جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1404 02:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام بردلی!

خب دلیل اینکه با تاخیر جواب دادم این بود که داشتم به طور کامل بررسی میکردم. تا جایی که فهمیدم این بیشتر یه سوژه است. برای همین میخوام پیشنهاد بدم به جای زدن تاپیک جدید از تاپیک های موجود استفاده کنی. مثلا این تاپیک که از 95 هم پست نخورده. دیگه خودت از من وارد تری که میتونی خریداری یا اجاره هم بکنیش و حسابی ازش سود ببری!

اگر هم من منظورت رو اشتباه متوجه شدم یا جاییش رو نفهمیدم که بیا گوی پیشگوییمو روشن کن!

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 21:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام بر ناظر محترم

درخواست ایجاد یه تاپیک به اسم "معجون شانس" را دارم. موضوعش اینه که هر کسی بنا به شخصیت ایفای نقشش یک بار در عمرش میتونه معجون شانس را از هوریس اسلاگهورن (متخصص ساخت معجون شانس) که بعد از بازنشستگی از هاگوارتز در دهکده هاگزمید ساکن شده، بخره و یک روز از عمر شخصیت ایفای نقشش را بعد از خوردن معجون شانس در تاپیک توصیف کنه. ماجراها و خوش شانسی هایی که بوجود میاد و ...
تاپیک تک پستیه.

ممنونم

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1403 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

مرگ نوشته:
درود

چه دکه‌ی کدخدایی اینجا؟ چرا خلوته؟ کو کدخداش؟ چه وضعشه؟ رسیدگی کنین خب!

عارضم خدمتتون که من سه‌ کله داغ رو برای استفاده از مقاصد شخصی و اجتماعی می‌خوام و درخواست دارم که بخرمش. لطفا هم به اون درخواست بالام و هم به این درخواستم رسیدگی کنین، تا بهتون رسیدگی نکردم.


درود بر مرگی که کسی دوست نداره سمتش بره.

مشکل اینه کدخدایی وجود نداره. بحران مدیریت کدخدایی داریم.

برای درخواستی که کرده بودی تاپیک سه کله داغ به مدت سه ماه به شما داده میشه. مبارک تون.
25 گالیون بابت خرید از حسابتون کسر میشه.

افرادی که لایک کردند

ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1403 00:52
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درود

چه دکه‌ی کدخدایی اینجا؟ چرا خلوته؟ کو کدخداش؟ چه وضعشه؟ رسیدگی کنین خب!

عارضم خدمتتون که من سه‌ کله داغ رو برای استفاده از مقاصد شخصی و اجتماعی می‌خوام و درخواست دارم که بخرمش. لطفا هم به اون درخواست بالام و هم به این درخواستم رسیدگی کنین، تا بهتون رسیدگی نکردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1403 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی



نزدیک دکه کدخدا، گروه نجات

بالاخره گُسفند با پادرمیونی باقی اعضای گروه نجات، از زل زدن به روندا دست برداشت. اما نه به سادگی! چندین بار رو به روندا سمش رو به نشانه تهدید بالا پایین کرد و درحالیکه ایزابل و پاتریشیا با نظارت ملانی، گُسفند رو بغل کرده بودن، گُسفند هم لاتی‌شو پر کرده بود و چندین بار با سم به سر و صورت خودش کوبید. اما با تدبیر و درایت از شر گُسفند راحت شده و به دکه کدخدا رسیدن.

برخلاف بقیه ساختمان های مدرن و مستحکم هاگزمید، که انگار خیلی هم مستحکم نبودن و به ذرات زیراتمی تبدیل شده بودن، دکه کدخدا که به فوتی بند بود، قرص و محکم سرجای خودش باقی مونده بود. همینکه گروه نجات با قصد ورود به دکه، پاشون رو روی اولین تیکه های آوار گذاشتن، در دکه با شدت فراوان کوبیده شد.

- بچه چه خواب نازی داشتم...

مردی که باید کدخدا می‌بود، با شلوار گشاد خاکی و زیرپوش آبی سوراخ سوراخ و صورت و چشمانی پف کرده که نشان از خواب سنگین و شیرینش بود، در حالیکه کنار نافش رو می‌خاروند از دکه بیرون اومد.

سمت گروه گشت

- خب بچه‌ها، من دست مصدوم رو میگیرم، رزالین منو میگیره، گابریل هم رزالین رو میگیره... اوکی؟!
- مگه مرد نباید زن رو بگیره؟ پس چرا رزالین تورو میگیره؟

گابریل حدودا یازده سال و خورده‌ای سن داشت و سوالات جالبی به ذهنش میرسید. سوال جالب گابریل هردوی اسکور و رزالین رو سرخ کرد. یکی از خجالت و دیگری از عصبانیت...

- من خیلی وقت پیش ازدواجمو کردم! یه حاصل خوابالو هم داشته!

اسکورپیوس سعی کرد خودش رو جمع کنه و بعد از اون تلاش کرد جو رو جمع و عوض کنه. پس بدون هیچ مکثی چرخید و دست مدفون شده در آوار رو گرفت. ناگهان تکه های سنگ و چوب دور آوار تکانی خوردن و از کنار دست بیرون زده، یه دست دیگه هم بیرون زد و آوار هارو کنار زد و صورت مصدوم نمایان شد.
- چی شد؟ رکورد رو شکوندم؟

اسکورپیوس به رزالین نگاه کرد. رزالین به گابریل نگاه کرد. گابریل به اسکورپیوس نگاه کرد.
- بغلش کنم؟

گابریل بلافاصله پرید به سمت مصدوم، اما رزالین سریعتر بود و خودش را در بغل گابریل انداخت. گابریل و رزالین در بغل هم به پایین آوارها قل خوردن و از صحنه بیرون رفتن.

- کدوم رکورد؟ هر پولی بهت رسید نصف نصف!
- پول چیه؟ بابا رفیقام بهم گفتن تو خا...
اسکورپیوس پرید و جلوی دهن مرد رو گرفت. مرد پس از چند هم و هوم بالاخره موفق شد اسکور رو از خودش جدا کنه و به گوشه‌ای پرت کنه.

- این حرفا چیه؟ به خودت مودب باش و یکم مسلط باش!
- چی میگی؟ میگم من خامه نداشتم! رفیقام گفتن اگه بتونی رکورد سه ساعت حبس نفس زیر آوار رو بدون استفاده از طلسم و جادو بشکنی بهت خامه میدیم...

اسکور که حالا متوجه خیط شدنش شد. از همونجایی که پرت شده بود و روی زمین افتاده بود به سمت رزالین و گابریل قل خورد.

نزدیک دکه کدخدا

- پس تو اصلا زیر آوار نبودی!
- نه!
- پس چرا خبری ازت نبود؟ خواب بودی؟
- آخ که چه خواب خوبی بود... خواب دیدم همه کدوهام فروش رفته!

گروه نجات که همه دور جعفر حلقه زده بودن از شدت چندش و انزجار حالشون بهم خورد و چند قدم عقب رفتن.

- برو بابا. کی اون کدوهای گند و کصافط تورو میخوره؟
- کجاش کصافطه؟ خیلی هم مقویه!
- ببر اونور کدوتو! مگه اینکه تو خواب ازت بخرنشون!

بین بحث جعفر، روندا، پاتریشیا، ملانی و ایزابل، وزیر با موتور خودش و گابریل، رزالین و اسکور قل خوران خودشونو کنار دکه‌ی کدخدا رسوندن. وزیر کنار کدخدا رفت و دستشو روی شونه‌اش گذاشت.
- دیدی زلزله اومد؟ ولی مرلین رو شکر که خودت سالمی!

جعفر سرش رو پایین انداخت و چشماشو بست. عرق روی پیشونیش رو با چوبش پاک کرد.
- من فقط به یه هدف زنده‌ام...

چوبش رو انداخت. خم شد و یکی از سنگ‌های روی زمین رو توی مشتش گرفت.
- کل زندگی قبل و الانم فقط برای یه هدف بوده که...

سنگ رو محکم توی دستش فشرد و لبه‌ی تیز سنگ، خراشی توی دستش ایجاد کرد و از میان مشتش خون جاری شد. با اون یکی دستش اشکاش رو پاک کرد و سنگ و دست مشت کرده رو بالا آورد و جلوی خودش گرفت.
- که هاگزمید رو آباد کنم!

گروه نجات و وزیر به سمت جعفر اومدن و دستاشون رو روی دست جعفر گذاشتن.
- که هاگزمید رو آباد کنیم!

پایان!

تصویر تغییر اندازه داده شده


افرادی که لایک کردند

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: شنبه 23 تیر 1403 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


سر ایزابل، پاتریشیا و ملانی به صورت اتوماتیک‌وار به سمت روندا برمی‌گرده. هر سه با نگاه خیره‌شون به روندا زل می‌زنن. فقط زل می‌زنن. ولی همین کافی بود تا هرکسی از خجالت آب بشه و بره تو زمین. ولی نه روندا!
- چیه خب؟ گوسفند هم بنده مرلینه. یعنی می‌گین نباید نجاتش می‌دادیم؟

ایزابل تکه سنگی که با جادو بلند کرده بود رو گوشه‌ی امنی پرتاب می‌کنه و جواب می‌ده:
- همچین چیزی نگفتیم. فقط برامون جالبه چطور صدای بع بع گوسفند رو از ضربان قلب انسان نتونستی تشخیص بدی!

روندا سعی می‌کنه موضوع رو عوض کنه و توجه همگان رو به نکته مهم‌تری جلب کنه.
- حالا می‌خوایم گوسفندو نجات بدیم یا نه؟

تنها جا به جایی چند سنگ دیگه کافی بود تا گوسفند از زیر آوار رها بشه و بع‌بع‌کنان بیرون بیاد و دوری به افتخار نجات‌دهندگانش بزنه. ملانی که با سرنگش آماده وایساده بود تا گوسفند رو در صورت زخمی بودن مداوا کنه، با دیدن جهش‌های بلندی که گوسفند می‌زنه با اطمینان سرنگو سرجاش برمی‌گردونه.
- خب اینم که به نظر سالمه! اممم... حداقل از نظر فیزیکی؟

ملانی از این جهت این حرفو می‌زنه که گوسفند بعد از پایان جست و خیز شادیش، حالا یه گوشه صاف وایساده بود و به روندا زل زده بود. روندا که برای دومین بار بود که تو اون روز مورد هجوم نگاه‌های خیره قرار می‌گرفت، این‌بار دیگه واقعا دستپاچه می‌شه.
- کاش هم‌چنان این شما بودین که بهم زل زده بودین نه یک گوسفند. نگاهش ویرانگره.

سمت گروه گشت

اسکورپیوس گالیون رو برمی‌داره تا دوباره به هوا پرتابش کنه که این‌بار رزالین مانع می‌شه.
- بس کن اسکورپیوس! این صدمین باره که داری پرتابش می‌کنی. همه‌ش داره شیر میاد و این یعنی باید نجاتش بدیم.
- دقیقا رزالین دقیقا! چطور ممکنه صد بار پشت سر هم فقط شیر بیاد؟ ریاضیات ماگلی که هیچی، ریاضیات جادویی هم زیر سوال رفت! مگه می‌شه؟
- فعلا که همینه که هست. بیا کمک کن نجاتش بدیم.

اسکورپیوس آه‌کشان بالاخره شکست رو می‌پذیره و گالیونو تو جیبش برمی‌گردونه. وقت نجات بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: شنبه 23 تیر 1403 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



نزدیک دکه کدخدا، گروه دیگر نجات، نیم ساعت پس از وقوع زلزله:
با سر و صدای روندا پاتریشیا و ایزابل هم به آنها پیوستند.

_ می شنوید؟ داره میاد؟ میاد! آره!
_ چی میاد روندا یکم یواش تر الان آوار می ریزه رو سرمون!
_یه صدا میاد اما نمی دونم برای چیه من تا همین حد آموزش دیده بودم که فقط صدا بشنوم!
_ خب پس آوار ها رو به طرف مخالف صدا می کشیم جوری که کسی اگه زیر آوار باشه آسیب نبینه!

ملانی در حالی که با دستش نقشه را بروی خاک می کشید توضیحاتش را ادامه داد.
_ ایزابل و پاتریشیا از این طرف آروم بکشین من و روندا هم از اینور مواظب کسی هستیم که زیر آواره! با علامت من بکشید یک دو سه!

اعضای گروه نجات با کشیدن سنگ متوجه گوسفندی شدند که در زیر آن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: شنبه 23 تیر 1403 00:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

نکات:
- مشارکت تمامی اهالی جادوگران برای نجات مردم هاگزمید آزاد می‌باشد. (همه اعضای ایفای نقش میتونن در سوژه فعلی رول بزنن. اعضای تیم نجات صرفا در آینده از مزایای خاصی بهره‌مند خواهند شد.)
- سوژه حداکثر تا 24 ساعت آینده ادامه خواهد داشت. پس در تاریخ جادوگری، نقش ایفا کنید!


خلاصه سوژه:
زلزله پیش‌بینی شده بالاخره اومد! کدخدا جعفر اونقدر توی دفتر قدیمی خودش موند و به پناهگاه نرفت تا زیرآوار گم زلزله شد. تیم نجات با موتورهاشون به هاگزمید رسیدن و دو دسته شدن. اسکورپیوس، زرالین و گابریل گروه گشت‌زنی برای پیدا کردن مجروهان رو تشکیل دادن و ایزابل، پاتریشیا، روندا و ملانی هم مسئول نجات کدخدا و سایر مجروهان شدند. گروه گشت یکی رو در بین آوار زنده پیدا کرده و حالا منتظر گروه نجاتن تا بیاد نجاتش بده!
-------------------------------------------------------------------

- پس چرا هرچی علامت میدیم خبری از بچه‌ها نمیشه؟
- چون اصلا دستای مارو نمیبینن گابریل. اسکور بیا نجاتش بدیم تا نمرده.

اسکورپیوس خیلی با خودش کلنجار رفت. از طرفی هیچکسی علامتشون رو نمی‌دید و از طرفی ممکن بود شخص زیرآوار هرلحظه دار فانی رو وداع بگه! آیا باید آن شخص را بدون هیچ چشم داشتی نجات می‌داد؟ از شدت کلنجار، ذهنش از یک سکه بزرگ طلایی به هزاران سکه ریز و کوچک تبدیل شد. در هزارتوی طلایی افکارش گم شده بود و به هرسو می‌دوید. هراز گاهی فراموش می‌کرد که اصلا چرا در این رشته افکار گم شده و از پیدا کردن یک سکه در کف افکار ذهنش به ذوق می‌آمد. اما بعد احساس می‌کرد بازهم یک چیزی کم است. تا اینکه دوباره می‌دوید و به سکه بعدی می‌رسید و دوباره به ذوق می‌آمد. میلیاردها دیگر این لوپ را تکرار کرد. تا اینکه سکه‌هایی که جمع کرده بود به اندازه ساختمان گرینگوت شده بود. ناگهان همه سکه‌ها تبدیل به یک سکه بزرگ و درخشان شدند. گویا روح بودا در سکه ها حلول کرده بود و همگی‌شان وحدت پیدا کرده بودند. اسکورپیوس محو تماشای این صحنه زیبا شده بود. اما از عمیق ترین نورون های مغزش احساس میکرد که یک چیز همچنان کم است. توجهش به چشمان هیجان‌زده گابریل و چهره نگران زرالین جلب شد و زبان گشود:
- پس بیاید برای اینکه نجاتش بدیم یا نه، شیر یا خط بندازیم!

نزدیک دکه کدخدا، گروه دیگر نجات، نیم ساعت پس از وقوع زلزله:

- نه تنها اینجا هیچ اثری از کدخدا نیست، بلکه گوسفنداش هم به کلی غیب‌شون زده!
- دقیقا پاتریشیا! انگار زمین دهن باز کرده و همشون رو خورده.

همینطور که ایزابل و پاتریشیا مشغول صحبت بودن، روندا و ملانی گوشی های مخصوص پزشکی‌شون رو درآوردن و اونهارو روی سنگ‌های متلاشی شده دکه قرار دادن تا بلکه علائمی از حیات دریافت کنن!!
- من که چیزی نمیشنوم، تو چطور روندا؟
- من... من دارم میشنوم! یه صدایی داره میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1403 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


گابریل زودتر از بقیه به دست می‌رسه و دو دستی می‌چسبدش.
- دست عزیزم اگه زنده‌ای تکونی به خودت بده.

در حالی که گابریل با اشتیاق منتظر حرکتی از طرف دست بود، رزالین سعی می‌کنه دست گابریلو از دست زیر آوار جدا کنه.
- اولا که باید از صاحب دست بپرسی زنده‌س یا نه. دوما، وقتی اینقد محکم چسبیدیش چطوری می‌تونه تکون بخوره و بهمون علامت بده.

گابریل درست متوجه نمی‌شه رزالین چی می‌گه، ولی چون دختر حرف‌گوش‌کنی بود دستو رها می‌کنه. رزالین با احتیاط جاشو با گابریل عوض می‌کنه و تا جایی که بی‌خطر بود به دست نزدیک می‌شه.
- هی؟ کسی اونجا زنده‌س؟

صدایی بلند نمی‌شه، اما یکی از انگشتای دست تکون کوچیکی می‌خوره.

- تکون خورد! اسکور تکون خورد! زنده‌س! اون زنده‌س! واهاهاهاهای!

گابریل از شدت اشتیاق می‌پره رو اسکورپیوس و از سمت صورت، کله‌شو در آغوش می‌کشه. اسکورپیوس که جایی رو نمی‌دید ناخودآگاه تلوتلوخوران چند قدم به عقب می‌ره.
- پس یکی به تیم نجات بگه بیاد اینو نجات بده!
- به اونا بگیم؟ مگه خودمون چلاقیم؟ شاید تا وقتی اونا برسن این بمیره!

اسکورپیوس به سختی گابریلو از سرش جدا می‌کنه و در حالی که زیر لب غرولند می‌کنه "کی اینو تو گروه ما گذاشت" جواب می‌ده:
- نکنه یادت رفته ما تیم گشت هستیم و اونا تیم نجات؟ کسی به من بابت این اضافه‌کاری گالیون می‌ده که بخوام با انجام دادن وظایف اون گروه اینو نجات بدم؟ علامت بدین بیان تا ما هم بریم به گشتمون ادامه بدیم.

رزالین پوکرفیس نگاهی به اسکورپیوس می‌ندازه. قاعدتا نباید همچین می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: دکه کدخدای دهکده
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1403 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دو گروه تیم نجات با موتورهای غرانشون در حاشیه دهکده فرود اومدن و هر کدوم به یک سمت از دهکده رفتن.
تا چشم کار می‌کرد، همه‌چیز فرو ریخته و نابود شده‌بود.

اسکورپیوس که کیسه‌‎های پر از گالیون که به کمربندش چسبونده‌بود رو محکم چسبیده‌بود که یه وقت توی خاک و آوار نیفتن، و حواسش شدیدا به اطرافش بود که یک وقت چیزی روی سرشون نیفته یا زمین زیر پاشون دهن باز نکنه، چشمش به گابریل افتاد که از گروه جدا شده‌بود.

- گابریل فکر نکنم زیاد بهداشتی باشه که اونجا رو بغل کنی...
- بغل نمی‌کنم که، دارم با این دسته که از تو زمین بیرون اومده دست می‌دم فقط.
- آها خب پس، ادامه می‌دیم.

و چند قدم دیگه به راهشون ادامه دادن که یک‌هو رزالین متوقفشون کرد.
- میگم بچه‌ها به‌نظرتون اینکه یه دست از زیر زمین بیرون زده، ممکن نیست یکی باشه که زیر آوار مونده و باید نجاتش بدیم؟
- میتونیم درش بیاریم و من کامل بغلش کنم!
- ای بابا ولی من فقط اینجا بودم که مغازه مورد علاقه‌م رو پیدا کنم که بعد از بازسازی بخرمش و تجارت کنم.

و گروه گشت در حالی که همچنان اسکورپیوس غر می‌زد که داره فرصت راه‌اندازی یه بیزینس جدید رو از دست می‌ده، برگشتن بالای سر دستی که از لای آوار بیرون زده‌بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one