی؟ اصلا داری اینجا...
حرفهایش نصفه ماند. صحنه روبرویش چیزی نبود که انتظارش را داشت. تام روی صندلی راحتی نشسته بود و چشمهایش به سقف خیره بود. دهانش باز بود و سرش به عقب خم شده بود. گلویش بریده شده بود و لرد حتی میتوانست لبه رگ بزرگ گردنش را ببیند. تمام لباس، صندلی و کف اتاق آغشته به خون بود.
لرد چند قدم جلوتر رفت و کمی خم شد. دستهای تام با طناب کلفت قرمزی به دسته های صندلی بسته شده بود و اثر تقلا و تلاشهایش برای آزادی از روی کبودی مچ های دستش پیدا بود.
لرد به دیدن این صحنه ها عادت داشت ولی باز هم دیدن رنگ پریده و پوست سرد تام حسی متفاوت داشت. بیش از بیش عصبانی بود
شکی باقی نبود.
تام ریدل به قتل رسیده بود.کسی از پشت سرش گفت:
- اینجا چه خبره؟ تام؟....تام مرده؟