جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

54 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 27 تیر 1399 09:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد دلش برای نجینی تنگ شده و حیوان خونگی می خواد. سو سگی پیدا می کنه ولی لرد قبول نمی کنه. بلاتریکس رودولف را میفرسته تا بی صدا مرگخواران رو بیاره ولی رودولف داد می زنه و همه می شنون. بلاتریکس به جاگسن میگه و اونم مجبوره که انجام بده.


جاگسن دست راستش را مخفیانه داخل ردایش برد و علامت شومش را در حالی که چهار پنج متر با مرگخواران فاصله داشت اندکی فشار داد.

-آخ!

تام که دید مرگخواران به او توجه نکردند کمی محکم تر فشار داد.

-آخ!

-بوق می زنی چرا!

بلاتریکس دید که تام هم دست کمی از رودولف ندارد، از او هم گذشت و به سراغ مرگخوار بعدی رفت.
-آیلین؟

-بعله.

-میخوام بری بی صدا مرگخوارا رو بیاری اینجا وگرنه...

-وگرنه چی؟

-می پری وسط حرفم؟

-آره.

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1399/4/27 10:01:29
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1399 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف از لرد دور شد، ولی از مرگخواران نه.

- رودولف؟
- بله؟
- اگه یه حیون گنده اونجاس، ما نباید اون رو از فاصله دو متری ببینیم؟
-
رودولف نگاهی به بلاتریکس کرد که چوبدستی به دست به طرفش می‌اومد.

- بلا؟ عزیزم؟ رحم کن.
- از اولشم نباید تو رو مسئول این کار می‌کردم. گفتم بدون جلب توجه! داد زدن جزو کار هایی‌ئه که باعث جلب توجه میشه.
- یه بار دیگه سعی کنم؟
- نمی‌خواد یکی دیگه رو می‌فرستم.
- پس من میرم اون طرف. مثل اینکه اون ساحره های با کمالات راهشون رو گم کردن.
- نه. بشین سر جات.

رودولف ناامید و سرافکنده روی زمین نشست و با حسرت به ساحره هایی نگاه کرد که نمی‌تونست بهشون کمک کنه.

-جاگسن... تو برو بقیه رو خبر کن.
- من؟
- آره! تو. مشکلی داری؟
- اصلا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1399 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه حکمتی است در این مُردن؟
- هان؟
- در عاشقانه ترین مُردن؟
- دوباره داره شعر میگه.
- و مغز را به فضا بردن، و گریه را به خلا بردن.

رودولف برای سرنوشت تلخ خودش گریه می‌کرد. بلاتریکس همیشه کاری را به او محول می‌کرد که در آن ضعیف ترین بود و همیشه هم مجازات سختی برایش در نظر می‌گرفت. رودولف اگر اول مرد مظلوم عالم نبود قطعا مظلوم ترین بود. ولی این حقیقت را همیشه پشت چهره خشنش، قمه هایش و شعر گفتن های شبانه پنهان می‌کرد.

- اگه شعر گفتنت تموم شد ما باید بریم دنبال یه حیوون خونگی برای ارباب بگردیم.

رودولف باید سریعاً راهی برای جمع کردن مرگخوارا پیدا می‌کرد.

- اونجا رو نیگا! ساحره های با کمالات اونجا جمع شدن. نظرتون چیه همه بریم یه سلامی بکنیم؟

ولی مرگخواران بدون توجه به حرف رودولف مشغول پراکنده شدن بودند. بلاتریکس اما گوشه ای با چوبدستی آماده ایستاده بود و به رودولف چشم غره می‎رفت.

- رودولف نمیخواهی دنبال حیوانی برای ما بگردی؟

حالا ارباب هم به او چشم غره می‌رفت.

- بله ارباب. حتماً.

رودولف در پارک به راه افتاد. باید به اندازه کافی از لرد دور می‌شد تا جلب توجه نکند. بعد از چندین متر داد زد:

- یه حیوون گنده اینجاست! بیاید کمک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1399 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولی آخه ارباب.

سو برای رام کردن پانمدی زحمات زیادی کشیده بود. پس تلاش کرد تا به نحوی اربابش را راضی به نگه داشتن آن کند.

- روی حرف ما اما و ولی میاری سو؟
- نه ارباب.

تمام آن نحو ها نقش برآب شد!
بلاتریکس که درکمال تعجب در این چند دقیقه کار خاصی نکرده بود، ناگهان به خود آمد.
- پیس پیس.

چندلحظه ایستاد، رودولف دیگر باید تا الان جواب می‌داد. سرش را به سمت او برگرداند.

- گفتی وضعیت تاهلت چجوریاس؟

مثل همیشه در حال پرزنت ساحره ای به بهانه ی عضویت در جبهه ی مرگخواران بود، ساحره ی مذکور بسیار اتفاقی دچار ایست قلبی شده و جان به مرلین تسلیم کرد.
- عزیزم.
- جان؟
- همین الان بدون اینکه ارباب بفهمن می‌خوام مرگخوارا رو بیاری اینجا.

رودولف نگاهی به همسرش انداخت... درصورت مخالفت با دستورش تنبیهی سخت در انتظار بود؛ مجبور بود راهی برای جمع کردن مرگخواران بدون جلب توجه اربابشان پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1399 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران دوباره در پارک پراکنده شدند تا بلکه حیوان مناسبی را پیدا کنند و به زور آن را از صاحبش بگیرند.

- هی تو، اون چیه؟

سولی به سمت جادوگری رفت که با سگش مشغول پیاده روی بود.

- سگه دیگه. منظورت چیه؟

سگِ مذکور مشکی رنگ بود. جثه ای متوسط داشت و زبانش بیرون بود. سگ در نگاه سولی خیلی آشنا بود، خیلی!

- سیریوس بلک!

سولی بسرعت چوبدستی اش را کشید تا سیریوس را دستگیر کند و تحویل اربابش دهد. بدین صورت با یک تیر دونشان زده بود. ارباب هر وقت مایل بودند یک محفلی را شکنجه می‌کردند و هر وقت نیاز به یک حیوان خانگی داشتند میتوانستند سگ را در اختیار داشته باشند.

سولی خیلی به این چیز ها فکر کرد. عکس العمل ناگهانی، چوبدستی و لحن تند همگی باعث شدند تا سگ احساس خطر کند. و از آنجا که سو خیلی به پاداش و دو نشانی که زده بود فکر می‌کرد متوجه حمله سگ نشد.

- پس چه شد حیوان خانگی ما؟ تمام روز را وقت نداریم.
- ارباب، براتون سگ آوردم.

سولی در حالی به لرد نزدیک می‌شد که لباس هایش پاره شده بودند و جای پنجه روی صورتش مشخص بود. سو سگ را پشت خودش می‌کشید.

- برای همین توی خانه راهت نمی‌دهیم. لباست که پاره است. خونت هم می‌چکد روی کاشی آشپزخانه. مادرمون ناراحت میشن. تازه سگت هم شبیه اون بلک ملعونه. یکی دیگه بیارید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1399 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران شروع به مشورت کردند. از آنجایی که نوع حیوان خانگی مشخص نشده بود به دم دست ترین موجود ممکن در یک پارک نگاه های شیطانی انداختند.

-الان می گیرمش!

هکتور از فاصله ای دور به سرعت به سمت گنجشکی شروع به دویدن کرد، هنوز به آن نرسیده بود که گنجشک از جایش پرید.
-بلاخره می گیرمش.

از آنجایی که ظرافت در انجام کار اهمیت چندانی برای هکتور نداشت ساده ترین حالت گرفتن یک پرنده را در نظر گرفت. پاتیلش را به آسمان پرتاب کرد؛ پاتیل به کله گنجشک مفلوک برخورد کرد و پرنده مستقیم به سمت زمین سقوط کرد.

-گرفتمش.

لرد نگاهی ناامیدانه به گنجشک ضربه مغزی شده ای که هکتور در دستش نگه داشته بود انداخت.
-ما حیوان خانگی زنده می خواستیم هک قسی القلب!

مرگخواران به دنبال گزینه دیگری برای حیوان خانگی لرد شدن گشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1399 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


باران صبحگاهی چمن های پارک را مرطوب کرده بود. جوجه هیپوگریف ها برای رسیدن غذا از جانب مادرشان در لانه واقع بر بالای درختی سر و صدا می‌کردند. خورشید نور و گرمای خود را ارزانی سنگفرش های پارک می‌کرد.

لردولدمورت اما در خانه ریدل بود! اتاقی با پنجره اکثراً بسته و فضایی تاریک و خوفناک.

- خسته شدیم از این قرنطینه!

فریاد لرد در سراسر خانه ریدل پیچید. مرگخواری نبود که با شنیدن صدای لرد بر خود نلرزد. همزمان علامت شوم مرگخواران نیز شروع به سوزش کرد. ترکیب فریاد و فراخوانی همگانی؟ قطعا مسئله بزرگی بود و این یعنی اگر کسی می‌توانست این مسئله بزرگ را حل کند تبدیل به مرگخوار بزرگی می‌شد.
ثانیه ای بعد مرگخواران در رقابت برای رسیدن به اتاق لرد بودند.

- اما اتاق ما فضا کافی برای همه را ندارد!

در نتیجه تعداد زیادی در راه رسیدن به اتاق لرد جان خود را از دست دادند تا هم بقیه در اتاق جا شوند هم کار نویسنده راحتر باشد. بله به همین راحتی! اصلاً ما مرلین هستیم. دوست داریم جان چند نفر را به همین صورت بگیریم.

- هلوی مامان چی شده؟ کمبود ویتامین پیدا کردی؟ میدونستیم بالاخره همچین روزی میاد. چند بار به مامانی گفتم میوه بخور؟
- نخیر مادر.
- ارباب نیاز دارن که اتاقشون رو تمیز کنم.
- خیر گابریل. ما خسته شدیم از بس در خانه ماندیم. تام، بگو چند روز از قرنطینه می‌گذرد؟

تام کاغذ نموداری از جیب ردایش درآورد و با دقت مشغول بررسی اعداد روی آن شد.

- ارباب الان یا الان؟
- تام؟
- 90 روز و 3 ساعت 12 دقیقه و دو ثانیه.
- ما خسته شدیم. میخواهیم برویم پارک چند نفر را شکنجه کنیم دلمان خنک شود.

لرد همراه خیل عظیمی از مرگخوارانش به سمت پارک به راه افتاد. تقریبا همه مرگخواران از اینکه دوباره نور خورشید را می‌دیدند و هوای تازه را تنفس می‌کردند خوشحال بودند جز مروپ و گابریل. هر دو نگران بیماری ای بودند که بخاطرش 90 روز قرنطینه شده بودند.

جادوگران مختلفی در پارک مشغول قدم زدن بودند. بعضی ها تنها و بعضی دیگر گروهی. عده کثیری حیواناتشان را برای هواخوری بیرون آورده بودند.

- مرلین. اینها دیگر چه هستند؟
- سرورم حیوانات ماگلی. جای تعجب نیست که جادوگران با حیوانات ماگلی حشر و نشر می‌کنند. زمانه عوض شده.

لرد به جادوگری نگاه کرد که گربه اش را نوازش میکرد یا ساحره ای که با سگش مشغول بازی بود. زخم قدیمی لرد دوباره سر باز کرده بود.

- یاران ما! همونطور که میدونید نجینی ما به ماموریت رفته و مدتی از ما دور است. حیوان خانگی دیگری را در خانه ریدل نداریم... نه فنر تو حساب نمیشی. حتی آن دامبلدور هم یک جونوری دارد که سرش را گرم کند. ما حیوان خانگی می‌خواهیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

لرد سیاه همچنان جلوی قصر سو، در انتظار کلید قصرش بود.

-سو...بده اون کلید رو تا نیومدیم بالا!

سو با بدجنسی کلیدی را از پنجره به لرد سیاه نشان داد.
-منظورتون این کلیده؟ تشریف بیارین بالا که تقدیمش کنم ارباب. من که نمی تونم کلید رو براتون پرت کنم. بی ادبیه.

هر دو به خوبی می دانستند که درهای متعدد و بازِ خانه سو به لرد اجازه تشریف بردن نمی دادند. برای همین لرد سیاه، به شکلی ضایع شده جلوی در قصر سو نشست.


چند سال بعد:

-یه نارنگی می خوام!

لرد از جا پرید. در فاصله کمی از قصر، درخت های نارنگی را می دید.
-کلیدو بده، نارنگی بدیم. نمی دونی چقدر شیرین و آبداره. ما شخصا خوردیم. عاشقشون شدیم.

سو باز هم خندید. کلاهش را از سر برداشت و چندین نارنگی از داخل آن خارج کرد.
-می بینین ارباب؟ اینو امروز صبح برام فرستادن. به مناسبت پنجمین سال سکونتم در بهشت. هوس هر چی کنم از توش در میاد!

چشمان لرد سیاه بعد از پنج سال، برق زد!


-سو ...خبرایی از بقیه یارانمون شنیدیم. به عنوان قصه شب برات تعریف می کنیم سرت گرم بشه. یاران ما در این اطراف دیده شدن. همشون. حتی بلاتریکس. همه از بلاتریکس ناراضین. می گن به همه چی معترض بوده. حتی نمی خواسته بره بهشت! جای تعجبی نداره. بلا به هر چیز و هر جایی که ما توش نباشیم معترضه. به تام یه هم اتاقی دادن که اصلا باهاش کنار نمیومد. رفت جهنم...اونجا خوشحال بود...ولی بعدش با دروئلا رفته بهشت و بهش یه کارگاه ریاضی دادن. ما از ریاضی متنفریم! تام متنفر نیست. مادرمونم دیده بودن. می گفتن نمی تونستن دربارش تصمیم بگیرن...ولی گرفتن! رفت بهشت...شیر عسل ریخت تو قورمه سبزی...تعجب کردی؟ ما نکردیم! می گفتن نگهبانش شبا از خواب می پره و یه چیزایی مثل کوه ها پا در میارن و جیغ زنان فرار می کنن می گه. این اواخر داشته شخصی به اسم تام رو شکنجه می کرده. مطمئینم ربطی به پدر گور به گور شده ما نداشته. سدریکمون تا رسیده بالششو ازش گرفتن. می تونی فکرشو بکنی چقدر ناراحت شده؟ ما می تونیم! ولی بعد رفته بهشت و بهش پس دادن. پر از پر قو...گرم و نرم. ربکا داشته پرواز می کرده که سرش به آسمون خورده! بهش مسئولیت غذا درست کردن دادن...دلمون براشون می سوزه. حتی دستپخت مادرمون هم بهتر از ربکاست. اگلانتاین این جا هم عجیب و غریب بوده. ملتو با دمنوش می فراموشونده. می گفتن حتی ما رو هم فراموشونده...ولی ما چیزی یادمون نمیاد! گابریل یه کارایی با وایتکس کرده...کارایی که به هورکراکس های ما مربوط می شه...ولی یادمون نمیاد! نمی خواسته بره جهنم...چون اونجا کثیف بوده، ولی به جاش لینی بعد از همراهی با یک سوسک زیبا، می ره جهنم و مسئول تمیز کردن اون جا می شه. آخرش یکی حق ما رو از این حشره مزاحم گرفت...و تو سو...می دونی دربارت چی می گفتن؟

سو کاملا غرق در داستان شده بود.
-چی ارباب؟

-می گفتن مسئول پذیرایی از بانز شدی. بانز رو یادت میاد؟ چقدر با هم کنار میومدین...چقدر همدیگه رو دوست داشتین! چقدر جاش خالیه...نه سو؟

چشمان سو پر از اشک شده بود.
-بله ارباب...خیلی اذیتش کردم. حتی یه بار هم نشد که بیاد و شکایتم رو پیش شما بکنه.

به نفع لرد نبود که در آن لحظه به شکایات متعدد بانز از سو، اشاره ای بکند.
-آخی...کاش الان کنارت بودیم و اشک هاتو پاک می کردیم...

-کاش ارباب...کاش...

همین جمله کافی بود که لرد سیاه بعد از قهقهه ای شیطانی، ناپدید شود.

سو به محلی که طی پنج سال گذشته لرد سیاه دائما در آن جا نشسته بود نگاه کرد.
اثری از لرد نبود.

گردنش درد می کرد...
-شاید باد بهشت خورده به گردنم.

-نخورده!

صدا از بالای سرش به گوش می رسید...درست از بالای سرش...

کلاه جدیدش تکانی خورد و لرد سیاه به آرامی از کلاه خارج شد.
-که هوس هر چی کنی از کلاهت در میاد...هان؟ خب ما هم کاری کردیم که حضور ما رو هوس کنی! حالا کلید رو بده که اول هر دو چشمت رو باهاش در بیاریم و بعد بریم ببینیم توی قصرمون چه خبره! پنج ساله خاک گرفته....


یک ساعت بعد!

لرد سیاه در قصرش را باز کرد و وارد شد.

سو لی در حالی که دست هایش را جلویش تکان می داد هم به دنبال لرد وارد شد.
-ارباب، چطوره؟...قشنگه؟ خیلی دلم می خواست اینجا رو ببینم! ولی چیزی جز تاریکی نمی بینم. چشمام هنوز توی جیبتونه؟ حداقل یکیشونو بدین سر جاش نصب کنم. یا بگیرمش تو دستم و یه ذره ببینم.

لرد جوابی نداد...چون نمی دانست در مقابل صحنه ای که پیش رویش قرار داشت، چه عکس العملی نشان بدهد.

مرگخواران روی مبل های مجلل قصرش نشسته بودند؛ بعضی ها حتی روی زمین!

اگلانتاین سینی بزرگی در دست داشت و سرگرم پذیرایی بود. لرد سیاه بی اختیار زمزمه کرد...
-دمنوش!

مروپ با حرارت در حال صحبت با تام جاگسن و توضیح تاثیر شیر و عسل بر طعم قورمه سبزی بود...در حالی که سر تام داخل نموداری بسیار پیچیده بود و چیزی از حرف های مروپ نمی فهمید. سدریک بی خیال و راحت، بالشش را روی سرش گذاشته بود و در گوشه ای به خواب فرو رفته بود. همیشه احترام زیادی برای بالشش قائل بود. لینی هر چند دقیقه یک بار مثل برق گرفته ها از جا می پرید و پوست میوه یا خرده شیرینی ای که روی زمین ریخته بود را تمیز می کرد و در حالی که به دیوار روبرویش خیره شده بود تکرار می کرد: "زیباست"...ربکا سرگرم آشپزی بود و گابریل تمام چیزی را که ربکا درست می کرد دور می ریخت و ته پاتیلش را با مایعی بی رنگ می سابید.
و بلاتریکس...
کاری نمی کرد.
به در خیره شده بود.
لرد سیاه مطمئن بود که در تمام مدتی که در قصر بوده، به در خیره مانده بود. به امید بازگشت او.

نگاهش را از بلاتریکس برگرفت!
-ما نمی فهمیم...ما مردیم که از شر شما خلاص شویم...باز که آمدید ور دل ما!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوسک و لینی با تعجب نگاهی به هم می‌ندازن.
- تو چه فرشته‌ای هستی که خنده شیطانی می‌کنی؟
- خجالت بکش.

فرشته برای دومین بار شکست می‌خوره و موفق به تحت‌تاثیر قرار دادن دو حشره پیش روش نمی‌شه. فرشته بعد از مدت‌ها مامور راهنمایی ملت به بهشت یا جهنم شده بود و در اولین بازگشتش، موفق عمل نکرده بود.

- تقصیر منه که می‌خواستم یجوری خبر بدو بهتون بدم که خیلی غصه نخورین. به هر حال جفتتون جهنمی شدین! ازین طرف!

لینی هنوزم درکی از رفتار عجیب فرشته تو این مدت نداشت، اما به هر حال با جهنمی شدن هم مخالفتی نداشت. پس شونه‌هاشو بالا می‌ندازه و به سمتی که فرشته گفته بود حرکت می‌کنه.

سوسک اما از جاش تکون نمی‌خوره و به جاش می‌زنه زیر گریه.
- چرا من باید جهنمی شم آخه؟!

فرشته نگاه متعجبشو از لینیِ راضی برمی‌داره و به سوسکِ نالان برمی‌گردونه. بعدش پرونده بلند بالایی رو از غیب ظاهر می‌کنه.
- ترسوندن 124895734856 نفر تو دستشویی. ترسوندن 47745797534634634 تو سایر نقاط خونه. حرکت روی بدن 5362457457 نفـ...
- ولی من فقط یه زندگی سوسکی رو در پیش گرفته بودم نه بیشتر.
- بیا بریم بابا، غصه چیو می‌خوری؟ جهنم بهتره. بهشت چیه آخه؟ کسل‌کننده و لوس.

لینی دستی به گردن سوسک گریان می‌ندازه و اونو کشون کشون با خودش به جهنم می‌بره.

- به کجا چنین شتابان؟
- به جهنم!

فرشته پرواز بلندی می‌کنه و یکراست جلوی لینی و سوسک فرود میاد و راهشونو سد می‌کنه.

- فک کردین قراره برین جهنم بخور بخواب کنین؟ ما شغلی براتون تدارک دیدیم که بعنوان مجازات شبانه‌روز باید بهش مشغول باشین.

فرشته عینکی به چشمش می‌زنه و لیست دیگه‌ای بیرون میاره.
- لینی وارنر... شما باید در همین هیبت حشره‌ایت به شغل شریف تمیزکاری تمام نقاط جهنم مشغول بشی. اینم سطل آب و جارو!
- چی؟ فرشته حسابی اصن می‌فهمی چی می‌گی؟ این سطل و جارو ده برابر هیکل منن. چطوری حملشون کنم که حالا بخوام تمیزکاریم باشون بکنم؟ هان؟
- همینه که هست! برو مشغول شو!

فرشته بشکنی می‌زنه و یهو بادی می‌وزه و لینی رو با خودش به جهنم می‌بره. اما قبل از اینکه به طور کامل داخل جهنم پرتاب بشه آخرین فریادش به گوش می‌رسه.
- حداقل می‌ذاشتی ببینم شغل اون سوسکه چیه! شاید به توافق می‌رسیدیم شغل عوض کنیـ...

صدای لینی با بسته شدن درهای جهنم خفه می‌شه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر دید که لرد دیگه نیازی به کمک پیتر نداره و خودش کلید قصرشو گرفت.
انگار دیگه کاری نداشت که بکنه. دوباره داشت به پوچی می رسید...

_آقای جونز،هنوز نرفتین توی قصرتون که توی جنگل خوش آب و هواست. گمش کردین؟؟

پیتر باورش نمیشد.اونم قصر داشت! تازه توی بهترین جایی که میخواست!

15 دقیقه بعد...
_بفرمایید.اینم کلید قصرتون.چیزی خواستین فقط کافیه بگین،براتون ظاهر میشه.

پیتر به سمت قصرش رفت.
قصرش از هر نظر عالی بود.
پر از خدمتکار...
پر از کسایی که می تونست براشون پرحرفی کنه...
پر از خوراکی...
کنار یه طبیعت بکر...

ومهم تر از همه...
یه کتابخونه بزرگ از کتاب های داستانی و علمی و...


پیتر داشت ذوق مرگ میشد.



زندگی توی بهشت فوق العاده بود...



"پایان"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!