در همان لحظه، تالار سالازار اسلیترین در سکوتی ترسناک فرو رفته بود. تنها صدای نفسهای خسته و نالهمانند مرگخواران به گوش میرسید. در اعماق چشمانشان نگرانی و ترس، موج میزد. همه به چهره لرد سیاه خیره شده بودند؛ صورتش رنگپریدهتر از همیشه به نظر میآمد.
تلما نگاهش را به سختی از لرد بیمار دزدید و به دورترین گوشه تالار زل زد. بعد از مدتها، احساس سنگینی عجیبی در گلویش داشت. چشمانش میسوخت. دستش را به آرامی بالا برد، گونهاش خیس بود... نفسش را در سینه حبس کرد. نباید از خودش ضعف نشان میداد؛ نهتنها او... بلکه تمامی مرگخواران باید به قوی بودن ادامه میدادند. مجالی برای نشان دادن احساسات نداشتند. باید تدبیری برای نجات لرد میاندیشیدند. تلما به خوبی آگاه بود که تکتک مرگخواران، حاضر به انجام هرکاری که منجر به نجات اربابشان شود، هستند. درست ماند خودش... اما چاره چه بود؟ ای کاش میدانستند...
نگاهش را دوباره به تخت لرد دوخت. دیدن اربابش در آن حالت، ترسناکترین منظره دنیا بود. با گام های بلند، خود را با تمام سرعت، نزدیک سالازار اسلیترین رساند. درحالی که به چشمان درخشانش خیره بود، طوری که تنها او متوجه شود زمزمه کرد.
- جناب اسلیترین... اگه ساخت یه جانپیچ جدید میتونه خطر رو دفع کنه، من حاضرم تا جایی که میتونم کمک کنم. حتی اگه... حتی اگه به ازای جونم تموم بشه!
تلما این را گفت و سکوت کرد. خودش هم نمیدانست که چرا همچین کاری کرده است. شاید فقط میخواست به سالازار اطمینان بدهد که تابع امر اوست. نمیدانست...
با اینکه امکان نداشت که فردی پیشنهادی را مطرح کند و تلما بیچون و چرا آن را بپذیرد، برای اولین بار در عمرش تمام شبهههایش را کنار گذاشته بود. تنها چیزی که آن لحظه اهمیت داشت، زنده ماندن لرد سیاه بود.
سالازار لبخندی نزد. اما در اعماق وجودش دختر را تحسین کرد. میدانست که تمامی مرگخواران برای نجات نوادهاش دست به هر کاری میزنند.
بلاتریکس هرلحظه آشفتهتر از قبل میشد. چشمانش را بست و سعی کرد که کنترل اوضاع را بهدست بگیرد.
- چند ساعت... چندساعت باقی مونده.
- فقط ۶۹ ساعت بلا...
بلاتریکس نفسش را با صدا از ریهاش خارج کرد. با صدایی که به اندازه کافی بلند بود و طوری که همه بشنوند گفت:
- زمان نداریم! هر ثانیه برای نجات ارباب مهمه. تا الان سه ساعت رو الکی به هدر دادیم. دیگه وقتی برای مسخره بازی نیست!
این را گفته بود. اما خودش هم نمیدانست که باید چه کار کنند. باید زنده ماندن لرد سیاه را تضمین میکردند یا برای اتمام این بازی، شرکت کننده دیگر، یعنی دامبلدور را از میان برمیداشتند؟
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] غرفه بازی با مرگ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 03:15
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
494
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

فرد ناشناس و اون سایهی مرموز، توی اون اتاق تاریک، چشم تو چشم هم زل زده بودن. یه سکوت سنگین بود که همه جا رو پر کرده بود. فقط صدای قلبهاشون که توی سینه میزد، معلوم بود.
سایه یه قدم جلوتر اومد و با یه لحن جدی گفت:
_«واقعا فکر میکنی میشه این همه سال دشمنی رو با حرف و صلح تموم کرد؟ یا داری خودتو گول میزنی؟»
فرد ناشناس نگاهی تند بهش انداخت و جواب داد:
_«شاید یه خیال واهی باشه، ولی بهتر از اینه که هیچی نکنیم و ببینیم همه چی نابود میشه. این سم هر دو طرفو ته دره کشیده. اگه کاری نکنیم، دیگه کسی نمیمونه.»
سایه لبخندی زد و یه چیز کوچیک از جیبش درآورد، گذاشت رو میز؛ یه تیکه شیشه سیاه که توی نور کم اتاق برق میزد.
_«این هورکراکس نیست ولی شبیهشه. شاید باهاش بتونیم کاری کنیم که سم اثر نکنه... یا حداقل یه کم بیشتر وقت بخریم.»
فرد ناشناس با دقت نگاهش کرد و یه نفس عمیق کشید. فرصتی بود، اما چقدر میتونست بهش اعتماد کنه؟
_«تو واقعا میخوای با من کار کنی؟ با دشمن؟»
سایه نزدیکتر اومد و با جدیت گفت:
_«بیشتر از هر چیزی دلم میخواد این جنگ تموم بشه. هر دو طرف باید بفهمن ادامه این راه فقط خودشون و نابود میکنه. ولی برای این، باید یه جوری ترس و کینه رو کنار بذاریم.»
لحظهای ساکت شدن. صدای باد ملایم از پنجره نیمهباز میاومد و پردهها رو تکون میداد.
فرد ناشناس بلند شد و رفت سمت در؛ یه نگاه به بیرون انداخت.
_«اگه میخوایم این راهو بریم، دیگه هیچ وقت برگشتی نیست.»
سایه هم بلند شد و دنبال اون راه افتاد.
_«پس باید زود باشیم. قبل از اینکه سم کارش رو بکنه... یا جنگ همه چی رو به خاک و خون بکشه.»
همون لحظه صدای پاهای سنگین و چند تا صدای هشدار از راهرو رسید. هر دو فهمیدن وقت تلف کردن ندارن.
با قدمهایی سریع درو بستن و آماده شدن. میدونستن دیگه نمیتونن فرار کنن. ولی اینجا پایان راه قبلی نبود، شروع یه نبرد جدید بود؛ با عقل و دل.
فرد ناشناس چند ثانیه به اون شیء تاریک توی دست سایه خیره موند. انگار همهی تاریکیای دنیا توی اون فشرده شده بودن. لرزش خفیفی از نوک انگشتاش تا پشت گردنش دوید.
– این... چیه واقعاً؟
– یه فرصت. یا شاید یه فاجعهی تازه. بستگی داره که باهاش چیکار کنی.
صدای سایه آروم بود، ولی یه نوع خستگی قدیمی توی لحنش موج میزد. چیزی توش بود که انگار قرنها زندگی و جنگ رو پشت سر گذاشته.
– یعنی با این میشه نجاتش داد؟... لرد رو؟
– نجات؟ نمیدونم. ولی میشه باهاش یه چیز جدید ساخت. یه هورکراکس متفاوت. یه پیوند، نه فقط با مرگ، با زندگی.
فرد ناشناس اخم کرد. گیج شده بود.
– این حرفا برام زیادی پیچیدست. من فقط میخواستم راهی برای صلح پیدا کنم... نه اینکه بشم بخشی از یه طلسم ممنوعهی جدید.
سایه نیمخندهای زد، ولی اون خنده بیروحتر از تاریکی اتاق بود.
– صلح؟ برای صلح باید با چیزی تاریکتر از جنگ روبرو شی. اگه میخوای صلح بیاری، باید اول دردش رو بشناسی... از نزدیک.
ناگهان صدایی از راهرو شنیده شد. سنگینی قدمهایی چند نفره. سریع و بیرحمانه.
سایه عقب رفت و در تاریکی محو شد.
– وقتشه تصمیم بگیری. اونا اگه ببیننت، فکر میکنن واسه کشتن لرد اومدی. و اون وقت، دیگه صلحی در کار نیست.
فرد ناشناس نگاهی به در انداخت. دستاش مشت شده بودن. ذهنش فریاد میزد که فرار کن، ولی قلبش... قلبش میخواست بمونه.
همون لحظه، چیزی تو جیب ردای سایه پرت شد سمتش؛ همون شیء. با دست گرفتش. مثل یه تپش تیره، توی پوستش نفوذ کرد. چیزی توی وجودش تکون خورد.
صدای قدمها نزدیکتر شد. در با شدت باز شد و نور چوبدستیها، اتاق رو پر کرد.
مرگخوارها...
و حالا، همهچیز به یک لحظه بستگی داشت.
به اینکه اون شیء رو نابود کنه، پنهان کنه... یا ازش استفاده کن.
نور چوبدستیها از در شکافته میشد به دل اتاق. مرگخوارها داشتن نزدیک میشدن.
فرد ناشناس هنوز اون شیء تاریک رو توی دستش گرفته بود. تپشش تموم نمیشد؛ مثل نبض یه موجود زنده توی انگشتاش میزد.
تو همون لحظه، سایهای که حالا عقبتر ایستاده بود، دوباره از دل تاریکی ظاهر شد.
صدای آرومش توی اتاق پیچید؛ محکم، اما بیشتاب:
– اسم من... مارکوسه. مارکوس فنویک.
فرد ناشناس با چشمای گشاد شده برگشت سمتش.
– چی گفتی؟ مارکوس؟ همون... افسانهایه؟
مارکوس بدون واکنش خاصی گفت:
– افسانهها اغلب دروغن... یا نصفهن. من حقیقت نیمهکارهی همون افسانهام.
لحظهای سکوت حکمفرما شد. از بیرون، صدای قدمهای سنگین و فریادهای مبهم نزدیکتر میشد.
مارکوس ادامه داد:
– من از دل قرنی اومدم که جادو هنوز خام بود... وحشی. از جایی که عشق، توهم بود و قدرت، تنها واقعیت. دیدم که چطور امیدها میمیرن، چطور مردها با ایمان میجنگن و باز هم شکست میخورن.
– پس... چرا برگشتی؟ واسه چی الان؟
مارکوس به جلو قدمی برداشت.
– چون شماها دارین اشتباه منو تکرار میکنین. شماها هنوز نفهمیدین که قدرت واقعی توی مرگ نیست... توی انتخابه. من اومدم تا شاید یه انتخاب تازه رو ممکن کنم.
فرد ناشناس نگاهی به جسم لرد که حالا با پتو پوشیده شده بود انداخت.
– میخوای با اون شیء... یه هورکراکس جدید بسازی، نه؟
مارکوس سری تکون داد.
– نه یه هورکراکس معمولی. یه پیوند بین گذشته و آینده. بین چیزی که بود و چیزی که میتونه باشه. ولی اگه ازش استفاده کنی، دیگه اون آدم سابق نمیمونی. دیگه فقط دنبال صلح نیستی. میشی بخشی از چیزی که مرز بین تاریکی و نوره.
فرد ناشناس لبش رو گزید. صداها حالا درست پشت در بودن.
در اتاق با لگد باز شد. نور، فریاد، و چوبدستیهای آماده.
مرگخوارها...
مارکوس محو شد، درست مثل سایهای که هیچوقت نبوده.
و فرد ناشناس...
اون شیء هنوز تو دستش بود. فقط یک حرکت لازم بود.
حرکتی که میتونست لرد رو نجات بده، یا دنیای جادو رو به قهقرا بکشونه.
یا شاید... یه راه سوم بسازه. راه مارکوس.
سایه یه قدم جلوتر اومد و با یه لحن جدی گفت:
_«واقعا فکر میکنی میشه این همه سال دشمنی رو با حرف و صلح تموم کرد؟ یا داری خودتو گول میزنی؟»
فرد ناشناس نگاهی تند بهش انداخت و جواب داد:
_«شاید یه خیال واهی باشه، ولی بهتر از اینه که هیچی نکنیم و ببینیم همه چی نابود میشه. این سم هر دو طرفو ته دره کشیده. اگه کاری نکنیم، دیگه کسی نمیمونه.»
سایه لبخندی زد و یه چیز کوچیک از جیبش درآورد، گذاشت رو میز؛ یه تیکه شیشه سیاه که توی نور کم اتاق برق میزد.
_«این هورکراکس نیست ولی شبیهشه. شاید باهاش بتونیم کاری کنیم که سم اثر نکنه... یا حداقل یه کم بیشتر وقت بخریم.»
فرد ناشناس با دقت نگاهش کرد و یه نفس عمیق کشید. فرصتی بود، اما چقدر میتونست بهش اعتماد کنه؟
_«تو واقعا میخوای با من کار کنی؟ با دشمن؟»
سایه نزدیکتر اومد و با جدیت گفت:
_«بیشتر از هر چیزی دلم میخواد این جنگ تموم بشه. هر دو طرف باید بفهمن ادامه این راه فقط خودشون و نابود میکنه. ولی برای این، باید یه جوری ترس و کینه رو کنار بذاریم.»
لحظهای ساکت شدن. صدای باد ملایم از پنجره نیمهباز میاومد و پردهها رو تکون میداد.
فرد ناشناس بلند شد و رفت سمت در؛ یه نگاه به بیرون انداخت.
_«اگه میخوایم این راهو بریم، دیگه هیچ وقت برگشتی نیست.»
سایه هم بلند شد و دنبال اون راه افتاد.
_«پس باید زود باشیم. قبل از اینکه سم کارش رو بکنه... یا جنگ همه چی رو به خاک و خون بکشه.»
همون لحظه صدای پاهای سنگین و چند تا صدای هشدار از راهرو رسید. هر دو فهمیدن وقت تلف کردن ندارن.
با قدمهایی سریع درو بستن و آماده شدن. میدونستن دیگه نمیتونن فرار کنن. ولی اینجا پایان راه قبلی نبود، شروع یه نبرد جدید بود؛ با عقل و دل.
فرد ناشناس چند ثانیه به اون شیء تاریک توی دست سایه خیره موند. انگار همهی تاریکیای دنیا توی اون فشرده شده بودن. لرزش خفیفی از نوک انگشتاش تا پشت گردنش دوید.
– این... چیه واقعاً؟
– یه فرصت. یا شاید یه فاجعهی تازه. بستگی داره که باهاش چیکار کنی.
صدای سایه آروم بود، ولی یه نوع خستگی قدیمی توی لحنش موج میزد. چیزی توش بود که انگار قرنها زندگی و جنگ رو پشت سر گذاشته.
– یعنی با این میشه نجاتش داد؟... لرد رو؟
– نجات؟ نمیدونم. ولی میشه باهاش یه چیز جدید ساخت. یه هورکراکس متفاوت. یه پیوند، نه فقط با مرگ، با زندگی.
فرد ناشناس اخم کرد. گیج شده بود.
– این حرفا برام زیادی پیچیدست. من فقط میخواستم راهی برای صلح پیدا کنم... نه اینکه بشم بخشی از یه طلسم ممنوعهی جدید.
سایه نیمخندهای زد، ولی اون خنده بیروحتر از تاریکی اتاق بود.
– صلح؟ برای صلح باید با چیزی تاریکتر از جنگ روبرو شی. اگه میخوای صلح بیاری، باید اول دردش رو بشناسی... از نزدیک.
ناگهان صدایی از راهرو شنیده شد. سنگینی قدمهایی چند نفره. سریع و بیرحمانه.
سایه عقب رفت و در تاریکی محو شد.
– وقتشه تصمیم بگیری. اونا اگه ببیننت، فکر میکنن واسه کشتن لرد اومدی. و اون وقت، دیگه صلحی در کار نیست.
فرد ناشناس نگاهی به در انداخت. دستاش مشت شده بودن. ذهنش فریاد میزد که فرار کن، ولی قلبش... قلبش میخواست بمونه.
همون لحظه، چیزی تو جیب ردای سایه پرت شد سمتش؛ همون شیء. با دست گرفتش. مثل یه تپش تیره، توی پوستش نفوذ کرد. چیزی توی وجودش تکون خورد.
صدای قدمها نزدیکتر شد. در با شدت باز شد و نور چوبدستیها، اتاق رو پر کرد.
مرگخوارها...
و حالا، همهچیز به یک لحظه بستگی داشت.
به اینکه اون شیء رو نابود کنه، پنهان کنه... یا ازش استفاده کن.
نور چوبدستیها از در شکافته میشد به دل اتاق. مرگخوارها داشتن نزدیک میشدن.
فرد ناشناس هنوز اون شیء تاریک رو توی دستش گرفته بود. تپشش تموم نمیشد؛ مثل نبض یه موجود زنده توی انگشتاش میزد.
تو همون لحظه، سایهای که حالا عقبتر ایستاده بود، دوباره از دل تاریکی ظاهر شد.
صدای آرومش توی اتاق پیچید؛ محکم، اما بیشتاب:
– اسم من... مارکوسه. مارکوس فنویک.
فرد ناشناس با چشمای گشاد شده برگشت سمتش.
– چی گفتی؟ مارکوس؟ همون... افسانهایه؟
مارکوس بدون واکنش خاصی گفت:
– افسانهها اغلب دروغن... یا نصفهن. من حقیقت نیمهکارهی همون افسانهام.
لحظهای سکوت حکمفرما شد. از بیرون، صدای قدمهای سنگین و فریادهای مبهم نزدیکتر میشد.
مارکوس ادامه داد:
– من از دل قرنی اومدم که جادو هنوز خام بود... وحشی. از جایی که عشق، توهم بود و قدرت، تنها واقعیت. دیدم که چطور امیدها میمیرن، چطور مردها با ایمان میجنگن و باز هم شکست میخورن.
– پس... چرا برگشتی؟ واسه چی الان؟
مارکوس به جلو قدمی برداشت.
– چون شماها دارین اشتباه منو تکرار میکنین. شماها هنوز نفهمیدین که قدرت واقعی توی مرگ نیست... توی انتخابه. من اومدم تا شاید یه انتخاب تازه رو ممکن کنم.
فرد ناشناس نگاهی به جسم لرد که حالا با پتو پوشیده شده بود انداخت.
– میخوای با اون شیء... یه هورکراکس جدید بسازی، نه؟
مارکوس سری تکون داد.
– نه یه هورکراکس معمولی. یه پیوند بین گذشته و آینده. بین چیزی که بود و چیزی که میتونه باشه. ولی اگه ازش استفاده کنی، دیگه اون آدم سابق نمیمونی. دیگه فقط دنبال صلح نیستی. میشی بخشی از چیزی که مرز بین تاریکی و نوره.
فرد ناشناس لبش رو گزید. صداها حالا درست پشت در بودن.
در اتاق با لگد باز شد. نور، فریاد، و چوبدستیهای آماده.
مرگخوارها...
مارکوس محو شد، درست مثل سایهای که هیچوقت نبوده.
و فرد ناشناس...
اون شیء هنوز تو دستش بود. فقط یک حرکت لازم بود.
حرکتی که میتونست لرد رو نجات بده، یا دنیای جادو رو به قهقرا بکشونه.
یا شاید... یه راه سوم بسازه. راه مارکوس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

فرد ناشناس بعد از لحظهای سرگردانی در اتاق سرد و خالی خانه ریدل، نفس عمیقی کشید و تلاش کرد ذهنش را متمرکز کند. هر آنچه میدانست و نمیدانست در هم گره خورده بود؛ سم کشندهای که دامبلدور و لرد را بیهوش کرده، سایهی مرگ که بالای سر هر دو بود و حالا این خلأ مرموز در خانهای که باید مملو از حضور مرگخواران میبود.
دستهایش را مشت کرد و به دیوار تکیه داد، صدای تپش قلبش را مثل طبل جنگ در گوشش میشنید. «این همه چیز نمیتواند همینجا تمام شود»، این فکر در سرش چرخ میزد و هر لحظه بزرگتر میشد. او که آمده بود تا شاید صلحی را میان دشمنان به وجود آورد، حالا با این اتاق خالی و سکوت سنگینش روبرو شده بود. سکوتی که نه آرامش داشت، نه وعدهای از آینده روشن.
قدمهایش را به آرامی برداشت و راهرو را به سمت خروجی ادامه داد. در دلش حس میکرد که این مسیر پر از پیچ و خم است، جایی که هر قدم ممکن است به نابودی یا نجات ختم شود. سایهها همچنان دیوارها را میبلعیدند و تابلوی بزرگی که پیشتر از آن عبور کرده بود، انگار همچنان با نگاههای خیره و بیرحم خود او را دنبال میکرد.
فرد ناشناس به آرامی به خود یادآوری کرد که هنوز زمان برای تصمیمگیری هست. هرچند زمان علیهشان بود و سم هولناک به پایان خود نزدیک میشد، اما هنوز امید در دلش زنده بود. شاید بتواند راهی پیدا کند؛ راهی که نه از میان شمشیر و خون، بلکه با کلام و اعتماد متقابل ساخته شود.
در این فکرها غرق شده بود که صدای آرامی از گوشهای از خانه به گوش رسید؛ صدایی که در سکوت مطلق، چون نسیمی ملایم در شب طنینانداز شد. او ایستاد و گوش داد. شاید تنها نبود.
با دقت به سمت صدا رفت و در یک اتاق تاریک، سایهای کوچک را دید که لرزان و محتاط در انتظار بود. فرد ناشناس لحظهای تردید کرد، اما تصمیم گرفت با صدایی آرام و مطمئن سخن بگوید:
_«من آمدهام تا جنگ را تمام کنیم... نه با شمشیر، بلکه با کلام و فهم مشترک.»
سایه کمی جلو آمد و به آرامی پاسخ داد: «چنین چیزی ممکن است؟ وقتی نفرت و کینه ریشه دواندهاند؟»
فرد ناشناس نفس عمیقی کشید و گفت: «اگر کسی نایستد، اگر کسی قدم اول را برندارد، این چرخه هرگز متوقف نمیشود.»
هردو در سکوتی سنگین ماندند؛ سکوتی که پر از سوال و اما و اگر بود. در بیرون، ماه کامل همچنان در آسمان میدرخشید، نوری سرد و بیرحم که سایهها را طولانیتر میکرد. و در دل این تاریکی، داستانی تازه در حال شکل گرفتن بود؛ داستانی که هنوز پایانش نوشته نشده بود.
شاید این آغاز راهی بود که هیچکس جرات برداشتنش را نداشت. شاید این اولین سنگر صلح در میدان جنگی بود که سالها ادامه داشت.
و شاید، تنها شاید، نور میتوانست از دل تاریکی سر برآورد...
دستهایش را مشت کرد و به دیوار تکیه داد، صدای تپش قلبش را مثل طبل جنگ در گوشش میشنید. «این همه چیز نمیتواند همینجا تمام شود»، این فکر در سرش چرخ میزد و هر لحظه بزرگتر میشد. او که آمده بود تا شاید صلحی را میان دشمنان به وجود آورد، حالا با این اتاق خالی و سکوت سنگینش روبرو شده بود. سکوتی که نه آرامش داشت، نه وعدهای از آینده روشن.
قدمهایش را به آرامی برداشت و راهرو را به سمت خروجی ادامه داد. در دلش حس میکرد که این مسیر پر از پیچ و خم است، جایی که هر قدم ممکن است به نابودی یا نجات ختم شود. سایهها همچنان دیوارها را میبلعیدند و تابلوی بزرگی که پیشتر از آن عبور کرده بود، انگار همچنان با نگاههای خیره و بیرحم خود او را دنبال میکرد.
فرد ناشناس به آرامی به خود یادآوری کرد که هنوز زمان برای تصمیمگیری هست. هرچند زمان علیهشان بود و سم هولناک به پایان خود نزدیک میشد، اما هنوز امید در دلش زنده بود. شاید بتواند راهی پیدا کند؛ راهی که نه از میان شمشیر و خون، بلکه با کلام و اعتماد متقابل ساخته شود.
در این فکرها غرق شده بود که صدای آرامی از گوشهای از خانه به گوش رسید؛ صدایی که در سکوت مطلق، چون نسیمی ملایم در شب طنینانداز شد. او ایستاد و گوش داد. شاید تنها نبود.
با دقت به سمت صدا رفت و در یک اتاق تاریک، سایهای کوچک را دید که لرزان و محتاط در انتظار بود. فرد ناشناس لحظهای تردید کرد، اما تصمیم گرفت با صدایی آرام و مطمئن سخن بگوید:
_«من آمدهام تا جنگ را تمام کنیم... نه با شمشیر، بلکه با کلام و فهم مشترک.»
سایه کمی جلو آمد و به آرامی پاسخ داد: «چنین چیزی ممکن است؟ وقتی نفرت و کینه ریشه دواندهاند؟»
فرد ناشناس نفس عمیقی کشید و گفت: «اگر کسی نایستد، اگر کسی قدم اول را برندارد، این چرخه هرگز متوقف نمیشود.»
هردو در سکوتی سنگین ماندند؛ سکوتی که پر از سوال و اما و اگر بود. در بیرون، ماه کامل همچنان در آسمان میدرخشید، نوری سرد و بیرحم که سایهها را طولانیتر میکرد. و در دل این تاریکی، داستانی تازه در حال شکل گرفتن بود؛ داستانی که هنوز پایانش نوشته نشده بود.
شاید این آغاز راهی بود که هیچکس جرات برداشتنش را نداشت. شاید این اولین سنگر صلح در میدان جنگی بود که سالها ادامه داشت.
و شاید، تنها شاید، نور میتوانست از دل تاریکی سر برآورد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

فرد ناشناس با ترس و امید به آرامی بر کف چوبی خانه ریدلها قدم برمیداشت.
هم از اتفاق های گذشته و حتی خطر جنگ آینده میترسید و هم امید داشت که هنوز میتواند اوضاع را درست کند. عرق کرده بود و بریده بریده نفس میکشید. سرسری نگاهی به تابلوهای بزرگی که به دیوار راهرو آویخته شده بود انداخت. همگی فضای تاریک و ترسناکی داشتند و جز چند تابلو که خالی بود، ساکنین بقیه تابلو ها با نگاهی خصمانه در سکوت به او خیره شده بودند. از سنگینی آن نگاه ها چیزی در دلش فرو ریخت و باعث شد بایستد و چشمانش را ببندد اما به سرعت دوباره چشمانش را باز کرد.
نه. الان وقت ترس نبود. فقط چند قدم با اتاق لرد فاصله داشت و دیگر نمیتوانست برگردد.
اخم کرد و متمرکز شد. چند قدم باقی مانده را مانند گربه بی صدا طی کرد و خودش را به ورودی در رساند.
دستگیره قدیمی برنجی را چرخاند و در کمال تعجبش دستگیره چرخید و با صدای جیر جیری باز شد. همانطور که دستش روی دستگیره بود، مکث کرد.
لرد بیهوش و حتی در آستانه مرگ بود، پس چرا هیچ مرگخواری را در کل خانه ندیده بود؟
یعنی نه تنها کسی را در خانه ندیده بود بلکه صدای کسی را هم نشنیده بود و کل خانه در سکوت فرو رفته بود. مرگخوران عاشق اربابشان بودند. او برایشان فقط یک رهبر نبود، بلکه یک خدا بود. یک مذهب زنده بود. برای همین هم اینکه در خانه نبودند و دور لرد جمع نشده بودند، خیلی عجیب بود.
فرد ناشناس نفس هایش شدت گرفته و لبش از فرط هیجان میلرزید. این شرایط فقط یک معنی داشت.
لرد دیگر در آن اتاق نبود.
همین که این فکر از ذهنش گذشت. در را با شدت باز کرد و وارد اتاق شد.
حدسش درست بود. اتاق خالی بود و تخت همانطور شلخته رها شده بود. لعنتی فرستاد و روی لبه تخت نشست. با خودش فکر کرد که دیر عمل کرده و فرصت را از دست داده است.به ملحفه های سرد دست کشید و با خودش فکر کرد کاش میدانست لرد الان کجاست.
در واقع جسم بیمار و بیحال برد کیلومترها دورتر از خانه ریدلها و در تالار شخصی سالازار اسلیترین بود. بدنش بیش از بیش سرد شده بود اما هنوز منظم نفس میکشید.
تلما در نور کم اتاق به قیافه لرد خیره شده بود. نفس عمیقی کشید و پتوی ضخیم روی لرد را مرتب کرد.
بعد به سمت سالازار که داشت از پنجره بیرون را تماشا میکرد برگشت و گفت:
- من میدونم شما ادم دانایی هستین… ولی فکر میکنین این تنها راهه؟ باید برای لرد یه هورکراکس جدید بسازیم؟
هم از اتفاق های گذشته و حتی خطر جنگ آینده میترسید و هم امید داشت که هنوز میتواند اوضاع را درست کند. عرق کرده بود و بریده بریده نفس میکشید. سرسری نگاهی به تابلوهای بزرگی که به دیوار راهرو آویخته شده بود انداخت. همگی فضای تاریک و ترسناکی داشتند و جز چند تابلو که خالی بود، ساکنین بقیه تابلو ها با نگاهی خصمانه در سکوت به او خیره شده بودند. از سنگینی آن نگاه ها چیزی در دلش فرو ریخت و باعث شد بایستد و چشمانش را ببندد اما به سرعت دوباره چشمانش را باز کرد.
نه. الان وقت ترس نبود. فقط چند قدم با اتاق لرد فاصله داشت و دیگر نمیتوانست برگردد.
اخم کرد و متمرکز شد. چند قدم باقی مانده را مانند گربه بی صدا طی کرد و خودش را به ورودی در رساند.
دستگیره قدیمی برنجی را چرخاند و در کمال تعجبش دستگیره چرخید و با صدای جیر جیری باز شد. همانطور که دستش روی دستگیره بود، مکث کرد.
لرد بیهوش و حتی در آستانه مرگ بود، پس چرا هیچ مرگخواری را در کل خانه ندیده بود؟
یعنی نه تنها کسی را در خانه ندیده بود بلکه صدای کسی را هم نشنیده بود و کل خانه در سکوت فرو رفته بود. مرگخوران عاشق اربابشان بودند. او برایشان فقط یک رهبر نبود، بلکه یک خدا بود. یک مذهب زنده بود. برای همین هم اینکه در خانه نبودند و دور لرد جمع نشده بودند، خیلی عجیب بود.
فرد ناشناس نفس هایش شدت گرفته و لبش از فرط هیجان میلرزید. این شرایط فقط یک معنی داشت.
لرد دیگر در آن اتاق نبود.
همین که این فکر از ذهنش گذشت. در را با شدت باز کرد و وارد اتاق شد.
حدسش درست بود. اتاق خالی بود و تخت همانطور شلخته رها شده بود. لعنتی فرستاد و روی لبه تخت نشست. با خودش فکر کرد که دیر عمل کرده و فرصت را از دست داده است.به ملحفه های سرد دست کشید و با خودش فکر کرد کاش میدانست لرد الان کجاست.
در واقع جسم بیمار و بیحال برد کیلومترها دورتر از خانه ریدلها و در تالار شخصی سالازار اسلیترین بود. بدنش بیش از بیش سرد شده بود اما هنوز منظم نفس میکشید.
تلما در نور کم اتاق به قیافه لرد خیره شده بود. نفس عمیقی کشید و پتوی ضخیم روی لرد را مرتب کرد.
بعد به سمت سالازار که داشت از پنجره بیرون را تماشا میکرد برگشت و گفت:
- من میدونم شما ادم دانایی هستین… ولی فکر میکنین این تنها راهه؟ باید برای لرد یه هورکراکس جدید بسازیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

شخصیت ناشناس، درحالی که آهسته و با احتیاط وارد خانهی ریدل شد، دستهایش را به آرامی مشت کرد. افکارش در هم میپیچید و دلش میخواست راهی برای حل صلحآمیز این بحران بیابد. آیا مرگخواران حتی باور خواهند کرد که او به دنبال راه حلی صلحآمیز است؟ آنها همیشه مضطرب و بدبین بودند، همیشه در انتظار خیانت از هر گوشهای. و اگر محفل ققنوس تا به این حد در موقعیت بحرانی قرار گرفتهاند که به فکر کشتن افتادهاند، مرگخواران چه فکری میکنند؟
او با هر قدمی که به خانه ریدلها نزدیکتر میشد، به این فکر میکرد که چگونه میتواند همه را متقاعد کند که راهی به جز خونریزی وجود دارد. این مأموریت، بیش از هر چیزی، نیازمند ظرافت و مهارت در گفتگو بود. نور ماه از پنجرهها به داخل میتابید و سایههایی را روی دیوارها میکشید که مانند شبحی از گذشتههای تیره به نظر میرسیدند.
با وجود تمام تلاشهایش برای آرام نگه داشتن ذهنش، دلهرهای عمیق وجودش را فرا گرفته بود. او نمیدانست که پایان این مسیر چه خواهد بود، اما اطمینان داشت که تلاش برای صلح، حتی در برابر بدبینیهای مرگخواران و ناامیدیهای محفل ققنوس، ارزش این ریسک را دارد. او آرام به دور و بر نگاهی انداخت، همچنان که به سوی اتاقی میرفت که میدانست لرد ولدمورت در آن هست، آسیبدیده و بیهوش.
در تاریکی راهروهای خانه ریدل قدم برمیداشت و در ذهن خود میاندیشید که چگونه او، که همواره بر واقعبینی خود مینازید، حالا به این نقطه رسیده که امیدوار به صلح میان دو گروهی باشد که سالها در خصومت بودهاند. فقط چند روز پیش بود که اگر کسی پیشبینی میکرد روزی او دست در دست دشمنان خود خواهد زد، با خنده این ادعا را رد میکرد و آن را رویاپردازی میدانست. اما اکنون، تجربیات اخیر و مشاهدهی آسیبهای فراوان به دوستان و دشمنان، او را به این باور رسانده بود که شاید زمان آن رسیده است تا کسی قدم در مسیری بگذارد که کمتر کسی جرأت ورود به آن را دارد.
تضاد درونی او در این لحظات به اوج خود رسیده بود. از یک طرف، بخشی از او هنوز به شک و تردید در مورد امکان واقعی صلح میاندیشید، از طرف دیگر، قلبش، که از دیدن خونریزیهای بیشتر به تنگ آمده بود، فریاد صلح میزد. با هر قدم ، این تضاد عمیقتر میشد؛ او که خود را سربازی سرسخت در میدان نبرد میدانست، حالا خود را فرستادهای برای صلح مییافت. این تغییر نگرش، نه تنها در او بلکه در کل تاریخ جنگ بین محفل و مرگخواران، میتوانست معنای جدیدی را به وجود آورد.
او با هر قدمی که به خانه ریدلها نزدیکتر میشد، به این فکر میکرد که چگونه میتواند همه را متقاعد کند که راهی به جز خونریزی وجود دارد. این مأموریت، بیش از هر چیزی، نیازمند ظرافت و مهارت در گفتگو بود. نور ماه از پنجرهها به داخل میتابید و سایههایی را روی دیوارها میکشید که مانند شبحی از گذشتههای تیره به نظر میرسیدند.
با وجود تمام تلاشهایش برای آرام نگه داشتن ذهنش، دلهرهای عمیق وجودش را فرا گرفته بود. او نمیدانست که پایان این مسیر چه خواهد بود، اما اطمینان داشت که تلاش برای صلح، حتی در برابر بدبینیهای مرگخواران و ناامیدیهای محفل ققنوس، ارزش این ریسک را دارد. او آرام به دور و بر نگاهی انداخت، همچنان که به سوی اتاقی میرفت که میدانست لرد ولدمورت در آن هست، آسیبدیده و بیهوش.
در تاریکی راهروهای خانه ریدل قدم برمیداشت و در ذهن خود میاندیشید که چگونه او، که همواره بر واقعبینی خود مینازید، حالا به این نقطه رسیده که امیدوار به صلح میان دو گروهی باشد که سالها در خصومت بودهاند. فقط چند روز پیش بود که اگر کسی پیشبینی میکرد روزی او دست در دست دشمنان خود خواهد زد، با خنده این ادعا را رد میکرد و آن را رویاپردازی میدانست. اما اکنون، تجربیات اخیر و مشاهدهی آسیبهای فراوان به دوستان و دشمنان، او را به این باور رسانده بود که شاید زمان آن رسیده است تا کسی قدم در مسیری بگذارد که کمتر کسی جرأت ورود به آن را دارد.
تضاد درونی او در این لحظات به اوج خود رسیده بود. از یک طرف، بخشی از او هنوز به شک و تردید در مورد امکان واقعی صلح میاندیشید، از طرف دیگر، قلبش، که از دیدن خونریزیهای بیشتر به تنگ آمده بود، فریاد صلح میزد. با هر قدم ، این تضاد عمیقتر میشد؛ او که خود را سربازی سرسخت در میدان نبرد میدانست، حالا خود را فرستادهای برای صلح مییافت. این تغییر نگرش، نه تنها در او بلکه در کل تاریخ جنگ بین محفل و مرگخواران، میتوانست معنای جدیدی را به وجود آورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 23:58
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

خلاصه: یه فرد ناشناس به کمک معجون دوئل ترول ها که از اِما ونیتی گرفته، دامبلدور و لرد رو مسموم کرده. این سم بعد هفتاد و دو ساعت اثر می کنه و باعث مرگ میشه.(الان فقط 70ساعت وقت مونده) البته اگه یکی از رهبرا بمیره، اون یکی زنده میمونه. فعلا رهبرای دو جبهه بی هوشن. دامبلدور تو بیمارستانه و لرد تو خونه ریدل. مرگخوارا لینی رو فرستادن تا به بهانه مذاکره سر محفلیا رو گرم کنه تا خودشون یه راهی پیدا کنن.
از اون طرف ریموس لوپین هم به سمت خونه ریدل راه افتاد تا لرد رو بکشه و سیریوس هم رفت جلوشو بگیره. سیریوس موفق شد خودشو به ریموس برسونه اما هیچ کدوم حواسشون به ماه کامل نبود و یهو لوپین تبدیل به گرگینه شد.
فلش بک_ سالها قبل هاگوارتز
- این معرکس پسر!
قیافه شاداب جیمز پاتر نشان می داد واقعا دارد از خوردن شکلاتی که نصف بیشتر حجم دهانش را اشغال کرده بود، لذت می برد.
- دمت واقعا گرم مهتابی! شکلاتت کل هاگ رو ترکونده!
سیریوس بلک درحالی که مجله ای در دست داشت با هیجان وارد خوابگاه شد و این حرف را زد.
روی مجله تصویر ریموس لوپین می درخشید که بخاطر درست کردن شکلاتی جادویی که لبخند روی لب همگان میاورد، برنده جایزه جغد طلایی شده بود. داخل مجله هم مصاحبه ای از او وجود داشت که به رازهای موفقیتش اشاره کرده بود.
-ممنونم سیریوس.
ریموس با خجالت نسخه ای از مجله را گرفت و به عکس خود خیره شد. حتی خودش هم باور نمی کرد بتواند با درست کردن شکلات برنده جایزه جغد طلایی شود. برای لحظه ای فکری از ذهنش گذشت که جیمز آن را به زبان آورد:
- به نظر من بعد فارغ التحصیلی برو برای خودت مغازه شکلات فروشی باز کن.
سیریوس که حالا دهانش پر از شکلات بود و مشتی دیگر هم می خواست بردارد، با سر حرف جیمز را تایید کرد و با دهان پر گفت:
- تو یه خالقی! خالق شکلاتای حال خوب کن! شاید باید از این به بعد جای مهتابی صدات کنیم شکلاتی.
همه پسرها با هم زدند زیر خنده.
چه کسی میدانست سرنوشت این دستان شکلات خلق کن در آینده چه خواهد شد...
پایان فلش بک
سیریوس بلافاصله بعد از اینکه به سختی چشمانش را باز کرد، قرص کامل ماه را دید که درون آسمان قیرگون شب شناور بود. ماهی که با تمام زیبایی اش باعث اتفاقات ناخوشایندی می شد. در واقع یک نگاه کوتاه به ماه کامل کافی بود تا تمام حس شیرینی که سیریوس چند لحظه (شاید هم دقیقه یا ساعت؟ نمیدانست چند وقت بی هوش بوده) پیش -از دیدن رویایی درمورد گذشته- گرفته بود، بپرد.
با عجله از جایش برخاست و به حالت نشسته در آمد. به اطرافش نگاهی انداخت و متوجه شد روی چمن های خیس و خنک دراز کشیده بود.
با انگشتش شقیقه اش را مالید و سعی کرد به یاد آورد چه اتفاقی برایش افتاده.
داشت با ریموس جر و بحث می کرد و می خواست جلوی او را بگیرد ولی ریموس حرفش را گوش نکرد.
هر دو به سمت مقر ولدمورت راه افتادند اما با ظهور ماه کامل در آسمان همه چیز بهم ریخت.
ریموس به طور ناگهانی تبدیل به گرگینه شد و او هم سعی کرد با دوستش مقابله کند ولی برای تبدیل شدن دیر شده بود. صدای زوزه دیگری را هم شنید و بعد...
و بعد؟
چیز دیگری یادش نیامد!
- لعنتی! ریموس!
با بیشترین سرعتی که داشت، چوبدستی اش را از جیبش بیرون کشید و فوری حالت تدافعی به خود گرفت. سپس بلند شد و ایستاد. با گفتن «لوموس» نوک چوبدستی خود را روشن کرد.
و آنگاه متوجه موجودی به بزرگی یک گرگینه شد که درست کمی آن طرف تر از او، روی چمن ها افتاده بود. به نظر می رسید موجود گرگینه مانند هم بیهوش است.
- اوه رفیق!
محتاطانه خودش را به ریموسی که گرگینه شده بود رساند. کنارش زانو زد و به آرامی مشغول بررسی علائم حیاتیش شد. بدن ریموس با هربار تنفس بالا و پایین می شد. نبضش نرمال بود و قلبش مثل قلب گرگینه های دیگر می زد. همه چیز به نظر خوب می رسید و این برای سیریوس خوشحال کننده بود.
- مرلینو شکر که خوبی.
نفس عمیقی کشید و با نگاهش اطراف را برای یافتن فردی دیگر، جستجو کرد. اما کسی را نیافت. با خود اندیشید که شاید توسط یک مرگخوار مورد حمله قرار گرفته بودند؟ ولی نه! این نمی توانست باشد. مرگخوارها تمایلی به زنده نگه داشتن محفلی ها نداشتند. پس کار چه کسی بود؟ یک فرشته یا یک شیطان دیگر؟
- نمیدونم کی این کار رو باهامون کرده ولی هرکی بوده باعث شد نجات پیدا کنیم... حداقل فعلا.
دست از جستجو کشید و دوباره کنار ریموس زانو زد. گرگینه خیلی آرام خوابیده بود و در خواب کاملا بی آزار به نظر می آمد.
سیریوس چوبدستیش را به سمت او نشانه رفت و وردی زیرلب زمزمه کرد. بلافاصله ریسمان هایی نامرئی دست و پای گرگینه را بستند و او را به اسارت در آوردند.
- متاسفم واقعا. ولی نمیتونم بذارم دستاتو آلوده کنی.
مرد مو مشکی خم شد و رفیق گرگینه اش را کول کرد. ریموس سنگین تر از آن چیزی بود که به نظر می رسید و این باعث شد اولش حفظ تعادل برای او کمی سخت باشد و تلو تلو بخورد.
- میدونی چرا اینجا ولت نمی کنم ریموس؟ میدونی چرا نمیذارم بری و لرد رو بکشی؟
گرگینه بیهوش پاسخی نداد.
- چون این دستا برای کشتن آدما آفریده نشده! تو خالقی و با این دستا خلق می کنی!
بعد از مدتی راه رفتن عرق از پیشانی سیریوس پایین می چکید و خستگی همچو خورشیدی پشت کوه، به آهستگی درون وجودش طلوع می کرد. ولی او سرسختانه به راهش ادامه میداد. قصد نداشت رفیقش را همانجا ول کند.
- ریموس تو با دستات شکلات درست می کنی.. شکلاتایی که رو لب های همه خنده میاره... تو خالق لبخندایی! و میدونی که لبخندا زندگی ها رو نجات میدن!
لحظه ای برای تنفس توقف کرد. ریموس همچنان بیهوش بود.
- تو با دست هات زندگی ها رو نجات میدی!... و من نمیذارم دستایی که به مردم زندگی می بخشه، جون یه نفر رو بگیره!
کمی آن طرفتر
اما نمیدانست که بیهوش کردن یک گرگینه و رفیقش و سپس رها کردنشان روی چمن های بیرون خانه ی ریدل کار درستی است یا نه. ولی آن لحظه حس کرد چاره ی دیگری ندارد. اگر محفلی ها وارد خانه ریدل می شدند اوضاع بسیار بد می شد.
زیر نور ماه، سیریوس را دید که دوستش را کول کرده بود و داشت از خانه دور می شد. به نظر می آمد تا مدتی می تواند از بابت حمله آنها خیالش راحت باشد. حالا فقط باید راهی برای نجات لرد و دامبلدور میافت.
آهی کشید و وارد خانه ریدل شد.
از اون طرف ریموس لوپین هم به سمت خونه ریدل راه افتاد تا لرد رو بکشه و سیریوس هم رفت جلوشو بگیره. سیریوس موفق شد خودشو به ریموس برسونه اما هیچ کدوم حواسشون به ماه کامل نبود و یهو لوپین تبدیل به گرگینه شد.
-------------------------------------
فلش بک_ سالها قبل هاگوارتز
- این معرکس پسر!
قیافه شاداب جیمز پاتر نشان می داد واقعا دارد از خوردن شکلاتی که نصف بیشتر حجم دهانش را اشغال کرده بود، لذت می برد.
- دمت واقعا گرم مهتابی! شکلاتت کل هاگ رو ترکونده!
سیریوس بلک درحالی که مجله ای در دست داشت با هیجان وارد خوابگاه شد و این حرف را زد.
روی مجله تصویر ریموس لوپین می درخشید که بخاطر درست کردن شکلاتی جادویی که لبخند روی لب همگان میاورد، برنده جایزه جغد طلایی شده بود. داخل مجله هم مصاحبه ای از او وجود داشت که به رازهای موفقیتش اشاره کرده بود.
-ممنونم سیریوس.
ریموس با خجالت نسخه ای از مجله را گرفت و به عکس خود خیره شد. حتی خودش هم باور نمی کرد بتواند با درست کردن شکلات برنده جایزه جغد طلایی شود. برای لحظه ای فکری از ذهنش گذشت که جیمز آن را به زبان آورد:
- به نظر من بعد فارغ التحصیلی برو برای خودت مغازه شکلات فروشی باز کن.
سیریوس که حالا دهانش پر از شکلات بود و مشتی دیگر هم می خواست بردارد، با سر حرف جیمز را تایید کرد و با دهان پر گفت:
- تو یه خالقی! خالق شکلاتای حال خوب کن! شاید باید از این به بعد جای مهتابی صدات کنیم شکلاتی.
همه پسرها با هم زدند زیر خنده.
چه کسی میدانست سرنوشت این دستان شکلات خلق کن در آینده چه خواهد شد...
پایان فلش بک
سیریوس بلافاصله بعد از اینکه به سختی چشمانش را باز کرد، قرص کامل ماه را دید که درون آسمان قیرگون شب شناور بود. ماهی که با تمام زیبایی اش باعث اتفاقات ناخوشایندی می شد. در واقع یک نگاه کوتاه به ماه کامل کافی بود تا تمام حس شیرینی که سیریوس چند لحظه (شاید هم دقیقه یا ساعت؟ نمیدانست چند وقت بی هوش بوده) پیش -از دیدن رویایی درمورد گذشته- گرفته بود، بپرد.
با عجله از جایش برخاست و به حالت نشسته در آمد. به اطرافش نگاهی انداخت و متوجه شد روی چمن های خیس و خنک دراز کشیده بود.
با انگشتش شقیقه اش را مالید و سعی کرد به یاد آورد چه اتفاقی برایش افتاده.
داشت با ریموس جر و بحث می کرد و می خواست جلوی او را بگیرد ولی ریموس حرفش را گوش نکرد.
هر دو به سمت مقر ولدمورت راه افتادند اما با ظهور ماه کامل در آسمان همه چیز بهم ریخت.
ریموس به طور ناگهانی تبدیل به گرگینه شد و او هم سعی کرد با دوستش مقابله کند ولی برای تبدیل شدن دیر شده بود. صدای زوزه دیگری را هم شنید و بعد...
و بعد؟
چیز دیگری یادش نیامد!
- لعنتی! ریموس!
با بیشترین سرعتی که داشت، چوبدستی اش را از جیبش بیرون کشید و فوری حالت تدافعی به خود گرفت. سپس بلند شد و ایستاد. با گفتن «لوموس» نوک چوبدستی خود را روشن کرد.
و آنگاه متوجه موجودی به بزرگی یک گرگینه شد که درست کمی آن طرف تر از او، روی چمن ها افتاده بود. به نظر می رسید موجود گرگینه مانند هم بیهوش است.
- اوه رفیق!
محتاطانه خودش را به ریموسی که گرگینه شده بود رساند. کنارش زانو زد و به آرامی مشغول بررسی علائم حیاتیش شد. بدن ریموس با هربار تنفس بالا و پایین می شد. نبضش نرمال بود و قلبش مثل قلب گرگینه های دیگر می زد. همه چیز به نظر خوب می رسید و این برای سیریوس خوشحال کننده بود.
- مرلینو شکر که خوبی.
نفس عمیقی کشید و با نگاهش اطراف را برای یافتن فردی دیگر، جستجو کرد. اما کسی را نیافت. با خود اندیشید که شاید توسط یک مرگخوار مورد حمله قرار گرفته بودند؟ ولی نه! این نمی توانست باشد. مرگخوارها تمایلی به زنده نگه داشتن محفلی ها نداشتند. پس کار چه کسی بود؟ یک فرشته یا یک شیطان دیگر؟
- نمیدونم کی این کار رو باهامون کرده ولی هرکی بوده باعث شد نجات پیدا کنیم... حداقل فعلا.
دست از جستجو کشید و دوباره کنار ریموس زانو زد. گرگینه خیلی آرام خوابیده بود و در خواب کاملا بی آزار به نظر می آمد.
سیریوس چوبدستیش را به سمت او نشانه رفت و وردی زیرلب زمزمه کرد. بلافاصله ریسمان هایی نامرئی دست و پای گرگینه را بستند و او را به اسارت در آوردند.
- متاسفم واقعا. ولی نمیتونم بذارم دستاتو آلوده کنی.
مرد مو مشکی خم شد و رفیق گرگینه اش را کول کرد. ریموس سنگین تر از آن چیزی بود که به نظر می رسید و این باعث شد اولش حفظ تعادل برای او کمی سخت باشد و تلو تلو بخورد.
- میدونی چرا اینجا ولت نمی کنم ریموس؟ میدونی چرا نمیذارم بری و لرد رو بکشی؟
گرگینه بیهوش پاسخی نداد.
- چون این دستا برای کشتن آدما آفریده نشده! تو خالقی و با این دستا خلق می کنی!
بعد از مدتی راه رفتن عرق از پیشانی سیریوس پایین می چکید و خستگی همچو خورشیدی پشت کوه، به آهستگی درون وجودش طلوع می کرد. ولی او سرسختانه به راهش ادامه میداد. قصد نداشت رفیقش را همانجا ول کند.
- ریموس تو با دستات شکلات درست می کنی.. شکلاتایی که رو لب های همه خنده میاره... تو خالق لبخندایی! و میدونی که لبخندا زندگی ها رو نجات میدن!
لحظه ای برای تنفس توقف کرد. ریموس همچنان بیهوش بود.
- تو با دست هات زندگی ها رو نجات میدی!... و من نمیذارم دستایی که به مردم زندگی می بخشه، جون یه نفر رو بگیره!
کمی آن طرفتر
اما نمیدانست که بیهوش کردن یک گرگینه و رفیقش و سپس رها کردنشان روی چمن های بیرون خانه ی ریدل کار درستی است یا نه. ولی آن لحظه حس کرد چاره ی دیگری ندارد. اگر محفلی ها وارد خانه ریدل می شدند اوضاع بسیار بد می شد.
زیر نور ماه، سیریوس را دید که دوستش را کول کرده بود و داشت از خانه دور می شد. به نظر می آمد تا مدتی می تواند از بابت حمله آنها خیالش راحت باشد. حالا فقط باید راهی برای نجات لرد و دامبلدور میافت.
آهی کشید و وارد خانه ریدل شد.
افرادی که لایک کردند
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 03:15
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
494
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

درون عمارت بیش از هر زمان دیگری تاریک بود. نبود لرد سیاه برای مرگخوارانی که تمام کار هایشان را به دستور او انجام میدادند دشوار بود. شاید اگر این مشکل زمانی اتفاق میافتاد که لرد سیاه در خطر نبود، آنها به راحتی میتوانستند آن را حل کنند. اما زمانی که اربابشان در خطر بود، نمیتوانستند فکر کنند. انگار عملکرد ذهنشان مختل شده بود.
بلاتریکس نگران تر از همیشه بود. مسئولیت بزرگی بر شانه هایش سنگینی میکرد. به عنوان دست راست لرد سیاه، در زمان نبودن او، مجبور بود مرگخواران را رهبری کنند.
- باید اون فراری رو پیدا کنیم. اینطوری نقشه ساختمون فعلی سنت مانگو رو پیدا میکنیم.
تلما چند قدم جلو آمد.
- بلا! ما فقط حدود ۷۰ ساعت وقت داریم. پیدا کردن اون فراری، گرفتن اطلاعات ازش، نقشه برای حمله به سنت مانگو و از بین بردن دامبلدور... به زمان زیادی نیاز داره.
بلاتریکس که خشمگینتر از همیشه بود، بلند فریاد زد:
- تو راه دیگه ای بلدی تلما؟!
- شاید الان بهترین راه اینه که جاسوس بینمون رو پیدا کنیم.
تلما میتوانست نگاه خیره و خشمگین مرگخواران را روی خود حس کند. شاید همین نگاهها در زمانی دیگر باعث میشد سکوت اختیار کند اما وقتی که لرد در خطر مرگ بود، هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.
- میفهمی داری چی میگی؟
هیزل عصبی این را گفته بود و دیگر مرگخواران نیز حرف او را تایید کرده بودند. حرف تلما نوعی توهین به همه آنها حساب میشد. اصلا او چطور میتوانست کسانی را که بار ها با هم دیگر به دستور لرد سیاه با مرگ مواجه شدند متهم به خیانت کند؟
تلما با اطمینان شروع به قدم زدن کرد. این یک شک یا حدس ساده نبود. او مطمئن بود که یکی از آنها خواسته یا ناخواسته به آن فرد مرموز اطلاعاتی داده. هیچکس نمیتوانست بدون آنکه آنجا را کاملا بشناسد وارد عمارت شود؛ چه برسد به اینکه لرد را مسموم کند...!
- به جای اینکه عصبی بشین به حرفم فکر کنین. کی میتونه بدون اینکه عمارت رو عین کف دستش بشناسه وارد اینجا بشه؟
تلما کمی مکث کرد. بعد چند لحظه با اطمینان گفت:
- خودتون هم میدونین که یکی از ما به اون فرد اطلاعات داده. چه خواسته یا ناخواسته، یکی از ما باعث مسمومیت ارباب شده!
ایزابل اندکی فکر کرد. سپس با شک گفت:
- اگه یه جاسوس بین ما باشه، حتما یکی هم بین محفلی ها هست. باید به لینی خبر بدیم!
حالا، نگاه مرگخواران روی بلاتریکس ثابت ماند. او باید به آنها میگفت چه کاری انجام دهند. درحالی که خود او هم از نگرانی نمیتوانست فکر کند.
بلاتریکس نگران تر از همیشه بود. مسئولیت بزرگی بر شانه هایش سنگینی میکرد. به عنوان دست راست لرد سیاه، در زمان نبودن او، مجبور بود مرگخواران را رهبری کنند.
- باید اون فراری رو پیدا کنیم. اینطوری نقشه ساختمون فعلی سنت مانگو رو پیدا میکنیم.
تلما چند قدم جلو آمد.
- بلا! ما فقط حدود ۷۰ ساعت وقت داریم. پیدا کردن اون فراری، گرفتن اطلاعات ازش، نقشه برای حمله به سنت مانگو و از بین بردن دامبلدور... به زمان زیادی نیاز داره.
بلاتریکس که خشمگینتر از همیشه بود، بلند فریاد زد:
- تو راه دیگه ای بلدی تلما؟!
- شاید الان بهترین راه اینه که جاسوس بینمون رو پیدا کنیم.
تلما میتوانست نگاه خیره و خشمگین مرگخواران را روی خود حس کند. شاید همین نگاهها در زمانی دیگر باعث میشد سکوت اختیار کند اما وقتی که لرد در خطر مرگ بود، هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.
- میفهمی داری چی میگی؟
هیزل عصبی این را گفته بود و دیگر مرگخواران نیز حرف او را تایید کرده بودند. حرف تلما نوعی توهین به همه آنها حساب میشد. اصلا او چطور میتوانست کسانی را که بار ها با هم دیگر به دستور لرد سیاه با مرگ مواجه شدند متهم به خیانت کند؟
تلما با اطمینان شروع به قدم زدن کرد. این یک شک یا حدس ساده نبود. او مطمئن بود که یکی از آنها خواسته یا ناخواسته به آن فرد مرموز اطلاعاتی داده. هیچکس نمیتوانست بدون آنکه آنجا را کاملا بشناسد وارد عمارت شود؛ چه برسد به اینکه لرد را مسموم کند...!
- به جای اینکه عصبی بشین به حرفم فکر کنین. کی میتونه بدون اینکه عمارت رو عین کف دستش بشناسه وارد اینجا بشه؟
تلما کمی مکث کرد. بعد چند لحظه با اطمینان گفت:
- خودتون هم میدونین که یکی از ما به اون فرد اطلاعات داده. چه خواسته یا ناخواسته، یکی از ما باعث مسمومیت ارباب شده!
ایزابل اندکی فکر کرد. سپس با شک گفت:
- اگه یه جاسوس بین ما باشه، حتما یکی هم بین محفلی ها هست. باید به لینی خبر بدیم!
حالا، نگاه مرگخواران روی بلاتریکس ثابت ماند. او باید به آنها میگفت چه کاری انجام دهند. درحالی که خود او هم از نگرانی نمیتوانست فکر کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

ارتفاع خانه ریدلها ابدا باعث نمیشد محوطه آن کوچک به نظر برسد. وسیع بود و پر از درخت.
ریموس تصمیمش را گرفته بود. واضحتر از آن بود که بتواند به چیز دیگری فکر کند. مگر غیر از این بود که محفل ققنوس سالیان دراز در برابر قدرتطلبی ولدمورت و مرگخواران ایستادگی میکرد تا دنیای جادوگران و ماگلها را از شر بزرگتری حفظ کند؟ مگر غیر از این بود که در سالهای خفای ولدمورت، مرگخواران، به جز تعداد کمی، تضعیف و تسلیم شده بودند؟
کشتن ولدمورت آرزوی همیشگی آنها بود و حالا که بنا به هر دلیلی، چه با نقشهای شوم چه برحسب اتفاق، جادوگر سیاه به بستر بیماری و ضعف افتاده بود، نباید فرصت طلایی را از دست میداد. امید به از بین بردن نیروهای سیاه و نجات جان دامبلدور، رهبر دانای نیروهای پاک، تصمیم دیگری برایش باقی نمیگذاشت.
هر چه فکر میکرد، تعداد مرگخواران به یاران محفل نمیچربید، اما سیریوس به درستی به مکر و حیله آنها را اشاره کرده بود. دیگر مهم نبود سیریوس نظرش را تغییر بدهد. باید کار را یکسره میکرد.
-----
اما همچون سایه ریموس و سیریوس را تعقیب میکرد و همچنان ذهنش درگیر بود.
هم ریموس هم اما نکته بسیار مهمی را فراموش کرده بودند.
نور قرص کامل ماه بود که تاریکی شب را میشکافت و بر چهره آنها میتابید.
سیریوس با دندانقروچه گفت: لعنت بهش همین رو کم داشتیم... ریموس...!
دیگر خیلی دیر شده بود. پیش از آنکه خود را به سگی سیاه و بزرگ تبدیل کند، سیریوس صدای زوزه دو گرگ گرسنه و خشمگین را شنید. کاملا مطمئن بود که دو زوزه مجزا را از فاصلهای کاملا نزدیک شنیده است. یکی متعلق به ریموس بود و دیگری؟
ریموس تصمیمش را گرفته بود. واضحتر از آن بود که بتواند به چیز دیگری فکر کند. مگر غیر از این بود که محفل ققنوس سالیان دراز در برابر قدرتطلبی ولدمورت و مرگخواران ایستادگی میکرد تا دنیای جادوگران و ماگلها را از شر بزرگتری حفظ کند؟ مگر غیر از این بود که در سالهای خفای ولدمورت، مرگخواران، به جز تعداد کمی، تضعیف و تسلیم شده بودند؟
کشتن ولدمورت آرزوی همیشگی آنها بود و حالا که بنا به هر دلیلی، چه با نقشهای شوم چه برحسب اتفاق، جادوگر سیاه به بستر بیماری و ضعف افتاده بود، نباید فرصت طلایی را از دست میداد. امید به از بین بردن نیروهای سیاه و نجات جان دامبلدور، رهبر دانای نیروهای پاک، تصمیم دیگری برایش باقی نمیگذاشت.
هر چه فکر میکرد، تعداد مرگخواران به یاران محفل نمیچربید، اما سیریوس به درستی به مکر و حیله آنها را اشاره کرده بود. دیگر مهم نبود سیریوس نظرش را تغییر بدهد. باید کار را یکسره میکرد.
-----
اما همچون سایه ریموس و سیریوس را تعقیب میکرد و همچنان ذهنش درگیر بود.
هم ریموس هم اما نکته بسیار مهمی را فراموش کرده بودند.
نور قرص کامل ماه بود که تاریکی شب را میشکافت و بر چهره آنها میتابید.
سیریوس با دندانقروچه گفت: لعنت بهش همین رو کم داشتیم... ریموس...!
دیگر خیلی دیر شده بود. پیش از آنکه خود را به سگی سیاه و بزرگ تبدیل کند، سیریوس صدای زوزه دو گرگ گرسنه و خشمگین را شنید. کاملا مطمئن بود که دو زوزه مجزا را از فاصلهای کاملا نزدیک شنیده است. یکی متعلق به ریموس بود و دیگری؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/01
تولد نقش: 1399/08/02
آخرین ورود: دوشنبه 22 مرداد 1403 10:34
از: دست رفته و دردمند
پستها:
172

در حالی که دندانهایش را از استرس بهم میسابید بیشتر پشت مجسمه نیمه فروریخته خم شد. چشمهایش را ریز کرد و با دقت به دو نفری که روبروی قصر ریدلها باهم جرو بحث میکردند خیره شد.
گور خودش را کنده بود. دیگر انقدر عمر کرده بود که بداند این ماجرا خیلی برایش گران تمام میشود. اما همیشه حس ششم قوی داشت. این موضوع را با بازیهای شرطبندی در دوران هاگواترز به خوبی فهمیده بود و در تمام زندگی اش از ان برای کلاهبرداری و سرگرمیهایش استفاده کرده بود.
ولی همه چیز در ماجرای ترولها بهم ریخته بود. برای یک جواهر کوچک به غار ترول ها وارد شده بودو دیگر نتوانسته بود از چنگشان فرار کند.
اگرچه ظاهرش با معجون جوانی از دست پیری و زوال در امان مانده بود اما شاید حس ششم اش با گذر سالها پیر شده بود چون چندین راه را برای فرار انتخاب کرده بود و به شکست رسیده بود. انگار ان غارهای تاریک حس ششم اش هم خاموش کرده بود.
با گذر زمان گذر روزهایی که زندانی ترولها بود از دستش در رفته بود و باور کرده بود که دیگر قرار نیست نور خورشید را ببیند. به طوری انقدر نا امید شده بود که وقتی نامه ناشناسی به دستش رسید و به او وعده ازادی داد، بدون انکه خیلی به خواسته اش فکر کند ان را انجام داده بود. نامه در ازای ازادیش معجون دوئل ترولها را خواسته بود . دوئل ترولها مثل خودشان احمقانه بود. هر دو ترول معجونی سمی میخوردند به هم حمله میکردند و در صورت برنده شدن سم خنثی میشد.
ادمها در ناامیدی و استرس فراوان قدرت فکر خود را از دیت میدهند و شاید همین اتفاق هم برای اما افتاده بود.
اصلا به اینکه چگونه نامه ایی ناشناس در غار ترولها به دستش رسیده بود توجه نکرد انقدر برای بیرون امدن از غارها اشتیاق داشت که تنها با خودش فکر کرد که کسی به دیوانگی ترولها حتما میخواهد معجون را برای هدف بچگانه ایی استفاده کند.
درست مانند نامه مرموز که ناگهانی ظاهر شده بود ، فرد ناشناس یکشبه به راحتی تونلی را که به بیرون راه داشت برایش علامت گذاری کرده بود. بعد از اینکه اما به خانه اش برگشت ، بدون انکه اما متوجه هویتش شود معجون را برداشته بود و برایش نامه ایی در کتش جا گذاشته بود.
«من و تو باهم یک کار مهم رو انجام میدیم….»
اما هرکز فکر نمیکرد منظور از کار مهم کشتن دامبلدور و لرد باشد. در صورت کشته شدن هر کدام از اینها حمام خونی در طرف مقابل به راه می افتاد. در این صورت اما هم در این خونها غرق میشد.هیچکس باور نمیکرد که او ناخواسته درگیر قضایا شده….
همین که این فکر از سرش گذشت بدنش رعشه ایی گرفت و احساس ضعف کرد. میترسید غش کند و برای همین بیصدا زانوهای لرزانش را زمین گذاشت اما چشم از خانه ریدلها برنداشت.
فاصله اش انقدر کم نبود که حرفهای ان دو را بفهمد و فقط گاه گاهی اواهایی از حرفها به گوشش میرسید. جلوی خانه ریدله سیریوس که رنگ به چهره نداشت دست لوپین را به عقب میکشید و میخواست که او را از رفتن به خانه ریدلها منصرف کند. در ان سمت هم لوپین با دست ازادش چوبدستی اش را بیرون کشیده بود و سعی میکرد خود را از دستان سیریوس ازاد کند.
باید چه کار میکرد؟ دخالت مستقیم به نظرش خیلی خطرناک بود. چون جزو هیچ کدام از طرفین نبود هر گونه کمکی مشکوک تلقی میشد. باید در پشت پرده به حل شدن ماجرا کمک میکرد و قضیه را خاتمه میداد.
صدایی بلندی در فضا پیچید و اما را از افکارش بیرون کشید. لوپین بلاخره موفق شده بود سیرویس را به عقب هل بدهد و از فرصت زمین خوردن او استفاده کرد و وارد خانه ریدلها شد.
سیریوس چند لحظه بهت زده بر روی زمین ماند و بعد با عجله بلند شد به دنبال لوپین وارد خانه شد.
اما دلش نمیخواست وارد خانه شود. پنهان شدن در خانه خیلی سخت تر از فضای باز بود. چندین دقیقه ناامید به در خانه خیره شد به امید اینکه خبری شود. اما همه جا در سکوت فرو رفته بود. اما چشمهایش را بست و اهی کشید. چاره ایی نبود. پاورچین پاورچین به خانه نزدیک شد و بلاخره داخل خانه رفت.
گور خودش را کنده بود. دیگر انقدر عمر کرده بود که بداند این ماجرا خیلی برایش گران تمام میشود. اما همیشه حس ششم قوی داشت. این موضوع را با بازیهای شرطبندی در دوران هاگواترز به خوبی فهمیده بود و در تمام زندگی اش از ان برای کلاهبرداری و سرگرمیهایش استفاده کرده بود.
ولی همه چیز در ماجرای ترولها بهم ریخته بود. برای یک جواهر کوچک به غار ترول ها وارد شده بودو دیگر نتوانسته بود از چنگشان فرار کند.
اگرچه ظاهرش با معجون جوانی از دست پیری و زوال در امان مانده بود اما شاید حس ششم اش با گذر سالها پیر شده بود چون چندین راه را برای فرار انتخاب کرده بود و به شکست رسیده بود. انگار ان غارهای تاریک حس ششم اش هم خاموش کرده بود.
با گذر زمان گذر روزهایی که زندانی ترولها بود از دستش در رفته بود و باور کرده بود که دیگر قرار نیست نور خورشید را ببیند. به طوری انقدر نا امید شده بود که وقتی نامه ناشناسی به دستش رسید و به او وعده ازادی داد، بدون انکه خیلی به خواسته اش فکر کند ان را انجام داده بود. نامه در ازای ازادیش معجون دوئل ترولها را خواسته بود . دوئل ترولها مثل خودشان احمقانه بود. هر دو ترول معجونی سمی میخوردند به هم حمله میکردند و در صورت برنده شدن سم خنثی میشد.
ادمها در ناامیدی و استرس فراوان قدرت فکر خود را از دیت میدهند و شاید همین اتفاق هم برای اما افتاده بود.
اصلا به اینکه چگونه نامه ایی ناشناس در غار ترولها به دستش رسیده بود توجه نکرد انقدر برای بیرون امدن از غارها اشتیاق داشت که تنها با خودش فکر کرد که کسی به دیوانگی ترولها حتما میخواهد معجون را برای هدف بچگانه ایی استفاده کند.
درست مانند نامه مرموز که ناگهانی ظاهر شده بود ، فرد ناشناس یکشبه به راحتی تونلی را که به بیرون راه داشت برایش علامت گذاری کرده بود. بعد از اینکه اما به خانه اش برگشت ، بدون انکه اما متوجه هویتش شود معجون را برداشته بود و برایش نامه ایی در کتش جا گذاشته بود.
«من و تو باهم یک کار مهم رو انجام میدیم….»
اما هرکز فکر نمیکرد منظور از کار مهم کشتن دامبلدور و لرد باشد. در صورت کشته شدن هر کدام از اینها حمام خونی در طرف مقابل به راه می افتاد. در این صورت اما هم در این خونها غرق میشد.هیچکس باور نمیکرد که او ناخواسته درگیر قضایا شده….
همین که این فکر از سرش گذشت بدنش رعشه ایی گرفت و احساس ضعف کرد. میترسید غش کند و برای همین بیصدا زانوهای لرزانش را زمین گذاشت اما چشم از خانه ریدلها برنداشت.
فاصله اش انقدر کم نبود که حرفهای ان دو را بفهمد و فقط گاه گاهی اواهایی از حرفها به گوشش میرسید. جلوی خانه ریدله سیریوس که رنگ به چهره نداشت دست لوپین را به عقب میکشید و میخواست که او را از رفتن به خانه ریدلها منصرف کند. در ان سمت هم لوپین با دست ازادش چوبدستی اش را بیرون کشیده بود و سعی میکرد خود را از دستان سیریوس ازاد کند.
باید چه کار میکرد؟ دخالت مستقیم به نظرش خیلی خطرناک بود. چون جزو هیچ کدام از طرفین نبود هر گونه کمکی مشکوک تلقی میشد. باید در پشت پرده به حل شدن ماجرا کمک میکرد و قضیه را خاتمه میداد.
صدایی بلندی در فضا پیچید و اما را از افکارش بیرون کشید. لوپین بلاخره موفق شده بود سیرویس را به عقب هل بدهد و از فرصت زمین خوردن او استفاده کرد و وارد خانه ریدلها شد.
سیریوس چند لحظه بهت زده بر روی زمین ماند و بعد با عجله بلند شد به دنبال لوپین وارد خانه شد.
اما دلش نمیخواست وارد خانه شود. پنهان شدن در خانه خیلی سخت تر از فضای باز بود. چندین دقیقه ناامید به در خانه خیره شد به امید اینکه خبری شود. اما همه جا در سکوت فرو رفته بود. اما چشمهایش را بست و اهی کشید. چاره ایی نبود. پاورچین پاورچین به خانه نزدیک شد و بلاخره داخل خانه رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 08:32
از: دنیا وارونه
پستها:
250

باد موهای خرمایی رنگش را در هوا می رقصاند. در عمق چشمان گرگی اش خشم می جوشید. عرق سردی از پیشانی اش غلتید. نفس های گرمش در جدال با هوای سرد مقلوب شده بود.
ریموس لوپین نگاهی سرشار از نفرت به قصر ریدل انداخت. خانه ای که قرن ها تحت سلطه ی تاریکی قرار گرفته بود.
صدای قلبش در مغزش می پیچید. نفوذ به آن خانه بسیار دشوار و تقریبا غیر ممکن بود.
نمی دانست آیا می تواند از بین مرگخواران عبور کند و خود را به لرد برساند. تازه بدتر از آن وقتی به لرد می رسید، آیا جرئت این را داشت که او را بکشد؟
اگر او مجبور می شد ولدمورت را بکشد معیار های محفلی بودنش زیر سوال می رفت؟ آیا دامبلدور او را می بخشید؟
با خودش تکرار کرد:
- من این کار رو بخاطر پروفسور می کنم...
نفس عمیقی کشید. دیگر چیزی جز نجات دامبلدور برایش مهم نبود.
داشت به این موضوع فکر میکرد که طلسم نامرئی کردن چیست، که یک دفعه کسی محکم بر روی شانه اش کوبید.
چوبدستی اش را محکم در دست گرفت و فوری عقب چرخید که با چهرهی مضطرب سیریوس مواجه شد.
ریموس لوپین نگاهی سرشار از نفرت به قصر ریدل انداخت. خانه ای که قرن ها تحت سلطه ی تاریکی قرار گرفته بود.
صدای قلبش در مغزش می پیچید. نفوذ به آن خانه بسیار دشوار و تقریبا غیر ممکن بود.
نمی دانست آیا می تواند از بین مرگخواران عبور کند و خود را به لرد برساند. تازه بدتر از آن وقتی به لرد می رسید، آیا جرئت این را داشت که او را بکشد؟
اگر او مجبور می شد ولدمورت را بکشد معیار های محفلی بودنش زیر سوال می رفت؟ آیا دامبلدور او را می بخشید؟
با خودش تکرار کرد:
- من این کار رو بخاطر پروفسور می کنم...
نفس عمیقی کشید. دیگر چیزی جز نجات دامبلدور برایش مهم نبود.
داشت به این موضوع فکر میکرد که طلسم نامرئی کردن چیست، که یک دفعه کسی محکم بر روی شانه اش کوبید.
چوبدستی اش را محکم در دست گرفت و فوری عقب چرخید که با چهرهی مضطرب سیریوس مواجه شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج