جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] مغازه‌ی ویزلی‌ها!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 5 فروردین 1401 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
قارقارو با درد تبدیل به کتی شد . به سرعت سمت آینه رفت و خودش رو نگاه کرد و از حال رفت.
-هی اونقدر ها هم بد نیست!
- گفتنش برای تو آسونه.
-اینقدر قر نزن دیگه .
-تو خودت مثلا ساحره ای؟ خب به جای این که با اون ریش مسخره بری بیرون خودتم جادو کن دیگه.
-خب ... خب ....

در حالی که قارقاروی کتی شده به کناری پرت می شد کتی مشغول تغییر شکل خودش با جادو های بدون درد شد .

در فروشگاه شوخی فروشی ویزلی


جیانا در حالی که مشغول برسی گوی زیبای پیشگویی هشت برای کلاس پیشگویی بود متوجه شد کتی با موهایی سبز و لباس های بنفش وارد مغازه شده.
-اون اینجا چه کار میکنه؟

جرج سمت مشتری تازه رفت تا اجناسش رو بفروشه .

-سلام خانم محترم امروز چه کمکی میتونم بهتون بکنم ؟ میخواین کلاس رو بپیچونین؟میتونم بهتون آبنبات حالت تهوع آور یا سرگیجه آور رو پیشنهاد کنم....یا شاید دلتون یکم معجون سکسکه بخواد تا پروفسور اون درس تا یه هفته مدرسه نیاد؟
-من یه معجون.....

کتی به خاطر حرف های جرج کاملا فراموش کرد چی می خواد بنابراین به قفسه ها نگاه کرد تا بلکه یادش بیاد .

-من یه معجون رشد مو میخوام. البته فکر کنم.
-انتخواب تون عالیه میخواین کسی اینقدر موهاش بلند بشه که زیر پاش گیر کنه؟ میخواین دل کسی رو به دست بیارین؟ معجون عشق تازه برامون رسیده فقط قیمتش یکم بالاس ولی مطمئن باشین پشیمون نمیشین . تازه معجون پوست موز هم داریم هر کس اون رو بخوره جلوی پاش پوست موز سبز میشه.
-خب یکم معجون عشق و پوست موز و ضد تغییر صورت،یعنی چیز ....یه چیزی که اثر معجون تغییر صورت رو وارونه کنه میخوام. آخرش یادم اومد. یکم آبنبات سکسکه هم بدین .
-سلیقه شما بی نقص ....میشه صد و بیست گالیون.
- بفرمایین.
کتی با کیسه ای پر از خرید در حالی که اصلا متوجه نبود چه خسارتی به خزانه لرد زده بیرون رفت .جیانا هم پول وسایلش رو داد و دنبال کتی رفت.

-باید ببینم این همه چیز رو برای چی می خواد.

ناگهان سر راه کتی جادوگری سبز شد که شنلی سیاه پوشیده بود و مو های سفید نقره ای از اون بیرون زده بود جیانا فورا جادوگر رو شناخت و با چهره ای کاملا بی احساس به سمتش هجوم برد .کتی هم که از هیچ چیز سر در نمی آورد کنار خیابون وایساد.
-دلفی ریدل تو به اتهام فرار از آزکابان و دخالت در زمان بازداشتی.
کتی از شنیدن کلمه آخر در جا خشکش زد دلفی ریدل فامیل ارباب بود؟ باید کاری می کرد؟ ولی جیانا در حالی که طلسم های رو سمت جادو گر نشونه می گرفت خودشون رو تلپورت کرد و کتی بی چاره که نمیدونست چه بلایی به سرش اومده رو جا گذاشت. جیانا اتفاقی محتوی معجون ها رو با هم جابجا کرده بود. معجون عشق توی بطری معجون معکوس کردن جابجایی صورت بود و معجون پوست موز توی بطری معجون عشق.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیانا ماری در 1401/1/5 16:19:31
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1400 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی، خودش را درون اتاقش حبس کرده بود و در حال هم زدن معجون مرکب بود. متاسفانه، خودش نمیتوانست از معجون مرکب استفاده کند. تمام افراد حاضر در خانه ریدل ها، مرگخوار بودند. اینکه به یکی از آنها تبدیل شود، تغییر چندانی با وضعیت فعلی نمیکرد. میتوانست با لباس ها و ریش هایی که از مغازه کش رفته بود، خودش را تغییر دهد. اما نمیتوانست با قاقارو، به سمت مغازه ی ویزلی های معلون، راه بیفتد. نا سلامتی، کل دنیا میدانستند که لرد سیاه، زیر دستی دارد که به داشتن پشمالوی نفرت انگیزی، معروف است.
- بیا قاقارو!

کتی، مویی از از سرش کند و قایمکی در لیوان معجون ریخت.
- یا میای اینو میخوری، یا خودم تو حلقومت فرو میکنمش.

قاقارو، ترجیح داد تا خودش بخورد و به دست دخترک، گرفتار نشود. اما، قبل اینکه معجون را سر بکشد، وصیت نامه اش را خاتمه داد و درون پاکت مهر و موم شده ای، فرو کرد و با جغد، راهی سرزمین پشمالوستان کرد.
- اگه زنده نموندم، به فک و فامیلم بگو که دوستشون دارم.

صورت کتی، لحظه ای در هم رفت و لحظه ای دیگر، کله ی قاقارو را میان زانو هایش گرفته بود و معجون را قطره قطره، در حلقومش فرو میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/12/23 19:04:00
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1400 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی نگاه متأثرش را بین قارقارو و آگهی تبلیغاتی رد و بدل کرد .
یعنی به قدری خار و ذلیل شده بود که می‌بایست از دو تا ویزلی مو قرمز کمک بگیرد ؟

حق انتخاب دیگری هم نداشت ، او حالا بیش از هر موقع دیگری تحت فشار بود ، فشاری که اگر ادامه پیدا می کرد ، مطمئنا کتی را ، از مرز له شدن هم آن طرف تر می برد .

پس با صدایی که از اضطراب می لرزید ، در حالی که با دستان دوبرابر لرزانش آگهی را به طرف مرگخواران گرفته بود ، گفت :
- ش...شاید ، امتحانش ضرر نداشته باشه !

لینی که معلوم نبود کی به هوش آمده ، به طرف آگهی خیز برداشت ؛ درست مثل دیگر مرگخواران .

او با چشمان گردش که آنها را همان لحظه به کاغذ پر چین و چروک رو به رویش چسبانده بود ، به علامت های روی آگهی زل زد و با صدای بلند شروع به خواندن حروف روی کاغذ پوستی کرد ؛
باز هم دقیقا مثل دیگر مرگخواران . { با این تفاوت که آنها زمزمه می کردند }

واکنش مرگخواران هم همان گونه ای بود که کتی انتظار داشت ؛

- عمرا بذارم ابهت ارباب رو به دو تا جوجه محفلی بفروشی .

- یعنی می گی دو تا ویزلی لیاقت اینو دارن که ازشون برای ارباب خرید کنیم!؟

- غرور مرگخواریت کجا رفته ؟!

کتی که چیزی تا له شدنش میان آن همه فشار نمانده بود ، سعی کرد همهمه مرگخواران را بخواباند .

- من که برای اونا مرگخوار نیستم ، یه مشتری سادم ، تازه می خوام لباس مبدل هم بپوشم .

- یعنی می خواهی بگویی که به جای خالی کردن مغازه آن دو ملعون و دستبرد زدن به کار و کاسبیشان ، جوانمردانه برویم و به آنها گالیون گالیون ، پول پیشکش کنیم ؟

کتی که سعی می کرد تا حد ممکن لرزش دستانش را پنهان کند ، آب دهانش را قورت داد و جواب لرد را هم به او تقدیم کرد :

- فکر نمی کنین با دزدی زیادی توجه جلب می شه ؟ مگه نمی خواین سریع تر از شر این چهره خلاص شین ؟
_________

فعلا آبروی لرد به یک تار موی نارنجی بند بود ، تار موی ویزلی ها .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستن توانستن است.
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 16 اسفند 1400 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- که موهای سرمان رشد میکند؟.مارا بازی میدهید؟حالا کاری میکنیم که پشم هایت موهایت برای همیشه ریزش کند.

صحنه آهسته شد.لرد در برابر چشمان وحشت زده ی کتی چوبدستی اش را بالا آورد.کتی دیگر چیزی برای گفتن نداشت.قارقارو را در بغل گرفته بود و در انتظار مرگ دردناکی بود که لرد نثارش میکرد.اما در تاریکترین لحظات زندگی همواره نوری میدرخشد.همچون تضاد ملموس دو چشم سرخ و خشمناک لرد، میان کپه ی پشم روی صورتش.فریاد سهمگین لرد خالی از لطف نبود.او با این کار،ناگزیر تمام خادمانش را فراخوانده بود.پس آن لحظات به اخرین لحظات عمر کتی تبدیل نشد.بلاتریکس سر بزنگاه در را باز کرد‌ و با وحشت پرسید:چی شده؟کی مرده؟نجینی طوریش....

زبان بلاتریکس با دیدن چهره ی لرد بند آمد.حالا میتوانست برای سکوت ایلی از مرگخواران پشت سرش، در لحظه ورود به اتاق دلیل قانع کننده پیدا کند.

- چ...چه‌ بلایی سرتون اومده ارباب؟

ناخوداگاه نگاه مرگخواران به سمت هکتور برگشت.اما هکتور که اینبار به طرز عجیبی کاملا بیگناه به نظر میرسید گفت:
انصافا من نبودم اینبار‌‌‌‌...

نگاه سردرگم مرگخواران به سمت ارباب برگشت و با دنبال کردن منتهی الیه نگاه ارباب،نگاهشان رو کتی متوقف شد.

کتی عقب عقب رفت:من...راستش...نمیخواستم اینطوری بشه...راستش...قرار بود این معجون برای رشد مو باشه نه تعویض صورت...

لینی که‌ از وحشت بالهایش بی حس شده بودند گفت:تعویض صورت؟اگه این صورت لرد نیست پس صورت لرد کجاست؟...

نگاه مرگخواران ناخوداگاه به سمت قارقارو برگشت.صورت لرد روی بدن قارقارو به آنها لبخند میزد.
لینی از وحشت غش کرد.

نارلک از آنجایی که به عنوان یک غیر انسان همیشه سریعتر واکنش میداد،در هوا پرید و درست رو به روی‌کتی فرود آمد.

- ارباب اجازه بدید خودم با نوک‌ تیزم چشماشو از کاسه در بیارم.

و نجینی با خشم‌ شروع به فس فس کرد: نه پدر...بذار من برای شام بخورمش.

لرد ولدمورت به بیرحمی معروف بود.اما مرگخواران خود را به همین راحتی نمیکشت.پس تصمیم گرفت یک شانس به کتی بدهد.او نجینی را با نوازش آرام کرد و به نارلک گفت:
عقب بایست لک لک سلطنتیمان!ما تصمیم گرفتیم به کتی رحم‌نموده و به مرگخواران یک‌ شانس برای برگرداندن صورتمان بدهیم.

کتی‌ نفس راحتی کشید.در همین حین متوجه شد قارقارو پاچه شلوارش را میکشد.قارقارو از میان پشم هایش یک تراکت تبلیغاتی بیرون کشید و به دست کتی داد.

(( بشتابید!بشتابید!
مغازه ی فرد و جرج،با جدیدترین و متفاوت ترین آپشن ها در خدمت شماست!
قویترین ضد طلسم ها و ضد معجون هارو بهتون ارائه میدیم.
۱۰۰ درصد تضمینی با نازل ترین قیمت
آدرس:کوچه ی دیاگون))


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 اسفند 1400 13:52
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد:
باورت میشه جرج بلخره خریدیمش
جرج=
بهتر شروع کنیم به چیدن وسایل من میرم بالا تو پایین روبچین
فرد=
اوکی بزن بریم

2 ساعت بد....................................
فرد =
خوب بلخره تموم شد واقعا خسته شدم
جرج=
هی فرد بیا بیرون رونگاه کن
فرد =
یا خدااااااااااااااااااااااااا
جرج=
بهتر نیست مغازه رو باز کنیم
فرد=
باز کن
جرج=
باشه : بوم همه وارد شدن .
یک بچه :بخشید این چنده
فرد : بیست کالیون
اون یکی چی
فرد = اونم 15گالیون هست
جرج =
پسر بگو تا الان چقدر پول دراوردیم
فرد =
سی گالیون
جرج =
نه احمق 60 گالیون
فرد=
پرامممممممممممممممممم رسما پولدار شدیم جرج
جرج =
اگه همینطوری پیش بره تا 250 گالیون امشب پول درمیاریم وبا اون 500گالیون میتونیم ماشین بخریم
فرد =
فکر خوبیه اوه مشتری اومده من برم تو هم برو پیش صندوق
جرج =
بزن بریم ....سلام میشه 30 گالیون ...
فرد =
میخوای از سر کلاس جیم شین ابنبات تهوح و طب استفاده کنید . یااگر میخایم از دست کسی فرار کنین از بمب دود زا استفاده کنید یا بمب بوکندو
مشتری =
سلام من یک بسته ابنبات ترقه ای می خاستم کجاست
فرد =
طبقه بالا سمت چپ

3 ساعت بعد
جرج =
اولین روز کاری نزدیک به 380 گالیون پول دراوردیم وای باورم نمیشه
فرد =
منم همینطور خب دیگه بهتره بریم به اتوبوس شب نمیرسیم .

جرج =
مطمئن هستم اگه مامان بابا بدونن چه قدر پول دراوردیم دهنشون باز میمونه
فرد =
مخصوصا رون
فرد .جرج =
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

پایان .....................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1400/12/11 13:58:01
اگر میخواهید از کلاس های خسته کننده راحت بشید .
یا نه میخواهید از دست کسی در برید .
یاکسی رو شیفته خودتون کنید .
یا نه یک چیز برای سرگرمی میخواهید .
پس پیش به سوی فروشگاه ویزلی ها .
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 6 اسفند 1400 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
به راستی کتی چه غلطی باید می کرد ؟
لرد که موهایی رو ی سرش حس کرده بود ، می خواست به طرف آینه ی شکسته ی گوشه ی دیوار برود که کتی جلویش را گرفت :
- اوا ، ارباب کجا میرین ؟

- خودمان را درون آینه ببینیم ، می خواهیم ببینیم چه بر سر ما آورده ای !

- ارباب برای دیدن ابهت همایونی شما که نیازی به آینه نیست .

لرد می خواست چیزی بگوید ، که با دیدن صورتش روی سر قارقارو فریادی از سر خشم و وحشت کشید که مطمعنم همه می دانید چه ترکیب وحشتناکی می تواند باشد ، مخصوصا وقتی صاحب فریاد لرد باشد .

به راستی چرا مرگخواران باید در رول هایشان این همه بلا بر سر اربابشان می آوردند ؟
لرد تازگی ها به این نتیجه رسیده بود که یارانش بیشتر از دشمنانش{ که همان محفلی ها هستند } ، بلا بر سرش می آورند و خطر وجود آنها جانش را تهدید می کند ، از قدیم گفتند "دشمن دانا به از دوست نادان" ( به خودتون نگیرید مرگخواران عزیز حالا من یه مثالی زدم )

لرد باید فکری بحال یارانش می نمود که دیگر به سرشان نزند ، بلایی بر سر ابهت همایونی اش بیاورند ، او به فکر تنبیه خاصی برای یارانش بود .
به هر حال از قدیم گفتند هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه ( باز هم به خودتون نگیرید من امروز یه ذره استفاده از ضرب المثل های ماگلیم اود کرده )
خلاصه ، لرد که دیگر جانش به لبش رسیده بود ، چنان فریادی کشید ، که با موج آن خانه نویسنده هم لرزید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/6 17:15:47
خواستن توانستن است.
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 6 اسفند 1400 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


کتی، در حالی که آب دهانش را به زور قورت میداد، به ارباب مودارش خیره شد که صورتش به صورت قاقارو تغییر یافته بود.

صبح همان روز:

کتی، با خوشحالی در کوچه پس کوچه های هاگزمید بپر بپر میکرد و قاقارو را گاها زیر پایش پرس میکرد. هر چه حقوق گرفته بود را به آبنبات و تنقلات دندان خراب کن تبدیل کرده بود و درون کیسه ای، دنبال خودش میکشید. داخل کیف پولش را نگاه کرد. هنوز دو گالیونی که درون درز هایش کیفش پنهان شده بودند را داشت. اخمانش را در هم فرو کرد.
- اینا کجا بودن؟ اگه اون موقع دیده بودمشون دوتا دیگه از اون شکلات قورباغه ایا میخریدم.
- بنظرم یه چیز دیگه بخریم به جاش. مثلا یه معجون که قَد مو بلند کنه.

سپس، با نگاهی ملتمسانه، به شنل پاره پوره ی کتی چنگ زد. هردو، چیز های زیادی لازم داشتند. مثلا کفش کتی نوکش پاره شده بود و زهوار شنلش، بسیار در رفته بود، موهای بدن قاقارو هم به شانه، نیاز بسیاری داشت. اما هیچکس به آن دو، هیچوقت اولویت بندی در زندگی را یاد نداده بود. هر بار، لرد سیاه یا دیدن وضع کتی، سعی میکرد حقوق بیشتری به او بدهد تا مجبور نباشد به خاطر مرگخوار در به داغانش خجالت بکشد. اما هر بار حقوق اضافه، صرف خریدن شکلات یا آبنبات میشد.

- معجون قد بلند کن؟ خوبه... بیا بریم بخریم.

قاقارو، با بهت به کتی نگاه کرد. کتی معمولی، در حالت عادی، به قاقارو اردنگی میزد و راهش را میرفت.

- جا نمونی بچه. تندی بیا.

اما قاقارو، نباید فرصت را از دست میداد. پس دنبال کتی دوید.
قاقاروی بیچاره، پس از یک ربع توانست با پاهاش کوچکش خودش را به مغازه برساند. کتی، منتظرش نمانده بود و به بدون او داخل مغازه رفته بود. لحظه ای که پشمالوی بخت برگشته خواست در مغازه را باز کن، در خود را خود از داخل مغازه باز شد و کتی، قاقارو را پشت در پرس کرد.
- ممنون خانم ساحره! ازش خوب استفاده میکنم.

پشمالوی کوچک، بی توجه به درد دیسک کمرش، دنبال کتی دوید.
- برام خریدی؟ کوشش؟ این معجون زرده مال منه؟ وای، مرسی کتی!

کتی، صورتش را در هم کشید و قاقارو را با پایش به آنطرف پرتاب کرد.
- مال تو؟ شوخی نکن. مال اربابه...

با لبخند بسیار، معجون را در آغوشش تکان داد.
- این مال اربابه... قراره اینو بخورن و مو دربیارن. موی مایکل جکسونی!

قاقارو، با حرکتی سریع، معجون را از دست کتی قاپید و با نهایت سرعتش، در کوچه ای دوید. قبل از اینکه کتی معجون را از دستش بگیرد، توانست نوشته ی روی معجون را بخواند.

- پسش بده! ایش! بی تربیت.
- کتی، روش نوشته تعویض... مطمئنی درست معجونو بهت داده؟

کتی، صورتش را در هم کشید و برای قاقارو زبانش را درآورد.
- معلومه! خودش گفت معجون کنار معجون زرد رو بردار.

سپس، با عشوه، به راه افتاد. قاقارو، با سردرگمی سعی کرد حرف کتی را هضم کند.

زمان حال:


- قاقارو! همش تقصیر توعه! چرا وقتی ارباب داشت معجون رو میخورد بهشون دست زدی؟ ساحره ی دغل باز. بهم گفت وقتی ارباب معجون رو بخوره مو درمیاره!

صورت قاقارو روی صورت لرد سیاه پدیدار شده بود و صورت لرد روی سر قاقارو. کتی باید چه غلطی میکرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 22 آبان 1400 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)



لرد سیاه، کنار آینه نشست.

نباید اینطور می شد.

آینه، وسیله ای برای آرامش اعصابش بود و این مرگخواران حرف گوش نکن...

بعد از مدتی بیماری, احساس قدرت زیادی می کرد. از جا بلند شد. آینه را با دو دست گرفت و بلند کرد.

و تکاند!

طولی نکشید که سرِ شاخک دار گردِ آبی رنگی از آینه دیده شد و لینی سرفه کنان به بیرون پرتاب شد.
در حالی که عنکبوتی بسیار زشت از نیشش آویزان شد بود و یک مورچه هم یکی از پاهای عنکبوت را گرفته بود.
و مورچه ای دیگر و مورچه ای دیگر و مورچه ای دیگر تر!
رشته ای طولانی از مورچه ها به همراه لینی و عنکبوتش از آینه خارج شده و برای اشغال اتاق ها به اقصی نقاط خانه ریدل ها دویدند.

نفر بعدی سدریک بود.
در حالی که بالش و بالش یدکی و بچه بالشش را در آغوش می فشرد از آینه خارج شد. سه چشم بند روی هم زده بود. سدریک احتیاج به تاریکی زیادی داشت...
ولی باریکه ای از نور درخشان به دنبالش خارج شد و با عصبانیت چشم بند را کنار زد و به داخل چشمانش فرو رفت.

رامودا با غصه از آینه خارج شد. هنوز فراموش نکرده بود که لرد سیاه تعارف دوناتی اش را رد کرده بود.

- ما فکر کردیم می خواهی دو نات به ما بدهی. دو سکه یک ناتی. و ما نمی خواستیم. ما پول داشتیم. اگر می گفتی که دونات اسم آن شیرینی ها است، ما می خوردیم!

رامودا دیگر غصه دار نبود.

همانطور که لرد سیاه آینه را می تکاند و برای رامودا توضیح می داد، شیء طلایی رنگی روی پایش افتاد.
و لک لکی با شخصیت...

- نارلک! تو هم؟

از او انتظار نداشت.

در حالی که نارلک داشت خجالت می کشید، دستی از داخل آینه خارج شد و یک پس گردنی به او زد.
وجدانش!

وجدان، نارلک را برداشت و به اتاقش برد که در مورد کارهایش فکر کند.

تکان های بعدی بسیار دلچسب بود. چرا که تعداد زیادی سکه شروع به بیرون ریختن از آینه کردند.

-آخ جون. پولدار شدیم. می شماریم. سه... شش... دوازده...پنجاه و سه... اسکورپیوس... اوه! این یکی را نمی خواستیم. نمی شود برگردد؟

نمی شد. اسکورپیوس دستش را به طرف سکه ها دراز کرد که لرد سیاه با پا، دستش را پس زد.
- مال ما هستند! و خالی کن. جیب و کیف و جوراب. وگرنه تو را هم می تکانیم.

اسکورپیوس تخلیه سکه ای شد و حتی حقوق ماه گذشته اش را هم به لرد سیاه تقدیم کرد و برای کشیدن نقشه ای برای پس گرفتن سکه هایش به اتاقش رفت.

بعد از رفتن اسکورپیوس، دیزی کران کراوات زده از آینه به بیرون پرید.
-اطلاع دادن که اینجا به یک مرگخوار با مهارت و متبحر احتیاج دارید. خب... دیگه احتیاج ندارید. پیداش کردین. اون منم! می رم سر کارم مستقر بشم.

و دوان دوان از لرد سیاه دور شد.

- قاقارو... اول من باید برم! اگه خطری نبود می گم تو بیایی.
و قاقارو مثل همیشه به حرفش گوش نکرد و قل خوران از آینه خارج شد. بعد از او کتی و سپس بلاتریکس و بلاتریکس و چند بلاتریکس اضافه دیگر...
قاقارو بلاتریکس ها را جمع کرد و همگی با هم به داخل جیب کتی پریدند.

نفر بعدی با تخت مجللی خارج شد.

هکتور در حالی که چندین فرد لرزنده، تختش را که در واقع پاتیل بزرگی بود؛ حمل می کردند و ملاقه ای پر از نگین بر سر داشت به خانه ریدل ها برگشت.
هکتور پادشاه دگورثیان شده بود و به نظر لرد سیاه وای بر خاندان دگورثیان که این یکی پادشاهشان است!

آینه تقریبا خالی شده بود. ولی لرد سیاه، مصمم به تکان دادن ادامه می داد. تا این که دستی سفید رنگ از گوشه آینه دیده شد.

لرد سیاه منتظر همین بود.
دست را گرفت و اسکلت را از آینه بیرون کشید!

- گیرت انداختیم!

ایوان استخوان دستش را که در اثر کشیدن لرد، در رفته بود جا انداخت.
- من به میل و اراده خودم برای خدمت بیشتر به شما از آینه خارج شدم. اسکلتی هستم گوش به فرمان!

- و حالا به میل و اراده ما، اسکلتی می شی به درد بخور.

ساعتی بعد، جعبه بزرگی جلوی در خانه ریدل ها بود و سدریک با چشمان بسته فرمی را امضا می کرد.
- چقدر اینجا روشنه. بله بله... تکه های این آینه رو می برین می ریزین جلوی مغازه ویزلی ها... این جعبه هم باید بره به دانشگاه مشنگی. اسکلته... روی پایه نصب شده. سالم و کامل. قراره به علم خدمت کنه.

لرد سیاه که از اتاقش شاهد این صحنه بود اضافه کرد:
- و یاد بگیره دیگه پیشنهاد های مخرب به ما نده!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1400/8/22 1:49:27
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 22 آبان 1400 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
Part 4


- ااااا.... آآآآآآآآآآآآآآآآ......

یکی از هکتور های سفید پوش که ابعادی یک سوم هکتور واقعی داره پوفی میکنه و با سر اشاره میکنه دهن هکتور رو باز کنن تا ببینن قصد داره چی بگه. هکتور دیگه ای سه برابر بزرگتر از هکتور اصلی، که در آینده بهش هکولو میگیم، دهن هکتور رو باز میکنه تا بتونه حرف بزنه.

- میگم شما هم با من موافقید که معجون های ما بهترینن و بریم بریزیمش تو حلقوم ملت؟

هکتوری که شیشه ی معجون رو در دست داشت نگاهی به هکولو میکنه . نگاهش سرشار از ناباوریه.
- تو واقعا این مدلی هسی یا خودتو زدی به کوچه ناکترن چپ؟
- من همیشه همینقدر خفن و بی نظیرم. چطور مگه؟
- یعنی نمیفهمی داریم ازت به عنوان نمونه آزمایشگاهی استفاده میکنیم؟
- میخوایم تعداد زیادی ازم تولید کنید؟

هکتور های اطرافش باورشون نمیشد موجودی به این خنگی وجود داشه باشه. چطور ممکن بود کسی حتی جمله ی صریح و مستقیمی که بهش زده شده بود رو نفهمه.

- به نظرم باید بیخیال این بشیم. معجون هامونو اگه روی این تست کنیم فکر نکنم نتیجه ای داشته باشه.
- شاید داره ادا در میاره تا معجونو نریزیم و حلقش.

هکتور متوسط جثه نگاهی به هکولو میکنه و آهی میکشه.
- متاسفانه فکر نکنم ادا در بیاره.

هکولو که از فرصت و شورای بین سلسله اش استفاده کرده بود و دست هاش رو باز کرده بود، صاف وسط سخنرانی سلسله میپره.

- بریم اولین معجونمونو بپزیم؟

ظاهرا قصه ی بین هکولو و دگورثیان سر درازی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
۳.


نارلک با تعجب سرش را برگرداند.
چیزی که پشت سرش بود، یک فرد نبود... حتی به صورت حقیقی هم نبود! بلکه یک تلویزیون بسیار بزرگ بود!
- تو کی هستی؟

فردی که در تلویزیون بود، بادی به غبغب انداخت و گفت:
- من خود تو ام!
- اگه تو منی؛ پس من کیم؟
- خب... تصحیح می کنم، من وجدان تو ام!


نارلک دوباره شروع به خاراندن سرش می کند.
- من نفهمیدم... مگه تو نباید با کاری که من می گم موافق باشی؟
- اصولا آره... اما تو این دنیا نه! اینجا دستور، دستورِ منه!


نارلک که مرگخوار باهوشی بود، زود متوجه موضوع شد و انگشت سبابه اش را با حالت "اینجا باس ماس!" در هوا تکان می دهد و فریادزنان شروع به صحبت می کند:
- ببین! آره تو ببین! اینجا باس ماس! یعنی کلش باس ماس! ملتفته؟

وجدان پوزخندی می زند و حالت متین خودش را نگه می دارد.
- هه! ببین!

در یک لحظه تمام اتاق سیاه شد. کلاغ هایی پس از چند لحظه در اتاق حاضر شدند و شروع به قار قار کردند.

- خفه شون کن! با تو ام! خــفـــه شـــون کـــن!

اما وجدان به حرف او گوش نکرد.

نارلک بر روی زانو هایش افتاد. او شروع به جیغ و داد کرد و اشک هایش مانند ابر بهار شروع به بارش کرد.
- اینجا دنیای آرزوهاعه یا دنیای ترس ها! من مامانمو می خوام! تخمای طلامو می خوام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "