شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مایکل که همه را دور زده بود، فرار کرد، بی آنکه بداند لرد از او سریع تر است و بعد لرد با صدای بلند گفت: -آوووووددددااااااککککککدددددااااااوووووااااااارررررراااااا! و بعد مایکل نصفه و نیمه به رحمت مرلین رفت! -خب از شر این هم رها شدیم! مرلین بیامورزدش! خب حالا باید این بل بشو را به اتمام ببریم! همه خفففففههههه شید! و بعد مرگخواران عجیب غریب ساکت شدند و بلا از میان جمعیت کن: -ارباب هر فرمایشی دارین بفرمایین! -هکتور کجاست بلا؟ -ارباب چه امری باهاش دارین؟ -به تو چه بلا! بگو کجاست؟ و بعد ارباب با عصبانیت به بلا نگاه کرد و بلا زیر نگاه های ارباب آب شد!
هکتور برای پاتیلها ارزش زیادی قائل بود، بنابراین حتی اگه در نگاه اول پاتیل رو پیدا نکرده بود، انتظار داشت در نگاه دوم پیداش کنه و هرگز تصور سر کار گذاشته شدن با پاتیل، اونم وقتی لرد هکتور بود رو نداشت.
پس اون در انتظار ملاقات با پاتیلش بود. شاید از قبل قراری باش گذاشته بود که به خاطر لرد شدن و مشغلههای فراوونی که سرش ریخته بود، فراموش کرده بود. بالاخره لرد شدن بار سنگینی بود که رو دوشهای نحیف و لرزانش قرار گرفته بود. پاتیل باید اونو درک میکرد!
- گفتم خودتو نشون بده دیگه.
اما پاسخی از جانب پاتیل نمیومد.
- فک نکنم از اولم پاتیلی اونجا بوده باشه!
این دیالوگ رو ربکا به زبون میاره. ربکا مرگی تراژدی داشت، چون در راه اربابش نمرده بود و به جاش در راه هکتور مرده بود. پس تصمیم گرفته بود با بازگشت در قالب روح به حضور در جمع مرگخوارا ادامه بده.
هکتور با تعجب برمیگرده و با اتاق عاری از مرگخوار، اما شامل ربکا مواجه میشه. نیازی به توضیح بیشتر نبود تا دو گالیونیش بیفته که مرگخوارا به قصد جیم زدن اونو دنبال نخود سیاه فرستاده بودن و از اول هم پاتیلی در کار نبوده. - خیله خب الان معجونپراکنی میکنم تا همهتون پیدا بشین.
خانه ریدل و ساکنینش برای بار دوم توسط هکتور تهدیدِ معجونی شده بودن!
مرگخواران از طرفی در فکر این بودند که چطور هکتور را به عنوان ارباب خود قبول کنند و از طرف دیگری هم به این فکر میکردند که چطور از زیر کاری که قرار است بر دوششان بیفتد ، خیلی ریز در بروند. _هی رودلف ! قمه تو دم دست بذار ،شاید نیاز شه. _برای چی اونوقت ؟ _شاید نیاز شد ،هکتور رو چند ساعتی رو حالت سایلنت بذاریم .
هکتور بی خبر از قصد و فکر یارانش ، با ویبره فراوان شروع به خواندن نام به اصطلاح یارانش کرد. _اسم هر کی رو خوندم، بیاد کارشو بهش بگم بره .نفر اول بلا . _هکتور نکنه دلت، برای کروشیو های من تنگ شده؟ _عه وا اشتباه خوندم.رودلف بیا اینجا ببینم.
رودلف قمه اش رد در دست گرفت و با اقتدار فراوان ، برای فرود آوردن قمه اش در سر هکتور به، جلو صف مرگخواران رفت . _به !جناب هکتور، ارباب برازندته به مرلین.اما فقط یه خواهش کوچولو ازت داشتم ،میشه پشت سرتو یه نگاه بندازی. _چرا که نه.
هکتور چرخید تا پشت سرش را نگاه کند و رودلف با ظرافت خاصی قمه اش را بالا برد تا بر سر هکتور فرود بیاورد اما ناگهان هکتور جای خالی داد و قمه بجای خوردن به سر هکتور بر سر ربکا فرود آمد و ربکا را به دیار باقی فرستاد. _با دستیار من، چه کردی ملعون؟ _عه هکتور پاتیلت اونجا چیکار میکنه؟
با پرت شدن حواس هکتور به نخود سیاه ،مرگخواران که موقعیت را برای فرار مناسب میدند ، به سرعت نور پراکنده شدند.
مرگخواران با تعجب و ترس به اطرافشان نگاه کردند. یعنی واقعا راه فراری از دست کارهای هکتور نبود؟ شاید به خاظر حضور افلیا بود که انقدر بدشانس شده بودند. شاید هم... -جیـــــغ!
افکار مرگخواران با جیغ ربکا از هم پاشید. افلیا با خستگی به ربکا نگاه کرد. -چیشده ربکا؟ -من همیشه برای گرفتن وظیفه، اونم از ارباب ذوق داشتم! -شاید باورت نشه ولی اون ارباب نیست.
با اینکه افلیا از فاصلهی دوری با هکتور ایستاده بود اما هکتور به وضوح صدایش را شنید و به سمتش حملهور شد. -چرا من؟! بیا جاتو با من عوض کن ربکا. بیا تو بدشانسه باش!
ربکا لبخند شیطانیای زد و به افلیا نگاه کرد. -گفتم که... من برای گرفتن ماموریت همیشه ذوق داشتم. چون میخواستم یه بار توش بدشانس نباشم! -نــــــه!
چند ساعت بعد
-افلیا؟ زندهای؟
افلیا با چهرهی سبز رنگی، همچون دومینیک(حتی تیرهتر!) روی زمین افتاده بود. آنطرفتر هکتور روی صندلیِ 'ارباب لرد ولدمورت سابق'، نشسته بود. ربکا هم درحال جمع کردن مرگخواران بود تا هکتور وظایفشان را بدهد. -اهم... گفتم بیایین تا بهتون کارایی که میتونین رو محول کنم.
ریلکس بودن هکتور اصلا برای مرگخواران خوشحال کننده نبود.
هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن. لرد به بهانه ای از خانه ریدل ها به بیرون فرستاده می شه و همراه مادرش در مغازه میوه فروشیه و قراره یک هفته اونجا بمونه. هکتور اجبارا لرد شده. مرلین هم از بارگاه اخراج شده، ولی نمی خواد کسی اینو بفهمه.
............................................
مرلین شروع به سخنرانی کرد. -یاران پیشین لرد سیاه. همانطور که می بینید هکتور لرد شده است و شما زین پس یاران هکتور می باشید! من هم کمی پیر و فرتوت شده ام و دکتر گفته برای سلامتی ام بهتر است مدتی همچون شما فانی ها معمولی باشم.
دومینیک آخر صف ایستاده بود و صخنان مرلین را برای پیشی ترجمه می کرد. -می گه با هکتور دوست معمولی باشیم و خیلی هم سرگرم کننده هستیم. فانی یعنی سرگرم کننده. یادت می مونه؟
پیشی زیاد مطمئن نبود.
نق و نوق های مرگخواران، که منتظر ارائه راه حل بودند به گوش مرلین رسید.
-برای گفتن اینا میکروفون گرفتی دستت؟ خب این هکتور که داغونه! - می لرزه همش! -تهدید می کنه! -آسایشمونو سلب می کنه.
مرلین فریاد زد. -خاموش ای افسارگسیخته!
-آقا توهین نکن. مگه ما اسبیم افسار داشته باشیم؟ -من اسبم داداش...آروم باش.
تام برگشت و اسب را دید که در حال اعتراض بود. یک بار در عمرش داشت اعتراض درست می کرد، آن هم نشده بود.
صدای هکتور از داخل خانه ریدل ها به گوش رسید. -یاران من! کجایین؟ در اطراف من جمع بشین! می خوام وظایف جدیدی بهتون محول کنم. وظایفی متناسب با استعدادها و توانایی هاتون.
مرلین که موفق شده بود توجه سایرین رو جلب کنه، میکروفنی را از جیبش درآورد و مشغول تست کردن آن شد.
-یک دو سه امتحان می کنیم. -مرلین؟ -یک دو سه. پای کی رو سیمه؟
مرگخواران که از این حجم از معمولی شدن و مثل انسان های عادی زندگی کردن مرلین شوکه شده بودند، زیر پاهایشان را نگاه کردند. سیمی در کار نبود!
-یک دو سه. صدا به عقبیا می رسه؟ -مرلین؟ -ساکت باش ای کافر! وقت پیامبر مملکت را نگیر بگذار به مسائل مهم این جامعه رسیدگی کنیم! کجا بودیم؟... اهان یک دو سه.
مرلین وسیله ی ماگلی مذکور را به چشمش نزدیک کرد و از نزدیک به آن خیره شد.ظاهرش مشکلی نداشت، پای کسی هم روی سیم نبود، ایرادش چه بود؟
-یکی سیم رو به پریز وصل کنه.
بعد از وصل شدن سیم به پریز، مرلین نفس عمیقی کشید، گلویش را صاف کرد و آماده ی سخنرانی شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.
مرلین فکر میکرد در هوا معلق مانده است، اما بعد از چند ثانیه فهمید که معلق نیست و در واقع با شتاب در حال سقوط است. - حال چه کنیم؟ توانایی لغو نفرین را که نداریم. باید توضیحی به... آخ!
مرلین با سر میان جمعیت مرگخواران افتاد. - خیلی دردمون گرفت. پس حس درد اینگونه است.
- مرلین!
توجه مرلین تازه به تعداد زیادی مرگخوار جلب شد که داشتند با کنجکاوی او را نگاه میکردند.
- کسی ما را صدا کرد؟ - چرا یهو از آسمون افتادی؟
مرلین خیلی سریع دنبال راه حلی میگشت. نمیتوانست به آنها درباره اخراجش چیزی بگوید وگرنه کل ابهت پیامبری اش یکباره از بین میرفت.
- مرلینی اخراج شدی؟ - خیر مرلینمون اخراج نمیشه. حتما با اعضای بارگاه قهر کرده. منم دیگه توجهی نمیکنم بهشون. - خیر اشتباه کردید. ما درخواست کردیم مدتی قدرت های ما رو از ما بگیرن تا همچون مردم عادی زندگی کنیم و مشکلات مردم عادی را به بارگاه گزارش بدیم. همچنین به شما در مشکلتان یاری برسانیم.
مرگخواران هنوز هم با تعجب به مرلین زل زده بودند. - مرلین خب چرا با ابرت خیلی آروم از بارگاه نیومدی پایین؟ - چون میخوایم مثل مردم عادی زندگی کنیم. - مرلین پس اون لباسای پیامبریت کو؟ - گفتیم میخوایم مثل مردم عادی زندگی کنیم. - مرلین... - ای بابا. انگار واقعا از هکتور به عنوان لرد راضی هستید! هی ما رو خسته میکنین.
مرگخواران هنوز هم متعجب بودند اما واقعا مشکلات مهمتری برای رسیدگی داشتند.
در حالی که مروپ لردسیاه را روی زمین خوابانده و هفدهمین طالبی مگسی را در دهانش می چپاند، و در حالی که لرد احساس میکرد ذره ای به خفه شدنش مانده است و باید برای بقا از جان پیچ بعدی استفاده کند، و در همان حالی که مرگخواران در شک و تردید به سر می بردند،مرلین در بارگاهش لمیده بود و اسموتی بهشتی میزد به بدن. تا اینکه کلفتی بهشتی به بارگاه مرلین وارد شد.
-مرلینا سلام! یه کاری باهاتون داشتم.
از آنجا که کلفت تصادفا حوری هم بود، آب دهان مرلین شر و شر ریخت و باعث بارانی در مناطق پایین دست شد.
-تو جون بخواه مرلین فدا بشه به پات! -مرلینا؛ یه پیغام از طرف انجمن پیغمبران براتون آورده ام! -نامه عربده کشه؟ -بله. -بده من!
مرلین به سرعت نامه عربده کش را گرفت و باز کرد. صدای عربده ی رئیس انجمن پیغمبران به گوش رسید.(به دلایل امنیتی، از نام برن رئیس اجمن معذوریم!)
-مرلیــــــــــــــــــــن! تو کاری کردی که تعدادی از بندگان فریب بخورند و دچار نفرینی شوند...تو کاری کردی که فک ولدمورت دچار جرخوردگی از هفت ناحیه شود...تو ارباب تاریکی ها را زیر دست ننه اش انداختی که از زیادبود ویتامین بمیرد...تو هکتور،این روانی عقده ای را لرد کردی... بدین وسیله شما از انجمن پیامبران اخراج شده و از خدمات بهشتی نظیر اسموتی و حوری محروم می گردید. شرط بازگشت شما به بهشت رفع این بلبشو می باشد.و برای اینکه خیلی هم خوش به حالتان نشود، شما مجاز نیستید نفرین را باطل کنید! در ضمن، حوری عزیز، این الدنگ را بینداز بیرون و بیا یک شوکول جایزه بگیر!
همین که مرلین خواست آهی بکشد، حوریِ کماندو با یک اردنگی مرلین را از بهشت انداخت بیرون و ندایی از عرش بر آمد که: -بری دیگه برنگردی!
و همین طور ندایی دیگر: -مرلینا حیا کن! ریدل ها رو رها کن!
و مرلین روی هوا معللق ماند تا فکری به حال خودش بکند.
لرد که از تست کردن میوههای مختلف، حالت تهوع بهش دست داده بود، در اقدامی ناگهانی تصمیم گرفته بود با قائم شدن از این امر فرار کنه.
پس میان کپهای خربزه و طالبی پناه گرفته بود. به گونهای که فقط کلهی صیقلی مبارکش بیرون مونده بود و اگر دقت نمیکردی، قطعا با خربزهها و طالبیهایی که میونشون قرار گرفته بود اشتباه گرفته میشد.
البته پنهان شدن میون دستهای میوه که باعث میشد بوشون مستقیما داخل بینی نداشتهی لرد فرو بره، کم از خوردنشون بد نبود، ولی باز هم بوییدنشون یک درجه بهتر از خوردنشون بود!
- طالبیِ مامان؟ کجا رفتی؟
لرد با شنیدن اسم طالبی ناگهان احساس میکنه نکنه محل پنهان شدنش لو رفته. اما وقتی میبینه صدای مروپ به جای اینکه نزدیکتر بشه، دورتر میشه، نفس راحتی میکشه.
اما لرد فراموش کرده بود که به زحمت بین طالبیها و خربزهها جا خوش کرده بود و حتی یک تکون کوچیک تعادلشون رو به هم میزنه. پس همین نفس راحت کشیدن کافی بود تا کپهی خربزهها و طالبیها وا بره و گرومپ گرومپ نقش زمین بشه.