جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 20:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: یه هیولا دامبلدور و لرد رو تغییر شکل داده، و گفته تنها راه شکستن این طلسم اینه که محفلیا و مرگخوارا برن شیشه ی عمر هیولا رو از کلاغی که اونو دزدیده پس بگیرن. برای پیدا کردن جای کلاغ، تنها راهنماشون نقشه ای سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. از طرفی هم، هر وقت کسی کلمه ی "بد" یا "خوب" رو به زبون بیاره، بطور رندوم لرد یا دامبلدور تبدیل به یه چیز دیگه میشن. در حال حاضر لرد سیاه تبدیل به چکش و دامبلدور میخ شده. الان یک بار دیگه کلمه ممنوعه به کار رفته.
نکته کنکوری: خلاصه رو از ده پست قبل کپی کردم. تغییری هم نکرده. تو صفحه اول ماموریت هم یه بار خلاصه کرده بودم، اونم همین بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده



هنوز جمله‌ی هیولا منعقد نشده بود که جماعت فهمیدند دوباره با کابوسشان رو به رو شده‌اند. البته به جز بینز. بینز که حضور خانم شاکری برایش مانند خاری در چشم بود، چون روح بود نتوانست خودش را بکشد و سال‌های سال با «دنیای بدون خانم شاکری» به خوبی و خوشی زندگی کرد. البته این فقط برنامه‌‌شان بود! آن‌ها رل مجازی لانگ دیستنسی بودند که تریپ ازدواجی هم داشتند، اما بعد از چند هفته، بینز فهمید گروه سنیش با دنیای بدون خانم شاکری اختلاف فاحشی دارد و این‌طوری اصلا نمی‌تواند و زیر ملافه‌اش (همان که کشیده روی سرش) درد می‌گیرد. برای همین چند بار به او تک زنگ زد و بار آخر که دنیای بدون خانم شاکری جواب داد، گفت «چرا جواب نمی‌دی؟ هیچ معلومه کجایی؟ کی پیشته؟ خانم شاکریه آره؟ » و دنیای بدون خانم شاکری پاسخ داد «تو چرا جدیدا انقدر به من گیر می‌دی؟ رابطه‌ی بدون اعتماد یه رابطه‌ی مرده‌است.» و بینز در جواب گفت «می‌خواستی مرده بودنم رو تو سرم بکوبی ... آره؟ باشه. من می‌رم. تو بمون و خانم شاکری جونت. ولی بدون همین خانم شاکریا دوشیدنت. شیر بدون لانتستونتم دادن به گربه‌ها! هه! » و قطع کرد. بعد دید این‌طوری کمی خیط است و برای این که نشان بدهد عاشق و صادق بوده، اعلامیه‌ی فوت خودش را داد سر کوچه پرینت رنگی بگیرند و جغد کرد برای دنیای بدون خانم شاکری. بعد دید خوب حالا که اعلامیه را چاپ کرده نمی‌تواند در انظار ظاهر شود که! بنابراین تغییر جنسیت داد و اسم ساحره‌ی مشهوری را کش رفت و به زندگی ادامه داد. حالا ربط همه‌ی این‌ها به سوژه چه بود؟ هیچ. پس خودتان را درگیر نکنید تا برویم به دنیای مردگان و ببینیم آن‌جا چه خبر است.

دنیای مردگان


دنیای مردگان یا به عبارت دقیق‌تر، دنیای با خانم شاکری، وضعیتش کم از دنیای بدون خانم شاکری نداشت. از یک طرف سوال «اول خوب یا بد؟» که هیولا پرسید، یک تله بود و یک پدرخوانده‌سگی هم دم به تله داد ... نیمی از جماعت که تیز کرده بودند در مورد میخ و چکش بنویسند، تحت تاثیر عوض شدن سوژه دچار پنیک اتک شدند. یک نامردی آن وسط پرسید «مگه تا الان تو هر پست زرت و زورت اینا داشتن عوض نمی‌شدن؟ چی شد یهو بهشون دل‌بسته شدین؟» اما ملت به سختی درگیر پنیک اتک بودند و نمی‌توانستند پاسخ بدهند. عده‌ای دیگر هم با شنیدن اسم خانم شاکری پنیک اتک شده بودند و در حال تشنج و بالا آوردن کف بودند.

- چی شد؟ با حامی حقوق گربه مشکل دارید؟ با گربه مخالفید؟
- نه! اسمش! اسم لعنتیش!
- اسمش؟! خوب شما فرض کنید یه اسم من درآوردیه ... مثلا «وِژی!» یا «ایب!» یه حامی حقوق گربه به اسم X!

پنیک اتک نیمه‌ی دوم ملت برطرف شد.

- البته فقط فرض کنید. حرف هیولا یکیه. اسم واقعیش همون خانم شاکریه.

پنیک اتک دوباره به ملت دست داد. ملت هم به پنیک اتک دست دادند.

- این زنده‌ها یه چیزیشون می‌شه ها!

به دور از جماعت محفلی و مرگخوار، علی بشیر که محفلی نبود، چون بچه‌ی پایین بود و اهل مرام و معرفت، نتوانست خودکشی دسته‌جمعی ملت را تحمل کند و به آنان پیوست. سپس چون نمی‌دانست حیف است و می‌شود هفت هشت پست را صرف پیدا کردن داوطلب برای شکار گربه و هفت هشت‌تای دیگر را برای تصمیم گیری در مورد چگونگی انجام این‌کار و سه چهارتایی هم برای تعلل داوطلب پیدا شده و متوسل شدن بلاتریکس به زور کرد، تیز و بز رفت و با گونی گونی گربه برگشت.

- پا شید. تشنج بسه. می‌خوام برتون گردونم به دنیای خودتون.

- آخ جون!

- پیش به سوی تکرار سوژه‌ی کشیدن منت نقشه‌ی ننر برای هفتاد پست خوب و مناسب ماموریت که قابل ادامه دادن است و خانم شاکری ندارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/8/9 20:31:12
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
چقدر قوی. خانم شاکری مرد. و نگهبان. مردند جفتشون. کف و خون شاکری و کلاغ‌ها در هم آمیخته‌بود و فضا حسابی آخرالزمانی شده‌بود. رودولف که بغض کرده‌بود، بیخیال کلاغی شد که همین چند لحظه پیش به قصد بسمل کردن برش داشته‌بود و چاقو به دست خودش رو به سمت نعش بی‌جان و یخ‌زده‌ی بانو شاکری رسوند و شروع به عر زدن کرد. شماها راجع به قدرت عشق چی می‌دونید؟ عشقی که می‌تونه طلسم مرگ رو، درسته! مرگ رو از آدم دور کنه. دامبلدور، در حالی که یک سرش از اون سرش کلفت‌تر بود، غلت‌زنان خودش رو به رودولف رسوند و دست دور گردنش اومد بندازه اما یادش اومد دست نداره.

-باباجان!

سکوت شکسته‌شد. رودولف فینی کرد و برگشت سمت میخ.

-دوست داشتم الان دست دور گردنت بندازم باباجان.

رودولف همچنان ساکت بود. چشم‌هاش پرتاپر از خون.

-باباجان می‌خوام یه چیزی بهت بگم... دلت برای مرده‌ها نسوزه رودولف. نگاه کن منو! عه! چرا دارم حرف می‌زنم؟ من میخم. بشیر جان؟

بشیر خیلی سریع بالای سر میخ و رودولف آمد و گفت:
-خوب.

و دامبلدور تبدیل به یک میخ دهن‌دار شد و به حرف‌زدنش ادامه داد.
-‌می‌گفتم... دلت برای مرده‌ها نسوزه رودولف. ببین من رو. ببین اربابت رو. لطفاً اگه می‌شه دلت برای ما بسوزه.

رودولف دوباره فینی کرد و با بغض گفت:
-نمی‌تونم.
-چرا باباجان؟
-شماها ساحره نیستید.

و بعد چاقوی توی دستش رو تا انتها فرو کرد توی قفسه‌ی سینه‌ش. صدای جیغ بلاتریکس از آن سمت بالا رفت.

-کدوم گوری می‌ری مردک؟ داری چه غلطی می‌کنی؟ رودولف! با من حرف بزن.

رودولف مرده‌بود. بلاتریکس چاقوی دهنی‌شده‌ی رودولف رو برداشت و خودش رو کشت. و بعد پشت سرش، دونه دونه آدم‌های داخل کادر که حالا پنیک کرده‌بودن از این همه خون، افتادند به جون هم‌دیگه.

-باباجانیان؟ یکیتون بیاد من و تام رو هم بکشه. ما دست نداریم. بشیر؟
-

نیم‌ساعت بعد

باد می‌خورد به درخت‌های توی پارک و جوی خون راه‌افتاده، داشت سفت می‌شد و اینور و اون‌ور دلمه می‌زد. سکوت همه جا رو گرفته‌بود. اما از پشت بوته‌ها صدای کشیده شدن چیزی تیز روی زمین می‌اومد. بینز درحالی که داشت از اضطراب به خودش می‌لرزید، تند تند چاقو رو(همون چاقو دهنیه) فرو می‌کرد توی خودش. اما چاقو از توش رد می‌شد. نهایتاً بیخیال شد و رفت بالای سر جنازه‌های تپه‌شده.

دنیای مردگان


محفلی‌ها و مرگ‌خوارها در فضایی پر از شخصیت‌های خارج سایتی ظاهر شدند. نور ضعیف و کافه‌ای این جهان بی‌سقف و بی‌روح رو پوشونده‌بود.

-شما هم حسش می‌کنید؟

سایه‌ای از پشت، بزرگ و بزرگ شد و نهایتاً بالای سر جماعت رو تماماً سیاه کرد. او کسی نبود جز...

-
- شما اینجا چیکار می‌کنید؟ شیشه‌ی عمرم رو آوردید؟
-نه. مردیم.
-
-ببخشید.
-
-می‌شه مارو زنده کنید؟ قول می‌دیم تغییر کنیم. قول می‌دیم اگه بهمون فرصت بدید هم شیشه‌ی عمرتونو پیدا کنیم هم... هم... هرچی.

هیولای دوسر حسابی شاکی بود. ولی سعی کرد متمدن برخورد کنه. تا ده شمرد و نفس عمیقی کشید و گفت:
-شدنش که می‌شه...
-ولی؟
-ولی محدودیت داریم.
-یعنی چی؟
-یعنی باید تا قبل از طلوع هالووین زنده‌تون کنم تا بشه. تاریخش بگذره فاسد می‌شین.
-خب حله. زنده‌مون کن تا قبل از طلوع هالووین.
-پیش‌نیاز داره. به ازای هر زنده شدن به یه گربه احتیاج داریم.
-اوه. اینجا گربه داره؟
-اول خبر خوبو بدم یا بد رو؟
-بد.
-خبر خوب اینه که تنها حیوونی که اینجا به وفوور پیدا می‌شه گربه‌س. خبر بد اینه که چند دقیقه پیش یه خانوم شاکری نامی اومده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- بعدی!
- کدوم بعدی؟
- کلاغ بعدی!
- چرا بعدی خب، هنو...
- این گفت! این گفت! اون کلمه هه رو گفت! ارباب؟ کجایین؟ چی شدین؟
- بیشین بابا. این گفت خُب! اون یکی رو نگفت که.
- پوووف... حله... . ولی ترسیدینا! ادامه بدین. بعدی رو بیارین.

کلاغ ها یک دیگر را هل میدادن تا خودشان نفر بعدی نشوند. اما بالاخره یکی از کلاغ ها که جلوتر از بقیه بود. رودولف در حالی که با چاقو اش به کلاغ جلویی اشاره می کرد، گفت:
- بیا. همینجا دراز بکش. درد نداره. همه چی اوکی میشه.

کلاغ جلویی که چاره ای در خود نمی دید، سعی کرد فرار کند، اما کلاغ پشتی وی، پس کله اش زد و او در جلوی پای رودولف، به پایین افتاد. رودولف از گلوی کلاغ گرفت و او را بر روی میزی که جلویش قرار گرفته بود، گذاشت.
- خب... باس اول شیکمتو جر بدیم ببینیم چیزی توش هست یا نه.

رودولف این را گفت و چاقو را نزدیک به شکم کلاغ کرد، اما قبل از اینکه چاقو با شکم او تماس برقرار کند، خانم شاکری جیغی زد و گفت:
- بسه دیگه! حیوونا! وحشیا! همتون وحشی هستین! من فکر می کردم که ایشون با بقیه فرق داره، ولی خب این بد تر از همه تون.

خانم شاکری با چشمانی گریان، چاقوی جیبی ای که در دستش داشت را برداشت و به روش سامورایی ها خودکشی کرد و جسدش در کنار جسد کلاغ اولیه که مجرور شده بود، مفتوح شد و باقی ماند.

مرگخواران با دیدن خون و خون ریزی پیش آمده، خوشحال شده بودند و از اینکه خانم شاکری دیگر وجود نداشت نیز، خیالشان راحت شده بود.
- کی مادام رو کشت؟ چرا باید مادام رو بکشین؟

مرگخواران با شنیدن این صدا، به سمت منبع آن برگشتند. نگهبان خانم شاکری در کنار جسد رئیسش، در حال گریه و زاری بود تا خودش نیز جان به جان آفرین تسلیم کرد و کلا سوژه از اینا خالی شد. بینز نگاهی به وضعیت پیش آمده کرد و گفت:
- حالا حله.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 17:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ته پارک:

- امممم...
- خب...
- چیزه...
- کدومشون کلاغه؟!

تعداد بی‌شماری کلاغ‌ در ته پارک بودند.

- طبق اطلاعاتی که اینجا نوشته شده، اون پرنده‌ای که پرهای سیاهی داره کلاغه.

این را گابریل گفته بود، او انسانی کتاب‌خوان و مطلع بود.

- صبر کنید، دونه دونه بهشون آوادا می‌زنم، بعد می‌گردیمشون ببینیم شیشه دست کدومشونه، آواداکدورا!

پیش از آنکه طلسم بلاتریکس به نخستین کلاغ برسد، ققنوس بی‌مقدمه میان آن دو قرار گرفته و افسون زن را خورد.

- هی! آوادام رو تفش کن!
- مگر طعام است که تفش بنماییم؟ مضاف بر آن زندگانی سیه چردگان نیز سمین است.
- غااااااااار!

کلاغی که در نزدیکی ققنوس بود، بر سر او داد کشیده، پرهایش را بالا داده و شکم شش تکه‌اش را نمایان کرد.

- خیر، مفرمودیم سمین، بیان داشتیم سمین.

ققنوس قصد داشت بگوید "ثمین" ولی با توجه به اینکه منقار داشت نمی‌توانست.

- تف!

فوکس برای جمع کردن خطایش طلسم مرگ را در صورت کلاغ ورزشکار تف کرد و او نیز مرد.
- گمان می بریم در شکم وی باشد! مجرورش بنمایید!

محفلیون و مرگخواران به سمت جنازه کلاغ هجوم آورده و دل و روده و امحا و احشایاش را بیرون ریختند و چیزی پیدا نکردند.
سایر کلاغ‌ها بدون هیچ واکنشی تماشا کرده و منتظر نوبت خویش بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1399/8/9 17:47:20
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ پس از چهارصد متر دیگر، به راست بپیچید.

ویب که خواهر کوچک تر وِیز بود، در حال راهنمایی محفلی ها و مرگخوارانی بود که به دنبال شیشه عمر می گشتند. به خاطر گل روی رز و لیسا، ویب بالاخره توی این سوژه زبان باز کرده بود و شارژ داشت و نیازی نداشت کسی نازش را بکشد. قهر نکرده بود و داشت جماعت محفلی و مرگخواران رو به مقصد نهایی می رسوند.

ـ تبریک میگم! شما به مقصد رسیدید.

ـ اینجا دیگه کجاسـ..

ـ اینجا کجاست؟

آگلا این را پرسید اما قبل از اینکه جمله‌ش را کامل بیان کند، جماعت محفلی جفت پا پریدند وسط دیالوگش و هری دیالوگ را گفت در نهایت. آخر می دانید، بعد از تعداد زیادی پست بالاخره بقیه یادشان آمد که عه محفلی هم داریم و این ها بلدند دیالوگ ادا کنند و حرف و بزنند. بله، بلدند. خیلی هم خوب بلدند!

ـ گوشنمه شاید اشتباه بگم ولی شبیه پارکه.

نگهبانی که دم در خانه ی خانم شاکری وارد سوژه شده بود، به دنبال جماعت محفلی و مرگخوار آمده بود چون خب.. بیکار بود. به هر حال حرف هاگرید را تایید کرد و ادامه داد:

ـ من این جا رو می شناسم. من در حال شیفت نگهبانی بودم که یکی اومد.. این گربه ها رو میگیرن. بعد می‌اندازن تو گونی. معلوم نیست که کجا می برن. گناه نداره که گربه.

ـ چی میگی تو احمق؟

ـ چی میگی تو یعنی چی؟ پلاکس آقا! همین تو بودی گونی گونی گربه بردی. گل کشیده بودی. حالت طبیعی نبودی.

پلاکس که در آن زمان نقاشی گُل را بر روی بوم، نقاشی کشیده و گربه ها را با نقاشی اش ترسانده و سلاخی کرده بود، در کسری از ثانیه از سوژه بیرون برده شد تا به سزای اعمالش برسد. از تمام خوانندگان میخواهم برای آرامش این عزیزِ از دست رفته، به درگاه مرلین که بعد از سال ها لاگ این کرده و پست زده، دعا کنند.
در همین حین خانم شاکری که به ناحق از سوژه بیرون رانده شده بود، دوباره بازگشته و مشغول خوراک رسانی به گربه ها بود. رودولف که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، همین خانم شاکری را غنیمت شمرد و به سمتش حرکت کرد.

ـ اهم اهم. شما یه کلاغ ندیدی این ورا؟

ـ یه کلاغ دیدم گربه ها رو اذیت می کرد. بهش شیر بدون " لانتستون " دادم گرفت خوابید. همین ته پارک. فقط آروم برین که بیدارش نکنین.

خانم شاکری از حضور رودولف مور مورش شده بود. از این عشق در یک نگاه ها. از این هایی که صحنه دراماتیک می شود و سال ها بعد برای بچه هایشان تعریف می کنند که یک روزی در پارک هم دیگر را دیدیم. حتی به غلط!
به هر حال، رودولف هم که داخل این سوژه به هر دری زده بود یا بسته بود و یا بلاتریکس منتظرش نشسته بود، خسته شده و تاب نیاورد. دست خانم شاکری را گرفت و او را نیز در این ماجراجویی جذاب، همراه کرد تا بالاخره دستش به یک جایی بند باشد. حالا همه ی این جماعت، آهسته آهسته و پاورچین پاورچین به سمت انتهایی پارک سرازیر شده تا قصه ی ما به سر برسد و کلاغ مذکور به لونه‌ش نرسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- قول نا گسستنی چرا؟ به چی قول بدم؟
- به اینکه بعد از اینکه جای کلاغ رو فهمیدی، بیای محفلی بشی.
- خب اگه قولم رو شکستم میمیرم یعنی؟ مگه محفل نباید عشق و امید بپراکنه؟ مگه شما نباید هی بغل کنین و به دنبال سفیدی برید؟ این بود آرمان های میخ... چیز... پروفسور دامبلدور؟

کتی بغض کرد، چشمانش خیس از اشک شد و نتوانست حرفش را ادامه دهد. با چشمانی مظلوم و اشک آلود نگاهی به محفلی ها انداخت که دور میخ جمع شده بودند. اصولا محفلی ها توانایی دیدن اشک و ناراحتی را نداشتند و با دیدن ناراحتی کتی، آن ها نیز بغض کردند و بعضا، به گریه نشستند. هری در حالی که زار می زد گفت:
- نه... . ما فرزندان روشنایی هستیم. ما نباید کسی رو بکشیم. اصلا نباید اینطوری میشد... . آخ قلبم... من دارم می میرم بازم... .

و هری برای بار چند صدم باز هم مُرد. هگرید سعی کرد به وی تنفس مصنوعی بدهد، ماساژ قلبی، احیای ریوی، ولی هری به سختی مُرده بود و به این آسونیا زنده نمی شد.

- خب پس چیکار کنیم؟
- من که می گم هری گوشنشه! شاید یه کیک بدین من بخورم و از مزه ش تعریف کنم براش، درست شه.
- هری رو چیکار داریم بابا. کتی بل رو چیکار کنیم؟
- اوه کتی...

با اومدن اسم کتی، تمام محفلی ها دوباره بغض کردند و صدای گریه و زاری محیط را برداشت. همگی یکدیگر را بغل کرده بودند و کتی را نیز در آغوش گرفته بودند تا به وی دلداری دهند که قرار نیست بمیرد. در همین شرایط بودند که ناگهان صدای میخ-دامبلدور بلند شد.
- چیکار میکنی بابا جان... قیژ... ولم کن... قیژ... آخیش...

دامبلدور با توانایی های بسیار خارق العاده لرد سیاه که تمام عالم به فدایش باشند و نویسنده این پست نیز در راه وی جانش را برای چندمین بار بدهد، از زمین در آورده شد. مرگخواران با دیدن اربابشان که اینگونه توانمند عمل کرده و توانسته بود میخ را از زمین بیرون بیاورد، به مرگخوار بودن خودشان بیش از پیش افتخار می کردند.

- خب حالا! بچه ها تو جمع کن ما کار داریم.

لرد سیاه این را گفت و به سمت ویب نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سردرگم مانده بودند!
محفلی ها خشمگین و مرگخواران قهقهه میزدند! تنها این وسط کتی بود که سردرگم بود. (اول رول تصحیح شود) بدبخت بخت برگشته هنوز عضو هیچ کدام از گروه ها نبود!

_بابا جان اگر میتونی بیا ما رو در بیار بریم دنبال کلاغ!
_چرا؟چون عضو هیچ گروهی نیستم؟
_باباجان ها به کتی بگید که اینجا چقدر خوبه!
_لالالا ما محفلی های خوشبخت...
_اگر خوشبخت بودید الان دامبلدور در زمین فرو نرفته بود!

دوید پیش پلاکس.
_چی میگفتن؟

در حالی که سعی میکرد پلاکس را از زمین بیرون بکشد گفت:
_هیچی ولش کن. من همچینم سردرگم نیستما! اصلا میخوام بیام مرگ خوار بشم.

ناگهان تمام مرگخواران به او خیره شدند!

_اگر میخواهی بیای تو گروه ما باید جای کلاغو از زیر زبون میخ بکشی بیرون!
_ولی مگه...
نچ نقشه بلاتریکس به هم خورد!
_باشه، قبول، من این کارو میکنم!
سرش را بالا گرفت و به سمت محفلی ها حرکت کرد.
_هی بچه ها من میخوام محفلی بشم!
_باباجان ها شادی کنید عضو جدید داریم!
_خب پس باید جای کلاغ رو به منم بگید!
_شرط داره.
_چه شرطی؟
_باید قول ناگسستنی بدی!

باید چه میکرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب؟
-خیر!
-سرورم؟
-خیر!
-قوی شوکتا؟
-زهر مار!

روند تغییرات لردسیاه و دامبلدور، مرگخواران را به سمتی برده بود که دائما در هرحال راضی کردن لردسیاه بودند.
-سرورم... این نقشه لوسه. الان باز مسخره بازی در میاره. بیاین و این یه بار فقط بکشیم بیرون این میخ رو... شیشه عمر رو پیدا کنیم و همه خلاص از این زندگی!

بالاخره لرد سیاه سری به نشان رضایت تکان دادند.

-ارباب می‌دونستم روی من رو زمین نمی‌ندازین... می‌دونستم به من اهمیت می‌دین... ارباب بخاطر من راضی شدن... شما‌ها ناخالصی دارید. ولی من چی؟

بلاتریکس در میانه صحبت‌های پلاکس، لرد را در دست گرفت.

-تو ناخالصی بلاتریکس... بده من ارباب رو... کار کار منه!

بلاتریکس نگاهی به اربابش کرد.
-ارباب... اجازه می‌دین از طرفتون کاری که می‌دونم که می‌دونین چیه رو انجام بدم؟
-اجازه دادیم!

بلاتریکس لبخند شیرینی زد و با لرد-چکش فرق سر پلاکس کوبید و او را تا کمر در زمین فرو کرد.
-ممنونم سرورم!

و لرد را به رودولف سپرد تا دامبلدور را به کمک لرد از زمین بیرون بکشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها و مرگخواران دور هم جمع شدند تا چاره‌ای برای این امر پیدا کنند...
_خُب...کسی پیشنهادی داره؟
_من میگم که رز رو بفرستیم، اون دفعه تونست قانعش کنه، زبون این ویب رو میفهمه!
_ما هم از طرف خودمون لیسا رو میفرستیم...اینم هی قهر میکنه و یه جورایی لوسه، شاید زبون این ویب رو فهمید!
_اهم اهم!
_رودولف...برای جلب توجه واقعا نیاز نیست سرفه کنی...اینقدر زمخت هستی که همه ببینیمت...بگو چیزی که میخوای بگی!
_ببینید...نه برای اینکه من چند قدمی همراه با رز بشم...نه...اصلا اهل این حرف ها نیستم من...بلکه برای پیشبرد بهتر این نقشه ای که کشیدیم، من خودم رو پیشنهاد میدم به رز...چیز...پیشنهاد میکنم با رز...که بریم با نقشه حرف بزنیم بابا...چرا اینطوری نگاه میکنید؟ خب منم قهر کردن بلدم، با ارباب قهر کرده بودم اصلا مدت‌ها...یادتون نیست؟
_رودولف...اولا که بذار برسیم خونه، من میدونم و تو...دوما که تو قهر کردن اگه بلد بودی، لرد و بقیه متوجه میشدن...نه اینکه بعد از شونصد ماه تازه مشخص بشه قهری، اونم باز مدت‌ها بعدش اصلا لرد میفهمه که چرا..کاری هم نکردن طبیعتا...پس نه!
_لیسا...رز...برید با نقشه صحبت کنید زودتر!

سه دقیقه بعد!

بلاخره لیسا و رز بعد از چند دقیقه چانه زنی با نقشه، همراه او به نزد محفلی ها و مرگخواران برگشتند...
_همین یه بار رو به خاطر گل روی رز و لیسا قبول کردم بهتون راه رو نشون بدم!
_لطف کردی ای نقشه..ای ویب بزرگ...ای شفتالو!
_آفرین...آفرین...همینطوری ادامه بدین به ناز کشیدن من...خب...پس راه میوفتیم...چهل قدم بعد، به راست بپیچید!

همین که مرگخواران و محفلی ها با خوشحالی آماده بودند تا چهل قدم بردارند، ناگهان هری‌پاتر حس کرد که چیزی کم است...یک پروفسور!
_صبر کنید...صبر کنید!
_چی شده باز کله زخمی؟
_پروفسور مثل یه میخ توی زمین گیر کرده...نمیتونه بیاد که!
_مثل؟ واقعا پروفسور یه میخه که توی زمین گیر کرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یه هیولا دامبلدور و لرد رو تغییر شکل داده، و گفته تنها راه شکستن این طلسم اینه که محفلیا و مرگخوارا برن شیشه ی عمر هیولا رو از کلاغی که اونو دزدیده پس بگیرن. برای پیدا کردن جای کلاغ، تنها راهنماشون نقشه ای سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. از طرفی هم، هر وقت کسی کلمه ی "بد" یا "خوب" رو به زبون بیاره، بطور رندوم لرد یا دامبلدور تبدیل به یه چیز دیگه میشن. در حال حاضر لرد سیاه تبدیل به چکش و دامبلدور میخ شده و با ضربه لرد سیاه، به شدت در زمین فرو رفته. نقشه پس از شارژ شدن، تمایل داره تا اون ها رو به سمت کلاغ راهنمایی کنه.

- خب کجاست؟
- یکم نازمو بکشین تا بگم.
- ویب جون، کجاست کلاغه؟
- نه! بیشتر نازمو بخرین.
- نازت چند آبجی. خودم می خرم همشو.
- رودولف! شما چیزی نمی خری!
- باشه!

رودولف سرشو پایین انداخت و ناراحت شد. ولی بلاتریکس با عصبانیت به او نگاه کرد. تمام ملت مرگخوار و محفلی منتظر پیشرفتی بودند که در این پست اتفاق بیفتد و سوژه، قدمی رو به جلو برود، اما خبری از این چیزا نبود. این پست فقط برای خلاصه زده شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!