جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: دوشنبه 15 دی 1399 14:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگخواران قید بازی کردن دامبلدور پرنده در نمایش را زده و به فکر جایگزینی برای او بودند.

-باید یه دامبلدور دیگه پیدا کنیم.
-من یه دامبلدور فروشی تو کوچه دیاگون میشناسم!
-نمایش شروع شده! وقت دامبلدور خریدن نداریم که...
-حتی اگر وقت هم داشتید، هیچ دامبلدوری دامبلدور اصلی نمیشه باباجان!

بلاتریکس که اعصاب برایش نمانده بود، دمپایی ای نثار دامبلدور کرد و دامبلدور قهرش گرفت و پر زد و رفت...

-دیزی! یالا یه سر برو کوچه دیاگون یه دامبلدور بگیر بیا...
-چی؟ اخه چرا من...
-خودت گند زدی باید جبرانش کنی. پلاکس تو هم باهاش برو.
-نه تورومرلییین...
-وقت چونه زدن نداریم. سعی می کنیم دیالوگ ها رو کش بدیم تا دامبلدورو برسونین.

صحنه تئاتر
-توووو... پدرررررر... و... مادررررررم... رااااااااا... کشتیییییییی.......
-اییییییین... دفعههههههه... نمییییییی... توانیییییییی... جااااااان... سالممممممممممم... بههههه... درررررر... ببریییییییی.....

کوچه دیاگون
دیزی و پلاکس در یک چشم بر هم زدن، خود را با پودر پرواز به دامبلدور فروشی رساندند. از انجایی که اجناس به صورت «دامبلدور شانسی» فروخته می شدند؛ ان دو مجبور به انتخاب یک شانسی شدند و باز با پودر پرواز به اتاق گریم برگشتند.
دامبلدور شانسی را با شور و شوق فراوان باز کردند ولی ناگهان لب و لوچه شان آویزان شد. چون یک جوجه دامبلدور دامبلدور جوان با ریش و موی بافته شده و مشکی از دامبلدور شانسی بیرون آمد.

-این که شبیه دامبلدور اصلیه نیس!
-دامبلدور اصلی؟ من اصل اصلم باباجان!
-ظاهرا فقط قیافه اش شبیه نیس؛ وگرنه اینم میگه باباجان...
-خب ما الان باباجان می خوایم چیکار! دامبلدور مو مشکی اخهه!
-خب با آرد میشه سفیدش کرد...
-نه خیلی ضایع میشه.

پلاکس و دیزی دریافتند که الکی الکی گالیونشان را دور ریختند. دامبلدور جوان را به حال خود رها کردند و گوشه اتاق گریم کز کرده و سعی کردند چاره ای بیاندیشند.

-یاااافتم!!!
-چیو؟؟
-دامبلدورو!
-عه کوش کجاس؟
-الان رو به روم نشسته.
-کجا...؟ من که نمیبی... وایسا ببینم... الان منظورت من که نیستم؟!
-خب با یکم گریم میشه اماده ات کرد...
-نه من نمیذا...

پلاکس به دیزی مهلت کامل کردن حرفش را نداد. ریش های دامبلدور اصلی را از کنار سطل اشغال برداشت و با چسب رازی به سر و صورت دیزی چسباند.

-بیا! کپی برابر اصل!
-ریشام اذیتم میکنه...
-یکم بگذره جا باز میکنه نگران نباش.
-
-فکر کنم الان نوبت توئه. برو و همچون ستاره ای روی صحنه بدرخش!

دیزی در حالی که ریش سابق دامبلدور به پایش گیر می کرد و تلو تلو می خورد، روی صحنه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 14 دی 1399 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
کمتر از پنج دقیقه دیگر نمایش شروع میشد، اما هنوز دامبلدور راضی به پایین آمدن نبود.
فاجعه ی خفناکی بود‌. یکی از مرگخواران بلند گفت: دو دقیقه دیگه نمایش شروع میشه، تو رو به مرلین قسم بیا پااااایین

- نه فرزندانم، من با این ریخت و قیافه و این بال ها پایین نمیام.

- یک دقیقه بیشتر وقت
نداریم،یکاری بکنییید.

- یک دقیقه هم خودش ۶۰ ثانیه اس نگران نباش، صبر کن فکر کنم.

اما هیچ فایده ای نداشت و در ثانیه های دیگر، نمایش شروع میشد.

ناگهان زنگ شروع نمایش به صدا در آمد، در حالی که دامبلدور هنوز اون بالا ایستاده بود و مرگخواران با وحشت به سالن تئاتر نگاه میکردند.

-بدبخت شدیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: شنبه 13 دی 1399 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دیزی، زیر نگاه سنگین مرگخواران حسابی پخت و جا افتاد.
-اون صدای اربابه که من رو صدا می‌کنن؟

و در یک چشم به هم زدن غیب شد.

-دامبلدور... بیا پایین. میوفتی یه چیزیت میشه!
-فرزند سیاهمون نگران منی؟ آخی... بالاخره مهر سفیدی ما در قلب سیاه شما اثر گذاشت؟
-نگران چیه؟! نمایش الان شروع میشه! بی دامبلدور می‌مونیم!

دامبلدور شبیه همه نوع انسانی به نظر می‌رسید جز انسان‌هایی که قصد پایین آمدن از ارتفاع را دارند.
-باباجانیان، من با این قیافه کجا بیام؟ زشت شدم! این همه سال آبرو جمع کردم! نه! من همین بالا می‌مونم. شما برید!

بلاتریکس در حال تعویض رنگ بود.
-میگه نمیام پایین... میگه نمیام پایین!

پلاکس به میانه میدان پرید.
-به به... عجب سری، عجب ریشی، عجب پر و بالی! چه پروفسور زیبا و برازنده‌ای شدین! به به!
-بابا جان... من به سادگی گول نمی‌خورم. من زشت شدم!

مرگخواران باید هرچه سریع تر دامبلدور را راضی به پایین آمدن می‌کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: شنبه 13 دی 1399 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران مشغول چسباندن پرهای بالشت سدریک به سر و صورت دامبلدور شدند. هر یک از آنها مشغول کار خود بود و به جز سدریک که در غم بالشتش به سر میبرده بقیه زیر فشار کار حتی وقت سر خاراندن هم نداشتند. از حجم پر ها کم و کم تر میشد تا اینکه بلاخره پر ها تمام شد و زمان دیدن نتیجه کار رسید.

پر ها جای ریش را به خوبی پر کرده بودند اما یک چیز غیر عادی بود. دو بال بسیار کج و کوله پشت دامبلدور به چشم میخورد. ملت مرگخوار به جز دیزیشون با تعجب به بال ها خیره شده بودند، اما برقی که در چشمان دیزی به چشم میخورد حاکی از آن بود که این دو بال کج و کوله ساخت خود او است.

-مرلین رو شکر. قبل از مرگم مدیر مدرسمون رو با دوتا بال دیدم. چقدرم که به تنش نشسته.
-
-دیزی بذار جا بیوفتی بعد گند بزن.
-این دوتا بال رو کجای دلم بزارم.
-وقتم نداریم گندی که زده رو جمع کنیم. الان دیگه باید دامبلدور بره رو صحنه.
-برش دارید، بریم. کاری که شده.
-هی آبگوشت. برای جبران گندی که زدی، خودت دامبلدور رو تا صحنه میاری.

ملت مرگخوار به راه افتادند. دیزی هم دامبلدور را مانند گونی برنج روی زمین میکشید و خرامان خرامان میرفتند. دامبلدور که از دست دیزی حسابی کلافه شده بود، سعی کرد تا بالهایش را تکان دهد. در عین ناباوری بالهای تکان خورد و در یک چشم به هم زدن دامبلدور شروع کرد به پرواز کردن و از تمامی مرگخواران سبقت گرفت . روی یکی از میله های چوبی راهرو نشست.

-خب باباجانیان اگه میتونید بیاید منو بگیرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1399 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: محفلیا و مرگخوارا قصد دارن در سالن تئاتر هاگزمید، نمایش" هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنن. هر کسی هم باید نقش خودشو توی تئاتر ایفا کنه.
مرگخوارا و لرد ولدمورت، دامبلدور و هری پاتر رو به اتاق گریم بردن که طبق سلیقه ی لرد، اونا رو گریم کنن. لرد هم ابتدا برای این که دامبلدور رو اذیت کنه، دستور میده که ریشش رو بزنن. ولی بعد از اینکه ریش دامبلدور رو میزنن میگه این دامبلدورِ بدون ریش خیلی قابل اعتماد تر از دامبلدور با ریش و باید ریشش رو دوباره سر جاش بچسبونید. ولی ایوا ریش کوتاه شده ی دامبلدور رو خورده و مرگخوارا تصمیم گرفتن که پر های داخل بالش سدریک رو در بیارن و به عنوان ریش بچسبونن به صورت دامبلدور...

***


مرگخوارا بریدند، پاره کردند و سدریک گوشه ای افتاده بود و نمیدانست دارند زندگی را ازش میگیرند.
در آخر هم جایگاه گریم، به صحنه ی قتل عام بالش ها تبدیل شده بود.
مرگخواران، به تپه‌ی پر و ملافه‌ی تیکه پاره شده‌ی بالش نگاه کردند و لبخند زدند. تنها کاری که باید میکردند این بود که پرها را به صورت دامبلدور بچسبانند.
دامبلدور که همچنان افسرده گوشه ای کز کرده بود، متوجه اتفاقاتی که اطرافش رخ داده بود، نشده بود.

-پیرمرد! بیا میخوایم درستت کنیم!

پیرمرد، که تازه متوجه مرگخوارانی که به سویش می آمدند شده بود، خودش را جمع و جور کرد.
-فرزندانم؟! میخواید با من چی کار کنید؟!

فنریر، دامبلدور را از پشت گرفت و روی صندلی گریم نشاند.
-بهت پر میزنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1399 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب، حالا بالشو داریم...و باید پرهاشو از توش در بیا...

جمله‌ی بلاتریکس هنوز به پایان نرسیده بود که بالش واق واق کردنش را از سر گرفت. با دور شدن از صاحبش نه تنها صدای آژیر گوش‌خراشش قطع نشده بود، بلکه بلندتر نیز به گوش می‌رسید.

صورت بلاتریکس کم کم رو به قرمزی می‌گرایید و چیزی نمانده بود از شدت خشم منفجر شود.
- یکی اینو خفه کنه! سرم ترکید!

مرگخواران هر یک با عجله جهت پیدا کردن راه حلی به بالش زل زدند که ناگهان تکه استخوانی از میان جمعیت پرتاب شد و به پهلوی آن برخورد کرد.

همگی با وحشت به مروپ که استخوان را انداخته بود نگاه کردند‌. می‌ترسیدند این کار بالش را عصبانی‌تر کند، اما ظاهرا اشتباه می‌کردند؛ در کمتر از ده ثانیه، کناره‌های بالش همچون دهانی باز شد و آن را بلعید. بلافاصله صدای پارس قطع شد و خرخری رضایتمند جای آن را گرفت.

- پس چرا وایسادین؟ زود باشین! بدویین پرهاشو دربیارین تا ساکته!

مرگخواران با فریاد بلاتریکس، بدون کوچک‌ترین توجهی به تام که سعی داشت پوست اضافه‌ی دستش را که استخوانش توسط مروپ فدا شده بود، در جیبش جا کند، به طرف بالش هجوم بردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1399 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بالشت سدریک همچنان داشت سر و صدا میکرد و مرگخواران با نگرانی به سدریک نگاه میکردن که هر لحظه خوابش سبکتر میشد.

بیبو بیبو بیبو...ویو ویو ویو ویو ویو...

-بالش رو چیکار کنیم؟
-یکی خاموشش کنهه!

با داد بلاتریکس ایزابلا به سمت بالشت حمله ور شد و مثل سگی وحشی بالش رو از زیر سر سدریک کشید!

گومپ!

صدای برخورد سر سدریک با زمین، باعث شد که کف سالن تئاتر رو به لرزه در بیاد.

-فکر کنم سرش شکسته باشه.

مرگخوارا به سدریک که بی هوش بر روی زمین افتاده بود نگاهی کردن و بعد به دستور بلاتریکس سدریک رو به کنار تام منتقل کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/27 11:22:33
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/27 11:23:02
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/27 11:26:42
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/27 11:29:30
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1399 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- من سر حالم! تازه بیدار شدم.

پنج دقیقه بعد

-

مرگخوارا نگاه های شیطانی به هم انداختن. چقدر خوب بود که میتونستن سر به سر بلاتریکس گذاشتن، به خواسته شون برسن. يه نفر باید می رفت و بالش رو از زیر سر سدریک بر ميداشت؛ یکی که خیلی با ظرافت کار میکرد. یکی که خیلی سریع بود...

- من ميگم تامو بفرستیم.
- تام بیهوشه، آگلانتاین.

این نگاه بلاتریکس که هیچ نشونه ای از پشیمونی توش دیده نميشد، نشون دهنده این بود که اگه هر چه زودتر یکی نجنبه، ممکنه همه شون به تام بپیوندن.

عده ای از مرگخوارا با هم به بالش نزدیک شدن؛ آروم آروم حرکت میکردن تا سدریک بیدار نشه. میدونستن بالش سدریک، بیشتر از جونش براش مهمه و اگه بیدار بشه، حتی يه پر هم از بالش گيرشون نمياد.
درست لحظه ای که فکر میکردن موفق شدن، صدای واق واق يه سگ، همه رو از جا پروند.

- سگ!
- اگه سگ و پیدا کنی، ميتوني بخوریش ایوا. فقط ساکتش کن!

ایوا نمیتونست يه همچين پیشنهاد وسوسه کننده ای رو رد کنه. سریع شروع به بو کشیدن کرد و چند دور دور مرگخوارا چرخید و بالاخره، به سدریک رسید... در واقع، به بالش سدریک!

- همينو کم داشتیم، بالش دزدگیر دار.

مرگخوارا با نگرانی به بالش سدریک نگاه میکردن که به طرز تهدید آمیزی واق واق میکرد. حالا باید چیکار میکردن؟ يه طوری بالش رو رام میکردن یا دوباره به موهای بلاتریکس رو میاوردن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر میومد اصلا موهای سیاه بلاتریکس به سفیدی نمی‌خورد که به دامبلدور بزنن.در خال فکر بودند که سدریک از راه رسید و بالشت خودش رو همراه خودش آورده بود .
نگاه ها به چهره خواب آلود سدریک روانه شد و حالت زامبی مانند به سدریک نزدیک شدند .سدریک ترسیده بود چون میخواستن دلیل زندگی اون ، عشقو ، زندگیشون ازش بگیرن.بچهذها میدونستن نباید سدریک بترسه پس حالا عادی گرفتن اما با افکاری شوم .سدریک که دید اوضاع به حال خودش برگشت رفت و کنار بقیه نشست . مرگخوارا خیلی عادی جلوه میدادنذ ولی غافل اینکه میخواستن سدریک بخوابه که بعد ناگهانی بالشت رو کش برن.ولی غافل ازین که سدریک سر حال بود و تازه بیدار شده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر تغییر اندازه داده شده
[img تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1399 08:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا بهم نگاهی انداختن. کسی نمی دونست چجوری موهای بلاتریکس رو ازش بگیرن و برای دامبلدور بذارن؟

-چیه؟ چرا دارین منو نگاه میکنین؟

جوابی نیومد.

-با شماهام!

بازم جوابی نیودمد.

-خودم باید دست بکار شم؟

اما ایندفعه جوابی درکار بود.

-بلاتریکس...راستش ما به یه نتیجه ای رسیدیم!
-خب...
-خب چطوره یکی موهاشو فدا کنه؟

بلاتریکس دستی به موهایش کشید و نگاهی به مرگخوارا انداخت.

-کروشیو!

درست بود که دوگالیونی بلاتریکس یکم دیر افتاده بود اما بالاخره افتاده بود! و تام بیچاره که هر دفعه کروشیو های بلاتریکس بهش برخورد میکرد در کناری بی هوش افتاده بود.

-راه حل بعدی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/15 8:58:13
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده