نام: آیلین تاکارا ایکیوچی-پرینس. مادر ژاپنی گفت تاکارا، پدر آلدنوودی گفت آیلین و نتیجه این شد که نام نخستینش شد آیلین که در بریتانیا و آلدنوود متداول تر بود و نام میانیاش شد تاکارا تا خانم هوتارو ایکیوچی هم راضی باشند.
گروه: هافلپاف.
جبهه: محفل ققنوس.
نژاد: دورگه ژاپنی-بریتانیایی.
پاتروناس:غیرجسمانی. همیشه با این جادو مشکل داشته، خودش میگوید چون به اندازه کافی "خوشقلب" نیست.
سن: بالای شصت سال، ولی به دلیل نوعی جادوی خانوادگی، سی ساله به نظر میرسد.
شغل:کتابفروش. کتابفروشی شب سپید، همیشه به روی شکستگان باز است.
ظاهر: لاغراندام، رنگپریده، با چشمان سیاه گودافتاده و موهایی به رنگ چشمانش که در آفتاب، خرمایی میزنند.
چوبدستی:۲۹ سانتی متر، چوب توسکا و مغز موی تکشاخ. انعطافپذیری متوسط.
بوگارت: خودش که تبدیل به فردی خودخواه، سطحینگر و خالهزنک شده.
علایق: در صدر لیست، هنر است. هر نوع هنری. از نویسندگی و ویولن زدن گرفته تا گلدوزی. در کنار آن، میشود به فلسفه، کتاب و تاریخ هم اشاره کرد. عطر را هم نمیشود از قلم انداخت.
تنفرات: غذا و تنقلات، سطحینگری. قضاوت. خودخواهی. ریا.
شخصیت: آرام، تا حدودی منزوی، متفکر، به طرز مفرط کمرو، کینهای، مادرانه، از خود گذشته، متقاعد شده هرگز نباید برای خودش چیزی بخواهد. وسواسی و کمالگرا. مبتلا به نشخوار فکری. به شدت حساس نسبت به رفتار با زیردستان، کارمندان کمدرآمد و گونههای خاص انسانی.
گذشته:
وی در آلدنوود، کشوری نزدیک بریتانیا، به عنوان دختر یک مترجم درباری و یک معلم هنر چشم به جهان گشود. تا سه سالگی، زندگیاش مانند هر کودک دیگری گذشت.
سه سالش که شد، خواهر کوچکترش، استلا به دنیا آمد. استلا که پنج ساله بود، فاش شد مبتلا به فیبروز سیستیک است. از آن به بعد، زندگی آیلین در مراقبت از او خلاصه شد و یاد گرفت از همه چیز خود برای خواهرش بزند؛ خواه زمان بود و خواه اسباببازی.
با بزرگ شدنش، حس مادری، فداکاری و خودسانسوریاش رشد کردند. به هاگوارتز که رفت{آلدنوود مدرسهی جادوگری نداشت}، شیوهای جز مادری و مراقبت بلد نبود و همسالانش این را دوست نداشتند. همچنین، وسواسش هم در دور شدن از دیگران بیتاثیر نبود و البته، اصلیت غیربریتانیاییاش.
سال پنجم؛ با سه نفر آشنا شد که برای اولین بار، طعم دوستی را به او چشاندند: آلبرت مترلینگ مبتلا به سرطان ریه، امیلی گرینگراس دچار نفرین خونی و هانا میسن گرگینه. امیلی به او میگفت شکستگان دوستش دارند و گویا به راستی همین گونه بود!
دهه بیست سالگی، برای اغلب مردم فصل شکفتن است؛ اما برای آیلین فصل در هم شکستن بود. مرگ پدر و مادر و خواهرش را تا بیست و پنج سالگی دید و شاید همین باعث شد از فرط ناامیدی، با توبیاس اسنیپ، مردی با اصلیت آلدنوودی و متولد بریتانیا ازدواج کند.
پسری که به دنیا آورد، یعنی سوروس، تمام زندگیاش شد. شاید مجبورش کرده باشد زودتر بالغ شود؛اما از صمیم قلب دوستش داشت.
تاکنون از پسرخواندهاش چیزی نگفته بودیم. والتر مارتین، فرزند دخترخالهی طردشده آیلین که آیلین مادرخواندهاش شد. آیلین دیر فهمید دخترخالهاش و همسر او مردهاند؛ زیرا توبیاس تمام نامههایی را که از آلدنوود میآمدند از بین میبرد.
آیلین پس از سر و سامان گرفتن سوروس و طلاق از توبیاس، به آلدنوود بازگشت تا پسرخواندهاش را پیدا کند و را در قامت یک فراری یافت.-کسی که به آرمانهای گروه اژدهای سرخ خیانت کرده بود و اکنون، انتظار مرگ میکشید.
مدت زیادی طول کشید تا والتر به آیلین اعتماد کند و در نهایت، زمانی که آیلین جانش را نجات داد، والتر مادرخواندهاش را پذیرفت؛ البته هرگز قانع نشد "مادر" خطابش کند و همیشه مانند یک غریبه میگفت: بانوی من.
وی اکنون در خانه گریمولد زندگی میکند و قصد دارد زخمهای خودش و دیگران را بهبود دهد.
---
تایید شد.