جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] ورزشگاه آمازون (تیم اوزما کاپا)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 4 آذر 1404 18:59
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

اوزما کاپا vs مردمان خورشید

WE ARE OK

WE ARE OK
بدل
پست دوم
پست دوم
یکی از تماشاچیا که روی نزدیکترین درخت به زمین بازی بود، با کمک یه میمون تونست از یه طناب آویزون شه و به آلنیس نزدیک بشه تا صداش بهش برسه.
- تو الان باید تیم رو دور هم جمع کنی و بهشون روحیه بدی! نذار خودشون رو ببازن!پ
آلنیس کمی دور خودش چرخید تا فردی که داشت باهاش صحبت میکرد رو پیدا کنه. بعد با قیافه متعجبی بهش نگاه کرد.
- اون طوری نگام نکن! فکر کردی میذارم اسطورههای بچگیم سر هیچی ببازن؟
- ولی ما تازه یه ماهه تیم رو راه انداختیم که-
- داری برای خودت بهونه میتراشی! همین الان برو و تیمو جمع کن دور هم!
اون هوادار انگار که صدای وجدان آلنیس باشه، اون رو به خودش آورد. آلن به اعضای تیمش نگاه کرد و بعد، با بلندترین صدای ممکن داد زد:
- همه تو موقعیتاتون قرار بگیرین! روی هیچی جز بازی تمرکز نکنین.
کجول و دیوانهساز به هم نگاهی انداختن و سر تکون دادن. از اون طرف هم هیتلر از معشوقه احتمالیش دور شد و هایل هیتلری سر داد و به سمت مهاجمای مردمان خورشید رفت.
- توپ دست کاپیتان مردمان خورشیده. میخواد پاس بده به چاپلین که تو آخرین لحظه و با دخالت هیتلر نظرش عوض میشه. پاپینز با دستهی چترش کوافل رو از اسمیت میگیره و رو به جلو حرکت میکنه. هات یه بلاجر رو به سمت پاپینز میفرسته ولی جاخالی به موقعش مانع از آسیب دیدنش میشه. اوه بلاجر به یکی از میمونهای حاضر در ورزشگاه برخورد میکنه و مثل اینکه بسیار هم شاکی شده!
میمون نام برده، همونطور که جیغهای گوش خراشی میکشید، به سمت کجول پوست موز پرتاب کرد. کجول یکی از شاخههاش رو به نشونه عذرخواهی بالا برد و یکم بعدش، گوریلی که مشخصا بزرگ قبیله بود تونست میمون آسیبدیده رو آروم و ساکت کنه.
- جایگاه تماشاچیا که تا کمی پیش مشوش بود، حالا آرومتر شده. برمیگردیم به بازی. تو همین فاصله پاپینز تونست کوافل رو به چاپلین پاس بده و حالا در کنار هم دارن به سمت دروازه اوزما کاپا نزدیک میشن. اسمیت از پشت سر ساپورتشون میکنه و مهاجمای حریف رو که قصد دارن نزدیک بشن و توپ رو پس بگیرن دور میکنه. چاپلین و پاپینز یه پاسکاری ریزی به کمک عصا و چترشون دارن و حالا با حرکات موزون دقیقا دو طرف حلقه وسط قرار گرفتن. اوه پاپینز توپ رو توی هوا رها میکنه اسمیت با شتاب از عقب میآد و کوافل رو شوت میکنه!
صحنه آهسته شد و کل تیم اوزما کاپا به کوافلی چشم دوخته بودن که داشت به حلقه دروازهشون نزدیک میشد. سدریک حالا با حالت اسلوموشن، از جارو آویزون بود و تلاش میکرد خودش رو روی جارو بکشونه. آلنیس نگران فریاد زد که توی صحنه آهسته، معلوم نبود چی گفت و فقط قطرات تفش بود که تو هوا پراکنده شد. ولی چیزی که میشد حدس زد این بود که داشت محترمانه از سدریک خواهش میکرد که کمی حواسش به دروازه هم باشه.
- به نظر میآد که مردمان خورشید اولین گل بازی رو به ثمر... نمیرسونه! دیگوری طی یه حرکت فوق حرفهای و دخترکش، روی جاروش چرخ میزنه و حمله حریف رو دفع میکنه!
آلنیس که تا ثانیهای پیش داشت سر سدریک داد میزد، حالا با دهن باز باقی اعضای تیمش رو نگاه کرد که مطمئن شه اونا هم این صحنه رو دیدن یا نه؛ و بقیه هم دست کمی از خودش نداشتن. کجول که هنوز پاییز نشده، خزون کرده بود و چرخدندههای ماشین
پرنده جیمی هم شروع به ریختن کردن.
صدای تشویق از لابهلای درختها به گوش میرسید و شعار "دیگوری فرفره!" هم از طرف معدود تماشاچیای آدمیزاد داده میشد. سدریک در جواب تشویقها، فیگوری اومد و پشت بازوش رو به رخ ملت کشید.
- نمیدونستم خواب باعث تقویت عضلات میشه.
¬¬¬آلنیس زیرلبی به جیمی گفت. جیمی هم محکم تو پیشونیش کوبید و شروع کرد به ور رفتن با یکی از دستگاهای عجیبش.
- اوه اونجا رو نگاه! ینی این هیکلو تو خواب ساخته؟!
کجول تنهای به جیمی زد که باعث شد دستگاه توی دستش بلغزه، ولی تو آخرین لحظه جیمی تونست روی هوا بگیرتش و نفس عمیقی کشید.
- نزدیک بود اختراعمو به فنا بدی!
با سوت از سر گرفتن بازی، کجول فرصت نکرد جوابی بهش بده.
- بعد از شوآف فراوان دروازهبان اوزما کاپا، حالا دوباره کوافل رو تو دستان اسمیت میبینیم. ولی این دفعه مهاجمای اوزما خوب عمل میکنن و نوترون موفق میشه کوافل رو ازش بقاپه. سرعتی به سمت دروازه مردمان خورشید حرکت میکنه. پشت سرش هیتلر و در کنارش اورموند رو داره ولی ترجیج میده خودش پیش بده. اورموند از اونور اشاره میکنه که توپ رو بهش پاس بده ولی نوترون اهمیتی نمیده و جلو میره. آندرومدا بلک رو میبینیم که اون طرف وایساده و با لبخند نه چندان جالبی داره به اونا نگاه میکنه. گاتس یکی از بلاجرها رو به سمت مدافع خودشون میفرسته؟ اوه برای اینکه بلک زاویه بهتری داره. الان متوجه شدم. نقشه زیرکانه و تمیزی بود. بلک اون بلاجر رو مستقیما به سمت نوترون میفرسته که دقیقا از زیر چماق دیوانهساز رد میشه و مدافع اوزما کاپا موفق نمیشه مهارش کنه!
بلاجر با شدت به ماشین جیمی برخورد کرد و دستگاه تو دستاش رو از دستش انداخت. دستگاه با صدای بدی به زمین خورد و یه سری از سیم و مدارهاش از دلش بیرون ریخت.
همونطور که باقی مهاجما تو فکر کوافل بودن و هیتلر داشت خودش رو به جیمی میرسوند تا بهش پاس بده، جیمی دستگاه وارفتهش رو نگاه کرد و رنگ از صورتش پرید.
- توپ رو بده اینور!
- چارلی چاپلین دقیقا پشت سرته!
- بدبخت شدم...
- جیمی اونو بعدا درست میکنیم فقط توپو بده!
- تســـــــــــــــــــقچپاختن!
همه به هیتلر نگاه کردن، چون فکر کردن این اصوات عجیب یه کلمه آلمانیه. ولی هیتلر شونه بالا انداخت و به بقیهشون نگاه کرد.
- میدونستین وایسادن وسط کوییدیچ باعث میشه عضلات منقبض بشن و باعث گرفتگی میشه؟
سرها به سمت سدریک چرخید که نه تو پست دروازه، بلکه دقیقا کنارشون وایساده بود.
- چرا وایسادین؟ بازیو ادامه بدین دیگه!
- تو چرا بدون هماهنگی پستت رو ترک-
- ولی تحقیقات نشون دادن که اتفاقا کمی استراحت وسط بازی طاقتفرسایی مثل کوییدیچ خیلی برای بدن مفیدتره!
باز هم صدای سدریک بود، ولی نه از سمت اون سدریکی که داشتن بهش نگاه میکردن. پس دوباره سرها چرخید و این دفعه یه سدریک دیگه رو سمت چپ خودشون دیدن.
- ببخشید؟ اینجا چه خبره؟
کجول به بقیه نگاه کرد که اونها هم به اندازه خودش هاج و واج بودن. تو همین فاصله که کجول جملهش رو کامل کنه، چندتا سدریک دیگه این دفعه نزدیک به دروازه مردمان خورشید ظاهر شده بودن.
آلن به کجول نگاه کرد و بعد به جیمی. و جیمی واضحا رنگش مثل گچ شده بود و داشت ناخنهاش رو میجوید. نگاه آلنیس بین جیمی و دستگاهی که روی زمین پخش و پلا بود جابهجا شد و بلافاصله دو سیکلیش افتاد.
- باز چه دسته گلی به آب دادی؟!
جیمی چیزی نداشت که بگه. چیزی هم نمیتونست بگه. و اینجا بود که سدریک دروازهبان، شروع به صحبت کرد و تقریبا نجاتش داد.
- ا- قچشغص. اونا. به من فحش دادن و دستگاه مادر رو از کار- شبظرخیف. انداختن
انگشتش با حالت تهدیدآمیزی بالا اومد و سرهای بقیه سدریکها به دنبال انگشت اشاره اون، به سمت بازیکنای داخل زمین چرخید. چشمهای بیروحشون تا اعماق روح اونا نفوذ کردن و خیلی ترسناک به سمتشون حرکت کردن.
- وای نه! میخوان ما رو بکشن! همه حالت دفاعی بگیرین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 14:26
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
143
شغل
ارشد اسلیترین

اوزما کاپا vs مردمان خورشید

WE ARE OK

WE ARE OK
بدل
پست اول
پست اول
پس از سفری طولانی در فضا و زمان سپس بازی کوییدیچ طاقت فرسا، همگی له و وا رفته شده بودند. بعضیشان حتی توانایی صافایستادن روی پاهایشان را نداشتند و چند قدم یکبار قبل از رسیدن به ماشین، پهن زمین میشدند.
- لعنت به این زندگی!
تیم اوزما کاپا، سوار ماشین قراضه ریموس شدند و مثل همیشه دمنتور را داخل صندوق عقب جا کردند.
وسط راه دم در کتابخانه، شهریار را پیاده کردند و جیمی خواست که او را دم انباری متروکه پیاده کنند.
- چرا میخواد بره اینجا؟
- نمیدونم. میگه میخواد اختراع جدیدشو امتحان کنه.
- مگه همیشه با اختراعاتش به همه چی گند نمیزد؟ الان نباید نگران باشیم؟
ریموس، شانه هایش را بالا انداخت. سپس به راهشان ادامه دادند.
- هی آلنیس! درست کلاجو بگیر! الان داشتیم میرفتیم تو جدول!
کجول، با پسکلهای محکمی گرگ سفید را که داشت خوابش میبرد، هوشیار کرد.
- هان؟ چی؟ من کجام؟
- کلاجو درست بگیر! بزار حداقل جنازه این ماشینو سالم برسونیم به مقصد.
ریموس، بغض کرد و با غم بسیار پدال گاز را فشار داد.
درختسان، با تکانی به پاهای بیرون از پنجره ماشینش، آنها را از خواب رفتن نجات داد.
- هی، هیتلر!
هیتلر که او نیز خسته و بیرمق بود، با بیحالی چیزی به آلمانی گفت.
کجول، با شاخهاش، سیخونکی را در پهلوی سدریک فرو برد.
- این چیزا روش کارساز نیست، خوابش سنگینتر از این حرفاس.
شاخه را در چشم سدریک فرو کرد.
- آی! دردم اومد.
قبل از اینکه دوباره خوابش ببرد، آلنیس چوب کبریتی لای پلک هایش گذاشت.
- اوی! بیدار شو هیتلرو بنداز بیرون. میخوایم بریم ساندویچی عمو دایی. پول نداریم برا اینم ساندویچ بخریم!
چشمهای سدریک با شنیدن اسم عمودایی بازِ باز شد و مثل جن گرفتهها به هیتلر نگاه کرد. در ماشین را باز کرد و او را که میان خواب و بیداری بود، از ماشین پایین انداخت.
- فردا دم در خونه آلنیس باش سیبیل مربعی!
سپس در را بست.
- کی میرسیم؟
- بعد اینکه ریموسو پیاده کردیم.
ساندویچی عمودایی، مکانی بسیار کثیف و غیر بهداشتی بود که انواع کثافتها را در ساندویچهایش میریخت ولی همچنان، اوزما کاپایی ها طرفدار پر و پا قرص ساندویچ هایش بودند.
معتقد هم بودند تا زمانی که یکیشان بعد خوردن ساندویچ سقط نشده، ساندویچ ها سالم و قابل خوردن هستند.
ذوق و اشتیاق آنها برای ساندویج های عمودایی را، از بیدار ماندن سدریک برای خوردنشان میشد فهمید. چیزی که بسیار نادر بود.
- خب ریموس، رسیدیم. مطمئنی نمیتونی باهامون بیای؟
- آره بابا. شما برین بهتون خوش بگذره. من باید یه سر برم جایی کار دارم.
- خب پس! خدافظ!
حال که هدایت پدال گاز نیز با آلنیس بود، گاز را چسباندند و تا دم در مغازه عمودایی تخته گاز رفتند. مثل کسانی که دو هفته هیچ چیز نخورده اند، به داخل هجوم بردند و به پیشخوان حمله کردند.
- سهتا ساندویچ!
- گشنمونه!
- همین الان!
- پس کی آماده میشه؟
عمودایی، که فرد گنده و سیبیلویی بود، با دیدن مشتری های ثابتش لبخندی زد. لبخندی که فقط مختص مشتری های ثابت بود.
- تا پنج دقیقه دیگه روی میزتونه.
هر سه، روی صندلی هایشان وا رفتند. سدریک ناگهان، از سر جایش بلند شد.
- من یه سر میرم دست به آب.
از وقتی هیتلر را بیرون پرت کرده بودند، تا به الان سدریک نخوابیده بود. درست است که فقط نیم ساعت گذشته بود، ولی همین نیز رکورد شکنی بزرگی برای خوابالوی اعظم بود. پس، در همان حالتی که بود، چشم هایش را روی هم گذاشت تا کمی به خودش استراحت دهد. به هر حال تا پنج دقیقه دیگر ساندویچ ها آماده نمیشد. اما سدریک به این فکر نکرد که او سدریک است و خواب از هر چیزی برایش سنگینتر و طولانیتر و شیرینتر است.
بعد از پنج دقیقه که به اندازه یک عمر گذشت، عمودایی ساندویچ هارا روی میزشان گذاشت.
- نوش جون!
کجول، با دقت ساندویچش را بررسی کرد.
- عمو، واسه من که کاهو و گو...
- خیالت تخت جوون! یادم نرفته بود. واست هیچ سبزیجاتی نذاشتم.
آلنیس، قبل از اینکه کجول بتواند ساندویچ را از شدت گشنگی در چشمهایش فرو کند، جلویش را گرفت.
- وایسا سدریکم بیاد.
آنها چند دقیقه دیگر هم منتظر سدریک ماندند.
- فک کنم تو دسشویی خوابش برده.
- بعید نیست. برم ببینم؟
قبل از اینکه درختسان از جایش بلند شود، سدریکی تمیز و شسته رُفته، از در مغازه داخل شد و سر جایش پشت میز نشست.
- سلام بچه ها!
- تو مگه دسشویی نبودی؟ چرا از در اومدی؟
به سدریک فرصت حرف زدن ندادند و به ساندویچها هجوم بردند.
- هی، پس چرا نمیخوری؟
سدریک، نگاهی به رو به رویش کرد.
- درصد میکروب این مادهغذایی، از 50 درصد بیشتره. قابل خوردن نیس...
پسکلهای محکمی بر پسِ سر او فرود آمد. کجول، دستش را نگاهی کرد و از درد اخم کرد.
- احساس میکنم قبلا سرت یکم نرمتر بود. چرا انقد سفت شده؟
- یه چیز دیگه...
آلنیس، نگاهی به سر تا پای سدریک کرد. موهای او شانه شده و لباسش مرتب بود.
- تو همیشه انقد تمیز بودی؟ گمونم قبلا یکم موهات به هم ریخته تر بود.
نگاهی به دست خالی او کرد.
- بالش و پتوت کو؟
درختسان، به بالشت و پتوی سدریک که روی میز بود اشاره کرد.
- خواست بره دست به آب اینارو گذاشت همینجا.
ذهنهایشان بسیار خسته بود. پس به تغییرات پدید آمده توجهی نکردند و خوردنشان را ادامه دادند.
- لابد سرش خورده به سنگ توالت.
- اگه ساندویچتو نمیخوری بدش به من.
قبل از اینکه سدریک بتواند چیز دیگری راجب میکروب های موجود در ساندویچ بگوید، آلنیس ساندویچش را قاپید و نصفش را به کجول داد. به هر حال کسی که هم گشنه و هم خسته باشد توانایی فکر کردنش را از دست میدهد.
بعد از خوردن و کمی چانه زدن سر قیمت با عمودایی، به خانه آلنیس رفتند. به محض رسیدن، کجول پس از دادن غذا به برگو و خواباندن او روی یک بالش، بزرگترین کاناپه را اشغال کرد و به خواب رفت.
- عجیبه!
آلنیس به سمت سدریک برگشت.
- تو الان نباید با کجول سر اینکه کی رو بزرگترین کاناپه بخوابه بحث میکردی؟
- چطور؟ من نیازی به خوابیدن ندارم. میتونم تا صبح همینجا بشینم.
گرگ سفید، به حالت انسانی درآمد و پس از پیدا کردن تقویم، با سرعت آن را ورق زد.
- امروز حتی یک آوریلم نیست! تازه... تو هیچوقت سر خوابیدن شوخی نمیکنی!
خمیازهای کشید. از شدت خستگی نگاهش تار شده بود.
- الان حال شوخی ندارم. فردا باید زود پاشیم و راه بیوفتیم.
به در ورودی اشاره کرد.
- اگه بیدار بودی و جرمی اومد خونه بهش بگو تو یخچال یه ساندویچ اضافه هست.
سپس، رخت خواب و بالشی با یک پتو سمت او پرت کرد و به تختش رفت.
صبح روز بعد:
- آلنیس! بیدار شو دیگه. باید اینو ببینی.
- هی! مثلا الان پنج...
- سدریک تا صبح نخوابید!
بالاخره این صدا گرگ سفید را از جایش پراند.
- چی؟ مگه داریم؟
- برگو بیخوابی گرفته بود. میگفت تا صبح رو اون صندلی تو آشپزخونه دست به سینه نشسته. منم که بیدار شدم دقیقا تو همین حالت نشسته بود رو صندلی.
هر دو، به آشپزخانه رفتند که صدای جلز و ولز سرخ کردن چیزی از آنجا میآمد.
- الانم داره آشپزی میکنه.
سدریک، به سمت آنها برگشت.
- تحقیقات نشون داده که تغذیه سالم برای آدم خیلی مفیده. مخصوصا با اون کثافتی که شماها دیروز خوردین.
با این حرف، خیال آن دو کمی راحت شد. گویی هنوز سدریکی درون او مانده بود.
- بهت الهام یا همچین چیزی شده؟ واسه همین دیگه نمیخوابی و چیزی نمیخوری؟
سدریک شانهاش را بالا انداخت.
- شاید؟
هر سه، آماده شدند و پس از سوار کردن بقیه اعضای تیم، ماشین را به سمت باشگاه راندند.
- هی جیمی، از وقتی اومدی داری ناخوناتو میجوی. مطمئنی اتفاقی نیوفتاده و گندی نزدی؟
جیمی، خندهای عصبی کرد.
- گند؟ چه گندی؟ همه چی خوبه.
آب دهانش را قورت داد و نگاهی به سدریک کرد.
- حال سدریک خوبه؟
کجول، از آیینه جلوی ماشین عقب را نگاهی کرد.
- خوب شد گفتی. حس میکنم شبیه یکی از اختراعات تو شده.
قبل از اینکه جیمی بتواند سکته کند، کجول زد زیر خنده.
- گمونم بهش الهام شده یا یه همچین چیزی.
هنگامی که به دم در باشگاه رسیدند، آلنیس تازه یادش افتاد که دیروز تا به الان دمنتور را در صندوق عقب ماشین حبس کردهاند و ممکن است از شدت عصبانیت دمنتور آنها را درسته قورت دهد.
پس از کمی دعوای بین تیمی و دمنتور که حالا آرام شده بود، (با وعده هورت کشیدن شادی تماشاچیان) همگی به رختکن رفتند.
- خب... راستش چون بعدش یکم درگیر اون کاغذ بازی های سفر بین فضا و مکان شدیم فرصت ریختن نقشه رو نداشتیم... و لباس های تیم رو هم جا گذاشتیم.
.آلنیس، با خجالت نگاهی به همتیمی های منتظرش کرد
- در حال حاضر هیچ نقشه و لباسی در بساط نداریم.
صدای گوینده از بلندگوها خارج شد.
- سلام بر بینندگاه عزیز! امیدوارم که با دماغهای چاق جلوی تلوزیون، یا روی صندلی های باشگاه آمازون نشسته باشین! اینجا از شدت رطوبت، موهای همه فر شده و چند تا میمون داریم که در حال دزدیدن خوراکی های تماشاچیان. ولی باز هم در یکی از شایسته ترین باشگاه ها حضور داریم.
خب، خب، خب، تیم مردمان خورشید رو داریم که با شکوه زیاد، وارد صحنه میشن و دارن برای طرفداراشون دست تکون میدن. در سمت دیگه...
تیم خستهی اوزما کاپا، با لباس های مامانبزرگی و بدریختی که ریموس لحظهی آخری از چند تماشاچی کش رفته بود، خودشان را هماهنگ کرده بودند. ریموس، تمام سعیش را کرده بود که تمام ژاکت های دزدیده شده یک رنگ باشند که بتوانند تیم بودن آنها را نشان دهند.
- تیم اوزما کاپا رو داریم که گویا لباس های اصلیشونو جا گذاشتن.
گوینده به زور در حال جلوی خندهاش را گرفتن بود.
- گویا بازیکن ذخیرشون ریموس لوپین، این لباس هارو جور کرده. امیدوارم این موضوع ربطی به لباسهای گمشده اون گروه سرود مامانبزرگا بین تماشاچیا نباشه.
پس از اینکه همگی نگاههای ناجوری به ریموس انداختند، سوار جاروهایشان شدند و به آسمان رفتند.
- بازی، با پاس زاخاریاس به هیزل شروع میشه. مردمان خورشید رو میبینیم که با شروعی حساب شده و قوی به سمت دروازه اوزما کاپا حرکت میکنن، و دم در دروازه رو میبینیم. سدریک دیگوری مثل اینکه یادش رفته چطور از جاروش باید استفاده کنه.
- سدریک! چه غلطی داری میکنی؟
بلاجری، محکم پس سر کجول برخورد کرد و جلوی او را از حمله کردن به سدریک گرفت.
دروازهبانشان که داشت دور خودش میچرخید. هیتلر که زنی را شکل معشوقهاش بین تماشاچیان پیدا کرده بود. آلنیس آس و پاس، و جیمی پر از استرس که مدام به سدریک نگاه میکرد.
اوضاع خوب نبود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کجول هات در 1403/8/27 23:54:37
ویرایش شده توسط کجول هات در 1403/8/27 23:59:37
ویرایش شده توسط کجول هات در 1403/8/27 23:59:37
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/18
تولد نقش: 1403/02/05
آخرین ورود: امروز ساعت 02:37
از: دره گودریک
پستها:
198


دور چهارم مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی هفتم
بازی هفتم
سوژه: بدل!
زمانبندی: از دوشنبه 21 آبان تا ساعت 23:59 یکشنبه 27 آبان ماه
تیمهای شرکتکننده: اوزما کاپا (میزبان) - مردمان خورشید (مهمان)
جاروی تیم مهمان: -
جاروی تیم میزبان: -
جایگاه هواداران: ستاد مبارزه با دوپینگ جادوگری (ادامه دار) و تاپیکهای هواداری تیمها.
جوایز پنهان: پست های طرفداری دو تیم باید کمتر از 5 پست و کمتر از 250 کلمه نباشند.
زمانبندی: از دوشنبه 21 آبان تا ساعت 23:59 یکشنبه 27 آبان ماه
تیمهای شرکتکننده: اوزما کاپا (میزبان) - مردمان خورشید (مهمان)
جاروی تیم مهمان: -
جاروی تیم میزبان: -
جایگاه هواداران: ستاد مبارزه با دوپینگ جادوگری (ادامه دار) و تاپیکهای هواداری تیمها.
جوایز پنهان: پست های طرفداری دو تیم باید کمتر از 5 پست و کمتر از 250 کلمه نباشند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/18
تولد نقش: 1403/02/05
آخرین ورود: امروز ساعت 02:37
از: دره گودریک
پستها:
198

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/21
تولد نقش: 1402/07/21
آخرین ورود: امروز ساعت 04:56
از: مصرف شکلاتهای تقلبی بپرهیزید!
پستها:
113
شغل
مشاور دیوان جادوگران

اوزما کاپا vs برتوانا

WE ARE OK

WE ARE OK
پست اول
توتفرنگیها رو گذاشتم روی تخته چوبی. دم سبزرنگشون رو جدا کردم و برای جوزفین کنار گذاشتم. نمیدونستم برای چه کاری میخواستشون، اما میگفت که لازم داره. طرف بزرگتر توتفرنگی رو با دست راست گرفتم و با چاقو، از طرف کوچیکترش حلقهحلقه برش زدم. برای توتفرنگی دوم هم همینطور. و سوم و الی آخر. به توتفرنگی هفتم که رسیدم، چاقو رو گذاشتم روی تخته و به سمت اجاق گاز رفتم. ماهیتابه رو برداشتم و کفگیر رو زیر پنکیک بردم. چرخوندمش و ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم تا اونطرفش هم سرخ شه، و دوباره برگشتم سراغ توتفرنگیها.
حلقهکردن توتفرنگیها که تموم شد، یکی از دو بسته شکلات رو برداشتم و اول کاغذ و بعدش فویل روش رو جدا کردم. شکلاتهای هر دو بسته به تکههای کوچکی تقسیم و توی کاسه بلوری ریخته شدن. چوبدستیم رو درآوردم و به سمت کاسه.
- وینگاردیم لویاوسا!
کاسه رو به بالای کتری و میون تجمع بخارهای آب جوش هدایت کردم. میشد ذرهذره آبشدن شکلاتها رو تماشا کرد یا حتی بین جزئیات نقاشی پوست شکلات، دنبال قصههای جدیدی گشت، اما بویی که فضا رو در بر گرفته بود، ازم درخواست دیگهای داشت. با کمک کفگیر پنکیک سرخشده رو برداشتم و توی بشقاب، روی بقیه پنکیکها گذاشتم.
- همه به جای خود!
صدای فریاد رزالین از توی هال شنیده شد. با حرکت چوبدستی، همه ظرفها رو به زیر میز فرستادم.
- سه!
آلنیس دوید توی آشپزخونه و چوبدستیش رو به سمت کابینتها نشونه رفت. به سمت چارچوب در قدم برداشتم و چوبدستیم رو به سمت عکسهای آویزون به دیوار راهپله گرفتم.
- دو!
روندا بهسرعت از پلهها پایین اومد به طرف هال رفت. پیکت روی نرده پلکان بود و دستهاش رو روی گوشهاش گذاشته بود و بقیه هم احتمالا، توی مکانی که براشون معینشده بود مستقر شده بودن و آمادهی شمارهی آخر بودن.
- یک!
همگی نفسها رو توی سینه حبس کردیم. منتظر بودیم رخ بده. پس نفسهامون رو نگه داشتیم. دیگه باید رخ میداد. باز هم نگه داشتیم...
قرار نبود رخ بده؟ آلنیس که سر نگهداشتن نفسس بنفش شده بود پرسید:
- هنوز... نگه دارم؟

نگاهی به اطراف انداختم. خبری نبود.
- یعنی ریموند نمیخواد بیدار شه و از تخت بیاد بیرون؟

وقتش شده بود. درست مثل هرروز که ریموند از خواب بیدار میشد و با کوبیدهشدن سمهاش به کف اتاقش، بعد از بیرون اومدن از تختش، کل خونه میلرزید، منتظر بودیم که زلزله خونه رو در آغوش بکشه و ما هم همهچیز رو به حالت طبیعی برگردونیم. اما خبری از سمهای ریموند نبود. یا بالاخره تصمیم گرفته بود برای آرامش اهالی سینهخیز حرکت کنه، که تقریبا ناممکن بود، یا هم توی کتابچه، داستانی گفته بود از گوزنی که بیصدا راه میرفت و با شاخهاش کاغذ دیواریها رو پاره نمیکرد. هرچی که بود، امروز خبری از سروصدا یا وسایلی که نیازمند بازگردانی به مکان اولیه باشن نبود.
رزالین رو دیدم که به طرف آشپزخونه میاومد. روندا هم پشت سرش لیلی میکرد. چهار نفری نگاهی به هم انداختیم. پیشقدم شدم و به مقصد اتاق ریموند، پا روی پلکان گذاشتم. نگاهی به قاب عکسها انداختم که اهالیشون، از سکون امروزشون راضی بودن و لبخند میزدن. حتی کوین یکسالهای که شیشه شیرش رو ازش گرفته بودیم هم، برخلاف همهی روزهای دیگه، داشت از پشت قاب میخندید.
بالا رفتیم. درهای چوبی با شمارههایی که روشون هک شده بود رو پشت سر گذاشتیم و جلوی اتاق ریموند متوقف شدیم. اتاقی که روی درش شبدر روییده بود و گلهای صورتیرنگ، مشغول دمیدن عطر خودشون توی هوا بودن.
در زدیم. صدایی نیومد. در رو باز کردم. تخت خواب معلق ریموند، خالی بود. کتابهایی با جلدهای چرم رنگارنگ روی زمین تپهی کوچیکی ساخته بودن و به دیوار دورتادور اتاق، گیاههای کوچیک و رنگین معلق آویزون بودن.
- کو ری؟
اگه کسی قرار بود از علت غیبت ریموند باخبر باشه، همسایهش جوزفین بود. نگاهی به آلنیس کردم و با سر به سمت اتاق جوزفین اشاره کردم. سر تکون داد و رفت. ما هم پشت سرش حرکت کردیم.
آلنیس در زد و بعد از اینکه پاسخی نشنید، در اتاق رو باز کرد. جوزفین کف اتاق نشسته بود، دستهاش رو زده بود زیر چونهش و به ورزشگاه کوییدیچ مینیاتوریای که جلوش بود خیره شده بود. دمهای سبزرنگ توتفرنگیها روی تکهچوبهایی نشسته بودن و بهدنبال چندتا سنگریزه معلق حرکت میکردن. آلنیس پرسید:
- ام... جو... اینا چیان؟
جوزفین سوت زد و همهی اجزای کوییدیچ مینیاتوری سر جاشون متوقف شدن و یکی از سنگریزهها که قرمز بود، روی زمین افتاد.
- فکر کردم شاید خوب باشه یک هفته مونده به مسابقات، داوری رو تمرین کنم.

- درسته... اینا رو بیخیال، ریموند کو؟

- ریموند نیست؟

- پیشت بود!

- پیشم نیست.

- پس چجوری اون رو متحرک کردی؟
- خب... کسی ندید.

از جوزفین هم آبی گرم نمیشد. متفرق شدیم تا کل خونه رو بگردیم. توی اتاقها رو نگاه کردیم، ریموند نبود. بالای پشتبوم رو نگاه کردیم، ریموند نبود. زیر مبلها، پشت کوسنها، توی کمدها... در دستشویی در زدیم، کریچر وایتکسبهدست، باز کرد و بهمون چشمغره رفت. در کابینتها رو باز کردیم، عنکبوتها بهمون ناسزا گفتن. خواستیم بریم حیاط پشتی رو بگردیم، اما صرف نداشت بخوایم بهخاطرش با بابانوئل شرور و روح ناپاک اسکروج سروکله بزنیم.
تصمیم بر این شد که به اتاق ریموند برگردیم و دنبال نشونه بگردیم. میون اون همه کتاب و کاغذهای پوستی، بعید بود چیزی نصیبمون بشه. اما طرح یکی از کتابها بود که نظرم رو جلب کرد. کتابچهی قصه. میونش رو باز کردم و به آخرین صفحهای که نوشته داشت رفتم. اثر جوهر قلم پر روی صفحه محسوس بود. نوشته رو زیر لب خوندم.
با اقتدار میان تاختوتاز درختان مرده ایستاده بود. همه صدایش را میشندیدند و میپذیرفتند. او موفق شده بود کوریِ آنان را پایان دهد.
- موردی نبود؟
کتابچه رو بستم، داخل ردام بردم و به سمت بقیه برگشتم.
- نه. مورد خاصی به نظر نمیرسه. بهتره منتظر بمونیم و ببینیم کی برمیگرده.
نه. انتظار کافی نبود. ولی اگه ماجرایی هم بود، بهتر بود اونها رو قاطی نمیکردم. در هر صورت، اثری از ریموند نبود. باید ادامه میدادیم و به زمان اجازه میدادیم حقایق رو دونهدونه برامون آشکار کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it
Like a lovely dream I live in it

اومدم بنویسیم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: دیروز ساعت 17:12
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260
شغل
خبرنگار پیام امروز

اوزما کاپا vs برتوانا

WE ARE OK

WE ARE OK
آلنیس در اتاق رختکن، با اعتماد به نفس رو به روی بقیهی اعضای تیم ایستاده بود و تصمیم داشت سخنرانی شاعرانهای برای آنها انجام دهد تا روحیهی خود را حفظ کنند. بنابراین صحبتش را آغاز کرد.
- خیلی خب... اول از همه باید چندتا توصیه بکنم. خانم دارابی، لطفا مردهای داخل ورزشگاه رو سلاخی نکن.
- مگه قراره مرد بیاد اینجا خانومم؟
- ریموس، لطفا کسی رو گاز نگیر.
- سعی میکنم.
- ماه کامل، میزان نورت رو در کمترین حالت ممکن بذار تا بقیه رو کور نکنی.
- نههه... قشنگیامو ازم نگیر...
- دمنتور، فقط همین امروز روح بقیه رو مثل جاروبرقی مکش نکن!
- بنده امروز میخوام یه چیز دیگه بکشم.
- تارزان، حق نداری بقیهی میمونا رو بیاری!
- هو هو ها ها هی هی!
- ایزابل، روی کسی خنجر نکش!
- چشم عباس آقا.
- کجول، وقتی اومدی توی زمین شاخههات رو توی چش و چال بقیه نکن!
- قبوله. 🔨
- خیلی خب. بیاین مسابقه رو شروع کنیم!
تمامی بازیکنان با حالتی از دماغ فیل افتاده جاروهایشان را برداشتند و وارد محوطهی ورزشگاه شدند. بازی در آستانهی شروع شدن بود.
خانم دارابی به گونهای که انگار عصا قورت داده باشد روی جارویش نشست و در حالی که با لبهی مقنعه عینکش را پاک میکرد، با انزجار به مردهایی که در ورزشگاه آنها را تشویق میکردند نگاهی انداخت. آلنیس و ایزابل نیز روی جاروهای خود خیز برداشتند و ایزابل چشمانش را ریز کرده بود و با شک و بدبینی به بازیکنهای حریف و هواداران داخل ورزشگاه نگاه میکرد.
- یه حسی بهم میگه توطئهَ در کار است.
آلنیس با دندانهای تیز گرگیاش لبخندی عصبی زد و گفت:
- ایزا... کاری نکن با همین دندونام جاروتو تیکه تیکه کنم. 💥
- خب حالا... هنوز قسطاشو ندادم.
طرفی دیگر از زمین ریموس لوپین مشغول گرم کردن عضلههای گرگینهای و پشمالویش بود. زوزهای کشید و سرش را به سوی ماه کامل برگرداند و با صدای کلفت شدهاش صحبت کرد.
- به لطف تو گرگینه که شدم هیچ، تازه عضلههامم گنده شدن... جون میده با این چوبه بزنم تو صورت بازیکن حریف.
ماه کامل که در بخش تنظیمات مشغول درست کردن میزان نورش بود، گفت:
- اگه نمیخوای از بازی اخراجت کنن با اون چوب فقط وظیفهت رو انجام بده داداش.
دمنتور که برای گرفتن اسنیچ آماده میشد، اطرافش را وارسی کرد تا مطمئن شود کسی به او نگاه نمیکند. سپس یک کیسهی بزرگ گرده نخود از ردایش بیرون آورد و مشتی از آن جلوی صورتش گرفت بالا کشید. یک روز پیش از شروع بازی یک گوزن به نام ریموند آن کیسه را به او داده بود و گفته بود که کشیدن گرده نخود برای بالا بردن تمرکز بسیار خوب است.
اسکورپیوس قصد داشت سوت شروع بازی را بزند که متوجه شد تارزان روی جارویش ننشسته و از میلهی یکی از دروازهها آویزان شده.
- هوی! مرتیکه میمون! بیا بشین رو جاروت! پس فردا پولش از حقوق ما کم میشه!
تارزان با یک حرکت روی جارویش پرید و با رها شدن اسنیچ، بازی شروع شد. دمنتور همانند کشی که از تنبان کسی در رفته باشد، به سوی اسنیچ پرواز کرد. اما هیچ حواسش نبود که گره کیسهی گرده نخود باز شده و در تمام محیط ورزشگاه پخش میشود. چیزی از شروع بازی نگذشته بود که دستهای از تماشاگران، یک صدا بندری زدند.
- حالا یارُم بیااااا... دلدارُم بیاااا...
در جهت همراهی تماشاگران، دروازههای موجود در ورزشگاه نیز میلرزاندند و میرقصیدند. خانم دارابی با حرص عینکش را صاف کرد و داد کشید.
- یعنی چی خانومم؟ این چه وضعشه؟ از کی تا حالا تو زمین بازی من ساحرهها میلرزونن؟
پشمهای آلنیس از وضعیت فعلی فر خورده بود، اما توجهش به خانوم دارابی جلب شد.
- دستم درد نکنه! از کی تا حالا شما ورزشگاهو صاحاب شدی خانوم دارابی؟
خانم دارابی لبهایش را از حرص به هم فشار داد و چند نفس عمیق کشید.
- کی گفته شما برای من تعیین تکلیف کنی خانومم؟
- برو بابا... اگه راست میگی سیبیلاتو بردار. همین کارا رو کردی ترشیدی دیگه...
- هلو با پرزش قشنگه!
در همان حالی که کل ورزشگاه همراه با دروازه ها در حال بندری زدن بودند، ریموس لوپین به دلیل تاثیر کوتاه مدت گرده نخود با چوب به دنبال تارازان افتاده بود.
- وایسا کاریت ندارم میمون جنگلی! میگم وایسا! تو غلط کردی ده تا میمون دیگه مثل خودت آوردی اینجا!
در سویی دیگر ایزابل به جای دروازهی حریف به سوی ماه کامل هجوم برده بود.
- صد دفعه بهت گفتم اون نور کوفتیتو انقدر زیاد نکن! چارتا گودال دیگه بندازم رو صورتت؟ هوس مردن کردی؟
هفت ثانیه بیشتر نگذشته بود که ماه کامل در بغل ایزابل زار زار گریه میکرد و میگفت:
- من خورشید و خیلی دوست داشتم.... بی معرفت ولم کرد.
گرده نخود روی داورها هم تاثیر گذاشته بود. زیرا جوزفین تا دقایقی قبل خوشحال بود که داوری مسابقه را بر عهده گرده نخود روی داورها هم تاثیر گذاشته بود. زیرا جوزفین تا دقایقی قبل خوشحال بود که داوری مسابقه را بر عهده گرفته است، اما حالا دور زمین میدوید و بر سرش میکوبید که از بیانسه تشکر نکرده است.
- !... she knows ...! she knows
بله... اسکورپیوس در حالی که پشت سر جوزفین میدوید با یک اسپیکر بزرگ این آهنگ را پخش میکرد و داد میکشید:
- مرلین بیامرزتت جوزفین!
ریموند در حالی که با لبخند رضایت بهم ریختن مسابقه را تماشا میکرد، جلو آمد و دقیقا وسط ورزشگاه ایستاد. سمش را روی زمین کوبید تا اثرات گرده نخود جادویی کاملا از بین برود.
_ همگی ســــــــــــاکــــــت!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own path

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 4 آذر 1404 18:59
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

اوزما کاپا vs برتوانا

WE ARE OK

WE ARE OK
پست سوم
بازیکنا از حرکت وایسادن. هوادارا همراه میمونهایی که روی شاخههای درخت نشسته بودن هم ساکت شدن. ورزشگاه تو سکوت فرو رفت و همه توجهها به گوزنی جلب شد که وسط زمین وایساده بود.
- ریموند؟!
- گوزن حسابی اینجا چی کار میکنی؟! نمیگی نیستی نگرانت میشیم؟ د آخه...
آلنیس دستشو بالا آورد تا ریموسو ساکت کنه.
- چرا هیچکس نمیآد این جیمی جامپو بندازه بیرون؟ خودم برم از زندگی بندازمش بیرون؟
- اتفاقا مورد خطابم خود شما هم هستید آقایی که شنل پوشیدی. فکر کردی همه ازت حساب میبرن و هر کاری دلت بخواد میتونی کنی!
- این الان چی گفت؟
آلن که اوضاع رو قاراشمیش دید، روبروی ریموند فرود اومد. تن صداش رو آورد پایین و سعی کرد اون رو مسالمتآمیز از زمین ببره بیرون.
- نمیدونم اینجا چی کار میکنی و چرا میخوای بازیو به هم بریزی، ولی میشه بعدا تو خونه گریمولد حلش کنیم؟
ری سمهاش رو به زمین کوبید و خیلی بلندتر از صدای آلن، شروع به صحبت کرد.
- فکر کردی میشه این رفتار رو با حرف حل کرد؟! نمیبینین دارین به این جنگل بیچاره آسیب میزنین؟ آرامشو از حیوونا گرفتین! بازدارندهها شاخههای درختا رو شیکوندن!
- خود تارزان ما رو راه داده اینجا! بعدم کجول به عنوان نماینده درختا رو نیمکت نشسته و هیچ اعتراضی در این مورد نداره! سنگ کیو به سینه میزنی؟
کجول با شنیدن اسمش، یکی از شاخههاش رو برای ریموند تکون داد.
- معلوم نیست چقدر زیرمیزی به این بدبختا دادین که قبول کردن تو این فسادتون شریک بشن!
- میشه به این دوستتون بگین بره یه وقت دیگه بیاد؟ وسط مسابقهایما!
ترزا اعتراض کرد. ولی به نظر میاومد که برای تماشاگرا، این بحث جذابتر از خود بازی بود؛ پس ریموند نادیده گرفتش و ادامه داد.
- نمیبینین دارین به جنگل آسیب میزنین؟ جالبه. کسی که کوره رو میشه بینا کرد، ولی کسی که خودشو به کوری زده نه!
- ضربالمثله یه چیز دیگه بودا.
- همهش درگیر حواشیان و میخوان حواستون رو پرت کنن! ولی من ازتون میخوام که به من بپیوندین و در برابر آسیب زدن به محیط زیست و بدتر از اون، نادیده گرفتنش وایسین!
اصوات نامفهومی که میشد حدس زد در تایید حرفای ریمونده، تو ورزشگاه پیچید. میمونها تحت تاثیر قرار گرفتن، شورش کردن و قبل از اینکه کسی بتونه ریموندو از زمین ببره بیرون، ریختن وسط. در ادامه هم تعدادی از تماشاچیا تابلوهایی در حمایت از جنبش ریموند ظاهر کردن و شعارهایی سر دادن؛ که با توجه به اینکه از قبل هماهنگ نشده بودن، هر کس یه چیزی میگفت و نمیشد درست تشخیص داد چه شعاریه. حتی چندباری هم صدای بوق پخش شد که نشون میداد سانسورچیهای همیشه در صحنه، حواسشون به فضای فمیلی-فرندلی ورزشگاه هست.
آلن سوار جاروش شد و یکی از میمونها رو که درحال جویدن دم جاروش بود، جدا کرد. سایر بازیکنا هم ارتفاع گرفتن تا از آسیبهای احتمالی در امان بمونن.
آلنیس فکر کرد. هوش ریونکلاویش رو به کار انداخت و بعد، با تمام وجودش فریـ-
- ســــــــــــــــــــــاکت!
خب، خانم دارابی انجامش داد.
هر چی جنبنده اون پایین بود، ساکت و بیحرکت موند. آلن سری برای خانوم دارابی تکون داد و بعد، کلاهگیس سفیدرنگی رو از زیر شنلش بیرون آورد.
- لطفا نظم جلسه رو رعایت کنید.
- چه جلسهای؟ چه نظمی؟ وسط شورشیما!
- ای بابا چرا این سایت یه چکش جدی نداره؟ خب با همین پیش میریم.
بنده به عنوان قاضی آزکابان، جلسه رو رسمی اعلام میکنم! البته با اجازه از داور و رییس آزکابان، جناب مالفوی. و البته اون یکی داور، خانوم مونتگومری.اسکور سر تکون داد و به جوزفین که داشت بالا و پایین میپرید و کمالات خانومانهاش رو فراموش کرده بود سقلمهای زد.
- شاکی به جایگاه بیاد.
- کدوم جایگاه؟
- چقدر گیر میدی! خب یه قدم بیا جلو! انتظار نداری که کنار ورزشگاه دادگاه هم میساختیم که!
ریموند تسلیم شد و تصور کرد در جایگاه شاکی وایساده.
- خب حالا متهم رو بیارید. عه، متهم که خودمم!
-
- خب، جناب ریموند. شکایتتون چی بود؟
- وسط منابع طبیعی ورزشگاه زدین و پلمپ نشده! تازه پزشم میدین و به پشمتون هم نیست!
- اهانت به متهم که خودش قاضیه؟ چه غلطا! ولی چون خیلی بخشندهام عبور میکنم. متهم چه دفاعی از خودش داره؟ آها... اوه. متهم میگه میتونیم، میکنیم. در ضمن اضافه میکنه که ارث بابای تارزان بوده، خودشم که راضیه.
ملت غرق تماشای این
- یعنی چی! من اعتراض دارم!
- وارد نیست.
- بیخود! با پارتی بازی داری خودتونو تبرئه میکنی؟
- دقیقا. مفسد فیالارض هم هستم تازه.
- اصلا شاهدت کیه؟
- دمم. آخ این دیالوگ یوآن بود.
شاهدم بابامه، ریموس. که شاهده تارزان و کجول به عنوان صاحب و نماینده جنگل اعتراضی ندارن. پس کاسه داغتر از آش نشو. برو خونهتون که به بازیمون برسیم.
دیوانهساز جلو رفت تا جمعیت رو متفرق کنه که ریموند توپک سبزی رو درآورد و محکم به زمین کوبید. غبار سبزرنگی از اون تیکه به تمام ورزشگاه سرایت کرد و مانع دید و تنفس ملت شد. صدای سرفه از نقاط مختلف شنیده میشد.
- این چیه! همه حالتون خوبه؟
آلنیس خواست به سمت باقی تیمش بره، ولی نتونست. پایین رو نگاه کرد. جایی که باید بدنش قرار میگرفت، حالا یه تنه درخت روییده بود. غبار که از بین رفت، بقیه رو دید که اونها هم وضعیت مشابهی داشتن. همه افراد حاضر در ورزشگاه، جز ریموند و کجول تبدیل به درخت شده بودن. کجول از اینکه حالا کلی دوست درختی داشت خوشحال بود، ولی بقیه؟
- من نمیخوام پوستم اینقدر زبر باشه!
- یعنی دیگه اینجا گیر افتادیم؟
ریموند جستوخیزکنان گفت:
- اینه عاقبت آسیب زدن به طبیعت و نادیده گرفتنش! ریشههاتون تا ابد همینجاست!
بعد چرخید تا از ورزشگاه خارج بشه، که با شاخ محکم خورد به یکی از درختا. تعداد درختشدهها اونقدر زیاد بود که تنههاشون راه خروجی رو بسته بود. حالا ریموند هم تا ابد همونجا پیش اونا گیر کرده بود.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:23
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
297
شغل
ارشد هافلپاف، بانکدار گرینگوتز، مدیر رسانهای جادوگران پلاس

برتوانا VS اوزما کاپا

پست آخر تیم برتوانا
حالا که همهی بازیکنان به غیر از مرگ و دیوانهساز چشمبند داشتن بازی یکم چالشی شده بود. برخی از بازیکنان این بازی با همون کوییدیچ ساده و عادی مشکل داشتن و حالا با اجرای قوانین و فرمت جدید، مشکلات قبلی چندین و چند برابر شده بود. به طور مثال همین که یکی از بلاجرا جوجه تیغی و دیگری کاکتوس بود، این بازی کوئیدیچ رو یک بازی خاردار برای دو تیم میکرد. همین خاردار بودن بازی باعث میشد که بازیکنا نتونن خیلی خوب از دست توپا فرار کنن و برخورد با بلاجرا قطعی بشه و بحث فقط سر میزان خسارت باشه...
بخاطر همین موضوع تمام بازیکنا داشتن با رداهای سوراخ سوراخ بازی میکردن و یا بعضا حتی بدون داشتن بینایی سعی در پیدا کردن و در آوردن خار از اعضای بدنشون بودن. در بعضی موارد در آوردن خار به صورت تنهایی ممکن نبود و به صورت گروهی سعی در انجام این کار داشتن.
- ریموس این خارو در میاری؟!

- من نه! اون...

ریموس با چشمانی بسته به دنبال "اون"ی میگشت که داشت صداش میکرد.
- بابا! من نه! بار سومه دستتو میکنی تو حلق من!
- ببخشید!

شترق!
برخورد شدید ریموس با کاکتوس ریموسو چند دقیقه از رسیدن به "اون" نگه داشت و اونو به در آوردن خار فرو رفتهی جدید مشغول کرد. بالاخره پس از تلاش فراوان و کشیدن رنج و مشقت بسیار ریموس به "اون" مذکور رسید.
- زود باش ریموس! وقت نداریم.
- بگو کجاست؟

- اینجا!

تماشای دو بازیکن که باهم درگیر بودن تا یکیشون جای خار فرو رفته رو به اونیکی نشون بده و اونیکی خار رو پیدا کنه و بیرون بکشه، خاطرهای فراموش نشدنی برای تماشاگران ساخت.
- عـــــــه! بار هزارمه که داره برگ میره تو دهنم توی این ورزشگاه!

- ریموس اون پای منه!
- تو کی هستی؟ چرا پات انقد گندهس؟!
ریموس هی پای دیوانهساز رو دستمالی میکرد و سعی میکرد ابعادشو در بیاره. بعد دید نمیتونه پس دست کرد جیبش و خطکششو که با طرح ماه و ستاره تزئین شده بود در آورد و دور پای دیوانهساز گرفت تا اندازهشو بگیره.
- آها الان درست شد! خب ببینم چقدره؟!
سوال ریموس هیچوقت به جواب نرسید چون ریموس چیزی نمیدید. پس دیوانهساز رو رها کرد و به سراغ ماه کامل رفت تا هم از وضعیتش خبردار بشه و هم بتونه با وجود ماه کامل، بشه اون ریموسی که جامه و عامه باهم میدره!
پس رفت به جستوجوی ماه، اما چون ریموس مدافع بود نه جستوجوگر نتونست چیزی پیدا کنه و خیلی کارش توی یافتن خوب نبود! بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن وسط ورزشگاه ایستاد تا یکم نفسی تازه کنه و فکرشو آروم کنه. ناگهان با صحنهای مواجه شد که ساختار کلمات نویسنده بهم ریخت و نفس ریموس آروم و فکرش تازه شد.
- انقد تلاش نکن! از بالا دستور رسیده که بازی باید در هوای مطبوع و روشنایی به اندازه برگزار بشه.

- نـه! من نمیخوام برم تو گونی. نه!
- عـــــــــــه! الان از اون موقعا نیست که از چالش اضافه خوشم بیاد. با زبون خوش خودت برو تو گونی!
- نکن!

چشم های ریموس به دلیل داشتن چشمبند از دیدن چنین صحنهی دلخراشی آسوده بود. اما گوشاش از شنیدن این صحنهی گوشخراش در امان نبود. به هرحال ماه کامل، کامل بود و کامل فریاد میزد و صدای فریادش کامل به گوش میرسید. اما تا ریموس خواست به خودش بیاد و به کمک ماه بره، مرگ ماه رو در گونی کرده بود و با چشم غره رفتن به بخش حفاظت بازی و مسئولین، گونی حامل ماه رو از جلوی دروازه به بیرون پرت کرد.
- برو یجای دیگه رو شب کن!

و حالا بازی در روشنایی کامل روز برگزار میشد و البته که کسی به غیر از مرگ، دیوانهساز، تماشاگران و حضار داخل ورزشگاه از این موضوع باخبر نبود. پس خیلی موضوع مهمی نبود. بهغیر از این بخشش که الان اوزما کاپا باید با تک مدافعش به بازی ادامه میداد و یکی از بازیکناشون از میادین به در شده بود، باقی بخشاش مهم نبود. همین بخشش هم خیلی مهم نبود. بالاخره این مصدومیتا نمک بازیه و پیش میاد و از همین حرفا دیگه...
- الان جالبتر شد. نشد؟

ریموس رو به پشت سرش برگشت و با مرگی روبرو شد که چند لحظه پیش هم تیمیشو تو گونی کرده بود و حالا اومده بود سراغ خودش.
- تو کی هستی؟ کی اومدی پشت من؟ چرا حرارتتو حس نکردم؟ :
- حرارتمو حس نکردی؟
- نه! چقد سرد شد یدفعه...

بعد از تموم شدن دیالوگ ریموس، صدای سوت رعبآوری در هوا پخش شد. تمام افراد، موجودات و اشیاء داخل ورزشگاه صدای سوتو شنیدن. ناگهان همهجا تاریک شد و چه بازیکنا و چه تماشاگرا هیچجا رو نمیدیدن. به غیر از صدای سوت مرگ و صدای جیک جیک گنجشک اسنیچ، صدای دیگهای در ورزشگاه شنیده نمیشد.
ناگهان به دو صدای قبل، صدای میوی یک گربه هم اضافه شد. صدای سوت قطع شد اما صدای گربه، گنجشک و تاریکی همچنان ادامه داشت. به نظر میومد که صدای گربه در تعقیب صدای گنجشکه و هرلحظه صدای جیک جیک ترسیدهتر و مضطربتر میشد.
پاق!
ناگهان همهجا روشن شد و تاریکی از بین رفت. چشمبند بازیکنا غیب شده بود و همه به مرگ و گربهی در دستش، که خیلی آروم و بیخیال یه گوشه ایستاده بود و سپس به بالای ورزشگاه که تعدادی پر درحال سقوط بودن نگاه کردن.
- شلنگ کو؟ :
- اسنیچ کو؟
همه با تعجب به دنبال جواب دو پرسش آخر مطرح شده بودن که مرگ، به وسط ورزشگاه اومد و گربه رو بالا گرفت.
- بدلیل عدم توجه تیم مقابل به قوانین بازی و دارابیای کردن جستوجوگر تیم ما، شلنگ، تیم ما مجبور به تعویض نابهنگام در ترکیب خود شد.
هریپاتر که چارهای جز این نمیدید کمی جلوتر اومد و کلهش رو تکون داد.
- طبق شرایط موجود، چارهای جز این نیست. اسنیچ دیگهای نداریم که هضم نشده باشه. پس تیم برتوانا برنده این مسابقهس!
و دوربین روی گربه که بعد از آروغ، چند پر از دهنش خارج شد زوم کرد و بعد صفحه سیاه شد.
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

برتوانا VS اوزما کاپا

پست سوم تیم برتوانا
همه هاج و واج منتظر میمونن بلکه هری بفهمه نیاز به توضیح بیشتر هست. وقتی دو تیم میبینن هری با غرور چشماشو بسته و غرق در پیشنهاد مخوفش شده، یکیشون تصمیم میگیره پا پیش بذاره.
- جناب پاتر! با چشمبند چطوری باید کوییدیچ بازی کنیم؟ فکر اینجاشم کردی؟
هری همچنان افتخار نمیده چشماشو باز کنه.
- البته که کردم! فکر کردین فقط چون با آوادا نمردم، لردو تو خردسالی پودر کردم، چندین بار از چنگش گریختم و در نهایت تونستم بکشمش پسر برگزیده شدم؟

هری منتظر جواب نمیمونه و بلافاصله جواب سوال خودشو میده!
- درست فکر کردین! ولی این تمامش نیست. هوش سرشار من همیشه زبانزد بوده.

حضار تقریبا مطمئن بودن که هری هرگز با این صفت شناخته نشده و احتمالا داره افتخارات هرمیونو به نام خودش ثبت میکنه، اما دخالتی نمیکنن تا بفهمن این چیه که هری اینقد بهش مطمئنه.
- ما قراره اینجا یه مسابقه کوییدیچ خلق کنیم که در عالم کوری هم بشه بازیش کرد! من فوقالعادهم نه؟
- قاعدتا تا وقتی ندونیم نقشهت چیه نه.

هری با صاف کردن گلوش این حرفو نشنیده میگیره و موشکافانه نگاهی به اطراف میندازه. همون موقع جوجهتیغی بختبرگشتهای در حال عبور از کنارشون بود که هری فرصتو دو دستی میقاپه.
- آخ... اممم... معرفی میکنم. این شما و این هم اولین بلاجر مسابقه، جوجهتیغی!

هری طلسمی روی جوجهتیغی اجرا میکنه که باعث پرواز کردنش تو آسمون میشه. ترزا به سرعت مخالفتشو اعلام میکنه.
- اگه آسیب ببینه چی؟

- تو اینجا هرمیون گرنجری میبینی که بابت حقوق حیوانات بخوایم نگران باشیم؟ نه... نوچ... نوپ!
ترزا میخواد دوباره مخالفت کنه که هری انگشت اشارهشو به نشانه سکوت میذاره جلو دهنش.
- طلسمی اجرا میکنیم که مطمئن شیم این جوجهتیغی نیست که اگه برخوردی باهاش صورت بگیره آسیب میبینه، بلکه این شما هستین که تیغتیغی میشین!
حضار در یک آن پوکرفیس میشن. اما این پایان ماجرا نبود. هری برای دقایقی از محضر همگان ناپدید میشه و بعد با تعدادی موجود و ابزارآلات برمیگرده.
- کاکتوس دومین بلاجر بازیه! این میمون کوچولو هم قبول زحمت کرده تا کوافل باشه.
میمون پشت چشمی برای بازیکنان نازک میکنه و صورتشو به هری نزدیک میکنه. هری بوسی بر لپ میمون میزنه و اونو کنار باقی توپا میذاره.
- و اما آخرین توپ بازی یعنی اسنیچ. افتخار نقشآفرینیش میرسه به... گنجشک!

خانوم دارابی اصلا متقاعد نشده بود.
- آقای نابغه، الان مشکل بازی توپا بود که جنابعالی فکر کردی با جایگزین کردنشون مشکل حل میشه؟ اگه چشمبند بزنیم نمیتونیم اینا رو ببینیم میفهمی؟

هری پشتشو به همه میکنه و شیش طلسم به سمت هر یک از حلقههای دروازه که در دو سوی ورزشگاه قرار داشتن میزنه. همزمان طلسمی روی چشمبندهایی که آورده بود اجرا میکنه و تحویل بازیکنان به جز دمنتور که خدادادی کور بود میده.
- با چشمبند نگاه کنین تا نتیجه رو خودتون ببینین.

بازیکنان غرولندکنان چشمبندها رو میزنن و کورکورانه اطرافشون رو میکاون تا این که یکهو انگشت به دهن میمونن.
- واو! طلسم حرارتی زدی؟ هیچی نمیبینم به جز دروازهها!
- دقیقا دوشیزه اورموند. این طلسم روی باقی توپای جایگزینشده هم اجرا میشن، به جز گنجشک که با زنگوله کارو برامون در میاره.
زنگولهای که دور گردن گنجشک قرار میگیره به قدری کوچیکه و صدای خفهای داره که تنها چند متر فاصله باعث میشه صداش دیگه به گوش نرسه. هری بیتوجه به حیرتی که تو چشم بازیکنا موج میزد، دستاشو محکم به هم میکوبه.
- آماده بشین که بزودی مسابقه آغاز میشه. نبینم قائمکی چشمبندا رو کنار بزنینا شیطونا!
چرا یه چشمبند اضافه اومده؟ 
هری سرتاپای تکتک بازیکنان رو با نگاهش طی میکنه تا میرسه به مرگ. مرگ که متوجه شده بود هری بهش خیره مونده، شونهای بالا میندازه.
- تو چشمی میبینی که چشمبندی روش بره؟
هری کمی به ردای سیاهرنگ مرگ ور میره و تاریکیای که زیر کلاهش بیانتها به نظر میرسید رو بررسی میکنه.
- اممم... باشه... منتظر چی هستین! داورا بازیو شروع کنین.

هری دواندوان به سمت جایگاه تماشاچیان میره و جای خودشو به داورای مسابقه میده که پروازکنان جلو میان. با صدای سوت داوران، چهارده بازیکن که هول شده بودن، با فاصلههای زمانی متفاوت سوار جارو میشن و به آسمون میپیوندن. با اوج گرفتن بازیکنان، صدای گزارشگر تو ورزشگاه میپیچه.
- سلام به تماشاچیان عزیز! برای کسانی که تازه به ما ملحق شدن بگم دو تیم دعوای شدیدی با هم داشتن که به "نمیخوام دیگه ریخت هیچکدومتونو ببینم" ختم شد و در نتیجه هری پاتر، پسر برگزیده، پسری که زند... درسته که هاگوارتز نیستیم و پروفسور مکگونگال هم اینجا نیست. اما به مرلین قسم همین الان صداش تو گوشم پیچید که گفت "لی جردن"!

لحظهای سکوت و بعد صدای نفس عمیق جردن شنیده میشه.
- به احترام ایشون تعریف از گریفیندوریها و هری پاتر، بهترینِ بهترینها رو کنار میذارم. اوپس بازم تکرارش کردم. اهم... مکدوگالو میبینیم که همین اول کار کوافلو بدست آورده و قصد داره به همتیمیش پاس بده. اما به نظر میاد صدای تماشاچیا به قدری بلنده که با وجود این که میبینم حنجرهی خانوم دارابی چیزی نمونده که پاره بشه، مکدوگال جاشو تشخیص نداده که توپو بهش بده. به جاش اورموند که به لطف ویژگیهای گرگیش شنوایی خوبی داره، به سمت مکدوگال رفته و میخواد میمونو ازش بگیره!
ایزابل دو دستی میمونو چسبیده بود و به آلنیسی که سعی در پس گرفتنش داشت نمیداد.
- ایزابل منم آلنیس، بده دیگه این میمونو!

- چرا زودتر نگفتی! بگیرش.
ایزابل میخواد میمونو بده، ولی گویا به خاطر تَعَدُدِ بغل کردن کوین، خوب یاد گرفته چطور کودکیو در آغوش بگیره و میمون که تو بغلش جا خوش کرده بود، قصد ترک موضعش رو نداشت. وسط بکشبکشی که بین آلنیس و میمون رخ داده بود، یهو گابریل سر میرسه.
- میمون کوچولوی ناز و خوشگل کی بودی تو؟

میمون تسترالذوق میشه و به سمت گابریل میپره. اما به جاش تو بغل ترزا فرود میاد که ناگهان جلوی گابریل سبز شده بود.
- مرسی گابریل!
بله، بازی در کوری اونم با مشتی توپ جایگزین عالمی داره که این تازه شروع ماجرا بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:23
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
297
شغل
ارشد هافلپاف، بانکدار گرینگوتز، مدیر رسانهای جادوگران پلاس

برتوانا VS اوزما کاپا

پست دوم تیم برتوانا
خانم دارابی درحالی که شلنگ رو محکم توی دستش نگه داشته بود، با اونیکی دستش از پشت کمرش یه تیکه چوب رو بیرون آورد و محکم روی پاش کوبید. اما هیچ اتفاقی نیفتاد و فقط قیافهی خودش یکم بیشتر درهم رفت. قیافهی خانم دارابی در حالت عادی درهم هست و شما تصور کنید وقتی قیافهی یه نفر بای دیفالت درهمه، یکم بیشتر درهمش دیگه چقدر درهمه!
خانم دارابی هی تند تند و محکم چوب رو روی پاش میکوبید و از خستگی ساق دستش، عرق روی پیشونیش و نفس نفس زدنش میشد به کبودی پای خانم دارابی و مقدار زیاد مازوخیسم وی پی برد. اما به هدفش از انجام این کار و دلیل انجامش، هرگز!
کل جمعیت حاضر در موقعیت، با نگاهی سرشار از پرسش، تعجب و کمی با چاشنی "این ماگل دیگه واقعا به ساقی نیازی نداره." به خانم دارابی نگاه میکردند و آلنیس تصمیم گرفت به نمایندگی از کل، به این نگاهها پایان بده.
- الان دقیقا مشغول چه کاری هستین خانم دارابی؟!

آلنیس کاپیتان تیم اوزما کاپا بود. در مورد برخی مسائل وظایفی رو روی دوش خودش حس میکرد. اما فعلا بحث این وظایف نبود. یعنی آلنیس وقت نکرد به این وظایف فکر کنه. چون توی ذهنش پر شده بود از حروف "دبلیو"، "تی"و "اف"و حتی "واو"، "دال"و "ف"و آلنیس برای کنار زدن و رد شدن از این حروف، مجبور بود که این سوالو بپرسه.
- دیگه از این چوب خسته شدم. مدرسه من با 95% قبولی در کنکور، دو مدال طلا و برنز در المپیاد و رکورد نداشتن معلم مرد به مدت زمانی طولانی باید در هر زمینه بهترین باشه. با شلنگ بهتر میتونم خدمت کنم.
سپس خانم دارابی شلنگ رو به دست آلنیس داد.
- بگیر اینو. ما زنها نباید ضعیف باشیم.

سپس وقتی که دستش از شلنگ آزاد شد، اختیار بیشتری پیدا کرد و با استفاده از دو دستش چوب رو گرفت و به دو تکه تقسیم کرد و به زمین انداخت.
- حق دارین بخواین جلوی ما قدرتتونو افزایش بدین، ولی نه با بازیکن تیم ما!

مرگ این جمله رو گفت و یکی از داساش رو به زمین کوبید و شلنگ از دست آلنیس رها شد و به طرف مرگ به پرواز در اومد. خانم دارابی که از شکستش در ارتقای سطح خدمت به شدت ناراحت شده بود، نفس عمیقی کشید و با باد تنفسش سبیلهای دور لبش به پرواز در اومدن.
- این چه حرفیه آقای مرگزاده؟! قصور از خودمونه. من خودم با استفاده از روشهای بسیار موثر تونستم از تمام پسر های محلهمون تنومند تر بشم.

و سپس بازوهاش رو بالا آورد و جلوی مرگ فیگور گرفت.
- واقعا ترکیب ورزش و دوش آب یخ معجزهس!

و بلافاصله بعد از دیالوگ خانم دارابی، مدیر و عدهای از دبیران دبیرستان الوند که برای هو کردن خانم دارابی اومده بودن، با رایحه خوشبویی که از زیر بغل خانم دارابی منتشر شده بود غش کردن. مرگ درحالیکه لیستش رو درآورده بود و مشغول تیک زدن اسامی بود به خانم دارابی نگاهی انداخت.
- بله! مشخصه که واقعا معجزهس!

خانم دارابی که از دستکم گرفته شدن خودش و حرفاش توسط مرگ کاملا جوش آورده بود، خیلی عصبانی شد!
خیلی خیلی عصبانی شد!
خیلی خیلی خیلی عصبانی شد!
خیلی خیلی خیلی خیلی...
- آقای جبلی!

آقای جبلی، دبیر شیمی بسیار مظلوم و مرلین و چهار موسس هاگوارتز زده که از بخت بسیار بدش با خانم دارابی قرارداد داشت، کمی اونطرفتر، در گوشهی ورزشگاه مشغول خوردن کیک یزدی با پوست به همراه دوستانش بود. بعد از شنیدن صدای فریاد خانم دارابی، جعبه کیک یزدیهارو پرت کرد، سوار بِشِر آزمایشگاهیش شد و هیکنان پرواز کرد و در رفت.
اونطرف همه منتظر بودن که ببینن این آقای جبلیای که خانم دارابی صدا زد کیه و خانم دارابیای که بیش از این تحمل نداشت جلوی تیم برتوانا خیط بشه و کم کم داشت دچار پنکیک اتک میشد. یکهو پنکیکی از ناکجا آباد به هوا خاست و به صورت خانم دارابی برخورد کرد و خانم دارابی دچار پنکیک اتک شد.
- آقــــــــــــــــــای جبــــــــــــــــــلـــــــــــــی!

- سلام الاغ عزیز! حالت چطوره؟...
جناب آقای حمید جبلی، بازیگر، فیلمنامه نویس، کارگردان، صداپیشه، عروسکگردان، استاد دانشگاه و خالق و منقش آثار ماندگار و خاطره انگیز بسیار زیادی از گوشه به وسط کادر اومد.
- جانم؟!
خانم دارابی دیگه نتونست خودشو کنترل کنه. پس تصمیم گرفت یه وسیله دیگهای غیر از کنترل بشه. اما یه وسیله دیگه هم نتونست بشه. هر کار کرد که یه طوری بشه که رد نده و یه طوری نشه که همه چیز رو بهم نریزه، نشد. پس یه طوری شد و خانم دارابی رد داد.
- من اینهمه دانش آموز فرستادم المپیک...
خانم دارابی خیلی رد داد.
- چیز... المپیاک...
خانم دارابی خیلی خیلی رد داد.
- عــــه! المپیاد...
خانم دارابی اتصالی کرد و دیگه داشت نمیتونست.
- اصلا دیگه نمیخوام قیافه هیچکدومتونو ببینم!

ناگهان یه جفت گوش، از بین خزههای روی زمین بیرون اومد و مثل رادار چرخید. سپس هری پاتر، از جایی که گوشها روییده بودن بیرون پرید و رو به همه گارد رزمی گرفته بود.
- کسی قانون جدید وضع کرد؟

- بله.

خانم دارابی با صدا و سیمایی غمزده به هری پاتر نگاه کرد.
- چارهای نیست! بازی باید به میل و سلیقهی بازیکنان میزبان و کمی هم میهمان برگزار بشه. باید همگی با چشمبند بازی کنید.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/7/27 23:01:11
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/7/27 23:07:04
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/7/27 23:07:04
MAYBE YOU ARE NEXT
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج