جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: شنبه 10 اردیبهشت 1401 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن. لرد سیاه اینو قبول می کنه ولی طی اتفاقی(طلسم ناقص لینی) پاهاش تبدیل به پای پرنده می شن.

........................

لرد سیاه ردای بلندی پوشیده بود.
ردایی بسیار بلند.
حتی بسیار بسیار بلند.

- ارباب... رداتون بلنده!

مرگخوار فضول، با طلسمی خفه شد.

مرگخواران دیگر سعی کردند درباره دنباله ردای لرد که روی زمین پهن شده بود حرفی نزنند.

- ارباب؟

این یکی هم برای پیشگیری، با طلسمی مشابه قبلی خفه شد. هاله شفافی از قسمت سرش خارج شد و در حالی که می نالید: "ولی من فقط می خواستم بپرسم برای چی اینجا جمع شدیم..."، به آسمان رفت.

لرد سیاه شانه اش را خاراند و تصمیم به سخنرانی گرفت.
ولی خارش ادامه داشت.
مجددا خاراند.
ولی بی فایده بود.

-لینی... روی شانه ما نشسته و با نیش بی مصرفت آن را بخار!

لینی به دستور عمل کرد.
-ارباب؟

-هنوز می خارد!

-پر! روی شونتون یک پر در اومده.نمی دونم چطوری اینو بگم ولی فکر کنم شما کم کم دارین تبدیل به یک غاز کامل می شین.


دقایقی بعد، لینی و لرد در محضر مرلین نشسته بودند. مرلین سرش را با افسوس تکان داد.
- می دونستم. شما دچار غازندگی شدین. اون مرگخوارا رو که بی گناه کشتین، اینجوری شد. فعلا این تغییرات رو اصلاح کردم. ولی به نظرم تا باطل شدن طلسم نباید هیچ حرف و حرکت منفی و ناشایستی بگین و انجام بدین. وگرنه تغییرات سریع تر و قوی تر ادامه پیدا می کنه و در نهایت تبدیل به غازی زشت و بدمنظره خواهید شد. ما هم غاز شکم پر دوست داریم. معنویات هم بالاخره تا یه جایی جسم و جان آدمو سیر می کنه.

لرد نگاهی به شکمش که فعلا خالی بود انداخت.
- ما غاز نمی شویم. هر که هر چه گفت می پذیریم و اربابی دوست داشتنی و تو دل برو می شویم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: دوشنبه 2 اسفند 1400 10:27
نمایش جزئیات
آفلاین
فکر بدی نبود لرد بدش نمی آمد ولی باید چطوری به مورگانا میرسید و بدنش را می گرفت؟ ناگهان لینی را دید و لبخندی شیطانی زد.
-خب لینی همش تقصیر توئه بدو برو مورگانا رو بیار اینجا

رنگ از روی لینی پرید فکر اینجایش را نکرده بود.
-من من ارباب؟اما من نمیتونم....بهتر نیست یکی دیگه رو بفرستین؟
-مثلا کی؟
-خب این همه مرگخوار قرب...یعنی لرد..آها به مسواک مرلین پیداش کردم...کتی بل اون راهشو بلده، اسکورپیوس هم
گزینه ی خوبیه.
-فکر بدی نیست . ولی این طوری بگیم حتی با این که ما ماییم گوش نمیدن از این دختره میترسن بهتره بهشون وعده خوراکی بدیم مثلا.
-نه ارباب ....جسارتا فکرتون عالیه ولی بهتر نیست بگین مسابقه است هر کس بیارش اینجا بهش یه جایزه میدین و برنده میشه بهتر نیست؟
-ما فقط دستور میدیم و ما میگیم مسابقه می گزاریم.
-البته حرف حرف شماست.

همان لحظه در دل لینی:
-حلا بیا.
-حالا برو.
-ریز ریز ریز ریز.
-حشرات همه بیاین وسط.
-حالا همگی.

لینی که در واقعیت بی حکت مانده بود با اردنگی ای از جانب لرد به خودش آمد .
-حالا این پا های .....عزیزم رو چطوری قایم کنیم؟
-خب ارباب با شنل بپوشونینشون.

لینی آنقدر با صدای پایین حرف زده بود که لرد نفهمید .
-چی؟
-ارباب...منو ببخشین ... اونا عالین ولی شاید بهتر باشه زیر شنل....
-ما لرد سیاهیم ......ما

لرد از بس قرمز شده بود که رنگ صورتش کاملا عادی و کرمی به نظر می رسید. و به نارنجی میزد.
-ارباب ببخشید همین طوری خوبه یا این که بدم هکتور یه معجون بسازه که...

لرد با شنیدن اسم هکتور به خود لرزید حتی لرد هم از معجون هایش میترسید. ولی به روی خودش نیاورد، شنلش را روی پا هایش کشید و در حالی که کروشیویی به سمت لینی روانه کرد راه افتاد. وزیر لب زمزمه کرد:
-ما نمیخواهیم کاملا تبدیل به چیز دیگری شویم وگرنه ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: شنبه 30 بهمن 1400 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- فکر میکنید ما این فاجعه را تحمل میکنیم؟نجیییینیییی!

نجینی فس فس کنان جلو آمد و با اشتیاق منتظر دستور اربابش برای خوردن لینی شد.

- ارباب خواهش میکنم منو نکشید.آخه الان من فقط اینجا هستم که میتونم کمکتون کنم.یعنی شما با همین وضع میخواید برید پیش مرگخوارا؟

لرد کمی فکر کرد.متاسفانه مجبور بود فعلا لینی را مجازات نکند.اما اصلا به روی خود نیاورد که رضایت داده است.

- همین الان میروی و یک بدن جدید برایمان پیدا میکنی یا همینجا نجینی تکه تکه ات میکند!

لینی خون خونش را میخورد.همانطور که مستاصل به دنبال یک بدن به اطراف خود نگاه میکرد،چشمش به برج و باروی قلعه ی سفید مورگانا در آن سوی جنگل برخورد کرد.فکری شیطانی به ذهنش خطور کرد.

- نظرتون درباره مورگانا چیه ارباب؟

- چه میگویی؟ما بشویم بانوی سفید؟

- نه دیگه.ازونجایی که مورگانا به عنوان الهه تاریکی هنوز تازه کاره و خیلی لایق نیست،شما میتونید بدنش رو بگیرید و یه مدت الهه تاریکی بشید.اینطوری قدرتمند تر هم میشید!نظرتون چیه؟

لرد در فکر فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: شنبه 30 بهمن 1400 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که لرد پلک هایش را باز کرد تصویر محوی از برجی بلند در مقابل چشمش نقش بست. ناگهان به این فکر افتاد که نکند مرگ خوار ها رفته اند پاریس، شهر عشق و شعر را فتح کرده اند و برج ایفل را هم گذاشته اند مرکز فرماندهی؟! ای احمق ها اخرش هم با این لوس بازی ها جلال و جبروت لرد را به بازیچه گرفتند. اما کمی بیشتر که چشمانش را باز کرد متوجه شد لینی با قیافه ای عبوس و در هم فرو رفته بالای سرش قد علم کرده، معلوم شد برج زهرمار است.
_ چه شده است؟ چرا ایستاده ای بر و بر مارا تماشا می کنی؟
لینی بهت زده به تته پته افتاد.
_چیزه...ارباب..من..شما..
یکدفعه بغضش ترکید و هق هق کنان گفت
_ ارباب من خدمتگراز..خدمتگذار.. حوبی بودم. ارباب این حق من نبود
دماغش را بالا کشید
_ فقط می حاستم..می خواستم نجاتتون بدم..مگرنه من کی باشم که..هققق..ارباب منو بیرون نکنین شب عیده..خرج زندگی بالاس..ایححح
_ خفه شو یک دم بگذار ببینم به کدامین زبان چرت و پرت می گویی!!!
لینی دست از گریه برداشت و چشمانش را ریز کرد
_ یعنی نمی ندازینم بیرون؟
_ نه احمق!! حال سریع بحران را شرح بده.
لینی که پشتش به این حرف گرم شد در حالی که لبش را گاز می گرفت گفت:
_ شما داشتین سقوط می کردین منم..منم می خواستم نجاتتون بدم و افسونی رو اجرا کردم که تبدیل به پرنده بشین ولی مثل اینکه فقط پاهاتون..
لرد سرش را بالا اورد و ناگهان با یک جفت پای مرغابی به جای ساق های همایونی و دلربایش مواجه شد
لحظه ای بعد صدای جیغی از طرف خانه ریدل ها به هوا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: جمعه 29 بهمن 1400 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی جادوگر بود، اما شرلوک زیاد دیده بود. شرلوک قصری تو ذهنش داشت که تمام کتاب‌ها و دانسته‌هاش از بدو تولد تا به امروز درونش ذخیره شده بودن و در وقت نیاز در قصرو گشوده و مطلب مورد نظر رو پیدا و مطالعه می‌کرد.

برای لینی مهم نبود، یا در واقع نمی‌دونست که این‌ها همه فیلم هستن و نباید انتظار داشته باشی هرچی تو فیلم هست، تو واقعیت هم باشه. اما لینی جادوگر بود و همه چیز رو واقعی می‌پنداشت. دنیای اون جادویی بود پس چرا مغزش نباید یک قصر باشه؟

بنابراین لینی سعی می‌کنه ذهن خودش رو همچون قصر در نظر بگیره و بهش نفوذ کنه. ولی به نظر می‌رسید همه‌ی این تفکرات و جامه‌ی عمل پوشوندن بهشون، بسیار با سرعت کم‌تری رخ داده بود تا حرکت کردن لرد به سمت لبه‌ی پشت‌بوم!

پس لینی هرچی تو ذهنش بود و نبود رو رها می‌کنه و فقط پروازکنان به سمت لردی که فاصله‌ای با لبه نداشت می‌ره.
- اربــــاب!

لینی با جهشی خودشو به یقه‌ی ردای لرد می‌رسونه و از پشت می‌گیره و می‌کشه.
- نپرین ارباب! شما ارباب جوونی هستین. هنوز کلی امید و آرزو دارین.

لرد که متوجه کشیده شدن یقه‌ش شده بود، دقیقا لبه‌ی پشت‌بوم می‌ایسته و رو به مرگخوار حشره‌ش می‌کنه.
- تو هم جوون هستی و اگه فکری به حال پرواز ما نکنی تا دقایقی دیگه همه‌ی امید و آرزوهات به فنا می‌ره.

ماموریت لرد به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: یکشنبه 3 بهمن 1400 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی، تا مرز سکته کردن پیش رفت و برگشت.
- ارباب! صبر کنین!

پس از بال بال زدن های فراوان، لینی به لرد سیاه رسید که با شکوه و وقار فراوان، در حال حرکت به سمت پشت بام خانه ریدل ها بود.

- ارباب! بال! بال ندارین که!

لرد سیاه، با لبخندی عجیب و در عین حال ترسناک، به سمت لینی برگشت.
- به ما مربوط نیست! خودت یک کاری بکن.

و به راهش ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1400 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- یک... دو...

- یک... دو... از این ور هم تعداد، عوض نشد.

لینی دور لرد سیاه می چرخید و می شمرد. ولی نتیجه ثابت بود.

- ارباب، هر چی می شمرم شما فقط دو تا پا دارین. چیزی که دو تاست رو چطوری هشت تا کنیم؟ این ممکن نیست.

لرد سیاه اصلا از لینی به عنوان یک معلم جانورنما شدن، راضی نبود.
- ما چطوری روحمون رو که یکی بود، ده ها تکه کردیم؟ ممکن نیست؟

لینی جرات نمی کرد به تبعات این تکه تکه شدن روح اشاره کند. برای همین بهانه دیگری آورد.
- هشت پا تو آب زندگی می کنه. این جا که آبی نیست. بله. می دونم. الان دستور می دین وسط همین اتاق دریاچه ای بنا بنهیم، ولی مشکل دیگه ای هم هست. شما اگه زیاد تو آب بمونین چروک می شین. ممکنه ابهتتون کم بشه.

لرد سیاه بسیار صاف بود و علاقه ای به خیس یا چروک شدن نداشت.
- خب... ما مایلیم یه چیز پرنده بشیم. به ما پرواز یاد بده. یه مرگخوار نباید بتونه کاری رو انجام بده که ما نمی تونیم. چطوری بدون جادو پرواز می کنی؟ بریم از بالای یک بلندی بپریم پایین. و وای به حالت اگه نتونیم پرواز کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1400 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما؟ ما؟ ما حیوان شویم؟

بلاتریکس لحظه ای مکث کرد.
- اوووم، ارباب، خب هر حیوانی هم که نه... مثلا... اصلا یک لحظه صبر کنید.

- صبر می کنیم!

بلاتریکس به سمت راهرو ها رفت و به دور و بر نگاه کرد.
- لینی! لینی!

ناگهان نقطه ای آبی رنگ پرواز کنان به بلاتریکس نزدیک شد.
- چیزی شده بلا؟

البته نقطه، نقطه نبود، نقطه لینی بود. چون نقطه ها نمی توانند پرواز کنند و حرف بزنند، اما لینی میتونه.

- لینی، همین الان میری پیش لرد و بهش یاد میدی جانورنما بشه. من میرم طبقه ی پایین ببینم هکتور چی کار کرده.
بلاتریکس این را گفت و بدون هیچ توضیح دیگری لینی را تنها گذاشت.

- جانور نما بشه؟
لینی با تعجب به سمت اتاقی که بلاتریکس بهش اشاره کرده بود حرکت کرد.

- لینی؟ بلاتریکس برامون معلم خصوصی استخدام کرده؟
لرد سیاه با کنکجاوی به لینی خیره شد.

- ب... بله، م...من بهتون یاد میدم چطوری...اووم... جانورنما بشید.
سپس خودش را جمع و جور کرد.
- خب اولین کار اینه که حیوون مورد نظرتون را انتخاب کنید، هر حیوونی که دلتون می خواهد.

- ما می خواهیم هشت پا بشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-اربابا ما لایق پیشنهاد دادن نیستیم!
-صد البته که نیستین! اما این درخواست ماست و رد درخواست ما به معنای پیشنهاد بی اجازه به ما دادن است! پس بگویید و فکتان را به حرکت در آورید!
بلاتریکس برای مدتی فکر کرد و باز هم فکر کرد و باز هم فکر کرد تا اینکه لرد گفت:
-بلا چه می کنی؟! نکند می خواهی ما را نیست و نابود کنی؟!
بلا زبانش را گاز گرفت و شست دست سمت چپش را گاز گرفت و گفت:
-مرلین نکنه ارباب! الهی من پیش مرگتون بشم ارباب!
-ما به پیش مرگ نیاز نداریم! ما به یک کار دیگر در مدت استراحتمان نیاز داریم!
بلاتریکس دوباره در فکر فرو رفت ولی ایندفعه بلافاصله گفت:
-اربابا، نظرتون چیه جای هکتور رو بگیرین؟!
لرد با عصبانیت گفت:
-آیا یک ارباب با چنین ابهتی، لایق این هست که جای خادم خودش را بگیرد؟! نظرات درست و در شأن ما ده بلا!
بلاتریکس سه‌باره در فکر فرو رفت تا اینکه یکی با حالت وزوز کنان از جای کلید در وارد شد، او شبیه یک لکه آبی بود و هر که اورا از دور می دید، می شناخت که کیست، او کسی نبود جز لینی...
-لینیمان اینجا چه می کنی؟
بلاتریکس که رشته افکارش از هم گسسته شده بود، گفت:
-لینی، اینجا چی کار می کنی؟ چرا رشته فکرمان را گسسته نه بلکه نابود می کنی؟!
لینی که نزدیک بود همان جا جلوی لرد و بلاتریکس گریه کند، سعی کرد صدایش را صاف کند و بعد گفت:
-ارباب، بلا من، من...
-لازم نیست چیزی بگویی، از همان راه که آمدی برو!
و بعد لینی با بی حوصلگی به راه افتاد، تا اینکه بلاتریکس گفت:
-ارباب! جانور نما شین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در 1400/5/11 15:16:50
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن.

......................

لرد و بلاتریکس به دور از هکتور و مرگخواران، کنار هم نشسته بودند.

-ارباب؟
-
-ارباب؟
-بار اول هم شنیدیم. خواستیم دوباره بگی. ما دوست داریم زیاد ارباب باشیم.
-ولی یه مدت... اگه ممکنه نباشین.

لرد، متوجه منظور بلاتریکس نشد.
-یعنی چی که نباشیم؟ نیست و نابود شویم؟

بلاتریکس زبانش را گاز گرفت و با دستپاچگی رد کرد.
-اصلا ارباب. ابدا... منظورم اینه که شاید بهتر باشه یه مدت ارباب نباشین و استراحت کنین. این وظیفه سخت و مهلک رو به مرگخوار ناچیز و بی ارزش و بی استعدادی مثل هکتور بسپارین.

لرد کمی فکر کرد. عضلات و مفصل هایش را سنجید و سری تکان داد.
-احتیاج به استراحت داریم... ما می پذیریم که مدتی هکتور ارباب باشه. ما هم یه چیز دیگه می شویم. به نظرت چی بشویم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!