در نیروگاه اتمی، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مشنگ ها لرد رو به بیمارستان روانی منتقل می کنن و همراه دامبلدور که اونم بخاطر ظاهر عجیبش به همون بیمارستان منتقل شده تحت نظر می گیرن. لرد سیاه و دامبلدور با اینکه تمایلی به همکاری ندارن اما ناچارا با هم دنبال راهی برای فرار از تیمارستان می گردن.
لرد با استفاده از ریش دامبلدور از پنجره می ره پایین و حالا نوبت دامبلدوره که حواسش هم زیاد سر جاش نیست.
نکته: هیچکدوم چوب دستی ندارن!
...............................................
لرد سیاه تصمیم گرفت خونسردی خودش را حفظ کند و موقعیت را برای دامبلدور توضیح بدهد.
- ببین. حواستو جمع کن. ما داریم از این جا فرار می کنیم. فعلا هم نمی تونم بی خیال تو بشم. چون با این هوش و حواسی که داری ممکنه لوم بدی. الان خیلی آروم از اون پنجره بیا پایین.
دامبلدور سر ریشش را به میله پنجره گره زد و سرگرم پایین آمدن شد.
تا این که به لرد سیاه رسید.
- رسیدم تامی! ولی ریشم به اون بالا گره خورده. برو بازش کن.
لرد سیاه، ریش را گرفت و با نهایت خشونت کشید.
ریش کمی تحمل کرد. ولی بالاخره مقاومتش در هم شکست و از وسط، از هم گسست!
چشمان دامبلدور پر از اشک شد.
- خیلی حرکت زشتی بود. اگه محفلیا بدونن چه بلایی سر من آوردی...
لرد سیاه فرصت بحث کردن نداشت. بقیه ریش دامبلدور را گرفت و در حالی که می دوید او را به دنبال خود کشید. دامبلدور همچون بادبادکی سفید، روی هوا به پرواز در آمده بود.
بعد از چند دقیقه، صدای بلندی لرد سیاه را متوقف کرد.
- آااهاااااااای! این چه وضعیتیه؟ بی رحم ستمگر! داری با این پیرمرد نحیف و بیچاره چیکار می کنی؟
لرد به دنبال منبع صدا گشت.
- به شما چه ربطی داره. پدرمه. همیشه همینجوری حمل و نقلش می کنیم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


اهم... . خب دیگه نوبت توست راپونزل. بیا پایین.





برو با هم قد خودت بازی کن!