جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آذر 1403 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- ناامید شدیم!

سالازار این حرف را در حالیکه چمن هایی که زیر پایه‌اش سبز شده و تا صورتش رسیده بودند را کنار می زد، گفت. او تقریبا دو ماه پیش می توانست با چشم به هم زدنی، هاگوارتزی بسازد که زبانزد همگان باشد ولی به اشتباه، تصمیم گرفت که این کار را به دست جوانان غیور بسپارد. او می خواست جوان گرایی کند ولی این را نمی دانست که آدم های این دوره و زمانه به فکر کارگری نیستند. آنها به دنبال کار های ساده می گردند که حقوقش خوب باشد. پشت میز بشینند و دوربین را روشن کنند و "به چنل جوتیوب من خوش آمدید" گویان، جلار به جیب بزنند و پولدار شوند.

- سلام کردن می شم.

سالازار شانس آورد. در این دنیا، همه اهل زمین نیستند. آدم فضایی ها علاقه ای به کار هایی که ذکر کردم ندارند. نان پدر و شیر مادر حلالت نان بازو می خورند.
- من رابستن هستن می شم. قبلا این اطراف بودن بودم ولی مجبور شدن شدم که چهار سال نبودن بشم. دیروز برگشتن شدم و دیدن شدم که اینجا فعالیت های عمرانی کردن می شین.
- درست شنیدی!
- با این وضعیتی که من دیدن می شم، انگار بقیه درست شنیدن نشدن.
- چرا؟
- آخه هیچکس اینجا نبودن می شه.

این حرف رابستن مانند تیری، قلب سبز رنگ سالازار را شکافت.

- ولی اشکالی نداشتن می شه. من به تنهایی کار کردن عادت داشتن می شم.

این حرف رابستن مانند نخ و سوزنی، قلب سبز رنگ شکافته شده ی سالازار را بخیه زد.

- خب! بگو ببینم که چه کاری از دستت بر میاد؟

رابستن وقتی این حرف را شنید، اشک هایش سرازیر شد. از ناکجا آباد سبزی آورد و گفت:
- نشستن شو خواهر! نشستن شو که هم سبزی پاک کردن بشیم و هم بهت گفتن بشم. من همه کار ازم بر اومدن می شد. براش همه کار کردن شدم. آشپزی، گردگیری، ماساژ و ... ولی اون اصلا دوسم نداشتن می شه سالی جو...
- خاموش باش مردک!

سالازار داشت دست به چوب دستی می شد که آواداکداورایی نصیب رابستن کند.

-عذرخواهی کردن می شم. کمی احساساتی شدن شدم. موضوعاتو با هم قاطی کردن شدم.

ظاهراً چند روز اخیر بچه با رابستن قهر کرده بود و این باعث دگرگونی احساستش شده بود.

رابستن بساط سبزی اش را جمع کرد و اشک های صورتش را پاک. به چشم های عصبی سالازار نگاه کرد و گفت:
- من دستشویی ساختن می شم.

سالازار جا خورد. انتظار این مورد رو نداشت. تمامی کار های هاگوارتز مانده بود و اولین نفری که پیشش آماده بود، متخصص ساخت دستشویی بود. کمی فکر کرد. آیا باید رابستن را دست به سر می کرد؟ آیا باید به اون می گفت که بعدا بیاید تا کمی کار های هاگوارتز جلو بیفتد؟ او به یک ماه اخیر فکر کرد. می دانست که ممکن است تا چند ماه، کسی برای کمک نیاید. نباید این فرصت را از دست می داد. از طرفی به نفع او نیز بود. می توانست به دور از چشم بقیه، تالار اسراری بهتر، شکیل تر و با سیستم امنیتی بالاتر بسازد که هرکسی که چهار کلمه زبان ماری بلد بود وارد آن نشود. پس با رابستن به سمت دستشویی های هاگوارتز رفتند تا نقشه هایی که برای آنجا داشت را به او بگوید.

کمی بعد - دستشویی هاگوارتز


- میرتل حواست باشه که از زیر کار در نره!

سالازار تمامی مواردی که نیاز بود گوشزد شود را به رابستن گفت و بقیه ی کار ها را به رابستن سپرد. رابستن، بعد از اینکه سالازار دستشویی را ترک کرد، لباس کارگری‌اش را پوشید، آسیتن ها را بالا زد و رو به میرتل گفت:
- من فقط عادت داشتن می شم که موقع کار، آهنگ گوش دادن بشم. مشکلی که نداشتن می شی؟
- نه! هرجور که می خوای کار کن. من تنها موقعی‌ای باهات به مشکل می خورم که از زیر کار در بری.

رابستن هندزفری‌اش را درون گوشش گذاشت.

- خب! به اولین جلسه ی "چگونه دستشویی بسازیم." خوش اومدید...

حال که به این قسمت ماجرا رسیدیم، نیاز می دانم که بگویم چرا رابستن با اینکه چیزی در مورد دستشویی ساختن و به طور کل فعالیت های عمرانی نمی داند، کارش به اینجا رسیده است.

دیروز

- بالاخره رسیدن شدم! دلم برای این کوچه تنگ شدن شده بود. دلم برای اینکه همه چی مجانی بودن بشه، تنگ شدن شده بود.

رابستن بعد از اینکه حرف های دل خود را در مورد دلتنگی زد، حرف های معده‌اش را در مورد گشنگی شنید.
- من هم با حرفت موافق بودن می شم شکم جون! نیاز داشتن می شیم به یه غذای لذیذ! یادم بودن می شه که یکم اونور تر یه رستوران بودن می شد. امیدوار بودن می شم که هنوزم اونجا بودن باشه.

رابستن به رستوران رسید و وارد شد. بوی غذا های خوشمزه فضای استودیو رستوران را پر کرده بود. دهان رابستن آب افتاد و معده‌اش پر حرف تر شد. میزی را انتخاب کرد، نشست و منو را باز کرد.
- ها؟! این رقما چی بودن می شن؟ اون غذا های مجانی کجا بودن می شن؟ چرا همه چی قیمت داشتن می شه؟

رابستن، گارسون را صدا زد تا این موضوع را پیگیری کند. بعد از توضیحات گارسون، رابستن فهمید که همه چیز تغییر کرده است. زمانی که اون نبوده، سیستم بانکداری شکل گرفته و دیگر خبری از خدمات رایگان نیست.

- دستمال مجانی بودن می شه؟

بعد از تایید گارسون، رابستن چند برگ دستمال برداشت و از رستوران بیرون رفت. در حالیکه گریه می کرد از کنار مغازه ها رد می شد و قیمت ها را نگاه می کرد. غم و غصه داشت بر او چیره می شد که ناگهان چشمش به یک بنر افتاد.
- پولش خوب بودن می شه ولی من که ساخت و ساز بلد نبودن می شم.

بعد از این حرف، دو موجود که شبیه خودش بودند ولی یکی قرمز رنگ بود و شاخ داشت و دیگری سفید بود و سری کوچک داشت در دو طرفش ظاهر شدند.
- مگه مهم بودن می شه که بلد بودن باشی؟ مهم پول بودن می شه!
- حرفت منطقی بودن می شه.
- به حرف اون کلاه قرمزی گوش کردن نشو رابستن! وارد چیزی نشدن شو که بهش علمی نداشتن می شی. ممکن بودن می شه که برات دردسر شدن بشه.
- حرف تو منطقی تر بودن می شه.
- چطوری حرف کسی که کله‌ش کوچیک بودن می شه، منطقی تر بودن می شه؟ ها؟
- حرف تو خیلی منطقی تر بودن می شه.
- ولی...
-ساکت شدن شو! کله کوچیک! رفتن بشیم و پول درآوردن بشیم.

حال

- گل لگد کردن می شیم... گل لگد کردن می شیم...

رابستن به ویدئو آموزشی خود گوش می داد و به آرامی کار را جلو می برد.

- ای بابا! دوشنبه! ادامه بده به کارت.
- عه! کار برای امروز تموم شدن شد؟

رابستن از آنجایی که هیچ ایده ای در مورد فعالیت های عمرانی نداشت، هرچه در ویدئو می شنید را عمل می کرد. پس لباس هایش را عوض کرد که برود و دوشنبه برگردد و به کارش ادامه دهد.

- کجا داری می ری؟
- کارم برای امروز تموم شدن شده، رفتن می شم.
- اینجا از این حرفا نداریم. تا کار تموم نشه، نمی تونی بری.
- خب کارم تموم شدن شده، چی کار کردن بشم؟
- این به من مربوط نیست. اگه پول می خوای باید گوش بدی.

رابستن پول نیاز داشت. صدای معده‌اش هر چند ثانیه این را یادآور می شد. مجبور بود که بماند. پس دوباره آماده ی کار کردن شد و هندزفری را زد. او باید هرچه سریع تر این دستشویی را تمام می کرد.

چند روز بعد

- آقای سالازار! اینم همون دستشویی که خواستن می شدین.

سالازار به دستشویی نگاه کرد. باورش نمی شد که همه چیز دقیقاً همان چیزی بود که او می‌خواست.
- کارت خوب بود رابستن! مثل اینکه در مورد توانایی هات دروغ نمی گفتی.
- خوشحال هستن می شم که دوست داشتن شدین. حالا اگه شدن می شه، دستمزد بنده رو دادن بشین.

سالازار دست در جیب کرد که مبلغی که توافق کرده بودند را به رابستن بپردازد که ناگهان دچار دلپیچه شد.
- حس می کنم غذای امروز کمی مشکل داشت. چند دقیقه ی دیگه برمی گردم.

سالازار وارد یکی از دستشویی ها شد که رفع حاجت کند.
-نور گیر خوبی داره. واقعا کارش خوب بود...فکر کنم که کارم اینجا تمومه.

سالازار شیر آب را باز کرد که خودش را بشوید. اون بهداشت برایش بسیار مهم بود.
-سوختم!

مثل اینکه جای آب سرد و گرم جا به جا بود. از بخت بد سالازار، او آب را بسیار خنک دوست دارد.

فریاد سالازار عواقب دیگری نیز داشت. کاشی هایی که می توان گفت با آب دهان چسبانده شده بودند، شروع به ریختن کردند.

-رابستن لسترنج!

سالازار عصبی بود! بسیار عصبی!

رابستن باید بین زندگی خود و دستمزدش یکی را انتخاب می کرد. فرشته و شیطان دوباره ظاهر شدند.
- فرار کردن شو!
- حرفت منطقی بودن می شه.
- سریع فرار کردن شو!
- با اینکه کله‌ت کوچیک بودن می شه ولی حرف تو هم منطقی بودن می شه.

سوختگی باعث کند شدن سالازار شده بود و رابستن توانست از دستش فرار کند.
شاید او تا دم مرگ رفت و بازگشت ولی حداقل برایش تجربه شد که دیگر سمت کاری که در آن تجربه و علمی ندارد نرود.

- من به درد کار های عمرانی نخوردن می شم. پس بهتر بودن می‌شه که یه فکر دیگه کردن بشم...فهمیدن شدم! شهردار لندن شدن می شم!

چرا که نه! شاید این دفعه فرق کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/9/30 3:25:24
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 5 آذر 1403 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
دست در دست هم دهیم به مهر مدرسه هاگوارتز خود را باز سازی کنیم.



نارسیسا نگاهی به اطراف می کند وداخل می‌شود.
مدرسه ای که روبرویش می بیند تفاوت زیادی با مدرسه ای دارد که در آن درس می خواند، هاگوارتز جنگ زده و خراب شده و حالا صاحبی جدید دارد.
سالزار مسئولیت اداره مدرسه را به عهده گرفته است.
همه بچه ها مشغول انجام کاری برای ساخت مدرسه جدید هستند اما نارسیسا چه کار کند؟
اندکی فکر می کند جرقه ای در ذهنش به وجود می آید آری او می تواند موزه ی از اجناس جادوی سیاه درست کند؛ موزه ی که عطر جادوی سیاه در آن بپیچد و دانش آموزان خیره به یاقوت های سرخ نفرین شده او را تحسین کنند نارسیسا آرام آرام در راهروهای خراب شده هاگوارتز قدم بر می دارد.
او می تواند رو روی دیوار راهروهای هاگوارتز تابلو هایی از عطیقه های قدیمی جادوی سیاه نصب کند.
می‌تواند کلاسی با موضوع یاد گیری ورد های جادوی سیاه برگذار کند و برای بچه ها رو پوشی مخصوص جادوی سیاه درست کند.

می‌تواند برای بچه ها کتابخانه ای فقط مخصوص داستان های سیاه درست کند و به بچه ها آموزش استفاده صحیح از جادوی سیاه را یاد دهد. و کاری کند که سیاه هم بین رنگ ها بدرخشد و نادیده گرفته نشود.
او یقین دارد که با وجود سالازار اسلایترین مدرسه خرابه به مدرسه پر ابهت و اولین مدرسه درخشان و بزرگ و قدرتمند جهان جادوگری معرفی می شود.

نارسیسا شروع به لیست کردن کار ها میکند، کار هایی که قرار است انجام دهد.

کار های نارسیسا برای باز سازی مدرسه :1_ساخت موزه ای از اجناس جادوی سیاه

2_زدن تابلو های عتيقه به دیوار راهرو ها

3_ آموزش کنترل جادوی سیاه و استفاده از آن

4_ اموختن انواع ورد های جادوی سیاه

5_ساخت کتابخانه سیاه

6_ دوختن رو پوشی مخصوص تمرین جادوی سیاه

با لبخند به کاغذ دستش می نگرد عالی است ایده اش حرف ندارد باید او را با جد بزرگوارش در میان بگذارد.
با این فکر با عجله از جایش بلند شده و به سمت سالازار میدود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 21 آبان 1403 16:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
واکنش‌ سالازار اسلیترین به ایده‌های دانش آموزان برای بازسازی هاگوارتز (2)




سیگنس بلک:

سالازار با نگاهی عمیق و در عین حال مغرورانه به عملکرد سیگنس بلک نگریست. او که به اهمیت قدرت و ثروت واقف بود، از دیدن تلاش و هوش سیگنس در جمع‌آوری منابع مالی برای بازسازی هاگوارتز راضی و خرسند بود. چنین درایتی، در تلفیق قدرت اصیل‌زادگان و هنر استفاده از منابع، همان چیزی بود که او همیشه از نسل جدید اسلیترین انتظار داشت. سیگنس به‌خوبی توانسته بود با هوشمندی و مهارت به جامعه‌ی جادوگری نشان دهد که خاندان بلک همچنان جایگاه مهمی در این دنیا دارد و قادر است میراثی ماندگار برای آینده برجای بگذارد.

همچنین، سالازار در عمق وجودش به این می‌اندیشید که سیگنس چگونه اصول اصیل‌زادگی را با نگرشی جدید به کار گرفته است؛ او نه‌تنها قدرت خاندان خود را به رخ کشیده، بلکه با گشاده‌دستی در بازسازی قلعه برای همه‌ی دانش‌آموزان، حتی ماگل‌زاده‌ها، سهمی ایجاد کرده است. این تصمیم و عمل هوشمندانه سیگنس نشان از آن داشت که او به هدف والاتر و شایسته‌تر از صرفاً برتری اصیل‌زادگان می‌اندیشد و به واقع چیزی را درک کرده که سالازار همیشه در قلب خود داشت: ایجاد جامعه‌ای از قدرتمندترین‌ها!


--------
مروپ گانت:

سالازار نگاهی به صف طولانی دانش‌آموزان منتظر پشت درهای مرلینگاه انداخت و لبخندی کوچک و به‌سختی دیده‌شدنی گوشه‌ی لب‌هایش ظاهر شد. هیچ‌وقت از شوخی‌هایی که مروپ به ظاهر با نیت خیر انجام می‌داد غافل نمی‌شد، و این بار هم دستپخت ابتکاری‌اش در تالار صبحانه پیامدهای جالبی به بار آورده بود. او به یاد آورد که چگونه مروپ با اصرار از جن‌های خانگی خواسته بود که از "رسپی اصیل اسلیترین" در حلیم‌ها استفاده کنند، و همان‌طور که انتظار می‌رفت، نتیجه چالشی فراتر از حد تصور دانش‌آموزان بود.

مروپ، با چهره‌ای مغرور و راضی از تلاشش برای ارتقای صبحانه‌های مدرسه، کنار سالازار ایستاد. او با ذوق به تاثیرات تغییراتش نگاه می‌کرد و بی‌توجه به وضعیت بحرانی دانش‌آموزان، با دلی پر از افتخار به سالازار لبخند می‌زد. سالازار نیز با نگاهی که تا حدی میان تمسخر و تحسین قرار داشت، به او گفت:
- مطمئناً نوآوری‌هایت در عالم جادوگری همتا ندارد، دخترم. اما شاید برای غذای دانش آموزان هاگوارتز بهتر باشه کمی نوآوری رو با سنت های قدیمی قاطی کنی که غذاها قابل خوردن بشن.


--------
تام ریدل:

سالازار با نگاهی تیز و ناامید به زمین کوییدیچ که اکنون با انبوهی از گل‌ها و گیاهان پر شده بود، ایستاد. بستر کوییدیچ، که زمانی میدانی برای تمرین قدرت و دقت بود، حالا شبیه به باغ گیاه‌شناسی شده بود و هر گوشه‌اش از گل‌های مختلف پر شده بود. فضای ورزشی که باید نمادی از قدرت و تمرکز باشد، با آن خارها و گیاهان بلند و پراکنده به اثری از شلوغی و بی‌نظمی تبدیل شده بود، و در ذهن سالازار، این تنها می‌توانست نشان‌دهنده‌ی یک کار نابخردانه و نسنجیده باشد. نگاهش که بر گل‌ها و خارها می‌چرخید، غرق در فکر بود و تلاش می‌کرد تا بفهمد که چگونه چنین اشتباهی رخ داده است.

با خشم فروخورده و بی‌حوصلگی از آن صحنه دل کند و از این تجربه آموخت که شور و هیجان تام، اگرچه بی‌پایان و ارزشمند است، به‌ندرت به دقت و نظم همیشگی او می‌رسد. او تصمیم گرفت که در آینده نظارت بیشتری بر کارهای تام داشته باشد؛ چرا که قدرت و شکوه هاگوارتز را نمی‌توان تنها با اشتیاق پرورش داد، بلکه نیازمند دقت و برنامه‌ریزی همیشگی است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 آبان 1403 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که سوز سرما گرداگرد قلعه را در بر میگرفت، پروژه باز سازی هم با سرعت بیشتری کارش را پیش میبرد.

- همچین میگه پروژه کارشو از پیش میبرد انگار خود جناب پروژه پاچه هاشو زده بالا داره تو استامبولی سیمان و گل لگد میکنه. جمع کنید بابا ما اینجا داریم زحمت میکشیما!
- تام دارید با چه کسی حرف میزنید؟
-هیچکس جد بزرگ، یکم راوی داشت در حق ما کارگران زحمت کش بی انصافی میکرد گفتم یکم بهش یه درس...عه راستی خوب شد خودتون اومدین میخواستم یه مشورتی باهاتون بکنم.
-درباره ی؟
- این گل و گیاهای تو هافل رو همه رو زدم هرس کردم هرچی ازشون موند هم قلمه گرفتم میخواستم اجازه بفرمایید و اگه نظرتون باشه برم بقیه تالار هارم گل کاری کنم. موافقید؟
- الان وقت با ارزش مارا سر همین گرفتین؟ خب بکارید برود، یک گل کاشتن که این حرف ها را ندارد.

اما سالازار نظرات و شور اشتیاق ماگلی تام را دست کم گرفته بود. صبح روز بعد در و دیوار تمام تالار ها و تمام اتاق ها حتی در حمام ها و مرلینگاه ها پر از گل و گیاه شده بود.

- پوف...تف...این چیز سبز رنگ و علف مانند چیست در دهانمان؟

سالازار که تازه چشمانش را گشوده و از خوابی دل انگیز بیدار شده بود ساقه بلندی از درخت انگور را از دهانش بیرون کشید.
- مویمان در گلویمان رفته بود انقدر اذیت نمیشدیم...چی داریم میگیم اصلا! این گیاهان چرا بالای سر ما رشد کردن؟
- صبحتون دل انگیز جد بزرگ! شاهکار جدیدمو دوست داشتین؟

سالازار که انگار بدترین کابوسش را زنده دیده باشد، چنان با دیدن تام در نیم متری صورتش به هوا پرید که به همان ساقه انگور که از سقف آمده بود چسبید.
- ملعون! تو حریم خصوصی حالی ات نمی‌شود؟ توی اتاق همایونی ما چه غلطی میکنی؟
- خب اگه داخل نمیومدم که نمیتونستم تغییر دکوراسیونی که دیروز بهتون گفتم رو اعمال کنم.

سالازار اتفاقات دیروز را مروری کرد. تام راست میگفت اما این سالازار بود که تام را دست کم گرفته بود. نمیدانست گاهی افکار این مشنگ میتواند خطرناک باشد. بنابراین سالازار از آن پس تصمیمی بزرگ گرفت. هرگز نباید جلوی این مشنگ گاردش را پایین می آورد. باید زین پس به تک تک حرف های او با دقت گوش میداد. پس از این تصمیم بزرگ، آرام و آهسته از آن ساقه پایین آمد.
- خب ببینید حالا که شما انقدر مشتاق کمک کردنید و تلاش میکنید، یک زحمت دیگر بکشین. همین ها را ببرید در زمین باز آن سوی ساختمان بکارید. به نظر خودتون هوای بیرون برای آنها دلباز تر نیست؟
- هوم الحق که سالازار کبیر ایده های خفنی مثل خودش میده. منم موافقم.

عصر روز بعد

- هوف بلاخره آخرین گل هم کاشته شد برم زودتر به جدت نشون بدم.
- اممم شوهر مامان؟ مطمئنی سالازار گفت اینارو همینجا بکاری؟
- آره گفت زمین باز. از اینجا دلباز تر مگه هست؟ تو برو خونه غذا رو بذار که حسابی گرسنمه منم برم زودتر با شاهکارم سالازار رو غافل گیر کنم.
- سالازار، سالازار بیا کاری که گفتینو کردم بیاید ببینید چطور شده!

سالازار که تازه عصرانه اش را تمام کرده بود موقرانه دهانش را با دستمال پاک کرد و آرام از پشت میز برخاست.
- صبح که بیدار شدیم دیدیم آثار گند کار...یعنی شاهکارتون رو جمع کردین، روزمان خرسند گشت. برویم ببینیم چه کردید.

نیم ساعت بعد

- د آخر کدام باقالی ای در زمین کوییدیچ می آید انقدر گل و گیاه میکارد؟ حال این کناره های دیوار به کنار، دشمنی ای چیزی با ملت جارو سوار دارید که تمام محدوده وسط زمین را خار کاشتید؟
- خودتون گفتی...
- د آخه کی ما گفتیم؟
- دیروز؟ گفتین اون طرف زمین دلبازه برم بکارم.
- نگفتیم دلباز. گفتیم باز.
- فرقی داره؟
- آواداکداورا!

سالازار که عنان ز کف ستانده بود آوادایی نثار جارو سواری که رهگذر در آسمان میگذشت کرد و از قضا روی خار های تام فرود آمد.

- ای بابا چه خشن! حالا یکم اون ور تر میزدین بنده مرلینو، خارام خراب شد. بیاین حالا فعلا بریم تو یه گل گاوزبون درست کنم بعدا سر فرصت راجع به تغییرات باهم حرف میزنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 12 آبان 1403 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را ریز کرد. قاشقش را در کاسه حلیم فرو برد و آن را بیرون آورد. به بافت گوشت ریش ریش شده مخلوط با گندم اخم کرد.
- این یه توهین واضح به مامانه!
- کی جرات کرده به عضوی از خانواده اسلیترین توهین کنه؟

سالازار در حالی که منگوله کلاه خوابش در اثر گام‌های محکم وی با نگرانی به این سو و آن سو تاب می‌خورد، خودش را به ظرف حلیم صبحانه رساند و با دقت به آن چشم دوخت. به نظر نمی‌رسید تخریب هاگوارتز بر روی دست‌پخت جن‌های خانگی تاثیر منفی‌ای گذاشته باشد.

- به چه جراتی توی مدرسه جد بزرگوار مامان، جن‌های خونگی رسپی‌های شف مامان رو برای تهیه غذاهاشون به کار نمی‌گیرن؟ الان ویتامینای دانش آموزای جد بزرگوار مامان به دلیل کمبود قرمه سبزی وسط حلیم‌شون کاهش پیدا کنه کدوم‌شون جوابگو جد بزرگوار مامانه؟!

منگوله کلاه سالازار پس از شنیدن جمله مروپ با تصور قیافه کریه‌المنظر حلیم سبز رنگی که لوبیاهای قرمز و لیمو عمانی در آن شناورند دچار حالت تهوع شد و به سرعت پا به فرار گذاشت.

- دخترم، بهتر نیست رسپی‌ت رو برای خودت نگه دار... یعنی قرمه سبزی رو برای همون ناهار نگه داری؟ اصلا چه کاریه ناهار رو همراه صبحونه به دانش آموزا بدیم؟ هوم؟

مروپ با وحشت به سالازار نگاه کرد. نگاهش طوری بود که گویی سالازار گفته باشد: "اصلا دانش آموزا رو گرسنگی بدیم تا از سو تغذیه بمیرند!"
- دانش‌آموزای جد بزرگوار مامان اگر خوب تغذیه نشن نمی‌تونن درس بخونن. اگر نتونن خوب درس بخونن نمی‌تونن مراحل بی‌شمار کلاس‌های هاگوارتزو طی کنن. اگر نتونن مراحل بی‌شمار رو طی کنن نمی‌تونن جادوآموخته هاگوارتز بشن. وقتی جادوآموخته نشن نمی‌تونن عضو جبهه تاریکی یعنی جبهه کلم قُمری مامان بشن در نتیجه یاران نواده قدر قدرت‌تون دچار کاهش می‌شن و راه تاریکی بدون رهرو باقی می‌مونه. آخه به نظرتون این درسته؟!

سالازار در حالت متفکرانه‌ای فرو رفت. با استدلال مروپ و اشک‌های تمساحش به نظر می‌رسید که بی‌راه نمی‌گوید و وجود قرمه سبزی در حلیم‌های هاگوارتز تاثیر چشمگیری بر روی سطح عضوگیری جبهه‌‌ها داشته باشد.

- پس بریم جد بزرگوار مامان؟
- کجا؟
- چوب تو آستین جن‌های خونگی کنیم!

به هر حال حتی اگر خود سالازار هم علاقه‌ای نداشت که حلیم صبحش را با قرمه‌ سبزی میل کند با وجود لبخند مروپ که سعی می‌کرد خودش را شیرین کند و همچنین با در نظر گرفتن صلاح جبهه‌ها به نظر می‌رسید که باید تغییراتی در برنامه‌ تغذیه‌ دانش آموزانش ایجاد کند.


راهرو آشپزخانه...

مروپ انگشتان ظریفش را به سمت تابلو گلابی‌ای در یک ظرف میوه‌ برد و آن را قلقلک داد.

- ووی ووی ووی!

گلابی از شدت خنده پخش ظرف شد و در حین قهقهه‌های شدیدش چند پس گردنی به پرتقال مجاورش زد.

- چه خبرته گلابی؟!
- آقو به من گفتی گلابی؟
- پس می‌خوای چی بگم مرتیکه؟
- گلابیو! ها ها ها ووی ووی ووی!

ظرف میوه در حالی که پرتقال سعی داشت گلابی را خفه کند تغییر چهره داد و تبدیل به دری سبز رنگ شد که سالازار و مروپ با گشودن آن وارد آشپزخانه شدند.

- اهم اهم!

جن‌ها که به شدت مشغول کار بودند به اهم اهم‌ مروپ توجه‌ای نکردند.

- خطاب مامان به جمعیت جن‌های خونگی هاگوارتزه!

جن‌ها همچنان بی‌توجه بودند.

- آواداکداورا!

با یک طلسم سالازار، ده جن درجا جان به جان آفرین تسلیم کردند. جن‌ها با نگاه وحشت زده‌ای به هم آشپزخانه‌ای‌های از دست رفته‌شان به سرعت به سمت مروپ برگشتند و با چشم‌های اندازه توپ تنیس‌شان با دقت به او چشم دوختند.

- مامان اصلا از اداره آشپزخونه رضایت نداره. از این به بعد باید غذاهارو با رسپی مامان تهیه کنید. در صورت هرگونه تخطی از این رسپی هم مامان دستور می‌ده برای مجازات خودتون توی حلق‌تون فلفل بریزین و وقت مامانو برای اجرای مجازات‌تون تلف نکنین.

اجنه نگاهی به ظرف‌های فلفل‌پاش آشپزخانه انداختند و آب دهان‌شان را قورت دادند.

- اولین غذایی که باید از الان به بعد بر اساس دستور پخت مامان تهیه بشه حلیمه. از این به بعد توی حلیم قرمه سبزی می‌ریزید. دیگه از فردا مامان هیچ تمایلی نداره حلیم بدون قرمه سبزی روی میز‌های صبحونه ببینه.
- یره ای لمشت بازیا تو شهر مویوم قفله... مو نهایت قیمه ره مِرِزِم تو حلیما!

جن به نشانه اعتراض پیش‌بندش‌ را در آورد و جلوی پای مروپ پرتاب کرد و به سمت در آشپزخانه روانه شد اما قبل از آنکه بتواند دستگیره در را لمس کند با طلسم سبز رنگی که به پس کله‌اش برخورد کرد نقش بر زمین شد.

سالازار با متانت نقش و نگارهای افعی چوب‌دستی‌اش را نوازش کرد و با چشمان مردمک عمودی‌اش در میان اجنه خانگی به دنبال معترض بعدی جستجو کرد.


روز بعد پس از صبحانه...

- داداش بدو دیگه یک ساعته اون تویی! یه صف دانش آموز در شرایط بحرانی پشت این در وایسادنا!
- حاجی به جون تو چند بار خواستم بیام بیرون ولی تا به در رسیدم فهمیدم اوضاع بدتر از اونیه که تصور می‌کردم.

صف‌های تشکیل شده جلوی در تمام مرلینگاه‌های مدرسه نشان می‌داد که تلاش مروپ در بازسازی هاگوارتز نتایج بسیار درخشانی را به بار آورده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 12 آبان 1403 09:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سیگنس از پنجره‌ی آخرین طبقه‌ی برج، به جادواموزان که در حال تکاپو بودند نگاه می‌کرد. او نمی‌دانست چگونه به بازسازی هاگوارتز کمک کند اما مطمئن بود بقیه نکته‌ای مهم را فراموش کرده‌اند! دقایق و ساعات زیادی را برای فکر به اینکه چگونه روند بازسازی را سرعت ببخشد صرف کرد. و در اخر، تنها نتیجه‌ی به دست آمده ″سرمایه″ بود. بنظر نمی‌رسید بچه ها سرمایه‌ی کافی برای پیاده سازیِ بعضی از برنامه های بزرگ را داشته باشند. و این همان قسمتی بود که سیگنس می‌توانست در آن بدرخشد. اول از همه، نامه‌ای برای خانواده‌اش نوشت؛

″ پدر و مادر عزیز! امیدوارم حالتان خوب باشد.‌ حتما درباره مدیر جدید هاگوارتز شایعاتی شنیده‌اید که باید بگویم اشتباه نیستند. سالازار اسلیترین مدیر جدید هاگوارتز است. بهترین موقعیت برای خانواده‌ای مثل ما تا قدرت و ثروت خود را نشان دهیم و اعتبار بیشتری کسب کنیم. بنابر همین موضوع، تصمیم گرفتم با اجازه‌ی شما، بخشی از ثروت خانواده را برای بازسازی هاگوارتز به مدرسه اهدا کنم. ″

چند روز بیشتر طول نکشید که نامه به عمارت بلک رسیده و آنها مقدار زیادی گالیون به حسابِ مدرسه واریز کردند. این قدم اول بود، اما پایان ماجرا به این زودی ها فرا نمی‌رسید! قدم بعدی، جذبِ سرمایه گذاران مختلف برای سرمایه گذاری روی این پروژه بودند. پس سیگنس جشن کوچکی ترتیب داد و برخی از افراد ثروتمند که مایل به سرمایه گذاری روی هاگوارتز بودند را به جشن دعوت کرد.

- مطمئن باشین همه‌ی این پول برای ساخت مکانی بهتر واسه ایندگان خرج میشه. فرض کنین، بچه و نوه هاتون قراره تو هاگوارتزی درس بخونن که امکانات بیشتر و خیلی بهتری نسبت به قبل داره. همه ما جادوگرا باید به پیشرفت این روند کمک کنیم

بعد از پایان جشن، طولی نکشید که مقدار عظیمی از گالیون، از هر کدام از خاندان های اصیل به حساب هاگوارتز واریز شدند. سیگنس که بالاخره از نظر مالی خیالش راحت شده بود، به عنوان حسابدار، افسار کار را به دست گرفت. بخشی از سرمایه را برای خرید کتاب های جدید به رزالین داد، بخشی را برای تجهیزات مورد نیازِ کلاس جادوی سیاه به لرد داد و حتی پولِ شمع های گابریل را پرداخت کرد. در رابطه با ترزا دو دل بود، اما تصمیم گرفت در رابطه با بازسازی هاگوارتز، طبق ماگل زاده یا اصیل زاده بودن افراد فرقی قائل نشود پس بخشی از سرمایه را نیز برای خرید ابزارِ مورد نیازِ در مرکز مشاوره کنار گذاشت. شاید سیگنس نمی‌توانست به شخصه در بازسازی هاگوارتز کمک کند، اما همانند تهیه کننده‌ای که برای ساخت یک فیلم ضروری است، از پشت پرده تمامی بچه ها را حمایت می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 آبان 1403 19:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
واکنش‌ سالازار اسلیترین به ایده‌های دانش آموزان برای بازسازی هاگوارتز (1)



لرد ولدمورت:

سالازار با نگاهی عمیق به لرد که مصمم و پر از شور در تالار تاریک ایستاده بود، لحظه‌ای درنگ کرد. احساس غرور و تعلقی عمیق، قلب سرد و محکم او را فرا گرفت؛ این همان راهی بود که برای نوادگانش آرزو داشت، راهی که همیشه می‌دانست به شکلی بازگشتنی نخواهد داشت. "تالار سیاه" به‌عنوان مکانی برای یادگیری جادوی تاریک، به سادگی یک ایده برای او نبود، بلکه بازتاب قدرت و شناخت حقیقی بود که مدت‌ها در سینه خود نگه داشته بود. سالازار به‌خوبی می‌دانست که این مکان برای ذهن‌های کنجکاو و شجاعی چون لرد، پناهگاه و پرورشگاه خواهد بود؛ جایی که قدرت درونی و آنچه در دل تاریکی پنهان است، با صداقت آشکار می‌شود.

او به آرامی از تالار خارج شد، و در حالی که صدای خنده‌ی محو و عمیقش در دیواره‌های قدیمی طنین می‌انداخت، به آینده‌ی این مکان و قدرتی که قرار بود به نسل‌های بعد منتقل شود، اندیشید. گویی که تمامی شور و شوق و خشم فروخفته‌ای که زمانی به خاطر عقایدش با آن مبارزه کرده بود، اینجا در قالب نسل جدید و در فضایی شایسته تجلی یافته بود.


--------
گابریل دلاکور:

سالازار با نگاهی به نورهای رنگارنگ جدید در سرتاسر قلعه که از پنجره‌های هر راهرو به بیرون سوسو می‌زد، لحظه‌ای درنگ کرد. در میان تاریکی و رمزآلودی همیشگی هاگوارتز، این جلوه‌های رنگی بی‌پیرایه مانند نشانی از بی‌پروایی و شادابی بود که گابریل با آن روح قلعه را تازه کرده بود. این رنگ‌ها، این بازی نور، چیزی بود که شاید هرگز در ذهنش نگنجیده بود، اما انگار جایی عمیق‌تر، درست در کنار تاریکی دیرینه‌ی هاگوارتز، به دل‌ها راه می‌یافت و ردی از تعلق و دوستی به جای می‌گذاشت. شاید همین ساده‌ترین و ناب‌ترین شکل دگرگونی بود که به قلعه جلوه‌ای متفاوت و جادویی می‌بخشید.


--------
رزالین دیگوری:

سالازار در سکوت و با نگاهی ژرف به تغییراتی که رزالین، حالا ریگولوس بلک، در کتابخانه ایجاد کرده بود، اندیشید. قفسه‌های کتاب‌ها با ترکیبی از ادبیات ماگلی و جادویی، همراه با شکوفه‌های سفید سیب که فضایی دلنشین به محیط می‌بخشید، فضایی تازه و نامنتظر برای کتابخانه‌هاگوارتز به ارمغان آورده بود. ایده‌ی وارد کردن آثار ماگل، شاید به نظر بسیاری بی‌ارزش می‌رسید، اما سالازار به عمق این نوآوری پی برد؛ این قدم، کتابخانه را به مکانی بدل می‌کرد که هرکسی، از هر پیشینه‌ای، در آن به چیزی مرتبط با خودش می‌رسید. او با تحسین به این دستاورد نگریست؛ تلاش و خلاقیت ریگولوس نشان از روحیه‌ای آزاده و جستجوگر داشت، آن هم در فضایی که نیازمند نگاهی تازه و غیرقابل پیش‌بینی بود.


--------
ترزا مک‌کینز:

سالازار با نگاهی ژرف و اندیشه‌ای عمیق به ایده‌ی ترزا اندیشید. ایجاد مرکزی برای کشف استعدادها و فضای آزاد گفتگو، مفهومی نو در هاگوارتز بود؛ جایی که دانش‌آموزان می‌توانستند بدون ترس از قضاوت یا فشار، خود واقعی‌شان را بشناسند و رشد کنند. این ایده، برخلاف ظاهر ساده‌اش، بیانگر درک عمیقی از نیازهای اجتماعی و روانی دانش‌آموزان بود. ترزا، به‌عنوان نماینده‌ی شجاعانه‌ی گریفیندور، نه تنها فضایی برای یافتن استعدادها بلکه محیطی برای کشف و پذیرش خود ایجاد می‌کرد. سالازار با احترام به این حرکت نگاه کرد؛ او می‌دانست که این فضا، راهنمای ارزشمندی برای نسل‌های بعد خواهد بود، محیطی برای رشد و خودشناسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1403 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ترزا روی تخته سنگی نسشته بود و فکر می‌کرد. همه در اطرافش در تکاپو بودند. هر کس بخشی از قلعه را بازسازی می‌کرد‌. بخشی که نشان دهنده شخصیتش بود. بخشی که فکر می‌کرد مورد نیاز دانش‌آموزان است. اما از نظر ترزا چه چیزی مورد نیاز بود؟ چه چیزی در هاگوارتز قبلی کم بود که اکنون می‌توانست آن را بسازد؟

ترزا همینطور در فکر بود. رزالین مشغول ساخت و تزئین کتابخانه بود. گابریل شمع‌های رنگارنگ از سقف آویزان می‌کرد. لرد مکانی را برای آموزش جادوی سیاه تدارک می‌دید. هر کدام استعداد خودشان را پیدا کرده بودند اما استعداد ترزا چه بود؟ ناگهان ذهنش جرقه زد! استعداد! خودش بود! هیچ کس نبود که به ترزا برای شناخت استعداد‌هایش کمک کند ولی حالا ترزا می‌توانست این خلا را برای دانش‌آموزان پر کند. از جیب ردایش کاغذ و قلمی بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد:

مرکز مشاوره و کشف استعداد!
جایی برای حرف زدن! از خودتان، از هم‌کلاسی‌ها و درس‌ها و امتحان‌ها یا حتی حرف زدن از مورچه‌ای که روی لبه پنجره راه می‌رفت!
مکانی که هرگز برای کسی که هستید قضاوت نخواهید شد!


ترزا بلند شد. حالا باید مکانی مناسب برای پیاده کردن طرحش پیدا می‌کرد. قدم زد و قدم زد. در نهایت جلوی در اتاقش متوقف شد. کنار اتاقش! چه جایی بهتر از آنجا! سالنی کوچک کنار اتاقش می‌ساخت. اینطوری دسترسی بچه‌ها هم به او راحت تر می‌شد!

آستین های ردایش را بالا زد و مشغول ساخت شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 9 آبان 1403 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین در میان راهروهای هاگوارتز قدم می زد. خانه اش، نه اولین، ولی قطعا بهترین خانه ای که می شناخت. قلعه ای که به آجر به آجرش عشق می ورزید، دیگر اهمیت نداشت رفتارهای اکثر افراد ساکن آن چقدر آزارش می داد.

از زمانی که سالازار اسلیترین پرده از پروژه بازسازی هاگوارتز برداشته بود، رزالین نمی توانست به آن فکر نکند. ایده های زیادی مانند پروانه در ذهنش بال بال می زدند، اما می دانست امکانات و گاها توان کافی برای انجام اکثر از آنها را ندارد.

مثلا نقاشی اش آنقدر خوب نبود که بتواند تابلوهای جدیدی به راهروهای هاگوارنز بیفزاید. خیلی دلش می خواست در بازسازی کلاس گیاهشناسی کمک کند، اما می دانست آنجا فقط در دست و پای تام ریدل است.

ناگهان فرشته ای فکری در ذهنش انداخت که باعث شد رزالین متعجب شود که چرا خودش زودتر به این ایده نرسیده بود. او می توانست کتابخانه را اصلاح کند. ایده های بی نهایتی راجع به کتابخانه داشت که به تجربه می دانست به هیچ وجه احمقانه نیستند

خوشبختانه در کتابخانه اثری از آن ماده کرکس پیر، مادام پینس نبود. در هاگوارتز شایعاتی درباره کناره گیری اش به خاطر این طرح جدید بازسازی دهان به دهان می گشت که به نظر می رسید حقیقت داشته باشند.

شاید اولین چیزی که کتابخانه نیاز داشت، مجموعه ای از آثار نویسندگان ماگل بود. شاید بیشتر اصیل زاده ها زیاد از ماگلها خوششان نمی آمد، ولی نمی شد این را انکار کرد که برخی از آثار ماگل، هزار برابر شماری از کتابهای جادوگری می ارزیدند. با چوبدستی اش، کاری کرد که کتابهای ارزشمند ماگلی همچون بینوایان،بلندی های بادگیر، جین ایر، شماری از آثار شکسپیر و چارلز دیکنز و... مرتب و منظم در قفسه ها قرار بگیرند.

دوباره چوبدستی اش را با حالتی موجی شکل حرکت داد و باعث شد ردیفهای منظمی از شکوفه های سفید سیب، قفسه ها را بیارایند. واقعا چرا مادام پینس و کتابداران قبلی اینقدر بی ذوق بودند؟ یعنی این فکر به ذهن هیچکدامشان نمی رسید که مقداری گل می تواند به کتابخانه لعابی تازه ببخشد؟

به شاهکارش لبخندی زد. این تازه شروع کار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 9 آبان 1403 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل از وقتی شنیده بود می‌تونه سهمی تو بازسازی هاگوارتز داشته باشه، بسیار ذوق‌زده شده بود. هرگز حتی فکرش رو هم نمی‌کرد که بتونه بخشی از خودش رو تو تار و پود هاگوارتز برجای بذاره.

اون تصمیم گرفته بود راهروهای هاگوارتز رو درست مثل دنیای رنگی خودش، رنگارنگ کنه. برای پیاده‌سازی این ایده‌ش، فکرای زیادی به سرش زده بود. از رنگ‌آمیزی دیوار گرفته تا آویزون کردن جینگول پینگول‌های رنگارنگ.

اما در نهایت چیزی که برای رنگارنگ کردن راهروها انتخاب کرده بود، روشنایی قلعه بود. روشنایی‌ای که در سرتاسر قلعه با شمع‌های معلق در هوا تامین شده بود و حالا، گذر زمان و جنگی که هاگوارتز به خودش دیده بود، موجب شده بود تا برخی از این شمع‌ها سقوط کرده، از بین برن یا کارایی خودشون رو از دست بدن. نتیجه‌ش این بود که بخش‌هایی از قلعه در تاریکی مطلق فرو رفته بود.

گابریل می‌خواست حالا که قراره شمع‌های جایگزین بیاره و دوباره روشنایی رو به جای جای هاگوارتز برگردونه، نور حاصل از هرکدوم رو به رنگ‌های متفاوت در بیاره. گابریل ساعت‌ها تو کتابخونه مشغول شده بود و طلسم‌های زیادی رو مطالعه کرده بود تا بالاخره تونسته بود به چیزی که می‌خواست برسه. طلسمی که می‌تونست رنگ شمع‌ها و به دنبال اون نوری که ازشون خارج می‌شد رو به رنگ دلخواهش در بیاره.

بنابراین گابریل بعد از تهیه‌ی شمع‌های جدید و یادگیری طلسمی که به دنبالش بود، آماده بود تا سهم خودشو در بازسازی قلعه به جا بیاره.

طلسم به این صورت کار می‌کرد که باید میوه‌ای رو بالای دسته‌ای از شمع‌ها می‌گرفت و بعد از اجرای طلسم بر روی میوه، ذراتش روی شمع‌هایی که زیرش قرار داشتن پخش می‌شد و رنگ خودش رو به اونا انتقال می‌داد. برای این کار گابریل تعداد زیادی گوجه برای رنگ قرمز، بلوبری برای رنگ آبی، موز برای رنگ زرد و در نهایت خیار برای رنگ سبز تهیه کرده بود.

خوشبختانه هر یک میوه قادر بود تعداد زیادی شمع رو رنگ‌آمیزی کنه و بنابراین نیاز به صدها یا هزاران میوه برای پیاده‌سازی خواسته‌ش نداشت. حالا که شمع‌های رنگارنگ آماده بودن، گابریل فقط باید تصمیم می‌گرفت که هرکدوم رو کجا قرار بده.

گابریل روزها و شب‌ها از این سوی قلعه به اون سو می‌ره و با سلیقه خودش سرگرم قرار دادن شمع‌ها در نقاط مختلف هاگوارتز می‌شه.

گابریل راهروهای منتهی به هر تالار خصوصی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز رو به رنگ همون گروه در میاره. حالا دیگه از بیرون قلعه، با کمک سوسوی نوری که از پنجره‌ی راهروها بیرون می‌زد، می‌شد محل تقریبی هر کدوم از گروه‌های خصوصی رو تشخیص داد.

برای کلاس‌ها و مکان‌هایی که دسته‌ی شمع‌ها همچون لوستر ماگل‌ها در یک نقطه تجمع کرده بودن، به یک اندازه از رنگ هر گروه شمع در اون دسته جا داده بود. برای باقی جاها هم چهار در میون شمع‌های هر گروه رو تو راهروها چیده بود.

در پایان کار، قلعه‌ی هاگوارتز با نورهای رنگارنگ که هر رنگ نماد یک گروه بود تزئین شده بود. برای این که به همه یادآوری کنه که هاگوارتز با هر چهار گروهش هاگوارتز شده و به تمامی این گروه‌ها به یک اندازه نیاز داره تا در شکوه خودش باقی بمونه.

علاوه بر اون، روونا رو چه دیدین. شاید این نورهای رنگی می‌تونست چشم‌های بسیاری رو نوازش کنه و راه به قلبشون پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!