شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
خلاصه: در اتاق زیرشیروانی ریونکلاو سه دانش آموز با اسلحه ماگلی به قتل رسیدند. مدیر مدرسه، سالازار اسلیترین با بی تفاوتی از این موضوع می گذرد اما گروه های هاگوارتز متحد می شوند تا قاتل را پیدا کنند. کم کم، بقیه گروه ها به اسلیترین شک می کنند. اما اسلیترینی ها هم به دنبال قاتل می گردند. ناگهان در حمام اسلیترین به یک نفر حمله می شود ولی خبری از جسد نیست و قاتل تنها پیامی خونین از خود به جا گذاشته است. هنوز سرنخ باارزشی پیدا نشده و همه گیج شده اند.
تالار گریفیندور -ما باید قاتل رو پیدا کنیم و حقش رو کف دستش بذاریم. -ولی کسی که نمیدونه کجا باید دنبال قاتل بگرده. -تا دیر نشده باید پیداش کنیم. هرکسی این کارو کرده اگه قسر در بره بازم تکرارش میکنه.
ملانی به شعله های درون شومینه گریفیندور خیره شده بود و فکر می کرد. او به عنوان ارشد گریفیندور وظیفه داشت اعضای گروهش را در امان نگاه دارد. اما وقتی یک قاتل به راحتی درون دیوارهای قلعه می چرخد می توان از امنیت تالار گریفیندور مطمئن بود؟
-ریونکلاوی ها به اسلیترین شک دارن. اگه یه نفر بتونه این کارای وحشتناکو بکنه مطمئنم از اون گروهه. -ولی... اخه، اسلحه ماگلی بوده. بعید میدونم اسلیترینی ها به چیزای ماگلی دست بزنن. -شاید این خودش یه رد گم کنی بوده باشه!
-باید به کمک دوستای ریونی مون بریم بچه ها. اونها الان به شجاعت و کمک ما نیاز دارن.
همه گریفی ها به سمت ملانی برگشتند. عزم و اراده و خشم در صورت هایشان موج می زد.
-ما نمیتونیم بدون سرنخ به گروهی تهمت بزنیم و الان وقتش نیست که بین خودمون بجنگیم. اول از همه باید سرنخ پیدا کنیم. -اما قاتل انگار آب شده و رفته تو زمین. اونا هم که بانوی چاق ندارن. هیچ آدم مشکوکی ندیدن. -نه، قاتل باهوش بوده و به راحتی تونسته رمز تالار رو بشکنه. ما باید از نقطه ای شروع کنیم که همه چیز شروع شده.
هیجان عجیبی سرتاپای ملانی را گرفته بود. او باید جسدها را معاینه می کرد و صحنه جرم را می دید. -آستریکس و لیسا، شما با من بیاید که به تالار ریونکلاو بریم و محل قتل رو ببینیم. حتما سرنخی اونجا هست. نه کوین، تو اینجا بمون و با بقیه چندگروه بشید و سرنخ جمع کنید. حواستون رو جمع کنید و مراقب تالار و ورود افراد مشکوک باشید. بقیه رو به تو میسپرم.
گریفی ها با هیجان آمیخته به ترس به همدیگر نگاه کردند. ملانی و آستریکس و لیسا از حفره ی تابلو رد شدند و به سمت برج ریونکلاو رفتند.
پسرک بلند قدی که پیشتر با سالازار صحبت کرده بود، خودش را جلو انداخت و باقی گروه را رهبری کرد. دوان دوان از راهرو گذشت، عبور از پلههای مارپیچ برایش مثل دویدن در خوابی سنگین بود؛ پاهایش بی اراده می رفتند و ذهنش نمی خواست بداند چه چیزی در انتظارشان است. درب حمام نیمه باز بود. بخار داغ، فضای سرد راهرو را می بلعید. هرکس قدمی جلو میآمد، در چشمانش تردید موج میزد.
- صدا از داخل می اومد... مگه نه؟
یکی از شاگردان نجوا کرد ولی کسی پاسخ نداد. پسرک با نوک انگشت در را بیشتر باز کرد. صدای جیرجیر چوب، در سکوت بعد از فریاد واقعا دلخراش بود. و سپس، بخار کنار رفت.
بر کف سنگی، لکههای خون قطره قطره امتداد یافته بودند، از کنار وان تا گوشهی دیوار. اما خبری از جسد نبود. فقط ردّی از کفشهای کوچک، شاید متعلق به دختری نوجوان، که درون سایهها محو می شد. همه نفس در سینه حبس کردند. در سکوتی بی انتها، صدای خفیف چکیدن آب از شیرهای برنجی در فضا می پیچید.
پسرک آرام زیر لب گفت: -اون اینجا بوده... فقط چند لحظه پیش.
دختر موتیرهای که در گوشهی در ایستاده بود، ناگهان به سمت آینهی بزرگ روی دیوار اشاره کرد. سطح بخار گرفتهی آینه، در نگاه اول معمولی می نمود، اما وقتی بخار کمکم عقب نشست، جملهای با انگشت رویش نوشته شده بود. جملهای که با خون نوشته شده بود، نه بخار:
"سه نفر برای دانستن کافی نیستند."
پسرک بی اختیار عقب رفت. صدای نفسهای شاگردان به لرز افتاد. و در همان لحظه، صدای آرامی از پشت سرشان آمد. صدایی که نه فریاد بود، نه فشفش باد، بلکه زمزمهای مردانه که انگار از درون دیوارها میخزید:
«چهارمی هم بیدار شده...»
چراغهای دیواری یکی یکی خاموش شدند. و پیش از آن که کسی بتواند فریاد بزند، نور آخرین شمع نیز در تاریکی فرو رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار! سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن! دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
جادوآموزان اسلیترین از حرفهای موسس گروهشان تعجب کرده بودند. سالازار اسلیترین از زمانی که قتلها اتفاق افتاده بودند، هیچ کاری نکرده بود و حالا در وسط تالار نگاهش را از تمام اعضای اسلیترین میگذراند و با چشمانش تک تک آنها را متهم میکرد.
- آقای مدیر! حرفاتون اصلا مفهوم نیست. چرا فکر میکنین که این قضیه برای ما ناراحت کننده نیست؟ ما هم مثل همهی جادوآموزان هاگوارتز از این سه قتل غمگین شدیم. شاید سه مقتول از تالار ما نباشن، ولی دلیل نمیشه حس کنین جوری رفتار میکنیم که انگار برامون اهمیتی نداره. ما اون سه نفر رو توی تمام کلاسهامون میدیدیم. من خودم با یکی از اونا توی کلاس معجون سازی همگروهی بودم. این قتلها همهی ما رو دچار شوک کرده... همه به یک اندازه!
سالازار اسلیترین سرتاپای جادوآموز اسلیترینی را برانداز کرد. پسرک لرزهای به تنش افتاد. به نظر میرسید تازه فهمیده بود که در برابر چه کسی صحبت میکند. سرش را پایین انداخت تا چشمانش با نگاه راسخ سالازار گره نخورد.
سالازار بدون اینکه کلمهای حرف بزند، تالار را ترک کرد. گویی به هدفش رسیده بود. شاید به گونهای رفتار کرده باشد که از نگاه دیگران نسبت به این موضوع بیتفاوت است ولی او بالا بودن جایگاه گروه اسلیترین را یکی از اولویتهای خود میدانست. گروهی که تاسیس کرده بود حق اشتباه نداشت. برای همین باید مطمئن میشد که اعضای گروه اسلیترین در این قضیه دستی ندارند.
بعد از این که از چارچوب در رد شد، با اشارهی دستش، در بسته شد. اعضای اسلیترین با تعجب به یکدیگر نگاه میکردند. همگی در چشمان هم تالاریهایشان به دنبال دلیلی برای اتفاقات چند لحظه پیش میگشتند.
- کمک!
صدا از حمام اسلیترین به گوش همه رسید. همگی به سرعت به سمت صدا حرکت کردند. در مسیر ذهن خودشان را از یک چیز خالی میکردند... نکند قربانی بعدیای در کار باشد.
- خب حالا چجوری قرارا بدون این که گیر بیفتیم تعقیبشون کنیم؟ این صدای گادفری بود. گابریلا پس از کمی تامل پاسخ داد: - خب باید از معجون مرکب استفاده کنیم. - حالا اینو از کجا گیر بیاریم؟
لیلی گفت: - می تونیم درست کنیم. - ولی ساختن این معجون خیلی طول می کشه! ما اینقدر وقت نداریم. - راه دیگه ای نیست؟ میتونیم توی کلاسا زیر نظر بگیریمشون. - ولی همه ی حرفای مهمشونو توی تالار خصوصیشون می زنن. - نمیشه انیماگوس بشیم؟ - هیچکس بلد نیست این کارو بکنه. - خب بر می گردیم سر قضیه ی معجون، کسی نظری داره؟ - من یکم از این معجون دارم.
همه با شادی به طرف صدا برگشتند. بم بود. او ادامه داد: - فقط باید بریم بیاریمش. - خیلی خوبه فقط کجاست؟ - توی قطب جنوب.
ریونی ها مایوس شده اهی کشیدند. اینطور که با نظر می رسید تهیه کردن معجون به اون سادگیا که فکر می کردنن نبود.
تالار خصوصی اسلیترین
سالازار اسلیترین در وسط تالار پدیدار شد. - اونا به ما مشکوک شدن.
یک نفر از میا جمعیت پرسید: - برای چی؟ - برای این که یک سری از ما اونقدر که باید خودشونو نگران و ناراحت نشون ندادن. و نگاهش را میان اسلیترینیا چرخاند. بهتره حواستونو جمع کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
میدان نبرد عبادتگاهم است نوک شمشیر کشیشم است رقص مرگ دعایم است ضربه مرگبار ازادی بخشم است
اما شاید حقیقت پیچیدهتر و ترسناکتر از چیزی بود که آنها فکر میکردند. این میتوانست پایان یک ماجرا باشد، اگر کسی تلاش نمیکرد حقیقت را برملا کند. شاید این فقط یک اتفاق بود، و یا داستانی میان این سه نفر و حالا با آنها به خاک سپرده میشد. آدمها باید انتخاب میکردند آیا تمایلی به باز کردن زخمهای قدیمی و داستانهای به فراموشی سپردهشده دارند یا خیر.
بههرحال، پاک کردن صورت مسئله کاری به مراتب آسان است؛ و از آن آسانتر، مقصر ساختن.
- شایعهی جدید رو شنیدی؟ - کدوم شایعه؟ - میگن سالازار اسلیترین نقشی توی قتلهای اخیر داره! برای همینه که در برابر این موضوع سکوت کرده. - این واقعا منطقیه. بقیهی اساتید هم بخاطر ترسشون از مدیر مدرسه کمک نمیکنن. حاضرم شرط ببندم پای اسلیترینیا وسطه و مدیر داره واسشون لاپوشونی میکنه. - مثل همیشه!
شاید هم حق با آنها باشد. هر داستان از زبان شخصیتهای مختلف پایانهای متفاوتی دارد و حقیقت همیشه چند سر دارد. یک سر آن میتوانست به گروه اسلیترین برگردد... مخصوصا با وجود رفتو آمدهای مشکوکی که چند شب اخیر داشتند و صدای جیغهای بلندی که با وجود درهای بسته و تلاش اعضای این گروه برای پنهان کردنش، به گوش همه رسیده بود.
*******
بردلی محکم روی میز کوبید. تمام وسایل روی آن تکان شدیدی خوردند و قاب عکس خندان سه جادوگر از دسترفتهی ریونکلا وارونه شد. - اسلیترینیای حرومزاده! اعضامون رو میکشن و بعد به ریشمون میخندن! حاضرم قسم بخورم که امروز پوزخندشون رو دیدم! - آروم باش بردلی. اینا همش چند تا تئوری بیپایه و اساسن. ما نمیدونیم چه اتفاقی افتاده!
گابریلا سعی میکرد نقش ارشد دانا و کنترلشده را به خود بگیرد، اما حقیقت این بود که همیشه در درونش خشمی جوشان نسبت به آن سبزپوشهای از خودراضی داشت و در دلش میخواست آنها مقصر باشند تا بتواند حقشان را کف دستشان بگذارد. در واقع هر روزی که میگذشت، آدمها بیش از قبل فراموش میکردند که این حقخواهی برای چه کسانی است و ماجرا رنگ تعصب گروهی به خود میگرفت.
- تو همش ازمون انتظار داری آروم باشیم، ولی هر روزی که میگذره بیشتر تحقیر میشیم. سه نفر از اعضای گروهمون کشته شدن و ما هیچ سرنخی برای پیگیری موضوع نداریم. انگار از عمد همهچیز در اختیار قاتل گذاشته شده تا بدون اینکه هیچ ردی ازش به جا بمونه سه نفرو بکشه و در بره. - من با بردلی موافقم. ما احتیاج به یه سر نخ داریم و کی بهتر از این گروه دردسر ساز؟ مطمئنم اگه زیر نظر بگیریمشون یه چیزی گیرمون میاد تا باهاش اونا رو توی تله بندازیم.
گابریلا بیشتر از این نمیتوانست - نمیخواست - با آنها مخالفت کند. وقتش بود یک بار برای همیشه این گروه تقاص قانونشکنیهای همیشگیاش را بدهد. - گروهبندی میشیم و تعقیبشون میکنیم. یادتون باشه، مدیر هاگوارتز طرف اوناست. هر چیزی هم که شد، نباید گیر بیفتین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!
اتحاد بینظیری بین جادوآموزان گروههای چهارگانه هاگوارتز در حال شکل گرفتن بود. اتحادی که میتوانست به صمیمتی بین آنها منتهی شود که نظیرش هرگز در تاریخ هاگوارتز دیده نشده است. شاید اهداف متفاوت بود و هرکس به دنبال اثبات یا رسیدن به پایانی متفاوت بود، اما در یافتن علت این واقعه و چگونگی رخ دادنش، همگی به یک اندازه مصمم بودند.
این تهدید علیه ریونکلاو نبود.
تهدید علیه تمام هاگوارتز بود!
در طول تاریخ، رقابت بود که طعم قالب را در بین جادوآموزان به خود اختصاص داده بود. هر گروه به دنبال برتر نشان دادن خود بود تا بلکه در تاریخ، دیگران هاگوارتز را با نام گروه خودشان به یاد آورند. غافل از آن که هاگوارتز با قدرت هر چهار گروه است که در شکوه و رونق باقی خواهد ماند و نبود حتی یکی از این گروهها، ضربهای مهلکتر از تمام تصوراتشان میتوانست بر پیکر این قلعه وارد نماید. ولی حالا... اتحاد و همدلیای که بنیانگذاران هاگوارتز از گرد هم آوردن این جادوآموزان در کنار یکدیگر انتظار داشتند، در حال رخ دادن بود.
علتش اما، غمناک بود. مرگ بود.
با وجود این که هالهای از غم قلعهی هاگوارتز را در هم نوردیده بود، جادوآموزان در سالنی جمع شده بودند تا سر نخها را بررسی کرده و اولین قدم را بردارند. هنوز در ابتدای راه بودند و هزاران سناریوی مختلف در میان بود.
اسلیترینیها گمان میکردند چون اسلحهی ماگلی به کار گرفته شده است، پای ماگلزادهها در میان است. گریفیندوریها مشکوک بودند که نکند ماگلهایی که نباید، از وجود جامعهشان باخبر شدهاند و پیام را با مرگ این سه جادوآموز انتقال دادهاند. هافلپافیها میگفتند شاید این شروع است و ریونکلاو تنها آغاز ماجرا بوده است و به سراغ دیگر گروهها نیز میآیند. ریونکلاویها از خود میپرسیدند چطور این نفوذ در عمق تالاری رخ داده است که از راه ورودیاش گرفته تا جادوآموزانش، با خرد گره خوردهاند.
حقیقت هرچه که بود، باید برای پی بردن به آن از جایی شروع میکردند.
جلسه دوم کلاسهای عملی (داستان ادامهدار) - 15 تا 28 مهر (ساعت ۲۳:۵۹) - توضیحات بیشتر
اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
صبحی سرد و مهآلود در پاییز هاگوارتز بود. نور خورشید هنوز از پشت کوهها بالا نیامده بود که سکوت خوابآلود قلعه با صدایی غریب درهم شکست. صدایی تیز و کوبنده، چیزی که بیشتر شاگردان هرگز نشنیده بودند. بعضیها از تختهایشان نیمخیز شدند، گیج و ترسان، نمیدانستند این صدای عجیب چیست. اما آنان که پیشینهای در دنیای ماگلها داشتند، چشمانشان گرد شد؛ چرا که آن را به خوبی میشناختند: شلیک گلوله.
پلههای مارپیچ ریونکلاو پر از صدای پای شاگردانی شد که با هول و حیرت به سمت بالاترین بخش برج میدویدند. اتاق زیر شیروانی، جایی که معمولاً پر از خنده، کتاب و رمز و راز بود، حالا صحنهی هولناکی را پیش چشم آنان گشود. سه جادوآموز ریونکلاو، بیجان بر کف چوبی افتاده بودند. هر یک با سه زخم سیاه در قلب، و لکههای خون که آرام روی زمین پخش میشدند.
سکوتی سنگین افتاد؛ تنها صدای وزش باد از پنجرههای نیمهباز و جیغ دوردست یک کلاغ بود که فضا را پر میکرد. خبر، مثل آتشی در علف خشک، در قلعه پیچید. ترس و وحشت در دل جادوآموزان از همهی گروهها نشست. «قاتل کیست؟ چرا ریونکلاو؟ و چرا به این شکل؟» سؤالاتی بیپاسخ بودند.
بیشتر از همه، شاگردان انتظار واکنشی از سالازار داشتند. اما او، با سکوتی سرد، حتی سرش را بالا نکرد. برای او، مرگ چیزی نبود جز نشانهای از ضعف؛ و ضعف ارزشی برای نشان دادن نداشت. همین بیتفاوتی، آتش اضطراب را در دل شاگردان شعلهورتر کرد.
پس گروهی از دانشآموزان، از خانههای مختلف، با نگاهی مصمم به یکدیگر نگریستند. اگر اساتید نمیخواستند یا نمیتوانستند، پس این بار، خودشان باید راز خونین اتاق زیر شیروانی ریونکلاو را کشف کنند. بازی مرموز و خطرناکی آغاز شده بود…
هیاهویی از سر عجز مابین ریونی ها افتاده بود. آنتونی برخلاف همه که چهره ای پر از ترس و نا امیدی داشتند بسیار شرمسار بود ، سرش را پایین انداخته بود و مدام خودش را سرزنش می کرد. بعد از اتفاقی که برای لاتیش افتاده بود صبرش به سر آمده بود برای همین سکوتش را شکست و شروع به حرف زدن کرد : - لطفا توجه کنید ، من خیلی خیلی شرمندم ... بابت تمام اتفاق هایی که افتاد و قراره بیفته. شاید با خودتون بگید که اره چرا من دارم همچین حرفی میزنم ... چون ... چون در تمام این مدت میدونستم ... میدونستم که چه بلایی داره سرمون میاد.
ریونی ها با شنیدن این حرف ها برای چند لحظه در فکر فرو رفتند. در همین حین هیلاری به سمت آنتونی رفت و با لحنی پر از تعجب گفت : - منظورت چیه؟ الان وقت شوخی نیست ، مگه نمی بینی تو چه وضعیت بد و مسخره ای گیر افتادیم
چشمان آنتونی قرمز شده بود و بغض گلویش را می فشرد. به سختی شروع به صحبت کرد: - پدر من عضو ارشد های ریونکلاو بود. همیشه و هر شب برای من قبل از خواب داستان تعریف می کرد
ناگهان بغضش شکست و اشک از چشمانش شروع به باریدن کرد: - من فکر میکردم همش یه داستانه ... یه قصه بچگانه که واسه سرگرمیه ولی ... ولی وقتی این اتفاق ها افتاد من ترسیدم ، زبونم کامل بند اومده بود ، اخه...
گریه امانش را بریده بود برای همین دیگر نتوانست ادامه دهد. همه عصبانی بودند ولی با شنیدن حرف های آنتونی تا حدی با او احساس هم دردی کردند ولی باز هم چیزی نمی توانست اشتباه او را جبران کند. پاتریشیا دستش را بر روی شانه آنتونی گذاشت و گفت : - بهتره خودت رو جمع کنی و هر چیزی که میدونی رو به ما بگی ... چیزی که الان مهمه زمانه ، نباید بیشتر از این از دستش بدیم ...
همه سخت مشغول حفظ کردن ورد ها بودند. بالاخره صد صفحه چیز کمی نبود. - واسه امتحانات هم مجبور نبودیم انقدر حفظ کنیم. صد صفحه! این چه وضعشه اخه؟ من مامانمو میخوام.
و گریه کنان روی زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد. لایتینا دیگر صبرش تمام شد. او طی یک روز توسط روح هایی از گذشته مورد حمله قرار گرفته بود، برای زندگی اش جنگیده بود، در مقابل بقیه از همگروهی اش دفاع کرده بود و حالا داشت صد صفحه طلسم حفظ می کرد. او واقعا دیگر تحمل گریه و زاری و نق نق یکی دیگر را نداشت. - چته تو؟ دوست داری اونا تیکه تیکهت کنن؟ خیلی علاقه داری می بریم طعمهت می کنیم. اگه هم نه خفه شو و بذار تمرکز کنیم بلکه از این وضعیت کوفتی خلاص بشیم.
ریونکلاوی مذکور که انتظار این عکس العمل آن هم از لایتینا را نداشت به آرامی از صحنه خارج و در افق محو شد و بعد ها هر چه سراغ او را از دیگران گرفتند اثری از او پیدا نکردند. همه سخت مشغول تمرکز روی ورد ها بودند که یکهو صدای جیغی از بینشان آمد. - کمک!!!
ورقهی لاتیشا شعلهور شد و با نوری خیره کننده خودش هم ناپدید شد. همه با تعجب به نقطهای که لاتیشا قبل از ناپدید شدن ایستاده بود نگاه کردند. انگار که با خیره شدن به آنجا لاتیشا بر می گردد. البته آنها زیاد لاتیشا را نمیشناختند. او تازه به هاگوارتز آمده بود. ولی به هر حال همگروهیشان بود. به غیر از این نکتهی بد ماجرا دو چیز بود.
۱. این اتفاق ممکن بود برای آنها هم بیوفتد. ۲. ورقهی ورد ها با او آتش گرفته و ناپدید شده بود.
بچه ها با دیدن اتاق دهانشان باز شده بود . -این چیه ؟ -کی از جلبک های اقیانوسه . -اینا همه دارن پودر می شن . -این شاخ تکشاخه ! -بچه ها ما اینجا نیومدیم برای تفریح !اومدیم یک فکری بکنیم .
تمام بچه ها با شنیدن حرف های لایتینا تمام اتفاقات تلخ را به یاد آوردن ولی آنها باهوش بودند و باید به خاطر گروهشان این مشکلات را حل می کردند -من می گم یکی بره به بقیه اطلاع بده . -این جوری آبروی گروهمون می ره . -دیگه بحث نکنید . کسی نظری نداره. -من می دونم !
تمام نگاه ها به سمت هیلاری برگشت . -خوب بگو هیلی! -به این کتاب قدیمی نگاه کنید.اسمش «تمام ورد های جادویی است ». -این این جا چه کار می کنه ؟ -حالا این مهم نیست .نگاه کنید فصل چهارم این کتاب اسمش «ارواح و اجنه »است .تو صفحه ی ۲۸۷ یک طلسم نوشته که مثل ایمپریو ولی برای جن ها و روح ها .ما می توانیم با استفاده از این اونها رو مجبور کنیم برگردم به جهنم داخل تالار . -ولی هیلی خط دومش نوشته رو بخون نوشته جز طلسم های ممنوعه اس. -لیسا پایین صفحه نوشته در صورت لزوم اشکال ندارد . -یکی باید بره امتحانش کنه . -ولی ما چاره ای جز این نداریم . -این فصل چند صفحه است ؟ -۱۰۰صفحه -این ورقه ها رو بکن و بین بچه ها تقسیم کن .تا یک ساعت دیگه همه باید تمام طلسم ا رو یاد بگیرن تا به جنگ بریم .