جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 دی 1400 02:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-میگم... حالا راهی نداره که خشکه حساب کنیم؟ وقت ارباب رو الکی نگیریم من می‌گم. نه که ترسیده باشم ها...

دروغ می‌گفت. ترسیده بود.
-وقت اربابمون بیشتر از این حرف ها اهمیت داره که با سوسک شدن تام بخوایم هدرش بدیم.

حق با مرلین بود. وقت لرد سیاه خیلی زیاد هائز اهمیت بود. اما گره دست بلاتریکس بر روی یقه او شل نشد که نشد.

-ببین بعدا وقتی لرد سیاه بفهمن که واسه چه چیز پیش پا افتاده ای من رو کشون کشون بردی پیششون، شاکی می‌شن ها!

شاکی شدن لرد سیاه از دست بلاتریکس، بزرگترین نقطه ضعف بلاتریکس بود. اما حتی دست گذاشتن بر روی این نقطه ضعف نیز چیزی را عوض نکرد.

-آخ قلبم!

مرلین دستش را روی سینه اش گذاشت و خواست پهن زمین شود که بلاتریکس او را بین زمین و هوا نگه داشت.
-قلب سمت چپه!

مرلین خود را جمع و جور کرد و به راه رفتن ادامه داد و همراه سایرین به راهروی منتهی به اتاق لرد سیاه پیچید. درب اتاق لرد سیاه را دید و...
-آخ قلبم!

دستش را روی قلبش گذاشت و مجددا بین زمین و هوا پهن شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1400 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرلین به علت کهولت سن، اوضاع جسمی و روانی مساعدی نداره و آرزوهای ملت رو اشتباهی برآورده می‌کنه. الان تام رو تبدیل به سوسک حموم بزرگی کرده. تام سوسکی و ملت جادوگر برای اعتراض به سراغش می رن.

..................................

مرلین کبیر، داشت زیر بار نگاه های مرگخواران له می شد.
- بس کنید خب. ای ملعون ها. پیامبرم ناسلامتی. همتونو هیپوگریف می کنما... بعد باید تا آخر عمرتون هی به کله زخمی تعظیم کنین.

از جمع به آن بزرگی فقط دل کتی بل برای مرلین سوخت. آن هم اهمیتی نداشت. چرا که کتی همیشه دل نازک بود.

مرلین خودش را جمع و جور، و رو به تام کرد.
- حالا مگه چی شده؟ قبلا هم همچین خوشگل محسوب نمی شدی.

مشکل تام، قیافه و شاخک های درازش نبود. هر شب خواب فاضلاب را می دید و سراسیمه از خواب می پرید. فاضلاب او را به سوی خود فرا می خواند و او از روزی می ترسید که تسلیم این وسوسه بشود.

بلاتریکس به عنوان قلدر خانه ریدل ها جلو رفت و یقه پیامبر مملکت را گرفت.
- ما دیگه بهت اعتماد نداریم. راه بیفت ببینم. اگه راست می گی باید آرزوی ارباب رو برآورده کنی. الان می ریم پیششون و ازشون می پرسیم چه آرزویی دارن. تو هم جلوی چشم هممون برآورده می کنیش. تام... من از سوسک نمی ترسم. اینقدر سعی نکن ازم بالا بری.

و مرلینی که یقه اش توسط بلاتریکس گرفته شده بود، به همراه بقیه به سمت دفتر لرد سیاه به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: شنبه 20 آذر 1400 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین در حالی نفر بعد را صدا می زد که از قدرت بدنی خودش در این زمان پیری و فرتوتی به وجد آمده بود و جلوی آینه ای که در دفتر کارش گذاشته بود، فیگور می گرفت.
- پیامبر باید اینطوری آمادگی بدنی داشته باشه... آها... ببین بازو رو... اینم از سرشونه... حالا بریم واسه یه شکم... قرچ... آخ...

مرلین در حالیکه پشتش را گرفته بود، به زمین افتاد و از درد به خود پیچید. او هنوز به این باور نرسیده بود که مدت هاست از تاریخ انقضایش گذشته و کم کم در حال کپک زدن و فاسد شدن است و باید در فعالیت های بدنی رعایت کند و زیاد به خودش فشار نیاورد. همین که به آرامی راه می رفت برایش بس بود ولی امان از غرور جوانی در دوران پیری!

- تق تق تق...

صدای تق تق در همزمان با صدای شکسته شدن استخوان های مرلین، شروع شده بود به همین دلیل در ابتدا مرلین هیچگونه توجهی به صدای در نداشت. اما با شدت گرفتن صدای در، متوجه شد که مراجعه کننده دارد و باید خودش را جمع و جور کند.

- آخ... آی... مگه یه پیرمرد چقدر می تونه استخون داشته باشه... فکر می کردم تو این همه وقت کمتر شده باشن... اومدم... اومدم... .

مرلین سکندری خوران به سمت در رفت اما درست قبل از اینکه بتواند در را باز کند، در با صدای گوش خراشی باز شد و روی مرلین افتاد.
- آخ... این دیگه نامردی بود...

مرلین که زیر در ضد سرقت و تمام فلزی بارگاهش گیر کرده بود، سعی کرد گردنش را کمی دراز تر کند تا بتواند فردی را که این بلا را سرش آورده بود، ببیند... دم در ورودی بارگاه ملکوتی، تام-سوسک و دیگر اعضای خانه ریدل ها که از صورت هایشان معلوم بود از وضعیت فعلی تام و مرلین راضی نبودند، دیده می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: یکشنبه 4 مهر 1400 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- خانم ها و آقایانی میبینی اینجا آیا؟

کروینوس به اطاف نگاه کرد. اما دستپاچه نشد.
- آها! مرلین! ببین چقدر چشات ضعیفه! این همه خانم و آقا رو نمی بینی اینجا ؟

مرلین با اخم به اطراف نگاه کرد.
- منو سر کار می ذاری؟

- نه خیر! شما چشات ضعیفه! باید جاتو بدی به من دیگه! پیر شدی دیگه.

- برو پی کارت آقا! دین و همه چیز هاتو هم ببر واسه خودت. برو پی کارت دیگه!

مرلین با لگدی کروینوس رو به بیرون پرتاب کرد.بله! برخلاف تصور دیگران آنقدر ها هم پیر و فرسوده نبود...

بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1400 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام آقا مرلین! چه خبر از بی بی شروین؟!

مرلین با تعجب به پیرمردی ریقو خیره شد. پیرمرد عینکی ستاره مانند بر چشم داشت، ردای سیاهش که بر تنش لق می زد او را شبیه افراد معتاد کرده بود و همچنین شلوارک سبزرنگ جنگی نیز بر تنش داشت. مرلین با حیرت برای مدتی به او خیره ماند و بعد با صدایی که شگفت زده شدنش را بیشتر نشان می داد، گفت:
-سلام پیامبر بر گدای معتاد... دو مغازه پایین تر یه مغازه سلف سرویس هست! اگه جنس هم می خوای که...
-تو منو چی فرض کردی پیامبر عهد بوق؟! می دونی من کیم؟

مرلین که همه چیز را می دانست، سعی کرد خشمش را کنترل کند و حالتی عارفانه به خود گرفت و با سرزنش گفت:
-"پیامبر عهد بوق" لقبی بود بسی بد و نامعتبر و نامناسب... اما چی کنیم! پیامبری به یگانگی ما می بایستی با بندگان جاهل خود بسازند! ز این مطالب بگذریم چون که ما بسی بزرگیم... شما کروینوس گانت خلَف هستین!
-جای تو بودم اینطور صحبت نمی کردم... البته نه اینکه مغرور باشما، نه! اما خب آخه می دونی... فکر کنم نفرین پیامبر نو پا بهتر از یک پیامبر عهد بوق باشه!
-هــــه! هــــــــه! پیامبر نو پا؟!... منظورمان این است پیامبری جدید حرفی بسی چرت و بسی چرند بود! شوخی با پیامبر کاری بود بسی بد، فرزند!

کروینوس با حالتی که قصد مسخره کردن مرلین را داشته باشد و با صدایی بلند گفت:
-پیامبر عهد بوق! این تو و به این برگزیده جدید پروردگار... این تو و این پیامبر قرن بیست و یک، کروینوس گانت!

مرلین سرش را خاراند و با تعجب گفت:
-من مگه پروردگار نیستم؟
-عه... خب آخه منظور من هم این بود به لطف تو یه فرجی بشه و من هم به آرزوم برسم دیگه داوش...

مرلین که هنوز در درک ماجرا عاجز بود، باز هم با تعحب و حیرت گفت:
-یعنی تو از من می خوای پیامبرت کنم؟ جایگزین خودم کنمت؟
-آره، عزیزم!

مرلین که حال متوجه موضوع شده بود، با خشم و غضب گفت:
-من مگه احمق شدم؟ یعنی شایدم شدم... ولی نه در این حد! برو وقت ما رو هم نگیر!
-مرلین! منو پیامبر بکن دیگه! خواهـــش، خواهـــــــش! من شنیدم هرچی از تو بخوام برآورده میشه!
-نـــــــــه!

کروینوس با غرور ردایش را کشید و رویش را برگرداند و ‌با صدایی بلند گفت:
-می دونستم تو بیخودی مرلین! خانم ها، آقایان! زین پس دین جدید را به خدمتتان می رسانم، دین سالازاریسم! و در ضمن اگر... اگر... اگر مبادا شما به این دین روی نیاورید، نفرینی می گیرتتان که بسی بد تر از مرگ است! و پیامبر بزرگ و با قدرت این دین کسی نیست جز کروینوس گانت ملقب به کروینوسین است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/6/9 13:12:36
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1399 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- آها قرص!

آموس اینو گفت و بعد جیباشو گشت.
- این که سمعکه، برای کتی برداشتم، این لنزا هم برا لاوندره... این ویلچر هم واسه آلنیس...

حتی مرلین هم نمیدونست ویلچر به اون بزرگی، چجوری توی جیب آموس جا شده.
همچنان که آموس زور میزد تا ویلچر رو از جیبش بیاره بیرون، صدای قرچ قروچی اومد.

- به امید خودمان استخوانهایت بودند؟
- نه، من استخونام کاملا سالمن. این قرصا بودن.

اگه این حرف رو به کسی غیر از مرلین گفته بود، شاید باور میکرد؛ ولی خب، طرف صحبت آموس، مرلین بود که همه چیزو میدونست.
مرلین به آموس نگاه کرد که چند تا قرص از جیبش درآورد و بهش داد.
- میشه پونصد گالیون.
- پانصد گالیون؟! دوتا قرص را میدهی پانصد گالیون؟
- اگه این کارو نکنم که از زیر خرج زندگی در نمیام. شهریه سدریک، چشم و هم چشمی زن، دوا و درمون خودم. دلت میاد مرلین؟

مرلین یه نگاهی بهش کرد؛ نه، دلش نمیومد. از جیبش پونصد گالیون در آورد و بهش داد.
- بیا، این...

ولی آموس رفته بود. به محض اینکه پول با دستش تماس پیدا کرد، غیبش زد. مرلین زیر لبی غر غری کرد و تو فکر اینکه چطور یه پیرمرد با دیسک کمرش میتونه اینقد سریع بدوه، داد زد:
- بعدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: یکشنبه 28 دی 1399 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
یک جای دیگر

-عمو مرلین عمو مرلین!

مرلین سرش را خم کرد تا دخترک ساحره کوچولویی را ببیند.
-بله فرزندکم؟
-عمو مرلین! آرزو منم برآورده میکنی؟
-بله فرزندم!

مرلین لحظه ای صبر کرد تا یادش بیاید آرزو چیست.
-بگو آرزویت را فرزندم!
-عمو مرلین میشه یه جفت بال بدین به من؟

ده ثانیه بعد، دخترکی جلوی مرلین ایستاده بود، و دوتا باله ماهی از پهلوهایش زده بود بیرون.
-اوهو اوهو اوهو! ازت بدم میاد عمو مرلین!

مرلین دچار شکستگی قلب شد. راه افتاد تا درمانی برای خودش بیابد.

-عه دامبلدور!
-من دامبلدور نیستم آموس دیگوری! من مرلینم!
-خب چرا ناراحتی؟
-فراموشی گرفتم...
-ای وای! بیا از این قرصای من بخور خوب بشی!

مرلین ذوق کرد.
-بده من یکی از اونا رو!
-یکی از چیا رو؟
-یکی از قرصا رودیگه!
-قرص چیه دیگه؟
-ای فرومایه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو اشتباهی برآورده می‌کنه. الان تام رو تبدیل به سوسک حموم کرده. تام با برخورد با یکی از معجون های هکتور سوسک بسیار بزرگی می شه.

..........................

-اهو اهو اهو اهو...

اگلانتاین از فاصله چند متری تقریبا فریاد کشید.
-حالا غصه نخور. سوسک هم یه موجوده دیگه.

در واقع، چهره جدید تام برای اگلانتاین بسیار منزجر کننده بود... ولی اگلانتاین از ترس مجبور بود با این سوسک جدید کنار بیاید.
به سختی به خودش دل و جرات داد و جلو رفت. دستش را بلند کرد تا ضربه ای دوستانه به شانه های تام زده و او را تسلی بدهد.
گریه تام قطع شد.
-می خوای بزنی؟

اگلانتاین دو قدم عقب رفت.
-من خیلی اشتباه بکنم که قصد چنین کاری داشته باشم. می گما... اون شاخکته پشت کمر من؟... می شه بکشیش کنار؟ مورمورم می شه.

تام دوباره زد زیر گریه!
-کسی نمی خواد کوچکترین تماسی با من داشته باشه. ارباب اگه منو اینجوری ببینن چه فکری می کنن؟ گابریل از صبح خودشو تو اتاقش حبس کرده. ساعتی یه بار دستشو از لای در میاره بیرون و یه اسپری به طرف من می پاشه و می ره تو. سعی کردم زندگی جدیدمو بپذیرم و برم توی چاه فاضلاب. ولی گنده بودم و نتونستم! این چه زندگییه که مرلین برای من درست کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1399 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-معجون دونه دونه. معجون سی و سه دونه!

تام با انزجار به معجون های رشد مو، که در واقع مو را کچل میکرد، هکتور که در شامپو ها ریخته میشد نگاه میکرد.آب حمام باز مانده بود و معجون های هکتور روی زمین میریخت. معجون ها روی زمین به صورت مواج به سمت فاضلاب میرفت و رنگش ثانیه به ثانیه تغییر میکرد.
-حالا نوبت معجون رفع سفیدی موئه.دو سی سی... نه تموم معجونو میریزم تو شامپو.

کار مخلوص معجون ها با شامپو تمام شد و شروع به شستن مویش با آن کرد. حمام کردن هکتور به راستی خسته کننده بود و برای یک سوسک چندان جذابیتی نداشت. تام طبق غریزه سوسکیش به سمت آشپزخانه خانه ریدل کرد تا چیزی برای خوردن گیر بیاورد. ناگهان معجون های هکتور به دو پایش رسید و دو پایش را قطع کرد. طبق قریضه سوسکیش متوجه شد که آنجا جای ماندن نیست. بالش را باز کرد و پرواز کرد اما هکتور سوسک را دید.
-جیییییغ. سوسک بالدار.

هکتور شیشه های معجونش را به سمت تام پرتاب میکرد و تام هم طبق معمول با پرواز از شیشه ها جا خالی میداد. سوسک بودن هم چندان بد نبود. حداقل از شر معجون های هکتور در امان میماند!
اما غرور کاذب کار دستش داد. معجونی بالاخره به تام برخورد کرد و در گوشه حمام ولو شد. کوفتگی را در بدنش احساس کرد و سعی کرد با چهار پای باقیمانده اش بلند شود اما سرش به سقف برخورد کرد. در زیر پایش هکتور را میدید که سعی میکرد از دست سوسک فرار کند. او انقدر بزرگ شده بود که میتوانست هکتور را زیر پایش له کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: شنبه 18 مرداد 1399 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تام شوخی کرده بود! یا حداقل تصمیمش قطعی نبود. مرلین باید به او فرصت می داد.
ولی نداد!
در یک چشم به هم زدن، تام تبدیل به سوسک حمام شد. از نوع بسیار درشت و زشت و پرواز کننده اش.

مرلین که از نتیجه کارش بسیار راضی بود، تام را به سمت حمام ریدل ها هدایت کرد.

تام طبق رسم سوسک ها از زیر میز ها و گوشه دیوارها حرکت می کرد. هر چند لحظه یکبار متوقف می شد و ناگهان دوباره می دوید. خودش هم نمی دانست چرا این کار را می کند. غرایز سوسکی اش بکار افتاده بود.

همانطور که می رفت، صدای آوازی به گوشش خورد.
-کف می پاشم و کف می پاشم...رو سر هکولو کف می پاشم. خالی می کنم و خالی می کنم. کل شامپوها رو خالی می کنم! تا معجونای من هست، کی از این شامپوها استفاده می کنه؟

هکتور در حالی که سر تا پایش، غرق در کف شده بود، شامپوها را با معجون های رنگارنگش پر می کرد.


تام با قیافه زشت و قهوه ای و منزجرکننده اش در گوشه ای از حمام ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!