جلسه اول کلاس شفابخشی جادویی
وقتی کسی وارد کلاس شفابخشی جادویی میشد، در نگاه اول کوهی از کتاب رو روی میزها می دید و جادوآموزان رو نمی دید.
اما جادوآموزان در پشت این کوه ها، بدون نگرانی از حجم کتابهای کلاس شفابخشی، مشغول موشک ساختن و انداختن به همدیگه بودن و چندنفر هم همراه با جیمز سیریوس پاتر داشتن ققنوس یا قازقولنج بازی می کردن.
بلندترین کوه کتاب جلوی روزالین اورست بود که با جدیت به جایگاه خالی ملانی زل زده بود و به خودش قول می داد که هیج دمپایی ای از ملانی توی این کلاس نخوره.
-هی کوهی! برای اینکه اون دماغو پشت کوه کتاب قایم کنی باید کتابای بیشتری میذاشتی.

روزالین مثل همیشه جوری رفتار می کرد که کسی به نام جیمز حرفی نزده و اصلا وجود نداره. ولی نمیتونست بخار عصبانیت که از کله ش بلند میشد رو کنترل کنه و همین کافی بود که به جیمز انگیزه بده.
-هی، اگه بیای تو تیم ما خیلی خوب میشه. هر دستی رو که انتخاب کنی من میفهمم که قازقولنجه و انتخابش نمیکنم.

تو برگ برنده مون...
جیمز نتونست جملهش رو تموم کنه، چون روزالین با یه حرکت کات دار کتاب شفابخشی ذهن رو به سمتش پرتاب کرده بود. جیمز با نیش باز جاخالی داد اما ضربه کات دار رز به سه کوهی که دار و دسته جیمز رو از نظرها پنهان می کرد خورد و دیوارهای دفاعی فرو ریخت.
-به به، پیش قاضی و قازقولنج بازی! بیا پیش من جیمز، این جلسه رو با هم تدریس می کنیم.

ملانی در بهترین زمان از نظر رز وارد کلاس شده بود. جیمز میدونست اگه بحث کنه خطر دمپایی وجود داره، پس بدون هیچ حرفی با قیافه آویزون به جلوی کلاس رفت.
-لطفا برو و از مادام پامفری بیماری رو که خواستم رو تحویل بگیر عزیزم، نگران نباش بیمار واگیرداری نیست. البته مراقب باش بهت دست نزنه.

جیمز میتونست از کلاس در بره و هرچقدر دلش میخواست ول بچرخه! اخرش هم میگفت مادام پامفری نبوده یا نتونسته راهو پیدا...
-جیمز، لبخند شیطانی رو جمع کن. برای این ماموریت مهم
گازک به عنوان مجوز همراهت میاد. تا ده دقیقه دیگه اینجا باش. حواست باشه دیر نکنی، این دمپاییم یکم بی اعصابه. خب بریم سراغ شروع کلاسمون!
جیمز بخت برگشته که همیشه نیات پلیدش از صورتش پیدا می شد؛ غرغرکنان با دمپایی ای که بالای سرش شناور بود، به سمت درمانگاه میره.
-من ملانی استانفورد شفادهنده و پروفسور این ترم کلاس شفابخشی جادویی هستم. خیلی خوشحالم که چهره های جدیدی رو اینجا میبینم! البته زیاد نمیبینم.

لطفا همه کتابهاتون رو بذارید تو کیفتون. بهتر شد.

شفابخشی علم پیچیده ایه که برای یادگرفتنش به دانش گسترده ای از قبیل معجون سازی، گیاه شناسی، تغییرشکل، موجودات جادویی و... نیاز دارید. بنابراین این کتابها برای امتحان پایانیتون به درد میخوره. اما فعلا ما توی کلاسها با هم بخش عملی رو تمرین می کنیم. لطفا کتاب شفابخشی ذهن صفحه ۱۴ رو باز کنید.
کتاب شفابخشی ذهن رز همونی بود که باهاش ضربه کات دار زده بود.
-مرلینا چقدر من بدشانسم آخه!
-روزالین، عزیزم لطفا صفحه ۱۴ رو برامون بخون.
از این بدتر نمی شد. انگار مرلین دوس داشت رز رو توی تموم بدشانسی ها غوطه ور کنه و بهش بخنده. بدشانسی اونم تو کلاسی که انقدر منتظرش بود.
اشک تو چشای روزالین جمع شده بود که ناگهان صداهایی از پشتش شنید.
-پروفسور چه بیماری رو قراره امروز ببینیم؟

ملانی به یاد جیمز افتاد و به ساعتش نگاه کرد.
-اکیو بوک!
کتاب روزالین از عرض کلاس پرواز کرد و به دست فلور رسید. لحظه ای بعد روزالین به لطف دوستانش صفحه ۱۴ را باز کرده بود.
-پنج دقیقه دیگه میرسه لیلی عزیز. اول یه توضیح از کتاب بشنویم.
روزالین با اشاره ملانی شروع به خوندن کرد.
بیماری پرفکشیونیسموس سابتیتوس!
وسواس ناگهانی کمال گرایی
علائم: رنگ پریدگی، انجام دادن چندباره کارها، رخوت و سستی و در مواقعی فلج موقت، بی خوابی
نشانه بارز: باور اینکه اگه در حد کمال نباشه، پس بیارزشه.
این بیماری ذهنی بسیار سریع پیشرفت کرده و فرد را از زندگی عادی محروم می کند.
بیماری با علائم خفیفی مانند نارضایتی و تکرار کارها تا رسیدن به بی نقص ترین حالت ممکن شروع می شود و کم کم به نفرت فرد از هر نقصی در کار می انجامد.
در مراحل پیشرفته ی بیماری، حتی لباس پوشیدن و بیرون رفتن از تخت نیز به تلاش زیاد فرد نیاز دارد. بیمار هیچکاری را شروع نمی کند و به هیچ کاری نیز پایان نمی دهد زیرا همه آنها از نظرش ناقص و بی ارزش خواهند بود.
دوره کمون این بیماری بسیار طولانی است. اما به دلیل طغیان ناگهانی و بروز برق آسا، به آن وسواس ناگهانی گفته می شود.-خب رز، دوره کمون طولانی یعنی چی؟
-یعنی دوره خفتگی زیادی داره و مدت زمان زیادی طول میکشه تا بیماری نشون داده بشه.
-کاملا درسته. ۱۰ امتیاز برای گریفیندور! این بیماری بسیار هوشمند و آروم پیش میره و ناگهان فرد رو از پا میندازه. شاید حتی بعضیا به اینکه کمالگرا هستن و همه کارها رو به بهترین نحو انجام میدن افتخار کنن. اما همیشه باید حواسشون باشه که این بیماری در کمینشونه و درمان خیلی سخت و طولانیای هم داره. اینم از جیمز!

جیمز با رنگ پریده، یه بادمجون روی کله ش و تخت چرخداری، وارد کلاس شد. معلوم بود که حداقل یکبار سعی کرده از زیر کار در بره.
-مرسی جیمز.
-مادام پامفری گفت مراقب باشید چون سعی میکنه نقاشی رو به صورت بقیه پرتاب کنه.

جیمز قبل از اینکه ملانی چیز دیگه ای ازش بخواد، به سرعت به سمت نیمکتش پرواز کرد.
-حالت چطوره نایل؟
روی تخت چرخ داری که آورده بود؛ مردی رنگ پریده با موهای پریشون و چشمانی که خیره نگاه می کرد، نشسته بود و با بندهایی به بالش بسته شده بود و در عین حال تا حدی آزاد بود که چیزی رو نقاشی کنه.
-نه، نه، اصلا خوب نیست!
-قرار بود امروز صبح نقاشی رو بهم تحویلش بدی، یادته؟ ببینمش.
نایل با قیافه ملتمسی به ملانی نگاه کرد و برگه رو به آرومی بهش تحویل داد. جادوآموزان با دلسوزی به این صحنه نگاه میکردن.
-خیلی قشنگه نایل. انگار حاکم طبیعت اطرافشه. خب این شاخه ی کج برات چه معنی ای داره؟
لحظه ای به نظر اومد که نایل نشنیده، اما کم کم کلمات مبهمی از دهنش خارج شدن.
-نه نایل، به این معنی نیست که تو نتونستی درست بکشی و به درد نمیخوره. معنیش چیه؟
-هرچیزی با... نقص هاش... کا...مله...
-آفرین! پس دیگه به این بندها نیاز نداریم و تزریق هارو با دوز کمتری ادامه میدیم.
ملانی از مرد که حالا سرحال تر بهنظر میومد، دور شد و به وسط کلاس اومد.
-نایل هفته گذشته با علائم شدید بیماری پیش من اومد. متاسفانه قبل از اینکه به فکر درمان باشه تقریبا خونهش رو آتیش زده بود، چون لکههای کف آشپزخونهش پاک نمیشدن. علاوه بر این هیچ انگیزه ای هم برای شروع هیچ کاری هم نداره چون به اندازه کافی خوب نیست.
درمان بیماری های ذهنی پیچیدهست و شما باید با صبر و خونسردی پیش برید و هرجا لازم باشه بیمار رو محدود کنید تا به خودش یا شما آسیب نزنه. درمان این بیماری تلفیقی از دارو و این طلسمه...
ملانی نقاشی نایل رو که کثیف و درهم بود رو بالا گرفت و به جادوآموزاش نشون داد.
نقاشی روی برگه ای پر از چین و چروک کشیده شده بود. انگار نقاش بارها سعی کرده بود اون رو از بین ببره.
در وسط کاغذ، درختی زیبا و راست قامت کشیده شده بود که برگ های سبز روشنی داشت و شاخه هاش به زیبایی به آسمون رفته بودن. اما یکی از شاخه ها کج و معوج به سمت زمین اومده بود. چند ریشه ی درخت از زمین بیرون اومده بودن و در قسمت پایینی تنه هم یک سوراخ بزرگ دیده میشد که احتمالا خونه جغد یا سنجابی بود. ملانی با لبخندی که به لب داشت ادامه داد.
-این یه طلسم قویه. قلم باعث میشه بیمار نقاشیای با نقص های معمولی بکشه و باهاش کنار بیاد و کاغذ هربار که بیمار بخواد پاکش کنه قلقلکش میاد و میخنده و وقتی بخواد مچالهش کنه یا دور بیاندازتش به حالت اول برمیگرده. همونطور که رز خوند، مشخصه ی بارز وسواس ناگهانی کمالگرایی اینه که بیمار از هر نقصی متنفره و هر چیزی که در حد کمال نباشه رو بی ارزش میبینه.
این درخت با وجود ریشه های زشت، شاخه ی کج و حفره ی داخل تنه، همچنان یه درخت منحصر به فرد و در نوع خودش زیباست. اگه این کاغذ و قلم جادو نشده بود، نایل سعی می کرد یه درخت صاف و بی نقص بکشه و در این مرحله از بیماری، هرگز موفق نمی شد. اصلا درختی نمیکشید چون همه از نظرش ناقص و بی ارزش بودن! اما با این طلسم کم کم نقص ها به نظرش عادی میاد و وقتی شما تشویقش میکنید، میپذیره که نقص ها واقعیت دارن و هیچ چیزی برای ارزشمند بودن الزاما نباید کامل باشه.
جادوآموزا با دقت به نقاشی و ملانی نگاه می کردن و هرچقدر بیشتر توجه میکردن بیشتر نمیفهمیدن.
-درمان این بیماری مثل بیشتر بیماریهای ذهنی بسیار طولانیه و البته به هنر و ذهن منظم درمانگر نیاز داره. برای همین تمرکز ما باید روی خودمون و روی پیشگیری باشه.
حالا برای اینکه اول از همه خودتون دچار وسواس کمالگرایی ناگهانی نشید و دوم روند درمان بیماری رو بهتر درک کنید، ازتون میخوام با این قلم و کاغذ های جادو شده یه نقاشی بکشید. همونطور که گفتم قلم جادو شده که سه تا نقص به نقاشی تون اضافه کنه و کاغذ جادو شده تا نتونید پاکش کنید یا از بین ببریدش. تمرین کنید که نقص های درون نقاشیتون رو بپذیرید و دوستشون داشته باشید و از بیماری های ذهنی به دور باشید. پایان کلاس!
تکلیف: یه نقاشی از هرچیزی که دوس دارید بکشید، سه نقص به نقاشی تون اضافه کنید که عمدی باشه. در ادامه در حداقل ۲۰۰ کلمه توضیح بدید که چرا این نقص ها پیش اومدن و به چه علت دوستشون دارید؟
هرچقدر نقص ها و توضیحاتتون خلاقانه تر و در عین حال معمولی باشن، نمره بیشتری خواهید گرفت. یک نمره رو برای خلاقیت کنار میذارم. موفق باشید.