هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
اصولا در معز یک ایوا چیز زیادی نمیگذر.
بیشترین چیزی که در طول رو فکر او را به‌خود مشغول کرده است را میتوان در یک کلمه خلاصه کرد:
غذا!
و این فکر، به شکل های مختلفی در ذهنش تکرار میشود:
“چقدر گشنمه.
اینی که میبینم غذاست؟
از کجا میتونم چیزی برای خوردن پیدا کنم؟
به نظرت عیبی نداره سهم ناهار تام رو هم بخورم؟”

روزی حدودا ده تا بیست هزار بار!

و اکنون او، با اینکه عده ای مرگخوار احاطه اش کرده بودند و بعید نبود برای خارج کردن طلاهای مذکور از شکمش، او را جر بدهند، فکر نمیکرد:
“- وای! تو رو خدا صبر کنین... قول میدم بچه ی خوبی باشم!

حتی فکر نمیکرد:
“-هی! این رفتارتون با من بی انصافی نیست؟

او بی آنکه در چهره ی همیشه خوشحالش تغییری ایجاد شود، لبخند زنان به مروپی که سعی داشت از او‌ محافظت کند و مرگخوارانی که با کله های قرمز به او‌ چشم غره میفرفتند نگاه میکرد.

ولی در آن فکری دیگر، به جز فکر غذا در ذهنش بود:
-ای داد. نکنه اینا که دارن اینشکلی بهم نگاه میکنن، میخوان منو بخورن؟!


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۰ ۲۰:۲۶:۴۰
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۱ ۹:۵۳:۵۳



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۸:۱۳ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۲۳ شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
ملت مرگخوار همگی متفق القول تصمیم گرفتند تا ایوا را راضی به بالا آوردن طلا ها کنند و به دنبال این تصمیم، یک به یک و داوطلبانه برای راضی کردن ایوا جلو میرفتند و شروع می کردند به صحبت کردن. اما به دلیل حجم زیاد فلفلی که خورده بودند، همین که دو سه جمله حرف می زدند، داغ می کردند و شروع می کردند به داد زدن.

-ببین ایوا! بیا یکم منطقی باشیم! آخه طلا که خوردنی نیست دختر خوب! تو نباید اون طلا ها رو قورت می دادی. اصلا تو بیجا کردی که قورتشون دادی! مگه طلا ها مال تو بودن که بخوای بخوریشون؟!
-ایوا ما به اون طلا ها نیاز داریم. تو باید پسشون بدی. اگه ندی هممون انقدر می سوزیم که کباب می شیم، اونوقت همه از بی خوابی می میریم. همه شم تقصیر توئه! تو! تو!
-ایوا جون! تو که انقدر دختر خوبی هستی، چرا طلا ها رو بر نمی گردونی؟ چرا انقدر مارو حرص می دی؟ چرا انقدر کرم می ریزی؟ چرا انقدر آزار داری؟ چرااا؟! اصلا وایسا من خودم طلا ها رو از حلقومت می کشم بیرون!

بلاتریکس که دیگر از حد نرمال خارج شده و عنان از کف داده بود، چوبدستی اش را درآورد تا آواکادورایی نثار ایوای بخت برگشته کند، که مامان مروپ به موقع به داد ایوا رسید و ملت مرگخوار داغ کرده و عصبانی (از جمله بلاتریکس) را از اطراف ایوا پراکند.
-برید اونور ببینم! شما ها لازم نکرده کاری بکنین! دختر بیچاره الان از ترس سکته می کنه! برین کنار من خودم یه کاری می کنم که طلا ها رو پس بده.




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۲۸ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲:۱۶ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲
از سی سی جی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
مرگخواران رفته رفته قرمز و قرمز تر می شدند. تا اینکه از بینی، گوش ها و دهان شان دود بلند می شد‌.


- شبیه گوجه فرنگی شدین مرگخوارای مامان! عاقبت گوش ندادن به حرفای مامان مروپ همینه!


درحالی که رنگ مرگخوارن به سیاهی می گروید و به حدی رسید که از شدت سوزش، به صورت دورانی در یک صف منظم از می دویدند، انگارمسابقه دومیدانی در حال برگذار شدن بود. مروپ دلش به حال مرگخواران سوخت.
- گوجه فرنگی های مامان حالا که می بینم به اندازه کافی تنبیه شدین، چاره کار یه قلوپ آبه.

حال مسئله این بود که آب از کجا می آوردند.

- وا زمین مرلین پر از چشمه و دریا و رودخونه ست.

بلاتریکس که جلو تر از همه می دوید، کروشیویی نثار مرگخوار بدبخت؛ که از قضا تازه وارد هم بود، کرد‌.
- الان تو این گیرو دار رودخونه از کجا پیدا کنیم؟ کم مونده از سازمان دو میدانی بیان واسه مسابقات بین‌المللی ببرنمون!

تام که همیشه خود را موفق تر و خاص تر از همه می دانست برعکس همه برخلاف عقربه های ساعت می دوید.
- به نظرم از همین فلفل فروشه آب بگیریم.

مرگخواران نگاهی به هم انداختند و همین باعث شد که با سر به زمین بخورند.
-چرا زودتر به فکرمون نرسید؟!
- چون همه که من نیستن!

مرگخواران دوباره در خانه مجلل را به صدا درآوردند.
جادوگر بی حوصله باز هم در را باز کرد ،اما اینبار کلاه خواب منگوله داری هم بر سر داشت.
- ما از دست خواب نداریم از دست اینا آقا چرخ خیاطی کاچیران به دردم نمی خوره! با چوبدستی همه کارامو انجا... عه باز که شماهایین چی می خواین نصف شبی؟

مرگخواران در حال انفجار بودند.
- فلفلا خیلی تند بود می شه بهمون آبم بدین؟
جادوگر چشمانش را دور حدقه اش چرخاند.
- باشه ولی باید طلای بیشتری بسلفین!
- تو که گفتی بی نیازی چرا اینهمه طلا می خوای؟
- اولا که آب هست ولی کم است! دوما خیرات نکردم که.

طاقت مرگخواران طاق شده بود.
- آقا هر چه قدر طلا می خواد بهش بده بذا آب رو بگیریم دیگه.
- باشه.

اما مرگخواران هر چه قدر گشتند طلاها را پیدا نکردند.
تام با تعجب رو به بقیه کرد.
- پس طلاها کوشن؟

لیسا در حالی پشتش را از همه برگردانده بود گفت:
- من نمی دونم؛ مسئول نگه داری کی بود؟
همه به سدریک اشاره کردند.

- باور کنین همین جا پیشم بود همین یه دقیقه پیش.

نگاه بقیه به سمت ایوا که کنار سدریک ایستاده بود، کشیده شد. دور دهان ایوا طلایی شده بود!

- طلاها رو خوردی؟
- آخه چجوری؟ اونا که سفتن؛ تازه ضد عفونی نشده بودن!

ایوا نگاه حق به جانبی به خود گرفت.
- خب گشنه م بود! من همه چی می خورم. تازه دهنمم دیگه نمی سوزه؛ اگه می گفتین یکمم واسه شما نگه می داشتم که دیگه دهنتون نسوزه!
مرگخواران:



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۸:۰۷ سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۴۱:۵۲ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 234
آفلاین
- آخ جون فلفل!
-برو اونور!
-تام اول به من بده!

تام همینطور که گونی پر از فلفل را به سمت گروه مرگخواران میبرد کمی روی فلفل را با دستانش پوشاند تا مرگخواری بدون اجازه یا بیشتر از دیگران فلفل را نخورد، همه چیز باید طبق نظم پیش می رفت. تام گونی را روی زمین انداخت و با دیدن اجتماع آشوب مرگخواران فریاد کشید.
-همه به صف بشن!

و وقتی به هرمشکلی که شد، مرگخواران به صف شدند تام بدون توجه به صف به سمت اربابی رفت که نبود.
-ارباب کجان؟
تام یادش رفته بود که ارباب پیششان نبود و آن ها را اخراج کرده بود. مرگخواران از دیدن این صحنه سخت گریستند. دلشان برای لرد تنگ شده بود.

تام به سمت مروپ رفت.
-پس... بدم به بانو مروپ؟ بانو مروپ از این فلفلای خوشمزه میخورین؟
-نه! این فلفلا تنده! شماها هم بهتره نخورینش. میسوزینا.

مرگخواران با ترحم به مروپ نگاه کردند و تام بدون اینکه چیزی بگوید به سمت صف مرگخوارها رفت. اولین نفر لیسا بود.
-لیسا بردار.
-نمیخوام. حالا که اینطور شد میرم آخر صف. چرا از من پرسیدی؟ چرا از پشت سریم نپرسیدی؟
-

بعد از رفتن لیسا، تام به سمت دومین نفر از صف رفت و کم کم، فلفل بین مرگخواران پخش شد، تام کمی از فلفل های خوب و خوشمزه ته گونی برداشت و آن را در دهان انداخت.. و کم کم احساس سوزشی گلو و مری و معده اش را فرا گرفت. بین آنها مامان مروپ بود که فلفل نخورده بود و مرگخواران در حال قرمز شدن بودند.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۷ ۸:۱۱:۲۷



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۹:۴۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 668
آفلاین
مرگخواران که هیچ ایده‌ای درمورد ماهیت فلفل نداشتند، بدون توجه به مروپ که با تمام وجود سعی داشت آنان را از گمراهی بیرون بیاورد، موافقت خودشان را اعلام کردند.
- بله که می‌خوریم!
- به‌به...فلفل، اونم از نوع تند! مگه میشه ردش کرد؟
- لطفا خیلی بیارین برامون. ما طلاهامون زیاده.

اندکی آن طرف‌تر، مروپ همچنان با دو دست بر فرق سرش می‌کوفت.
- نکنین مرگخوارای مامان! نکنین این کارو! دارین طلاهاتونو هدر می‌دین و هیچیم نمی‌تونین بخورین. یاد اون آشی بیفتین که چند وقت پیش واسه انتقام از اینکه هیچ کس میوه‌های قشنگ مامانو نخورد، پختم براتون و بعد از اولین قاشق ده بار دور حیاط می‌دوییدین. اون توش فلفل بود!

مرگخواران نگاهی حاکی از دلسوزی و تاسف به مروپ انداختند.
- آخی...بانو ناراحت شده از اینکه دیگه غذاهاش طرفدار نداره. داره سعی می‌کنه با این کارا ما رو از خوردن فلفل این آقای مهربون منصرف کنه.
- اشکال نداره. توجه نکنین به بانو. دستاتونو بیارین جلو تا سهم فلفل خوشمزه‌مونو بگیریم!

تام پس از گفتن این جمله، با سر به جادوگر اشاره کرد که با گونی‌ای پر از فلفل به طرفشان می‌آمد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۶ ۲۲:۵۶:۴۹

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۶:۴۸ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6938
آفلاین
خلاصه:

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده و لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه که چیزی برای خوردن پیدا نکردن مقداری طلا پیدا می کنن. چون اون وقت شب، جایی باز نیست تصمیم می گیرن در خونه ای رو بزنن و درخواست غذا کنن!

..............................

مرگخواران مگان و پلاکس را که از شدت گرسنگی روی زمین افتاده بودند و دچار توهمات سنگینی شده بودند، به شدت تکان دادند.

-بیدار می شین یا نه؟
-برای خودتون بهتره که بیدار بشین... ولی برای ما بهتره نشین.
-چون در اون صورت می تونیم خودتونو سرخ کرده و میل کنیم!

پلاکس و مگان به سختی از جا بلند شدند و مرگخواران را ناامید کردند.

فقط ایوا بود که هنوز کاملا ناامید نشده بود.
-می گم... من همینجوری هم می تونم بخورمشون ها! سریع... بدون درد!

لرد سیاهی که اصلا از این فرصت طلبی ایوا خوشش نیامده بود، در ذهن ایوا نقش بست... پلاکس این نقش را پسندید و فورا تصویر ذهنی او را کشید.
بدین صورت!

ایوا سرخورده و پشیمان شد.

مرگخواران به در هایی که در مقابلشان قرار داشت نگاه کردند. حتما یکی پیدا می شد که در مقابل مقداری طلا، کمی غذا به آن ها بدهد!

با این تصور، در زیباترین و بزرگترین خانه را زدند.
جادوگری بسیار بی حوصله در را باز کرد.
-چی می خوایین؟ هیچی نمی خرم. هیچی لازم ندارم. جادوگری بی نیاز هستم!

تام اعلام کرد:
-ما طلا داریم. غذا می خواییم!

جادوگر کمی فکر کرد.
-فلفل دارم. فلفل تند... می خورین؟

..............................

(نکته: نقاشی از الکساندرا ایوانوا... نقاش نامی قرن 21 میلادی!)




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۰۲ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
- من دست به هیچ موادی نمی زنم. همین که گفتم.
مگان این را با ژستی مغرورانه گفت و دوباره شروع به سوهان کشیدن ناخن هایش کرد.
بلا نگاهی به مگان کرد ولی همچنان نظرش را تغیر نداد و بعد از ان ارباب به مگان نگاه کرد.

- مگانمان به ما نگاه کن.

مگان اب دهانشان را به سختی قورت داد و پیشبند صورتی رنگی را بست و شروع به پخت و پز کرد.
در گوشه ای مامان مروپ داشت از خوشحالی ذوق مرگ می شد. در گوشه ای دیگر الکساندرا به جای اون که در پختن غذا کمک کند داشت از غذا هایی که دیگران درست می کردن نهایت استفاده رو می کرد و از یک طرف شیلا داخل هر غذا یه تیکه زهرمار داخلش می ریخت. اصلا فکر می کرد که دیگران ممکنه به زهرمار حساسیت داشته باشند مثل همین پلاکش که تا یک کمی از غذا خورد کلی جوش زد.
- ارباب؟
- مرگخوار هر کسی هستی ما حوصله نداریم رومون رو برگردونیم ببینیم کی هستی. بلاتریکسمان بگو کی با ما کار داشت.
بلاتریکس مثل فنر از جا پرید.
- ارباب دوباره این تامه.
- خب تاممان بگو وقت نداری هنوز هویج های سوپت مانده است.
- ارباب بریم رستورانت.
- چی اگر بهداشتی نباشه چی کار کنیم؟ اگر هر روز ظرف هاشون رو نشورن چی. اگر ...

گابریل نتوانست حرفش را تمام کند چون این بار نوبت مامان مروپ بود که شروع کند و ایراد بگیرد.
- پسر مامان بره غذایی که دیگران براش درست می کنن رو بخوره؟ یعنی پسر مامان دیگه از دست پختمن خوشش نمیاد؟ یعنی مامان بره خونه ی سالمندان؟

تام بود دیگر همیشه با نظر هایش یک دردسر باید درست می کرد.


ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳ ۲۳:۲۸:۵۱
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳ ۲۳:۳۱:۵۶

Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۴۹:۲۸ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۲
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 219
آفلاین
درِ بیست و پنجمین خانه هم به رویشان بسته شد. مردم دهکده چندان علاقه ای به طلا و همینطور غریبه ها نداشتند.
مرگخوارانی دست از پا دراز تر کنار جوی آبی نشستند و زانوان غم به بغل گرفتند.
دلهایشان برای خانه تنگ و شکم هایشان در حال پاره شدن بود.

_ خودمان میدانیم... میدانیم... اه برو آنطرف خودمان بلدیم!

صدای زمزمه وار مرد غریبه بلند تر شد:
_ اهم... اهم... ما طلاهایتان را میگیریم و برایمان غذا درست کنید... چیز... نه برایمان... برایتان... همان که میخواهید!

_ یعنی شما برای ما غذا درست میکنید؟ شما از ما نمیترسید؟
_ ما از هیچ چیز نمیترسیم بی مغ... یعنی... پسر جان ما ترسو نیستیم!


فلش بک_ چند ساعت قبل_ خانه ریدل

_ تو مطمعنی؟ صد البته که ما توانایی تغییر را داریم ولی یارانی داریم بسی باهوش!
_ فیسسسس... فیس... فیسسسسسسس!
_ آری آری راست میگویی! بلاخره باید بفهمیم چقدر وفادار هستند.

پایان فلش بک


مرد قد بلند بدون دماغ، با موهای دم اسبی و ردای نارنجی بلندش، در حالی که شال گردنی به شکل مار پیچیده بود مرگخواران را به داخل خانه اش برد. سپس به آشپزخانه رفت تا غذا درست کند.

_ آخه پرنسس بابا! ردای نارنجی به این مضحکی تنمان کردی، کلاه گیس دم اسبی هم به کنار؛ ما غذا چطور درست کنیم؟

پرنسس بابا کمی پیچید و روی زمین نشست:
_ فیس فیسس فیسسسس!
_ بد هم نمیگویی، بگذار امتحان کنیم.

نجینی از بابا بالا رفت و دور گردنش جا گرفت.

_ یک مشکلی هست!

مرگخواران که واقعا تحمل مشکل دیگری را نداشتند با چنین حالتی( ) به مرد بی دماغ خیره شدند.

_ نگران نشوید! گرسنه نمی مانید. تنها مشکل این است که باید خودتان غذا بپزید، ما خوراکی میدهیم بهتان!

مرگخواران که خیلی هم شجاع و همه فن حریف بودند، آستین هایشان را بالا زدند و به سمت آشپزخانه، رفتند.



ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳ ۲۱:۱۰:۱۰
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳ ۲۱:۱۵:۱۴


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۸:۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 5418
آفلاین
مرگخوارا با بیشترین سرعتی که در توان داشتن در حرکت بودن و برای تامی که تازه سر هم شده بود، رسیدن به اونا ساده نبود. برای همین تام هر از گاهی به روش پرتاب رو می‌آورد و اعضای بدنش رو به جلو پرتاب می‌کرد، بعدم خودشو، تا این که مسافت طولانی‌تری رو در زمان کم‌تری طی کنه.

نویسنده با دیدن چشم‌غره‌های خواننده متوجه می‌شه ملت اونقد علاقه‌ای ندارن تا بدونن تام چطور و در چه بازه زمانی قصد رسوندن خودش به سایرین رو داره، پس بیخیال تام می‌شه و دوربین به سمت مرگخوارا برمی‌گرده که حالا دیگه به شهر رسیده بودن.

شاید فکر کنین در این لحظه مرگخوارا باید خیلی شاداب می‌بودن، چون بزودی به غذا می‌رسیدن. اما اشتباه کردین! تو چهره‌ی مرگخوارا هرچیزی دیده می‌شد به جز خوش‌حالی.

- چرا همه جا تاریکه پس؟
- مگه مشنگا مرغن که همه این ساعت بستن رفتن خونه‌شون؟
- پس تکلیف شکم گرسنه‌ی ما چی می‌شه؟
- خونه!

دیالوگ آخر به نظر هماهنگ با سایر دیالوگا به نظر نمی‌رسید. پس مرگخوارا با قیافه‌هایی طلبکار به سمت مخاطب برمی‌گردن.

لینی که تو هوا مشغول بال‌بال‌زدن بود با دیدن نگاه سنگین مرگخوارا انگشتشو به سمت تنها روشنایی‌های موجود تو اون خیابون می‌چرخونه.
- خونه! در یه خونه‌ای رو می‌زنیم و ازشون می‌خوایم در ازای دریافت طلا برامون غذا بپزن. حتما یکی هست برامون این کارو بکنه.




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۴۶ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۳۱ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1125
آفلاین
تام واقعا دوست داشت که آب شود. در واقع، فعلا تنها آرزوش همین آب شدن بود. ولی خب، آب شدن اگه بستنی نباشین چندان کار راحتی هم نیست. برخلاف تصور باقی مرگخواران حتی انجامش دست خود تام هم نبود. از ابتدای طلایی شدنش داشت سعی می‌کرد آب شود و به موفقیتی دست پیدا نکرده بود.

- چرا پس آب نمی‌شی؟ منتظر چی هستی؟
- شاید منتظر دستور اربابه.
- مردم از گشنگی!

مرگخوارها هم کمکی به فرایند آب شدنش نمی‌کردن. حتی با پرت کردن حواسش تاثیر منفی هم روش می‌ذاشتن اما تام نمی‌تونست حرف بزنه و این نکته رو بهشون بفهمونه. پس زیر لایه‌ی طلا پوکر فیس شد.

از طرفی، با ریز شدن طلا در مقیاس نانوی مشنگی و روکش شدنش، نقطه ذوبش هم پایین اومده بود. گرمای تسترال پزون ظهر و چرخش های هکتوفیوژ این گرما رو تامین کردن و طی یه معجزه‌ی حسابی تام شروع کرد به آب شدن.

- عه نگا. خودش آب شد.
- غذا!

مرگخوارها خیلی گرسنه بودن. اما اگه گرسنه نبودن هم فرقی نمی‌کرد. در هر دو حالت طلا های آب شده رو جمع می‌کردن و راهشون رو می‌کشیدن و می‌رفتن. کپه‌ای که تام باشه رو هم همونجور درهم و گره خورده اون وسط ول می‌کردن. بلاخره مرگخوارن دیگه. رحم و شفقت محفلی ندارن.

- یه تشکر می‌کردین خوب بود ها!

اینو کپه‌ای تام گفت. در حالی که دستش زیرپاش له شده و قلبش تو پاچه‌ش بود. به هر حال، همین که دیگه طلایی نبود خوشحالش می‌کرد. دست و پاش رو جمع کرد و دوان دوان به دنبال باقی مرگخوارها به سمت شهر رفت.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۲ ۱:۰۷:۵۶








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.