جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1400 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه اتمی، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مشنگ ها لرد رو به بیمارستان روانی منتقل می کنن و همراه دامبلدور که اونم بخاطر ظاهر عجیبش به همون بیمارستان منتقل شده تحت نظر می گیرن. لرد سیاه و دامبلدور با اینکه تمایلی به همکاری ندارن اما ناچارا با هم دنبال راهی برای فرار از تیمارستان می گردن.
لرد با استفاده از ریش دامبلدور از پنجره می ره پایین و حالا نوبت دامبلدوره که حواسش هم زیاد سر جاش نیست.

نکته: هیچکدوم چوب دستی ندارن!


...............................................


لرد سیاه تصمیم گرفت خونسردی خودش را حفظ کند و موقعیت را برای دامبلدور توضیح بدهد.
- ببین. حواستو جمع کن. ما داریم از این جا فرار می کنیم. فعلا هم نمی تونم بی خیال تو بشم. چون با این هوش و حواسی که داری ممکنه لوم بدی. الان خیلی آروم از اون پنجره بیا پایین.

دامبلدور سر ریشش را به میله پنجره گره زد و سرگرم پایین آمدن شد.

تا این که به لرد سیاه رسید.
- رسیدم تامی! ولی ریشم به اون بالا گره خورده. برو بازش کن.

لرد سیاه، ریش را گرفت و با نهایت خشونت کشید.

ریش کمی تحمل کرد. ولی بالاخره مقاومتش در هم شکست و از وسط، از هم گسست!

چشمان دامبلدور پر از اشک شد.
- خیلی حرکت زشتی بود. اگه محفلیا بدونن چه بلایی سر من آوردی...

لرد سیاه فرصت بحث کردن نداشت. بقیه ریش دامبلدور را گرفت و در حالی که می دوید او را به دنبال خود کشید. دامبلدور همچون بادبادکی سفید، روی هوا به پرواز در آمده بود.

بعد از چند دقیقه، صدای بلندی لرد سیاه را متوقف کرد.
- آااهاااااااای! این چه وضعیتیه؟ بی رحم ستمگر! داری با این پیرمرد نحیف و بیچاره چیکار می کنی؟

لرد به دنبال منبع صدا گشت.
- به شما چه ربطی داره. پدرمه. همیشه همینجوری حمل و نقلش می کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1400 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لردولدمورت ریش را از پنجره به پایین پرت کرد و اماده شد تا با آن بپرد؛ نگاه کاریزماتیکی به افق کرد و سپس پرید و با دو دستش از ریش سر میخورد و با گیردادن پایش به دیوار گهگاهی ترمز میگرفت.

-دیرین دیرین .دین دیری دین دین؛ دین دین دین! دین دیری دین دین؛ دین دین دین!تصویر تغییر اندازه داده شده

-چی میگی پیری؟
-داریم موسیقی متن جیمز باند به پس زمینه اضافه میکنیم تام.

لردولدمورت زیر لب غرولندی کرد و وقتی به چند متری زمین رسید ریش را رها کرد و پرید و قل خورد بعد هم به سبک ژیمناستیک کاران المپیک بلند شد و دستانش را مثل تندیس مسیح در برزیل باز کرد.

-اینه. اهم... . خب دیگه نوبت توست راپونزل. بیا پایین.

دامبلدور سعی کرد یادش بیاید که تام گفته بود چطور پایین برود اما به خاطر کهولت سن و ضعف حافظه یادش نمی امد که چیکار کند.

-تام؟ تام؟

لرد ولدمورت با دیدن نور چراغ قوه و واق واق چند سگ سریع پشت گل های افتاب گردان رفت و خودش را جای یکی از انها جا زد.

نگهبان ها در حال رد شدن و سرک کشیدن بودند که انگار سگ ها با داد و هوار به چیزی مشکوک شدند.

-هی تیموتی. اون گل افتاب گردونه رو نگاه کن. یه کم عجیب نیست؟

لرد ولدمورت که معلوم نبود چطور داخل یک گل را خالی کرده بود و تخمه هایش را خورده بود و سرش را بین گلبرگ های زرد افتاب گردان استتار کرده بود سعی میکرد که چشم هایش را بسته نگه دارد و به ارامی نفس بکشد.

-نه مورتی. چیش عجیبه؟
-یه کم دقت کن. یه جوریه. اصلا مگه گل افتاب گردون سفید هم داریم؟ اکثرا سیاهن.

دو نگهبان دقیقا جلوی صورت لرد ایستاده بودند و بحث میکردند.

-این حرفت خیلی نژاد پرستانه بود. الان تو قرن بیست و یکم هستیم. بین سیاه و سفید هیچ فرقی نیست. سیاها با سفیدا برابرن و زن ها هم با مردا برابرن. زنده باد رنگ زاده ها. زنده باد ماگل زاده ها. زنده باد جنبش ال جی بی تی کیو اِی پلاس.
-دوباره این بحث هارو شروع نکن.
-تموم نمیکنم. تا کی ظلم تا کی ستم؟

نگهبان بی اعصاب پیراهن خودش را دراورد ان را پاره کرد و دور سرش پیچید.

-جنگ جنگ تا ازادی. ما از حقمون نمیگذریم. آآآآآآآ.

و به سمت در خروجی دوید.

-کـــش... مرکز... صدامو میشنوین؟ تیموتی باز زده به سرش. من میرم دنبالش. تمام.

بعد هم چراغ قوه اش را دراورد و سگ هارا به سمتی که همکارش رفته بود، هدایت کرد. لردولدمورت چشم هایش را باز کرد و سرش را از توی گل برگ بیرون کشید. غرولندی کرد و گفت:

-خودشون دیونه ان بعد مارو اینجا بستری کردن. مگه دستم به باعث و بانی ایش نرسه. د جون بکن پیری. دیگه تحمل اینجارو نداریم.
-تام ما گیر کردیم.

لرد ولدمورت که نگاهش به پنجره افتاد از خشم و غضب و تعجب احساس سر درد کرد. تخت مثل جعبه شیرینی از چهار طرف گره خورده بود و دامبلدور با ریشش داشت ان را به پایین می فرستاد.

-اینو چرا میفرستی پایین؟
-مگه نیومدیم اسباب کشی؟
-ای مرلین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1400 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور کمی فکر کرد. باز هم فکر کرد. خیلی فکر کرد. می‌خواست بازم فکر کنه که فهمید به علت کهولت سن و کاهش فسفرهای مغزیش، اگه فشار بیشتری وارد کنه به رحمت مرلین می‌پیونده.
پس دست از فکر کردن به این که چطور می‌تونه خدشه‌ای به نقشه لرد وارد کنه برمی‌داره.
- حالا نمی‌شه یه تجدید نظری بکنی تام؟

دامبلدور هم‌چون کودکانی که تنبیه شده بودن، روی تخت آروم و ساکت کز کرده بود و با بغضی که فرو خورده بود به لرد چشم دوخته بود.
- این ریشا حاصل یک عمر زحمت هستن تام. چرا قدرشو نمی‌دونی؟ چرا می‌خوای این بلا رو سرش بیاری؟
- قدرشو می‌دونیم. برای همینم برای فرار ازش استفاده می‌کنیم! یک عمر زحمت کشیدی، حداقل یه فایده‌ای داشته باشه خب!

این نتیجه‌ای نبود که دامبلدور انتظار داشته باشه لرد از حرفش بگیره!

لرد که در حال گره زدن انتهای یکی از ملافه‌ها به ریش دامبلدور بود، اطمینان حاصل می‌کنه که کمی بیش از حد معمول ریش دامبلدور رو بکشه.

- آخ! آروم‌تر خب.

بالاخره گره زدن لرد به اتمام می‌رسه و با غرور بلند می‌شه و جلوی دامبلدور می‌ایسته. همین چند دقیقه‌ای که دامبلدور رو تو مشتش گرفته بود و اذیتش کرده بود هم بسیار براش لذت‌بخش بود.
- پاشو بیا دم پنجره وایسا تا ما عملیات فرارمون رو آغاز کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1400 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه هیچ چوب دستی ای را با بشکن ظاهر نکرد. چرا که آنجا اسیر بودند و اگر می شد چوب دستی ای با بشکن ظاهر کرد، از همان اول می توانستند فرار کنند.

دامبلدور تعجب کرده بود.
-تام؟ چرا ما با هم اینجوری حرف زدیم؟ نه من من بودم و نه تو تو بودی! عجیب نیست؟

لرد سیاه هم تعجب کرده بود.
- از شخصیت هایمان کاملا خارج شدیم. اینم خوب نیست. ما داریم با هم برای فرار همکاری می کنیم. منطقی نیست که وسطش ول کنیم و شروع به دوئل کنیم. فکر می کنم تاثیر دارو ها باشه.

سیاهِ بسیار سیاه و سفیدِ بسیار سفید، به توافق رسیدند که فعلا چنین حرکات خفنی نزنند.

-خب... کجا بودیم؟ احتیاج به ریش قدرتمند و مستحکم تو داشتیم. برای فرار.

دامبلدور، سفیدی فداکار بود. حاضر بود ریشش را دچار کمی سختی کند.
-ولی تام... یه چیزی ذهن منو مشغول کرده. وقتی تو رسیدی اون پایین... من چطوری قراره بیام؟

این نکته ای بود که لرد امیدوار بود دامبلدور به این زودی ها به آن فکر نکند... ولی کرده بود.

-ببین... من با استفاده از ریش تو و ملافه ها می رم پایین. بعد تو سرو ته می شی و سر یکی از ملافه ها رو به پنجره می بندی و با استفاده از اون و ریشت میایی پایین و اون پایین ریشت رو آزاد می کنیم. خوبه؟... خوبه دیگه. ریش رو بده ببندم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-اما فرزندم، شاید چند لاخه از ریش مبارکمان در اثر فشار کنده شود!
-خفه شو مردک!
لرد که می خواست هر چه زودتر از تیمارستان رها شود، با قصد ریش دامبلدور به سراغش رفت...
-نه فرزندم، نیا جلوتر، مرا عصبی نکن فزند خلافم!
-چییییی؟! لرد سیاه رو تهدید می کنی پیرمرد خرفت؟! به چه حق؟! هان؟!
دامبلدور که عصبی شده بود، اخمانش در هم رفت و پیرهنش را کند و تمام خالکوبی هایش که نشان از دوران تاریکی اش بود نمایان شد...
-می بینی بچه جون؟! برو با هم قد خودت بازی کن!
لرد که نمی خواست ابهتش در مقابل یک پیرمرد از هم بشکند، گفت:
-برو اون ور پیرمرد! برای ما بازی نیا، ما خود بازی ایم!
دامبلدور که حال بسیار عصبی تر از حال پیشش بود، ناگهان با یک بشکن چوبدستی اش را که یک چوبدستی کج و معوج مانند بود ظاهر کرد و بعد چوبدستی را به سمت لرد گرفت و گفت:
-ریدل دیگه زیادی شاخ شدی برا خودت، وقته یکی شاخاتو بشکنه...
لرد که تا به حال دامبلدور را به این شکل ندیده بود، حیرت زده شده بود ولی سعی کرد تا جایی که می تواند حیرتش را نشان ندهد و با عصبانیت رو به دامبلدور گفت:
-که اینطور! رو ارباب تاریکی چوبدستی می کشی! دامبلدور از حدت فراتر رفتی، پس من رو دعوت به دوئل می کنی...
و بعد لرد هم با یک بشکن چوبدستی اش را فرا خواند، دامبلدور که تازه به خودش آمده بود، گفت:
-چی شده فرزندم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه اتمی، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مشنگ ها لرد رو به بیمارستان روانی منتقل می کنن و همراه دامبلدور که اونم بخاطر ظاهر عجیبش به همون بیمارستان منتقل شده تحت نظر می گیرن. لرد سیاه و دامبلدور با اینکه تمایلی به همکاری ندارن اما ناچارا با هم دنبال راهی برای فرار از تیمارستان می گردن.

...................

لرد سیاه خسته شده بود. نفسش بند آمده بود. فشار خونش بالا رفته بود. مایل نبود بیشتر از آن از اکسیژن یک اتاق مشترک با دامبلدور استفاده کند.
شانه های دامبلدور را گرفت و به شدت تکان داد.
-به خودت بیا پیرمرد. ما باید فرار کنیم. می فهمی؟ فرار...

با هر تکان، سر دامبلدور به دیوار پشت سرش می خورد و لبخند می زد و لرد سیاه را می بخشید و تکرار می کرد:
-فرار... فرار... فرار کنیم!

لرد سیاه ملافه های روی تخت را برداشت و به هم گره زد.
-کافی نیست... احتیاج به یه چیزی مثل طناب داریم که...

چشمش به ریش دامبلدور افتاد.
-همینه!

دامبلدور دو دستی ریشش را گرفت.
-حرفش را هم نزن فرزند. کل ابهت من به همین است. تازه زیرش کلی خالکوبی از دوران سیاه بودنم دارم که محفلیا نباید ببینن.

لرد سیاه راه حل دیگری داشت.
-خب لازم نیست از صورتت جدا بشه. همینجوری بمون. ملافه ها رو به ریش تو می بندم و ازش پایین می رم. خوبه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1400 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب دامبلدور، بلاخره بیدار شدی!
+آره فرزندکم!
-من فرزندک تو نیستم مردک خرفت! خودت را جمع و جور کن و بیا به نقشه فرار فکر کنیم!
لرد با نگاهی ترسناک به دامبلدور نگاه کرد، اما دامبلدور هیچ چیز نفهمید و به خوردن پیازش ادام داد...
-فرزندکم چرا نارحت و عصبانی هستی؟! تو فرزندک عزیز من هستی! من نمی توانم غم و غصه ات را ببینم!
-مردک، کاری نکن که اگه دفعه پیش نمردی این دفعه بمیری!
-آه، چرا قلب این پیرمرد خسته رو می شکنی؟ فرزندکم!
و بعد دامبلدور با نگاهی مظلوم به او نگاه کرد و لرد هر ثانیه که می گذشت عصبانی تر می شد!
-مردک... مردددددککککککک... می کششششششششمممممتت! آووووووددددداااااکدددااووواااارااا!
-ععهههه! نه! غلط کردممم!
اما بعد هر دو دیدند هیچ اتفاقی نیفتاده، چرا که لرد چوبدستی اش را گرفته بودند و هیچ چیز جز خودش همراهش نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1400 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-پرستار خنگ! زمانی نیاز داریم نیست و وقتی هم که میاید این گونه خشکش می زند!

پرستار با صدایی لرزان و چشمانی نگران گفت:

●دکتر... قاتل... یه قاتتتتتللللللل اینجاست!

○چی میگی پرستار؟! نکنه توهم زدی؟!

●نه دکتر... در رو باز کنید!

لرد با عصبانیت پیش خود گفت:

-چه کنیم؟! بگذار اندیشه کنیم ببینیم چه باید کرد؟

○وایسا الان در رو باز می کنم...

و بعد از دیدن آن صحنه، دکتر سکته قلبی کرد و به رحمت مرلین رفت...

●دکتر!

◎چیییییی؟ اون بی موعه این پیرمرد و دکتر رو کشت!

●باید به پلیس خبر بدیم!

◎شاید ما رو هم بکشه!

●چطوری؟ اون هیچی نداره!

◎همونطور که پیرمرد رو کشت!

●راست میگی! پس بهتره فرار کنیم!

◎آره بزن بریم!

و بعد پرستار اول و دوم دوان فرار کردند...

لرد که هنوز هم در حال فکر کردن بود با خود گفت:

-بگذار امتحانش کنیم شاید بیدار شد...

و بعد لرد راه های زیادی را امتحان کرد...

-هی دامبلدور! مردک پول هایت را زدند...

-عههه... یادم اومد! پیاز! راه حل تمام مشکلات!

و بعد لرد به دنبال پیاز رفت...

-هی پیاز ندارید؟!

-آهاااااا! اینم از پیاز! بگذار جلوی این دماغ بزرگش بگذاریم! هی دامبل, پیاز...

+آییی... پیاز! بده بخوریم فرزندم!

-من فرزند تو نیستم!

و بعد دامبلدور یک لبخند مضحک زد و لرد دوباره عصبی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در 1400/4/22 22:13:01
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1400 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد درِ اتاقش که با دامبلدور فقید آن را شریک بودند کمی باز کرد و به راهروی بیمارستان نگاهی انداخت.
-ناراحتیم! وقتی که نیازی به پرستار ها نداریم بهمون میچسبن و وقتی که نیاز داریم گم و گور میشن!
آهااااااای! کسی اینجا نیست تا به ما رسیدگی کنه؟!

لرد که دید جوابی از پرستار های گم شده دریافت نمیکند برگشت و به دامبلدور خیره شد.
خم شد و با نوک انگشت هایش آستین دامبلدور را گرفت و دست شل و ول او را از روی زمین بلند کرد و شروع به تکان دادن کرد.
-یعنی جدی جدی مردی؟

به نظر نمیرسید دامبلدور که دراز به دراز کف اتاق افتاده بود، قصد جواب دادن به او را داشته باشد. لرد با بی حولگی دست او را رها کرد و دست با صدای شترقی کف اتاق افتاد.
-چطور جرئت میکنی ما رو اینطوری سر کار بذاری؟! به نظر ما تو و همه ی اون پرستارهای ملعون ما رو سر کار گذاشتین!

لرد با عصبانیت به دیوار های نفرت انگیز اتاق نگاه کرد.
-اصلا خودمون تو رو کشتیم پیرمرد! آهاااااای! ما یه پیرمرد رو کشتیم! دیگه زنده نمیشه. ما قوی هستیم. حالا هم از این مخروبه بیرون میریم.

لرد از روی بدن دامبلدور پرید و درِ اتاق را بار دیگر، اما این بار برای فرار باز کرد.
پرستاری تخته شاسی به دست، در حالی که از در نیمه باز با نگرانی به جسد دامبلدور خیره شده بود نمایان شد.
لرد در را بست.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ناگهان به خود آمد، افکار شیطانی او در ذهنش پراکنده شده بودند و احساساتش گیج بودند. نمی‌دانست که احتمال دهد دامبلدور مرده یا مطمئن شود که فقط نقش بازی می‌کند و بیش از حد در نقشش فرو رفته. از آن‌طرف نمی‌دانست اگر دامبلدور مرده باشد باید خوشحال باشد یا از رفتن درصدی از شانس فرارش ناراحت.
یا اگر دامبلدور خودش را به موش‌مردگی زده باشد باید خوشحال باشد که پیرمرد انقدر در موش‌مردگی ماهر است یا ناراحت باشد که گول پیرمرد را خورده و لحظه‌ای فکر کرده او دار فانی را وداع گفته.

هرچه بود و هراتفاقی که می‌افتاد، لرد مطمئن شد که افکار و احساساتش از شدت قدرتمندی‌شان لایق او بودند و حتی باعث وجود توهم در وجودش شده‌اند. لرد فقط لحظه‌ای توهم زده بود که چوبدستی دارد و از قبل فکر کرده بود که پرستارها رسیده بودند. لرد به افکارش..
-به افکارمان افتخار می‌کنیم.

برای همین همان‌طور که سر و افکارش را به نرمی نوازش می‌کرد دوباره به در اتاق کوبید.
-بیایید و این پیرمرد را دریابید! مرده است!

و پس از نگرفتن جوابی از پرستاران، باز هم به در کوبید.
-پرستارها! این پیرمرده مرده است‌ها!

اینگونه نمی‌شد، جوابی نگرفت. لرد بلند شد و پس از نگاه کردن به دامبلدوری که هیچ تغییری نکرده و هنوز مرده رویش را برگرداند و دوباره صدا زد.
-برای من مهم نیست ولی این پیرمرده مرده!

لرد نفس عمیقی کشید. پرستارها کجا بودند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!