می خوای بدونی من چرا اینجا هستم؟
دوریا حالا به دخترکی افسرده چسبیده بود و سعی داشت او را به حرف زدن و شورش تشویق کند.
دخترک اما بی حوصله، تلاش می کرد او را پس بزند.
-قبلا یه بار گفتی انقلابی هستی. حتما این وسط مسطا یه جرمی هم مرتکب شدی که آوردنت اینجا.

-من جرمی مرتکب نشدم. شاید باورت نشه ولی من با اراده ی خودم اومدم اینجا.

دوریا چنان با اعتماد به نفس این حرف را زد که اگر کسی مانند آن دخترک که ماجرا نمی دانست؛ می شنید، جا می خورد و فکر می کرد حقیقت را می گوید.
-جدی میگی؟ برای چی آخه؟

-معلومه دیگه! من یه انقلابیم.

سپس دهانش را نزدیک گوش دختر برد و با لحنی آرام زمزمه کرد:
-... برای همین اومدم تو جهنم انقلاب کنم.
همین یک جمله کافی بود تا ستارگان درون چشمان دخترک شروع به درخشش کنند و امید به او بازگردد.
بالاخره ناجی افسانه ایشان آمده بود! آمده بود تا آزکابان را تغییر دهد... آمده بود انقلاب کند... آمده بود آنها را نجات دهد... آمده بود جهنم را بهشت کند!
دخترک خوشحال پرید و دوریا را در آغوش کشید.
-بالاخره تو از راه رسیدی پر از گرد و غبار. تموم شد انتظار!
اومده همرات بهار!
-حالا لازم نبود به لباسای خاکیم اشاره کنی.
ولی مرسی... بله
دقیقا! من اومدم بهار رو به این مکان سرد زمستونی، هدیه بدم و... آخ! چرا میزنی؟
دوریا که حالا هدف ضربه های دختر قرار گرفته بود با احتیاط خود را از آغوشش بیرون کشید. نمی دانست دخترک چرا یهو تغییر فاز داده.
این بود رفتار با یک قهرمان انقلابی؟ آن هم بعد از گفتن آن همه جمله ی تاثیر گذار؟
-اومدی نجاتمون بدی؟ فکر کردی الکیه؟ ببین خانم، من دیگه با این شعارا و حرفای قشنگ قشنگ تسترال نمی شم.
اگه برنامه ای برای بهتر کردن اوضاع داری باید به طور دقیق و واضح برام شرح بدی. کامل. با جزئیات!... بعد اون تصمیم می گیرم باهات همراهی کنم یا نه.
حالا دوریا مجبور بود تمام برنامه هایش را توضیح دهد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



به همین سادگی با یه وعده در رو باز کرد؟




بگذریم. گروه دوم گروهی ن که کلاً هیچی به هیچ جاشون نیست. همه چی به کتفشونه. نه اعتراضی دارن که زندونی شدن، نه تلاشی می کنن که آزاد بشن. نه اصلاً خیلی در جریانن که چی به چیه! همونطور که می دونی اینا رو هم نمیشه روشون حسابی کرد.
اصلاً از این لحظه به بعد هر ثانیه سکوتی که بکنی در دادگاه بر علیهت استفاده میشه!
لطف داری بچه کوچولو. مشخصه بچۀ فهمیدهای هستی. 