جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
"- اصلِ جنسه، مگه نه؟"

هاول در راهِ بازگشت از وظیفه‌ی مرلینگاه‌شوری به خوابگاه گریفندور بود که بویش را احساس کرد. شک نداشت خودش است. رایحه‌ی یاس و لوندرِ روغن موی مخصوصش!

وقتی بلاخره بلاخره به منشأ رایحه رسید، دست‌هایش را در جیب‌هایش مشت کرد و لبخند کوچکی زد. آرام آرام به نیکِ بی‌سر نزدیک شد و زمزمه کرد:
- اصل جنسه، مگه نه؟

روحِ نیک بی‌سر درحالی که گردنش را خم کرده و محتویات داخلش را به نمایش گذاشته بود، به سمتش برگشت. روغن موی باارزشِ هاول را در دستش گرفته بود و روی سرش خالی می‌کرد. روغن هم از موهایِ روحیِ او رد می‌شد و به آرامی روی زمین می‌چکید‌. هاول احساس می‌کرد صدای چکیده شدنِ خونِ قلبش را می‌شنود.

اینقدر عصبی بود که توجه نکرد چطور نیک، بطری را در دستش نگه داشته اما موهایش روغن را جذب نمی‌کنند‌. بندِ انگشتان دستش را می‌شکست تا جلوی داد و فریادش را بگیرد.

- اینو از تو کشوی کنارِ تختِ من برداشتی؟
- اوهوم.

نیک با بی‌توجهی به او، سرگرم ماساژ دادنِ موهای روحی‌اش بود. گردنش را به یک سمتِ دیگر خم کرد و این بار، محتویات داخلش را از سمتِ دیگری تقدیم نگاه هاول کرد.

- نیکِ عزیز... می‌دونی که این کار اسمش دزدیه؟
- کدوم کار؟
- برداشتنِ وسایلِ من از کشوی من!

نیک درحال خالی کردن آخرین قطرات باارزش روغن مویش بر روی زمین بود. شانه‌هایش را بالا انداخت و با لبخند گفت:
- جوونک مگه اعلامیه‌ها رو دنبال نمی‌کنی؟ اینجا دیگه "وسایل من" و "مال من" نداریم. بلند بگو مال ما!
- مالِ.... ما...؟

با خنده‌ای شاد و بیخیال، نیک بی‌سر محو شد و فقط صدای خرد شدنِ شیشه‌ی روغن باعث می‌شد هاول باور کند این مکالمه واقعی بوده. نگاهی به زمینِ روغنی و پر از شیشه‌خرده انداخت. همین که خسارتِ احساسی خورده بود، کافی بود؛ به هیچ وجه حاضر به جمع کردن خراب‌کاری آن روح نبود. باورش نمی‌شد یک روزی مرلینگاه بشورد و سینک بسابد ولی عمومی شدنِ روغن مویش خیلی دردناک‌تر بود.

نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی کسی را در راهرو ندید، راهش را به سمت خوابگاه ادامه داد. می‌دانست نمی‌تواند مستقیما بلایی سرِ نیک بیاورد چون متهم به جنایت علیه اقلیت‌ها می‌شد اما این معامله یک‌طرفه باقی نمی‌ماند.

صبحِ روز بعد، اعلامیه‌ای روی تابلو به چشمش خورد:
نقل قول:
به دلیل تصادف زنجیره‌ای خوفناک دیشب، ازین پس، استفاده از محصولاتِ آرایشی و بهداشتی (به ویژه در ظروف شیشه‌ای) ممنوع می‌باشد.



هاول شانه‌هایش را بالا انداخت و به سمتِ کلاسش رفت. دلش برای تسترالی که روی روغن سر خورده بود، می‌سوخت؛ اما برخورد سهمگینش با نیکِ بی‌سر برایش کافی بود. دقیق نمی‌دانست چطور این اتفاق افتاده اما مطمئن شده بود که روغن مویش، اصلِ جنس است.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/4/26 2:39:37
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: دیروز ساعت 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از همان روز ها، لیلی پشت در اتاق مدیر ایستاده بود و منتظر بود تا در باز شود. او بسیار شاکی به نظر میرسید. ردای مدرسه اش گلی و خاکی شده بود و از زخم روی زانوی چپش که هنوز تازه بود، مقداری خون جاری شده بود. چند برگ در موهایش فرو رفته بود و سرو صورتش هم تعریفی نداشت. دست هایش را به کمرش زده بود و عزمش را جزم کرده بود که بر سر مدیر جدید دادو فریاد راه بی اندازد.

در باز شد اما انگار کسی پشت در نبود. لیلی سرش را پایین آورد و جن خانگی کوچکی را دید که با چشم های ورقلمبیده اش به او نگاه میکرد.
- مامانِ هری پاتر قربان؟
- اون برای چند سال دیگست
- خب مامان هری پاتر قربان، جناب دابی مدیر چی کار باید کرد برای شما؟

لیلی نفسش را بیرون داد.
- طبق اون قانونی که شما گذاشتین، راه رفتن روی چمنا مجاز نیست! باید کل دریاچه رو دور میزدم که برسم به کلاس گیاه شناسی! بعدشم همونطور که میبینین افتادم تو دریاچه!
- دابی گلو گیاه دوست داشت! دابی نزاشت جادو آموزا روی چمنا راه رفت! چمنا خراب شد!
- آهای جن کوچو... جناب مدیر! سرو وضع منو ببینید!
- همین که دابی گفت!

دابی در را محکم روی لیلی بست و لیلی را همانجا تنها گذاشت. کمی بعد صدای کوبیده شدن چیزی به در آمد. و پشت بندش، صدای نازکی که میگفت:
- دابی بد! دابی بد! دابی باید مامانِ هری پاتر رو تنبیه کرد!

لیلی کلافه با همان پایش، لنگ لنگان، به خوابگاه رفت. صبح روز بعد، وقتی خواست برای صبحانه به تالار بزرگ برود، جمعیت زیادی را دید که جلوی تابلوی اعلانات جمع شده بودند. باز هم یک قانون دیگر؟ یا یک هشدار؟ یا شاید هم یک بدبختی و دردسر بزرگ.

نقل قول:

قانون شماره ی ۱۰۰۰۰۰.

از امروز هر دانش آموزی که درون دریاچه بیوفتد، موظف است از اردک ها و موجودات درون آب عذرخواهی کند. زیرا باعث ترس آنها شده است.

امضا: دابی جن خوب.


همه ی نگاه ها به سمت لیلی که همین دیروز پایش سر خورده بود و به داخل آب افتاده بود رفت. همگی با خنده، کم کم تابلوی اعلانات را ترک کردند و به سمت میز های غذاخوری رفتند. لیلی همچنان آنجا ایستاده بود، و داشت به سناریوی عذرخواهی از اردک های دریاچه فکر میکرد. اردک ها بغ بغ میکردند و لیلی جلوی آنها خم شده بود.
- معذرت میخوام که افتادم توی آب و باعث شدم شماها... بترسید.

لیلی سرش را تکان داد تا این افکار را از سرش بیرون کند. چه افتضاحی میشد. امیدوار بود هرکسی که به او برای عذر خواهی کردن از اردک ها بخندد، سر بخورد و بیوفتد داخل دریاچه. اینگونه لیلی نیز درحالی که او جلوی اردک ها خم شده بود به او میخندید.

و این هم یکی از آن دردسر هایی بود که مدیر جدید هاگوارتز همراه با خود آورده بود. دردسر بعدی متعلق به چه کسی بود؟
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1405 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
برای روزالین، جهان دیواری بزرگ از کاشی های بی نقصی بود که هرگونه خارج شدن از خط تقارن در آن، جرمی علیه حق طبیعی بشریت به شمار می رفت. به همین دلیل وقتی دابی بیانیه ای در راستای ممنوعیت توزیع لباس خوابگاه ها توسط جن های خانگی را به اجرا گذاشت، زندگی روزالین عملا وارد فاز جدیدی از کمالگرایی شد.
دابی اعلام‌ کرده بود که دیگر وظیفه ی جن های خانگی نیست که سبد های شسته شده لباس جادو آموزان را تفکیک کنند و به برج ها ببرند، به منظور حفظ سلامتی روان جن های خانگی رخت شویی از این پس باید روزانه شش ساعت به مدیتیشن بپردازند.

نتیجه این قانون، یک فاجعه بود؛ تمام‌ لباس ها و جوراب های چهار خوابگاه هاگوارتز در دیگ های بزرگ باهم‌ شسته می شدند و تلی از پارچه های درهم‌ پیچیده وسط سراسری رها می شد؛ حتی گاهی لباس های سفید و زیبا جادوآموزان خصوصا خود دابی به رنگ های قرمز، آبی و سبز و رنگ هایی که تا کنون کسی نامش را نمیدانست تحویل داده می شد و اگر این مابین کسی اعتراضی داشت؛‌ دابی با پاسخی کوبنده توضیح می داد که رنگ ها موجوداتی هستند با احساس و محدود کردن یک پیران به سفیدی مطلق، سلب آزادی خلاقانه از آن هاست و تحمیل یکنواختی به آن هاست.

روزالین ساعت ها وسط سالن عمومی گریفیندور، روی زمین زانو زده بود و در حالی که دور تا دورش را کوهی از جوراب های خال خالی، پشمی و ساق بلند کل مدرسه احاطه کرده بود.
رز با یک جفت دستکش، ترازوی دیجتال و ذره بین؛ جوراب هارو وزن می کرد و با توجه به وزنشون اونارو مرتب می کرد.

مرلین چایی نبات به دست از پله پی پایین آمد و نگاهی به رز انداخت که غرق در میان صدها جوراب لنگه به لنگه بود؛چند ثانیه ایستاد، یکی از جوراب های پشمی سبز اسلیترین را از روی کاناپه برداشت.
-پناه بر ریش خود مان رز! داری چیکار میکنی بابا جان؟
-بابا مرلین یه قدم جلوتر نیا داری نظممو به هم میزنی؛ این جوراب خال خالی گریفیندور ۴.۲ گرم وزن داره، اما لنگش که پیدا کردم ۴.۵ گرم! مال جیمزم هست.

مرلین نصف چایی اش را صدا دار هورت کشید و شانه اش را بالا انداخت و روی دسته مبل نشست.
-سخت نگیر دخترم؛ خب لنگه به لنگه بپوش. الان خودم یه جوراب زرد پامه و اون یکی اصلا نمیدونم مال کیه، ولی نرمه. دنیا که به آخر نرسید.

روزالین با چشم های وحشت زده به پاهای مرلین نگاه کرد.
-بابا مرلین، تو داری جوراب پشمی ضخیم رو با جوراب نخی نازک میپوشی! چطور اینکارو میکنی؟
-خیلی راحت! پام رو تکون میدم، راه میرم، و به جای اندازه گیری جوراب جیمی بابا از زندگی لذت میبرم. تو هم این کارو نکن بابا جان؛‌ دابی بابا این کارو کرده ما آزاد باشیم؛ نه اینکه وسط سالن برای وزن جوراب گریه کنی!

اما رز دست بردار نبود؛ تا نیمه شب بیدار ماند و نامه ای هفت صحفه ای با نمودار برای دابی فرستاد و در آن توضیح داد که چطور این بینظمی، روحیه یادگیری جادوآموزان را ضعیف میکند؛ دابی در پاسخ به اعتراض رز، قانون جدیدی وضع کرد.

“از این پس، هرگونه تلاش های جادویی و ماگلی برای جفت کردن اجباری جوراب ها در محیط مدرسه به عنوان آزار روانی و تحمیل هویت به جوراب ها تلقی می شود و فرد مختلف به پوشیدن جوراب های خیس محکوم خواهد شد.”
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1405 20:01
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
در سمت دیگه، باید بگیم که گروه‌های هاگوارتز هم از اصلاحات دابی در امان نبودن...

- زین پس هرگونه رفتار خشونت‌آمیز با جادوآموزهای قربان ممنوع بود! ارشدها حق نداشت که جادوآموزها رو تنبیه کرد. هرگونه عمل نامحترمانه از سوی ارشدها ممنوع بود و نژادپرستی علیه جادوآموزها حساب شد. کادر مدیریت دابی با هر نوع از نژادپرستی مخالف بود. این اطلاعیه جدید مدیریته! به صورت خلاصه یعنی استفاده از هرگونه دمپایی و شکنجه و... برای تنبیه جادوآموزا ممنوع شده!

تلما با عصبانیت توی تالار گریفیندور راه می‌رفت و غرغر می‌کرد. چطوری اون و ملانی می‌تونستن بدون استفاده‌ی هرگونه ابزار خشن، نظم رو توی گریفیندور برقرار کنن؟ چطور ممکن بود بدون امکان پرتاب دمپایی و یا تهدید ملت با گازگرفته شدن توسط میرا، بتونن اعضا رو کنترل کنن؟

- من تازه کلکسیون دمپایی‌هام رو تکمیل کرده بودم...

ملانی با بغض روی کاناپه قرمز رنگ می‌نشینه و به روزهای خوب گذشته که مجوز شکنجه و تنبیه جادوآموزها رو داشت، فکر می‌کنه.
- گازگولی هنوز ۵۰ تا پرتاب موفقش رو ثبت نکرده بود. یعنی قسمت نمیشه دیگه ازش استفاده کنم؟

تلما که دیگه این اصلاحات ضربه‌ی آخر رو به اعصابش زده بود، اخم می‌کنه.
- آخه جن خونگی رو مدیر مدرسه کنی همین میشه دیگه! از همون روز اول رفتارهاش مشکوک بود!
- اگه بچه ها بفهمن که دیگه نمی‌تونیم تنبیه‌شون‌ کنیم چی؟

تلما نگران به شومینه زل می‌زنه.
- احتمالاً خیلی زود می‌فهمن. اون موقع...

و توی ذهنش به تصاویر احتمالی و ممکن آینده فکر می‌کنه. صحنه‌های گریفی‌های غرق شده توی ریش مرلین، روزالین و جیمز سیریوس که فضا رو شبیه به میدون جنگ کرده بود و فلور که اصرار داشت تلما رو مدل میکاپ بعدی خودش بکنه، برای تلما واقعا دلخراش بودن و به روحیه‌اش آسیب می‌زدن!

- این‌جوری نمیشه! ما باید قدرت مون رو پس بگیریم و مدیریت رو از بین ببریم!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1405 00:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اعلامیه‌های هاگوارتز، دقیقا مثل دوران آمبریج شده بود. هر روز اعلامیه جدید، هر روز قوانین متحیر کننده. ولی امروز دانش‌آموزهای هاگوارتز بجای اعلامیه، با اطلاعیه درخواست جذب آشپز مواجه شده بودن. وقتی به جن خونگی که سودای آزادی داره قدرت بدی، مسلما بعدش می‌بینی که آشپرخونه هاگوارتز رو شیفتی کرده. روزهای فرد جن‌های خونگی و روزهای زوج دانش‌آموزای هاگوارتز. روزها تعطیل هم هر کسی غذای خودش رو آماده می‌کرد. این استراتژی مشکل خاصی نداشت، مگه این که آشپز افتضاحی باشی. در اون صورت شاید به خانواده‌ی چوب‌کبریت‌ها می‌پیوستی، شاید هم به دورمشترانگ!

نورا برای اطلاعیه جذب آشپز اسمش رو داد، بعدش هم یه نامه اعتراضی به دابی فرستاد. چرا باید توی این اوضاع قاراش میش یه مسئله جدید برای دانش‌آموز‌ها ایجاد می‌کرد؟ سوال خوبیه. چون نورا نمی‌تونست سر کلاس‌هاش حاضر بشه! وقتی یه موجود معلق باشی، پنجره‌های باز تنها راه ارتباطیت به دنیای اطراف هستن. نورا چه گناهی کرده بود که با پنجره بسته کلاسش مواجه بشه؟ اصلا چرا کلاس‌ها پروفسور اسنیپ تو دخمه برگزار می‌شد؟ نورا بدون استفاده از پنجره چجوری اونجا بره؟ همه‌ی اینا بخواطر این بود که نورا چوب‌کبریت بود! تبعیض نژادی!

وقتی روز بعد اعلامیه ممانعت از بستن پنجره‌ها روی دیوار نصب شد، نورا تنها کسی بود که لبخند زد. کلاس‌های پروفسور اسنیپ هم به کلاس جدیدی منتقل شد. شاید برف از پنجره روی سر و صورت دانش‌آموزا می‌ریخت، یا شاید حتی نور خورشید اونا رو به ابر تبدیل می‌کرد، ولی اونا حق نداشتن پنجره‌ها رو ببندن. نورا به هیچ عنوان ناراضی نبود، تازه خوشحال هم بود! دیگه نیازی نبود کل هاگوارتز رو بگرده تا شاید کلاسش رو پیدا کنه، کافی بود از پنجره‌ توی کلاس‌ها رو نگاه می‌کرد.

از طرفی هم نورا به صورت پاره وقت هم تو آشپزخونه مشغول بود. دانش‌آموزا برای جابه‌جا کردن مواد غذا یا رسوندنشون به هم از نورا کمک می‌گرفتن. نورا هم با یه متر فاصله از سر همه حرکت می‌کرد و مواد رو به شخص مورد نظر می‌داد. مگه اینکه باد کولر اون رو به سمت دیگه‌ای ببره! همون باد کولر چندین بار باعث شده بود به مقصدش نرسه، برای همین نامه اعتراضی دیگه‌ای با عنوان: "کولر دشمن موجودات معلق." به دابی فرستاد.

شاید دانش‌آموز-آشپزها از گرما می‌مردن، ولی طبق اطلاعیه جدید حق نداشتن کولرهای آشپزخونه رو روشن کنن. تنها خوبی این وضعیت این بود که دابی راضی شده بود تا این اتفاق فقط برای کولرهای آشپزخونه بیافته، نه کولرهای کل مدرسه! اما از نورا بعید نبود که بخواد بر علیه اون کولرها هم نامه اعتراضی بنویسه...
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 09:12
نمایش جزئیات
آفلاین
راهم را کشیدم و رفتم.

راستش را بخواهید، هنگام خروج از قلعه احساس قهرمان‌ها را داشتم.

آن‌هایی که در فیلم‌ها از انفجار دور می‌شوند و پشت سرشان را نگاه نمی‌کنند.

فقط فرقش این بود که انفجار هنوز رخ نداده بود.

---

هفدهم سپتامبر سال بعد

سه روز از ورودم به دورمشتنرانگ می‌گذشت.

سه روز.

فقط سه روز.

در تمام مسیر با خودم فکر می‌کردم بالاخره به مدرسه‌ای منطقی رسیده‌ام.

مدرسه‌ای که مدیرش عقل داشته باشد.

مدرسه‌ای که دانش‌آموزانش روی تخت بخوابند.

مدرسه‌ای که تسترال ارشد نداشته باشد.

مدرسه‌ای که...

* دانش‌آموزان عزیز!

سرم را بلند کردم.

موجودی شبیه دابی روی سکو ایستاده بود.

البته اگر دابی را سه بار در محلول افزایش اعتماد به نفس می‌انداختی و دو برابر می‌کردی.

* اسم من بادی است!

تشویق حضار.

* و رئیس کمیته آزادی مطلق موجودات، اشیاء، مفاهیم و احساسات هستم!

تشویق بیشتر حضار.

احساس بدی پیدا کردم.

---

بیست و دوم سپتامبر

احساس بدم درست بود.

روی تابلوی اعلانات نوشته شده بود:

نقل قول:

رفع تبعیض علیه سرما

از آنجا که زمستان موجب احساس طرد شدن در میان سایر فصل‌ها می‌شود، از امروز تمام وسایل گرمایشی مدرسه خاموش خواهند شد تا همه فصول فرصت برابر برای حضور داشته باشند.

امضا: بادی

سه نفر همان روز یخ زدند.

البته زنده ماندند.

ولی یخ زدند.

---

سوم اکتبر

بیانیه جدید:

نقل قول:

رفع تبعیض علیه نمرات پایین

از آنجا که نمرات ضعیف موجب احساس ناراحتی می‌شوند، از این پس همه دانش‌آموزان نمره کامل دریافت می‌کنند.

امضا: بادی

استاد معجون‌سازی همان روز استعفا داد.

---

دوازدهم اکتبر

بیانیه جدید:

نقل قول:

رفع تبعیض علیه دیوارها

از آنجا که دیوارها مانع آزادی حرکت هستند، بخشی از دیوارهای مدرسه برداشته خواهند شد.

امضا: بادی

آن شب خوابگاه پسران به اصطبل متصل شد.

هنوز نمی‌دانم چطور.

---

بیستم اکتبر

برای اولین بار بعد از ترک هاگوارتز نشستم و گریه کردم.

نه از ناراحتی.

از دلتنگی.

دلم برای آبرفورث(داداش اختیار دارید)

برای گوشت نیم‌پز.

برای تخت.

برای تسترال ارشد.

حتی برای دابی و اسنیپ

مرلین شاهد است که آدم تا چه حد باید به بن‌بست برسد که برای دابی و اسنیپ دلتنگ شود.

---

بیست و پنجم اکتبر

چمدانم را بستم.

مدیر دورمشتنرانگ جلویم را گرفت.

_ کجا می‌روی آقای لوپین؟

گفتم:

_ خانه.

_ منظورت هاگوارتز است؟

_ بله.

_ ولی آنجا دابی هست.

لبخند تلخی زدم.

_ حداقل دابی هنوز دیوارها را نخورده است.

و همان روز به هاگوارتز برگشتم.

وقتی به دروازه رسیدم، دامبلدور با لبخند همیشگی منتظرم بود.

_ خوش اومدی تد.

نگاهی به قلعه انداختم.

به دانش‌آموزانی که روی زمین می‌خوابیدند.

به تسترال ارشد.

به دابی که داشت بیانیه جدیدی نصب می‌کرد.

و برای اولین بار در عمرم فهمیدم بعضی جاها خوب نیستند...

فقط از بقیه جاها کمتر بد هستند.
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دابی به همه چیز احترام می‌گذارد، جز مفهوم عقل سلیم. هیچ‌کس نباید مسئول این‌همه کمیته باشد؛ بهرحال آدم وقتی از جایی خورد، باید بتواند دل‌خوشی دیگری پیدا کند... اما آن سال شوم، دابی کل قلعه را به گند کشاند.

من سال‌ها تلاش کرده‌ام اتفاقات آن سال تحصیلی را فراموش و تروماهایم را درمان کنم، اما سه تا از بیانیه‌های دابی هیچ‌گاه از سرم بیرون نمی‌رود...:

بیست و سوم سپتامبر آن سال شوم

روی میز صبحانه‌‌ متوجه شدم جادوآموزان بیش از حد برای روز آغاز هفته‌‌ خوشحال‌اند. وقتی دلیل آن‌را پرسیدم متن پخش شده‌ای از بیانیه‌ی جدید دابی روبه‌رویم گذاشته شد:

نقل قول:
رفع تبعیض ژنتیکی جادوآموزان

بدین وسیله به اطلاع می‌رساند هیچ یک از امتحانات از این پس بدون به‌همراه داشتن کتاب، جزوه و منابع درسی مشخص شده از سوی دبیر برگزار نخواهد شد. حافظه تا حد زیادی به ژنتیک جادوآموزان وابسته است و به این دلیل سنجش افراد و طبقه‌بندی آنها بر اساس آن، تبعیض ژنتیکی و بی‌عدالتی است.

امضا: دابی


آن روز من هم مثل بقیه شادی کردم و به ریش اساتید (و در صدر آنها اسنیپ) خندیدم...

چهارم اکتبر آن سال شوم

پس از سه دست کوییدیچ کاملا خسته و کوفته شده بودم. قطرات باران با صدای بلند به پنجره‌ها می‌خوردند اما احساس امنیتی که در کنار هم می‌کردیم آن‌را تنها به ترانه‌ای بلند ولی خوشنواز تبدیل کرده بود. فردایش هم شنبه بود و درس زیادی نداشتیم.

تمام این توصیفات را آوردم که بگویم متوجه هستید آن موقع چقدر خوابیدن روی ملافه‌های گرم و تمیز خوابگاه می‌چسپید، نه؟! اما یکی از هم‌اتاقی‌های پاچه‌خوارم دستم را گرفت:
- اوی لوپین، امشب خوابیدن روی تخت ممنوعه!

نگاه پرناسزا پرسشگرم را به او انداختم که با غضب ادامه داد:
- بیانیه‌ی جدید آقای دابیه. به احترام هیولاهای زیر تخت، هر یک شب در میون جامون رو باهاش عوض می‌کنیم. اگه بخوابی گزارشت می‌دم!
- معلوم هست چی می‌گی؟! هیولایی وجود نداره که بخواد اون بالا بخوابه!

نفسش را حبس کرد:
- تبعیض علیه موجودات خیالی؟! واقعا که...

خواستم سرم را به دیوار بکوبم که یاد بیانیه‌ی حذف خشونت علیه اجسام افتادم و مستقیم به زیر تختم رفتم تا بخوابم.

نوزدهم ژانویه‌ی آن سال شوم

طی بیانیه‌‌ی جدید دابی ارشد گروه‌ها باید از طرف خود جادوآموزان انتخاب می‌شد، نه با سیستم قدرت‌سالارانه‌ی انتخاب مدیر.

پس برای بار اول در طول تاریخ هاگوارتز، جادوآموزان نام هر کس و هر چیزی را که برای ارشدیت صلاح می‌دیدند؛ نوشتند و در صندوق جادویی انداختند که به صورت خودکار رای شماری می‌کرد.

شاید گمان کنید بابت نوشتن «هر چیز» در بند بالا، از من سوتی گرفته‌اید، در حالیکه طی بیانیه‌‌ی حذف تبعیض علیه اجنه‌ و روح‌ها و سانتور‌ها و تسترال‌ها و کلا هر موجودی؛ آن‌ها نیز می‌توانستند برای ارشدیت کاندید شوند.

خب ما هم گمان نمی‌کردیم دامبلدور در این حد رد داده باشد که جن خانگی یا سانتوری وحشی را به‌عنوان ارشد قبول کند؛ پس صرفا از سر شوخی به تسترالی شش ساله رای دادیم... وقتی فهمیدیم باید به عقل دامبلدور یا سلامت روانش شک کنیم که با افتخار نشان ارشد را به افسار تسترال وصل کرد.

از آن پس رسماً مجبور شدیم هر هفته به طویله‌ی تسترال‌ها رفته، کنار ارشد جدیدمان نشسته، و تا وقتی که می‌خوابید به شیهه‌هایش با دقت گوش فرا می‌دادیم.

دلم برای کمی گوشت نیمه پخته لک زده بود، گردنم به‌خاطر سختی زمین رو به نابودی رفته‌ بود، رداهایمان بوی طویله گرفته بود؛ پس وقتی وسط سال چمدانم را جمع کردم واقعا باعث تعجب هم‌کلاسی‌هایم نشد...

- آقای لوپین؟ می‌شه بپرسم کجا بدون اجازه تشریف می‌برین؟

با کنایه جواب دادم:
- فکر کردم تو بیانیه‌ی اخیر گفته شده که گرفتن اجازه برای ورود و خروج از قلعه فقط مظهر برتری قدرت نسبت به آزادی شخصیه؟

پروفسور مک‌گوناگال آه سردی کشید:
- درسته، ولی کنجکاوم بدونم کجا می‌رین...
- دورمشتنرانگ؛ تا وقتی که پروفسور دامبلدور...

سعی کردم مؤدب باشم:
- متوجه‌ی این شلوغی بشن.

و راهم را کشیدم و رفتم.
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/25 22:44:06
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/25 22:45:33
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/26 11:18:04
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/26 14:54:06
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 17:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


- تو تو تو...

دراکو دستانش را از روی جارو برداشته بود و با انگشت اشاره به مخاطب خیالی اشاره می‌کرد. نیمبوس‌پارس سفید پلاک GB21 کفخوابش تخته‌گاز پیش می‌رفت و موهایش در باد تاب می‌خورد. عبارت «حسبی‌المرلین» با خط نستعلیق طلایی بر دسته‌ی جارو حکّاکی شده بود. ضبط جارو خواند و دراکو نیز همراهش:

- تو خوشگل منی! بند بند جـــون منی! بالا بری پایین بیای... تو مـــــال منی!

پس از پیروزی‌های متوالی در کورس سرعت با کراب و گویل، بالاخره فرود آمدند و به رختکن رفتند.

- کیو دیدین قدر من خودساخته و موفق باشه؟ تو دیدی کراب؟ اون پـــاته با اون همه ادعا، می‌تونه هر جمعه به حساب ددی زیر گور رفته‌ش زمین کوییدیچ رو قُرُق کنه؟ می‌تونه پنجشنبه شب‌ها لب ساحل دریای سیاه مهمونی خصوصی بگیره و به حساب ددی پریزادهای رقصنده دعوت کنه؟ به نظرم دیگه وقتشه یک دوره‌ی موفقیت برگزار کنم و راز خودساختگیم رو عرضه کنم. مگه نه گویل؟

کراب و گویل سری به نشانه تایید تکان دادند.

- ساک کوییدیچ منو ببرین تالار خصوصی. بعد پرواز یه دوش و جکوزی تو حموم ارشدها می‌چسبه. اون جا هم که شما رو راه نمی‌دن. فقط من که با سفارش ددی موفق شدم مقام ارشد بودن رو کسب کنم راه میدن.

کراب و گویل اعتراضی نداشتند. هر چه داشتند از همین کیف‌کشی دراکو به دست آورده بودند. هر سه به سمت قلعه حرکت کردند. سر پلکانی که به سمت حمام ارشدها می‌رفت دراکو از نوچه‌های کیف‌کشش جدا شد و در حالی که زیر لب ترانه‌ای که واژه‌ی «بِیبی» در آن بسیار پرتکرار بود را زمزمه می‌کرد، در حمام را گشود.

- ایـــ... ایــــــ... ایــن جـــا چه... چه خبره؟! به ددی می‌گم!

***


دامبلدور پشت میز دفترش نشسته بود و از بالای عینک هلالی شکلش، با لبخند پدرانه‌ی همیشگی به اسنیپ خیره شده بود. و همین خونسردی بود که حرص سوروس را درمی‌آورد!

- ممنونم که اینا رو بهم گفتی سوروس. اما من به دابی اعتماد کامل دارم.

- اعتماد کامل داری؟ مگه من گفتم خائنه که میگی اعتماد کامل دارم؟! دارم بهت میگم این توله‌جن ابله عقل نداره! کل نظم و انضباط و دیسیپلین مدرسه رو ریخته به هم! می‌خوای بهش کار بدی، بذارش تمیزکاری کنه! می‌خوای حقوق سرایداری بدی... بده! دیگه چرا بهش اختیارات کامل می‌دی؟

- زیاد سخت می‌گیری سوروس...

- سخت می‌گیرم؟ سخت می‌گیرم؟! فاز دفاع از حقوق حیوانات گرفت مرغ و گوشت رو از برنامه غذایی حذف کرد! روزی سه وعده داره به جادوآموزا عدسی و خوراک لوبیا و فلافل میده! کلاسای من تو دخمه برگزار میشه... پنجره نداره! می‌فهمی چه مصیبتیه؟!

- تو که اهل شکم نبودی سوروس...

- اصلا اون هیچی! برای تک تک ارواح هاگوارتز تو تالار اصلی صندلی اضافه کرده! حتا کم سن و سالاشون میان سر کلاس! میگه نباید بین مرده و زنده تبعیض قائل شد! هفته پیش کوییز کلاسی رو همه سر نیم ساعت تحویل دادن، به خاطر روح هلنا که هی برگه اضافه میگرفت یک ساعت مثل اسکل‌ها موندم سر کلاس!

- خوب این هم یک نگاه جدیده! یک روزی حقوق برابر برای ماگل‌زاده‌ها یا ساحره‌ها هم همین‌قدر بدیع و عجیب به نظر می‌رسیده.

- کل جغدهای جغددونی رو هم که آزاد کرده گفته نباید از حیوانات برای مقاصد شخصی استفاده کنیم!

- مگه چی میشه اگر نامه‌ها رو خودمون به مقصد برسونیم سیو؟! روزانه کمی پیاده‌روی برای سلامتیمون لازمه.

- حالا هم که گفته حمام ارشدها و حمام اساتید و این چیزها، نظام طبقاتیه و توی هاگوارتز همه برابرن! سردر حمام ارشدها رو عوض کرده زده گرمابه‌ی عمومی هاگوارتز! صبحی دراکو رفته حمام ... دیده اجنه و مجسمه‌های شوالیه و دانش‌آموزای سال اولی ریختن وسط حوضچه‌ی حموم و دارن پشت همدیگه رو کیسه می‌کشن! الان منم باید برم همونجا؟! جادوآموزی که لختِ استادش رو ببینه دیگه ازش حساب می‌بره مگه؟

- کافیه سیو. تو همچنان بابت کینه‌های قدیمی، به هر کسی که اطراف پاتر باشه با عینک بدبینی نگاه میکنی. به نظر من که این تغییرات چندان هم بد نیستن. حداقل میتونیم مدتی بهش فرصت بدیم و نتیجه رو ببینیم. همونطور که گفتم من به دابی اعتماد کامل دارم.




***


پیشنهاد نویسنده: فعلا خط داستانی و گره خاصی نداریم توی سوژه. میتونید خرده روایت‌های خودتون از هاگوارتزی که در راستای ایجاد برابری و ایده‌های چپی و ووک طور، «دابی‌ایزه!» شده بنویسید یا خرده روایت‌های همدیگه رو شرح و بسط بدید. حضور شخصیت‌ها در همین موقعیت‌ها و ساختارهای جدیدی که دابی وضع کرده، یا تعریف کردن موقعیت‌ها و ساختارهای جدید و مشابه با خلاقیت خودتون. پست‌ها نه کاملا در ادامه‌ی هم هستن و نه کاملا مجزا.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1404 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ چهارم کلاس‌های عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر


در حمام ارشدها، بخار با نظمی اشرافی بالا می‌رفت و آب با وقار بر کاشی‌ها می‌لغزید. ما وارد شدیم و فضا به‌درستی فهمید که صاحب اقتدار قدم گذاشته است. در گوشه‌ها ردّی از حضور آشنا موج می‌زد؛ حضوری که به این‌جا تعلق نداشت. میرتل گریان، با رضایتی کودکانه، میان حوضچه‌ها پرسه می‌زد و از توجه ارشدها تغذیه می‌کرد. این مکان برای او جذاب بود؛ نور بهتر، شنونده بیشتر، و سکوتی که فرصت غرزدن را طولانی‌تر می‌کرد.

ما به او اشاره کردیم تا جای خود را به‌خاطر بیاورد. پاسخ، تعلل بود؛ تعللی آغشته به لجبازیِ مرطوب. بخار شکل گرفت و آینه‌ها شاهد شدند. حمام ارشدها ظرفیت اقامت دائمی نداشت و نظم، خواهان بازگشت هر چیز به خانه‌اش بود. ما تصمیم گرفتیم؛ تصمیمی ساده و کارآمد، بی‌نیاز از بحث‌های طولانی.

بطری شیشه‌ای را برداشتیم؛ شفاف، مقاوم، با درپوشی که سکوت را حفظ می‌کرد. بخار جمع شد، حضور به نقطه‌ای فشرده گشت و میرتل، با موجی کوتاه، در بطری نشست. شیشه درخشید و آرام گرفت. حمام ارشدها نفس راحتی کشید و آب‌ها ریتم همیشگی خود را باز یافتند.

راهروها مسیر را گشودند و ما بطری را با خود بردیم. درِ دستشویی قدیمی با احترام باز شد و فضا آشنا به استقبال آمد. بطری گشوده شد و حضور آزاد گشت؛ جای درست، زمان درست. ما ثبت کردیم که نظم، حتی با روح‌ها، بهترین نتیجه را می‌دهد و هاگوارتز با این قاعده زیباتر می‌ماند.


پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژه‌های جدید است.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 09:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قتل در حمام ارشدها


(خواندن این متن اکیداً به عزیزان زیر هجده سال توصیه نمی‌شود.)


بنا به عادت هر شنبه‌شب و در حالی که وان استخرمانند حمام ارشدها را پر از آب با دمای ایده‌آل کرده بود، سدریگ دیگوری نمک‌ها و صابون‌های متنوع باب میلش را به آب اضافه کرد تا حسابی کف کند و برای یک شب آرامش‌بخش آماده شود. پری‌های رنگارنگ روی پنجره‌های حمام می‌رقصیدند و برایش آواز دل‌انگیزی می‌خواندند، گویی آنها هم می‌دانستند قرار است آخرین حمام عمرش را بگیرد.

شب درازی در پیش بود، اما نه برای سدریک، بلکه برای دانش‌آموز بخت‌برگشته‌ای که قتل سدریک به گردنش می‌افتاد. از لحظه‌ی جان دادن سدریک تا زمانی که میرتل نالان با اشک و لبخند کل قلعه را از وقوع این واقعه‌ی تلخ باخبر می‌کرد، شاید ده دقیقه هم نگذشت و این ده دقیقه فرصت کافی به چو چانگ نمی‌داد تا بتواند در حالی که به پهنای صورتش اشک می‌ریخت و جلوی جیغ کشیدنش را می‌گرفت، خود را از مسیر پروفسور اسپراوت و سه‌وروس اسنیپ خارج کند.
چو چانگ را در حالی یافتند که دست‌هایش از خون سدریک گلگون شده بود و دیگوری درست در وسط استخر روی کمر شناور بود. آب استخر مخلوطی از سرخی خون و کف‌های صورتی‌رنگی بود که به‌سختی جای زخم‌های عمیق روی بدن برهنه‌اش را می‌پوشاند. چو چانگ فقط می‌توانست تکرار کند «کار من نبود... کار من نبود...»
«پروفسور اسپراوت، امکانش هست این دختر رو به درمانگاه ببرید؟»
اسنیپ این را گفت و بلافاصله دست به کار شد تا سدریک را نجات بدهد، اما حقیقتاً دیر شده بود. قطره‌ای خون در بدنش باقی نمانده بود و در این حالت، قلب و مغزش بطور کامل از کار افتاده و مرگ را در آغوش گرفته بود.
سه‌وروس به خوبی از ماهیت طلسمی که علیه سدریک استفاده شده بود خبر داشت اما بی‌تردید این نمی‌توانست کار چو چانگ باشد. باید پیش از رسیدن دامبلدور قاتل را شناسایی می‌کرد و مطمئن می‌شد کار...
«چاره‌ای نبود پروفسور. سدریک چیزی رو می‌دونست که نباید.»
اسنیپ از جا پرید و چوبدستی‌اش را به سمت منبع صدا گرفت.
«پاتر! به چه حقی...!»
هری پاتر از گوشه‌ای تاریک بیرون خزید و گفت: «این راز بین من و شما می‌مونه پروفسور.»
اسنیپ به تلخی به چاقوی دسته‌بلندی که گوشه‌ی حمام افتاده بود زل زد. «میرتل و چو چی دیدن؟»
هری در حالی که شنل نامرئی‌کننده را روی سرش می‌کشید پاسخ داد: «چو وقتی رسید من رو ندید. میرتل هم بعد از اون رسید، درست در وقت مناسب. تا جایی که میرتل و کل قلعه خبر دارن، چو سدریک رو کشته و حتماً هم دلیل خوبی داشته. خیانت؟ هر چیزی که بتونه باعث بشه یه دختر...»
«چطور می‌خوای این حقیقت رو از دامبلدور پنهان کنی پاتر؟ هیچ به اینجاش فکر کردی؟»
«شاید بهتره شما به اینجاش فکر کنید.»
دیگر پس از آن صدایی از هری نیامد. با علم به اینکه دامبلدور تنها کسی خواهد بود که او را پشت شنل نامرئی‌کننده خواهد دید، از معرکه گریخته بود.
تیتر اول روزنامه‌ی پیام امروز فردا «قتل عاشقانه در هاگوارتز» را درشت‌تر از خبرهای دیگر نشان می‌داد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/8/24 9:22:52
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده