کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
76
نفر همین الان آنلایناند
26 نفر در «انجمن»
1 عضو
75 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 42
-
انجمن 26
-
بخشهای دیگر 5
اعضای آنلاین
48 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
حمام ارشدها
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

تازه از تمرین برگشته بودم؛ نه از کوییدیچ، که از مطالعه درسی که فردا امتحان داشتیم؛ آن هم با روزالین. من کتاب را گرفتم تا از رز سوال بپرسم، اما هر دو دقیقه، کتاب را می گرفت و با آشفتگی ورق می زد تا «نکند آنیکی را از یاد برده باشم؟» آخرش کتاب را آنقدر محکم به صورتم کوبید که چند ثانیه سرم گیج رفت و تصمیم گرفتم کتابش را پس بدهم و بروم.
اما کجا؟ کجا بهتر از آشپزخانه؟
اگر هاگوارتز قلبی داشت، آشپزخانه اش حتما همان قلب بود. آدرسش را هم سال ها پیش، فرد و جرج ویزلی کبیر، با چنان قیافه مرموزی یادم دادند که تصور کردم قرار است محل اختفای جام آتش را نشانم دهند.
- به سیب دست نزن!
- به هلو هم نه!
- فقط گلابی!
من هم جلو رفتم. تابلوی نقاشی مذکور جلویم بود و گلابی دقیقا وسط ظرف. آن را قلقلک دادم و خندید، به دستگیره تبدیل شد و در، آرام کنار رفت.
تمام اجنهی خانگی، دور میز بلوطی عظیمی جمع شده بودند؛ میزی که آنقدر بزرگ بود که اگر وسط تالار اصلی میگذاشتند، احتمالاً از هر دو طرفش بیرون میزد. روی میز، به جای بشقاب غذا، انبوهی کاغذ، قلمپر، مهر، زنگ برنجی و چند پلاک کوچک چوبی دیده میشد و رویشان هم مواردی همچون: «کمیته بررسی رضایت مواد غذایی» یا «کانون رسیدگی به اعتراضات غذاها قربان» و «جلسهی فوقالعادهی شورای حمایت از حقوق غذاها»
دابی روی چهارپایه بزرگی ایستاده بود و قاشق چوبی بزرگی هم در دستش گرفته بود که احتمالاً زمانی برای همزدن سوپ استفاده می شده است. با قاشق روی لبه پاتیلی کوبید.
- جلسه رسمی شد!
همه اجنه خوابیدند.
- دستور اول جلسه... بررسی شکایت فلافل قربان!
یکی از اجنه طوماری بلند تر از قد خودش را باز کرد.
- فلافل قربان ادعا کرد که بدون رضایت آگاهانه، در نون ساندویچ گذاشته شد و سه بار هم به زور در سس غلتونده شد!
سکوت جلسه، جای خودش را به همهمه داد. تعدادی از اجنه از روی تاسف، سرشان را تکان دادند.
- هیچ لقمه ای نباید بدون رضایت شکل گرفت.
- پانکی پیشنهاد کرد از این به بعد، از فلافل قربان پرسیده شد که آیا از نظر روحی آمادگی قرار گرفتن کنار خیارشور و گوجه قربان رو داشت یا نه.
اجنه تشویق کردند. دابی با رضایت لبخند زد.
- پیشنهاد خیلی دوستانه ای بود، تبارک مرلین!
تا اینجای روایت، محو جلسه اجنه شده، به دیوار آشپزخانه تکیه داده بودم. اما ظاهرا قرار نبود تا آخر اینقدر خوششانس باشم. یکی از اجنه مرا دید. سپس جن دیگری رد نگاه قبلی را دنبال کرد و باز هم به من رسید. و یکی دیگر...
- دملزا بانو! دابی از دیدنتون خوشحال شد!
دابی با عجله از روی چهارپایه پایین پرید و با قدمهای کوتاه و تند خودش را به من رساند.
- ولی... دملزا بانو اینجا چیکار کرد؟
- گرسنه ام بود. با غذاهایی که شما چیدید نمیشه زندگی کرد اصلاً!
- دابی هم از اول همین حدس رو زد. هیچ موجودی نباید گرسنه موند، حتی به قیمت یک بیسکویت!
من هم سر تکان دادم. دابی اما تا چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. چشم هایش گرد شد و به من نگاه کرد.
- وای بر دابی!
همه اجنه با نگرانی به دابی نگاه کردند.
- دابی اشتباه بزرگ کرد! دملزا بانو برای غذا به آشپزخونه اومد... یعنی دابی غذا ها رو طوری چید که جادوگران گرسنه وسوسه شد!
دوباره همهمه ای در جلسه افتاد. دابی دوباره قاشق را بر پاتیل کوبید.
- جلسه فوق العاده تشکیل شد!
اجنه ساکت شدند و چند قلم پر هم آماده نوشتن شد.
دابی با غرور اعلام کرد:
- از امروز، نمایش آشکار غذاها ممنوع شد! چون ممکن بود موجودات رو به غذا خوردن ترغیب کرد!
- پس غذاها کجا میرن دابی؟
- هر غذا داخل کمد جداگانه قایم شد. هر کس خواست غذا خورد، اول فرم شمارهی هفتاد و دو رو پر کرد، بعد ثابت کرد که واقعاً گرسنه بود، بعد هم از خود غذا اجازه گرفت! دابی جن خوب! دابی خلاق!
اجنه هم چنان تشویقی کردند که سقف آشپزخانه لرزید. آرام از همان دری که وارد شده بودم، خارج شدم و فقط امیدوار بودم هنوز چند صباحی تا روزی مانده باشد که دابی تصویب کند، برای ورود به آشپزخانه، باید رضایت گلابیِ قربان را هم جلب کرد.
اما کجا؟ کجا بهتر از آشپزخانه؟
اگر هاگوارتز قلبی داشت، آشپزخانه اش حتما همان قلب بود. آدرسش را هم سال ها پیش، فرد و جرج ویزلی کبیر، با چنان قیافه مرموزی یادم دادند که تصور کردم قرار است محل اختفای جام آتش را نشانم دهند.
- به سیب دست نزن!
- به هلو هم نه!
- فقط گلابی!
من هم جلو رفتم. تابلوی نقاشی مذکور جلویم بود و گلابی دقیقا وسط ظرف. آن را قلقلک دادم و خندید، به دستگیره تبدیل شد و در، آرام کنار رفت.
تمام اجنهی خانگی، دور میز بلوطی عظیمی جمع شده بودند؛ میزی که آنقدر بزرگ بود که اگر وسط تالار اصلی میگذاشتند، احتمالاً از هر دو طرفش بیرون میزد. روی میز، به جای بشقاب غذا، انبوهی کاغذ، قلمپر، مهر، زنگ برنجی و چند پلاک کوچک چوبی دیده میشد و رویشان هم مواردی همچون: «کمیته بررسی رضایت مواد غذایی» یا «کانون رسیدگی به اعتراضات غذاها قربان» و «جلسهی فوقالعادهی شورای حمایت از حقوق غذاها»
دابی روی چهارپایه بزرگی ایستاده بود و قاشق چوبی بزرگی هم در دستش گرفته بود که احتمالاً زمانی برای همزدن سوپ استفاده می شده است. با قاشق روی لبه پاتیلی کوبید.
- جلسه رسمی شد!
همه اجنه خوابیدند.
- دستور اول جلسه... بررسی شکایت فلافل قربان!
یکی از اجنه طوماری بلند تر از قد خودش را باز کرد.
- فلافل قربان ادعا کرد که بدون رضایت آگاهانه، در نون ساندویچ گذاشته شد و سه بار هم به زور در سس غلتونده شد!
سکوت جلسه، جای خودش را به همهمه داد. تعدادی از اجنه از روی تاسف، سرشان را تکان دادند.
- هیچ لقمه ای نباید بدون رضایت شکل گرفت.
- پانکی پیشنهاد کرد از این به بعد، از فلافل قربان پرسیده شد که آیا از نظر روحی آمادگی قرار گرفتن کنار خیارشور و گوجه قربان رو داشت یا نه.
اجنه تشویق کردند. دابی با رضایت لبخند زد.
- پیشنهاد خیلی دوستانه ای بود، تبارک مرلین!
تا اینجای روایت، محو جلسه اجنه شده، به دیوار آشپزخانه تکیه داده بودم. اما ظاهرا قرار نبود تا آخر اینقدر خوششانس باشم. یکی از اجنه مرا دید. سپس جن دیگری رد نگاه قبلی را دنبال کرد و باز هم به من رسید. و یکی دیگر...
- دملزا بانو! دابی از دیدنتون خوشحال شد!
دابی با عجله از روی چهارپایه پایین پرید و با قدمهای کوتاه و تند خودش را به من رساند.
- ولی... دملزا بانو اینجا چیکار کرد؟
- گرسنه ام بود.
- دابی هم از اول همین حدس رو زد. هیچ موجودی نباید گرسنه موند، حتی به قیمت یک بیسکویت!
من هم سر تکان دادم. دابی اما تا چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. چشم هایش گرد شد و به من نگاه کرد.
- وای بر دابی!
همه اجنه با نگرانی به دابی نگاه کردند.
- دابی اشتباه بزرگ کرد! دملزا بانو برای غذا به آشپزخونه اومد... یعنی دابی غذا ها رو طوری چید که جادوگران گرسنه وسوسه شد!
دوباره همهمه ای در جلسه افتاد. دابی دوباره قاشق را بر پاتیل کوبید.
- جلسه فوق العاده تشکیل شد!
اجنه ساکت شدند و چند قلم پر هم آماده نوشتن شد.
دابی با غرور اعلام کرد:
- از امروز، نمایش آشکار غذاها ممنوع شد! چون ممکن بود موجودات رو به غذا خوردن ترغیب کرد!
- پس غذاها کجا میرن دابی؟
- هر غذا داخل کمد جداگانه قایم شد. هر کس خواست غذا خورد، اول فرم شمارهی هفتاد و دو رو پر کرد، بعد ثابت کرد که واقعاً گرسنه بود، بعد هم از خود غذا اجازه گرفت! دابی جن خوب! دابی خلاق!
اجنه هم چنان تشویقی کردند که سقف آشپزخانه لرزید. آرام از همان دری که وارد شده بودم، خارج شدم و فقط امیدوار بودم هنوز چند صباحی تا روزی مانده باشد که دابی تصویب کند، برای ورود به آشپزخانه، باید رضایت گلابیِ قربان را هم جلب کرد.
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!

جزئیات کاربر
شغل
داور دوئل

"- اصلِ جنسه، مگه نه؟"
هاول در راهِ بازگشت از وظیفهی مرلینگاهشوری به خوابگاه گریفندور بود که بویش را احساس کرد. شک نداشت خودش است. رایحهی یاس و لوندرِ روغن موی مخصوصش!
وقتی بلاخره بلاخره به منشأ رایحه رسید، دستهایش را در جیبهایش مشت کرد و لبخند کوچکی زد. آرام آرام به نیکِ بیسر نزدیک شد و زمزمه کرد:
- اصل جنسه، مگه نه؟
روحِ نیک بیسر درحالی که گردنش را خم کرده و محتویات داخلش را به نمایش گذاشته بود، به سمتش برگشت. روغن موی باارزشِ هاول را در دستش گرفته بود و روی سرش خالی میکرد. روغن هم از موهایِ روحیِ او رد میشد و به آرامی روی زمین میچکید. هاول احساس میکرد صدای چکیده شدنِ خونِ قلبش را میشنود.
اینقدر عصبی بود که توجه نکرد چطور نیک، بطری را در دستش نگه داشته اما موهایش روغن را جذب نمیکنند. بندِ انگشتان دستش را میشکست تا جلوی داد و فریادش را بگیرد.
- اینو از تو کشوی کنارِ تختِ من برداشتی؟
- اوهوم.
نیک با بیتوجهی به او، سرگرم ماساژ دادنِ موهای روحیاش بود. گردنش را به یک سمتِ دیگر خم کرد و این بار، محتویات داخلش را از سمتِ دیگری تقدیم نگاه هاول کرد.
- نیکِ عزیز... میدونی که این کار اسمش دزدیه؟
- کدوم کار؟
- برداشتنِ وسایلِ من از کشوی من!
نیک درحال خالی کردن آخرین قطرات باارزش روغن مویش بر روی زمین بود. شانههایش را بالا انداخت و با لبخند گفت:
- جوونک مگه اعلامیهها رو دنبال نمیکنی؟
اینجا دیگه "وسایل من" و "مال من" نداریم. بلند بگو مال ما!
- مالِ.... ما...؟
با خندهای شاد و بیخیال، نیک بیسر محو شد و فقط صدای خرد شدنِ شیشهی روغن باعث میشد هاول باور کند این مکالمه واقعی بوده. نگاهی به زمینِ روغنی و پر از شیشهخرده انداخت. همین که خسارتِ احساسی خورده بود، کافی بود؛ به هیچ وجه حاضر به جمع کردن خرابکاری آن روح نبود. باورش نمیشد یک روزی مرلینگاه بشورد و سینک بسابد ولی عمومی شدنِ روغن مویش خیلی دردناکتر بود.
نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی کسی را در راهرو ندید، راهش را به سمت خوابگاه ادامه داد. میدانست نمیتواند مستقیما بلایی سرِ نیک بیاورد چون متهم به جنایت علیه اقلیتها میشد اما این معامله یکطرفه باقی نمیماند.
صبحِ روز بعد، اعلامیهای روی تابلو به چشمش خورد:
نقل قول:
هاول شانههایش را بالا انداخت و به سمتِ کلاسش رفت. دلش برای تسترالی که روی روغن سر خورده بود، میسوخت؛ اما برخورد سهمگینش با نیکِ بیسر برایش کافی بود. دقیق نمیدانست چطور این اتفاق افتاده اما مطمئن شده بود که روغن مویش، اصلِ جنس است.
هاول در راهِ بازگشت از وظیفهی مرلینگاهشوری به خوابگاه گریفندور بود که بویش را احساس کرد. شک نداشت خودش است. رایحهی یاس و لوندرِ روغن موی مخصوصش!
وقتی بلاخره بلاخره به منشأ رایحه رسید، دستهایش را در جیبهایش مشت کرد و لبخند کوچکی زد. آرام آرام به نیکِ بیسر نزدیک شد و زمزمه کرد:
- اصل جنسه، مگه نه؟
روحِ نیک بیسر درحالی که گردنش را خم کرده و محتویات داخلش را به نمایش گذاشته بود، به سمتش برگشت. روغن موی باارزشِ هاول را در دستش گرفته بود و روی سرش خالی میکرد. روغن هم از موهایِ روحیِ او رد میشد و به آرامی روی زمین میچکید. هاول احساس میکرد صدای چکیده شدنِ خونِ قلبش را میشنود.
اینقدر عصبی بود که توجه نکرد چطور نیک، بطری را در دستش نگه داشته اما موهایش روغن را جذب نمیکنند. بندِ انگشتان دستش را میشکست تا جلوی داد و فریادش را بگیرد.
- اینو از تو کشوی کنارِ تختِ من برداشتی؟
- اوهوم.
نیک با بیتوجهی به او، سرگرم ماساژ دادنِ موهای روحیاش بود. گردنش را به یک سمتِ دیگر خم کرد و این بار، محتویات داخلش را از سمتِ دیگری تقدیم نگاه هاول کرد.
- نیکِ عزیز... میدونی که این کار اسمش دزدیه؟
- کدوم کار؟
- برداشتنِ وسایلِ من از کشوی من!
نیک درحال خالی کردن آخرین قطرات باارزش روغن مویش بر روی زمین بود. شانههایش را بالا انداخت و با لبخند گفت:
- جوونک مگه اعلامیهها رو دنبال نمیکنی؟
اینجا دیگه "وسایل من" و "مال من" نداریم. بلند بگو مال ما!
- مالِ.... ما...؟
با خندهای شاد و بیخیال، نیک بیسر محو شد و فقط صدای خرد شدنِ شیشهی روغن باعث میشد هاول باور کند این مکالمه واقعی بوده. نگاهی به زمینِ روغنی و پر از شیشهخرده انداخت. همین که خسارتِ احساسی خورده بود، کافی بود؛ به هیچ وجه حاضر به جمع کردن خرابکاری آن روح نبود. باورش نمیشد یک روزی مرلینگاه بشورد و سینک بسابد ولی عمومی شدنِ روغن مویش خیلی دردناکتر بود.
نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی کسی را در راهرو ندید، راهش را به سمت خوابگاه ادامه داد. میدانست نمیتواند مستقیما بلایی سرِ نیک بیاورد چون متهم به جنایت علیه اقلیتها میشد اما این معامله یکطرفه باقی نمیماند.
صبحِ روز بعد، اعلامیهای روی تابلو به چشمش خورد:
نقل قول:
به دلیل تصادف زنجیرهای خوفناک دیشب، ازین پس، استفاده از محصولاتِ آرایشی و بهداشتی (به ویژه در ظروف شیشهای) ممنوع میباشد.
هاول شانههایش را بالا انداخت و به سمتِ کلاسش رفت. دلش برای تسترالی که روی روغن سر خورده بود، میسوخت؛ اما برخورد سهمگینش با نیکِ بیسر برایش کافی بود. دقیق نمیدانست چطور این اتفاق افتاده اما مطمئن شده بود که روغن مویش، اصلِ جنس است.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/4/26 2:39:37
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.
Osamu Dazai -
Osamu Dazai -

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 09:31
از: گودریکسهالو
پستها:
148
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز، معاون محفل ققنوس
افتخارات

یکی از همان روز ها، لیلی پشت در اتاق مدیر ایستاده بود و منتظر بود تا در باز شود. او بسیار شاکی به نظر میرسید. ردای مدرسه اش گلی و خاکی شده بود و از زخم روی زانوی چپش که هنوز تازه بود، مقداری خون جاری شده بود. چند برگ در موهایش فرو رفته بود و سرو صورتش هم تعریفی نداشت. دست هایش را به کمرش زده بود و عزمش را جزم کرده بود که بر سر مدیر جدید دادو فریاد راه بی اندازد.
در باز شد اما انگار کسی پشت در نبود. لیلی سرش را پایین آورد و جن خانگی کوچکی را دید که با چشم های ورقلمبیده اش به او نگاه میکرد.
- مامانِ هری پاتر قربان؟
- اون برای چند سال دیگست
- خب مامان هری پاتر قربان، جناب دابی مدیر چی کار باید کرد برای شما؟
لیلی نفسش را بیرون داد.
- طبق اون قانونی که شما گذاشتین، راه رفتن روی چمنا مجاز نیست! باید کل دریاچه رو دور میزدم که برسم به کلاس گیاه شناسی! بعدشم همونطور که میبینین افتادم تو دریاچه!
- دابی گلو گیاه دوست داشت! دابی نزاشت جادو آموزا روی چمنا راه رفت! چمنا خراب شد!
- آهای جن کوچو... جناب مدیر! سرو وضع منو ببینید!
- همین که دابی گفت!
دابی در را محکم روی لیلی بست و لیلی را همانجا تنها گذاشت. کمی بعد صدای کوبیده شدن چیزی به در آمد. و پشت بندش، صدای نازکی که میگفت:
- دابی بد! دابی بد!
دابی باید مامانِ هری پاتر رو تنبیه کرد!
لیلی کلافه با همان پایش، لنگ لنگان، به خوابگاه رفت. صبح روز بعد، وقتی خواست برای صبحانه به تالار بزرگ برود، جمعیت زیادی را دید که جلوی تابلوی اعلانات جمع شده بودند. باز هم یک قانون دیگر؟ یا یک هشدار؟ یا شاید هم یک بدبختی و دردسر بزرگ.
نقل قول:
همه ی نگاه ها به سمت لیلی که همین دیروز پایش سر خورده بود و به داخل آب افتاده بود رفت. همگی با خنده، کم کم تابلوی اعلانات را ترک کردند و به سمت میز های غذاخوری رفتند. لیلی همچنان آنجا ایستاده بود، و داشت به سناریوی عذرخواهی از اردک های دریاچه فکر میکرد. اردک ها بغ بغ میکردند و لیلی جلوی آنها خم شده بود.
- معذرت میخوام که افتادم توی آب و باعث شدم شماها... بترسید.
لیلی سرش را تکان داد تا این افکار را از سرش بیرون کند. چه افتضاحی میشد. امیدوار بود هرکسی که به او برای عذر خواهی کردن از اردک ها بخندد، سر بخورد و بیوفتد داخل دریاچه. اینگونه لیلی نیز درحالی که او جلوی اردک ها خم شده بود به او میخندید.
و این هم یکی از آن دردسر هایی بود که مدیر جدید هاگوارتز همراه با خود آورده بود. دردسر بعدی متعلق به چه کسی بود؟
در باز شد اما انگار کسی پشت در نبود. لیلی سرش را پایین آورد و جن خانگی کوچکی را دید که با چشم های ورقلمبیده اش به او نگاه میکرد.
- مامانِ هری پاتر قربان؟
- اون برای چند سال دیگست
- خب مامان هری پاتر قربان، جناب دابی مدیر چی کار باید کرد برای شما؟
لیلی نفسش را بیرون داد.
- طبق اون قانونی که شما گذاشتین، راه رفتن روی چمنا مجاز نیست! باید کل دریاچه رو دور میزدم که برسم به کلاس گیاه شناسی! بعدشم همونطور که میبینین افتادم تو دریاچه!
- دابی گلو گیاه دوست داشت! دابی نزاشت جادو آموزا روی چمنا راه رفت! چمنا خراب شد!
- آهای جن کوچو... جناب مدیر! سرو وضع منو ببینید!
- همین که دابی گفت!
دابی در را محکم روی لیلی بست و لیلی را همانجا تنها گذاشت. کمی بعد صدای کوبیده شدن چیزی به در آمد. و پشت بندش، صدای نازکی که میگفت:
- دابی بد! دابی بد!
دابی باید مامانِ هری پاتر رو تنبیه کرد!
لیلی کلافه با همان پایش، لنگ لنگان، به خوابگاه رفت. صبح روز بعد، وقتی خواست برای صبحانه به تالار بزرگ برود، جمعیت زیادی را دید که جلوی تابلوی اعلانات جمع شده بودند. باز هم یک قانون دیگر؟ یا یک هشدار؟ یا شاید هم یک بدبختی و دردسر بزرگ.
نقل قول:
قانون شماره ی ۱۰۰۰۰۰.
از امروز هر دانش آموزی که درون دریاچه بیوفتد، موظف است از اردک ها و موجودات درون آب عذرخواهی کند. زیرا باعث ترس آنها شده است.
امضا: دابی جن خوب.
همه ی نگاه ها به سمت لیلی که همین دیروز پایش سر خورده بود و به داخل آب افتاده بود رفت. همگی با خنده، کم کم تابلوی اعلانات را ترک کردند و به سمت میز های غذاخوری رفتند. لیلی همچنان آنجا ایستاده بود، و داشت به سناریوی عذرخواهی از اردک های دریاچه فکر میکرد. اردک ها بغ بغ میکردند و لیلی جلوی آنها خم شده بود.
- معذرت میخوام که افتادم توی آب و باعث شدم شماها... بترسید.
لیلی سرش را تکان داد تا این افکار را از سرش بیرون کند. چه افتضاحی میشد. امیدوار بود هرکسی که به او برای عذر خواهی کردن از اردک ها بخندد، سر بخورد و بیوفتد داخل دریاچه. اینگونه لیلی نیز درحالی که او جلوی اردک ها خم شده بود به او میخندید.
و این هم یکی از آن دردسر هایی بود که مدیر جدید هاگوارتز همراه با خود آورده بود. دردسر بعدی متعلق به چه کسی بود؟
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر

برای روزالین، جهان دیواری بزرگ از کاشی های بی نقصی بود که هرگونه خارج شدن از خط تقارن در آن، جرمی علیه حق طبیعی بشریت به شمار می رفت. به همین دلیل وقتی دابی بیانیه ای در راستای ممنوعیت توزیع لباس خوابگاه ها توسط جن های خانگی را به اجرا گذاشت، زندگی روزالین عملا وارد فاز جدیدی از کمالگرایی شد.
دابی اعلام کرده بود که دیگر وظیفه ی جن های خانگی نیست که سبد های شسته شده لباس جادو آموزان را تفکیک کنند و به برج ها ببرند، به منظور حفظ سلامتی روان جن های خانگی رخت شویی از این پس باید روزانه شش ساعت به مدیتیشن بپردازند.
نتیجه این قانون، یک فاجعه بود؛ تمام لباس ها و جوراب های چهار خوابگاه هاگوارتز در دیگ های بزرگ باهم شسته می شدند و تلی از پارچه های درهم پیچیده وسط سراسری رها می شد؛ حتی گاهی لباس های سفید و زیبا جادوآموزان خصوصا خود دابی به رنگ های قرمز، آبی و سبز و رنگ هایی که تا کنون کسی نامش را نمیدانست تحویل داده می شد و اگر این مابین کسی اعتراضی داشت؛ دابی با پاسخی کوبنده توضیح می داد که رنگ ها موجوداتی هستند با احساس و محدود کردن یک پیران به سفیدی مطلق، سلب آزادی خلاقانه از آن هاست و تحمیل یکنواختی به آن هاست.
روزالین ساعت ها وسط سالن عمومی گریفیندور، روی زمین زانو زده بود و در حالی که دور تا دورش را کوهی از جوراب های خال خالی، پشمی و ساق بلند کل مدرسه احاطه کرده بود.
رز با یک جفت دستکش، ترازوی دیجتال و ذره بین؛ جوراب هارو وزن می کرد و با توجه به وزنشون اونارو مرتب می کرد.
مرلین چایی نبات به دست از پله پی پایین آمد و نگاهی به رز انداخت که غرق در میان صدها جوراب لنگه به لنگه بود؛چند ثانیه ایستاد، یکی از جوراب های پشمی سبز اسلیترین را از روی کاناپه برداشت.
-پناه بر ریش خود مان رز! داری چیکار میکنی بابا جان؟
-بابا مرلین یه قدم جلوتر نیا داری نظممو به هم میزنی؛ این جوراب خال خالی گریفیندور ۴.۲ گرم وزن داره، اما لنگش که پیدا کردم ۴.۵ گرم! مال جیمزم هست.
مرلین نصف چایی اش را صدا دار هورت کشید و شانه اش را بالا انداخت و روی دسته مبل نشست.
-سخت نگیر دخترم؛ خب لنگه به لنگه بپوش. الان خودم یه جوراب زرد پامه و اون یکی اصلا نمیدونم مال کیه، ولی نرمه. دنیا که به آخر نرسید.
روزالین با چشم های وحشت زده به پاهای مرلین نگاه کرد.
-بابا مرلین، تو داری جوراب پشمی ضخیم رو با جوراب نخی نازک میپوشی! چطور اینکارو میکنی؟
-خیلی راحت! پام رو تکون میدم، راه میرم، و به جای اندازه گیری جوراب جیمی بابا از زندگی لذت میبرم. تو هم این کارو نکن بابا جان؛ دابی بابا این کارو کرده ما آزاد باشیم؛ نه اینکه وسط سالن برای وزن جوراب گریه کنی!
اما رز دست بردار نبود؛ تا نیمه شب بیدار ماند و نامه ای هفت صحفه ای با نمودار برای دابی فرستاد و در آن توضیح داد که چطور این بینظمی، روحیه یادگیری جادوآموزان را ضعیف میکند؛ دابی در پاسخ به اعتراض رز، قانون جدیدی وضع کرد.
“از این پس، هرگونه تلاش های جادویی و ماگلی برای جفت کردن اجباری جوراب ها در محیط مدرسه به عنوان آزار روانی و تحمیل هویت به جوراب ها تلقی می شود و فرد مختلف به پوشیدن جوراب های خیس محکوم خواهد شد.”
دابی اعلام کرده بود که دیگر وظیفه ی جن های خانگی نیست که سبد های شسته شده لباس جادو آموزان را تفکیک کنند و به برج ها ببرند، به منظور حفظ سلامتی روان جن های خانگی رخت شویی از این پس باید روزانه شش ساعت به مدیتیشن بپردازند.
نتیجه این قانون، یک فاجعه بود؛ تمام لباس ها و جوراب های چهار خوابگاه هاگوارتز در دیگ های بزرگ باهم شسته می شدند و تلی از پارچه های درهم پیچیده وسط سراسری رها می شد؛ حتی گاهی لباس های سفید و زیبا جادوآموزان خصوصا خود دابی به رنگ های قرمز، آبی و سبز و رنگ هایی که تا کنون کسی نامش را نمیدانست تحویل داده می شد و اگر این مابین کسی اعتراضی داشت؛ دابی با پاسخی کوبنده توضیح می داد که رنگ ها موجوداتی هستند با احساس و محدود کردن یک پیران به سفیدی مطلق، سلب آزادی خلاقانه از آن هاست و تحمیل یکنواختی به آن هاست.
روزالین ساعت ها وسط سالن عمومی گریفیندور، روی زمین زانو زده بود و در حالی که دور تا دورش را کوهی از جوراب های خال خالی، پشمی و ساق بلند کل مدرسه احاطه کرده بود.
رز با یک جفت دستکش، ترازوی دیجتال و ذره بین؛ جوراب هارو وزن می کرد و با توجه به وزنشون اونارو مرتب می کرد.
مرلین چایی نبات به دست از پله پی پایین آمد و نگاهی به رز انداخت که غرق در میان صدها جوراب لنگه به لنگه بود؛چند ثانیه ایستاد، یکی از جوراب های پشمی سبز اسلیترین را از روی کاناپه برداشت.
-پناه بر ریش خود مان رز! داری چیکار میکنی بابا جان؟
-بابا مرلین یه قدم جلوتر نیا داری نظممو به هم میزنی؛ این جوراب خال خالی گریفیندور ۴.۲ گرم وزن داره، اما لنگش که پیدا کردم ۴.۵ گرم! مال جیمزم هست.
مرلین نصف چایی اش را صدا دار هورت کشید و شانه اش را بالا انداخت و روی دسته مبل نشست.
-سخت نگیر دخترم؛ خب لنگه به لنگه بپوش. الان خودم یه جوراب زرد پامه و اون یکی اصلا نمیدونم مال کیه، ولی نرمه. دنیا که به آخر نرسید.
روزالین با چشم های وحشت زده به پاهای مرلین نگاه کرد.
-بابا مرلین، تو داری جوراب پشمی ضخیم رو با جوراب نخی نازک میپوشی! چطور اینکارو میکنی؟
-خیلی راحت! پام رو تکون میدم، راه میرم، و به جای اندازه گیری جوراب جیمی بابا از زندگی لذت میبرم. تو هم این کارو نکن بابا جان؛ دابی بابا این کارو کرده ما آزاد باشیم؛ نه اینکه وسط سالن برای وزن جوراب گریه کنی!
اما رز دست بردار نبود؛ تا نیمه شب بیدار ماند و نامه ای هفت صحفه ای با نمودار برای دابی فرستاد و در آن توضیح داد که چطور این بینظمی، روحیه یادگیری جادوآموزان را ضعیف میکند؛ دابی در پاسخ به اعتراض رز، قانون جدیدی وضع کرد.
“از این پس، هرگونه تلاش های جادویی و ماگلی برای جفت کردن اجباری جوراب ها در محیط مدرسه به عنوان آزار روانی و تحمیل هویت به جوراب ها تلقی می شود و فرد مختلف به پوشیدن جوراب های خیس محکوم خواهد شد.”
افرادی که لایک کردند
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

در سمت دیگه، باید بگیم که گروههای هاگوارتز هم از اصلاحات دابی در امان نبودن...
- زین پس هرگونه رفتار خشونتآمیز با جادوآموزهای قربان ممنوع بود! ارشدها حق نداشت که جادوآموزها رو تنبیه کرد. هرگونه عمل نامحترمانه از سوی ارشدها ممنوع بود و نژادپرستی علیه جادوآموزها حساب شد. کادر مدیریت دابی با هر نوع از نژادپرستی مخالف بود.
این اطلاعیه جدید مدیریته! به صورت خلاصه یعنی استفاده از هرگونه دمپایی و شکنجه و... برای تنبیه جادوآموزا ممنوع شده! 
تلما با عصبانیت توی تالار گریفیندور راه میرفت و غرغر میکرد. چطوری اون و ملانی میتونستن بدون استفادهی هرگونه ابزار خشن، نظم رو توی گریفیندور برقرار کنن؟ چطور ممکن بود بدون امکان پرتاب دمپایی و یا تهدید ملت با گازگرفته شدن توسط میرا، بتونن اعضا رو کنترل کنن؟
- من تازه کلکسیون دمپاییهام رو تکمیل کرده بودم...
ملانی با بغض روی کاناپه قرمز رنگ مینشینه و به روزهای خوب گذشته که مجوز شکنجه و تنبیه جادوآموزها رو داشت، فکر میکنه.
- گازگولی هنوز ۵۰ تا پرتاب موفقش رو ثبت نکرده بود. یعنی قسمت نمیشه دیگه ازش استفاده کنم؟
تلما که دیگه این اصلاحات ضربهی آخر رو به اعصابش زده بود، اخم میکنه.
- آخه جن خونگی رو مدیر مدرسه کنی همین میشه دیگه! از همون روز اول رفتارهاش مشکوک بود!
- اگه بچه ها بفهمن که دیگه نمیتونیم تنبیهشون کنیم چی؟
تلما نگران به شومینه زل میزنه.
- احتمالاً خیلی زود میفهمن.
اون موقع...
و توی ذهنش به تصاویر احتمالی و ممکن آینده فکر میکنه. صحنههای گریفیهای غرق شده توی ریش مرلین، روزالین و جیمز سیریوس که فضا رو شبیه به میدون جنگ کرده بود و فلور که اصرار داشت تلما رو مدل میکاپ بعدی خودش بکنه، برای تلما واقعا دلخراش بودن و به روحیهاش آسیب میزدن!
- اینجوری نمیشه! ما باید قدرت مون رو پس بگیریم و مدیریت رو از بین ببریم!
- زین پس هرگونه رفتار خشونتآمیز با جادوآموزهای قربان ممنوع بود! ارشدها حق نداشت که جادوآموزها رو تنبیه کرد. هرگونه عمل نامحترمانه از سوی ارشدها ممنوع بود و نژادپرستی علیه جادوآموزها حساب شد. کادر مدیریت دابی با هر نوع از نژادپرستی مخالف بود.
این اطلاعیه جدید مدیریته! به صورت خلاصه یعنی استفاده از هرگونه دمپایی و شکنجه و... برای تنبیه جادوآموزا ممنوع شده! 
تلما با عصبانیت توی تالار گریفیندور راه میرفت و غرغر میکرد. چطوری اون و ملانی میتونستن بدون استفادهی هرگونه ابزار خشن، نظم رو توی گریفیندور برقرار کنن؟ چطور ممکن بود بدون امکان پرتاب دمپایی و یا تهدید ملت با گازگرفته شدن توسط میرا، بتونن اعضا رو کنترل کنن؟
- من تازه کلکسیون دمپاییهام رو تکمیل کرده بودم...

ملانی با بغض روی کاناپه قرمز رنگ مینشینه و به روزهای خوب گذشته که مجوز شکنجه و تنبیه جادوآموزها رو داشت، فکر میکنه.
- گازگولی هنوز ۵۰ تا پرتاب موفقش رو ثبت نکرده بود. یعنی قسمت نمیشه دیگه ازش استفاده کنم؟

تلما که دیگه این اصلاحات ضربهی آخر رو به اعصابش زده بود، اخم میکنه.
- آخه جن خونگی رو مدیر مدرسه کنی همین میشه دیگه! از همون روز اول رفتارهاش مشکوک بود!

- اگه بچه ها بفهمن که دیگه نمیتونیم تنبیهشون کنیم چی؟

تلما نگران به شومینه زل میزنه.
- احتمالاً خیلی زود میفهمن.
اون موقع...و توی ذهنش به تصاویر احتمالی و ممکن آینده فکر میکنه. صحنههای گریفیهای غرق شده توی ریش مرلین، روزالین و جیمز سیریوس که فضا رو شبیه به میدون جنگ کرده بود و فلور که اصرار داشت تلما رو مدل میکاپ بعدی خودش بکنه، برای تلما واقعا دلخراش بودن و به روحیهاش آسیب میزدن!
- اینجوری نمیشه! ما باید قدرت مون رو پس بگیریم و مدیریت رو از بین ببریم!
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 06:44
از: خارج از جو زمین
پستها:
94
شغل
شهردار شهر لندن، فروشندهی فروشگاههای مرداب هالادورین
افتخارات

اعلامیههای هاگوارتز، دقیقا مثل دوران آمبریج شده بود. هر روز اعلامیه جدید، هر روز قوانین متحیر کننده. ولی امروز دانشآموزهای هاگوارتز بجای اعلامیه، با اطلاعیه درخواست جذب آشپز مواجه شده بودن. وقتی به جن خونگی که سودای آزادی داره قدرت بدی، مسلما بعدش میبینی که آشپرخونه هاگوارتز رو شیفتی کرده. روزهای فرد جنهای خونگی و روزهای زوج دانشآموزای هاگوارتز. روزها تعطیل هم هر کسی غذای خودش رو آماده میکرد. این استراتژی مشکل خاصی نداشت، مگه این که آشپز افتضاحی باشی. در اون صورت شاید به خانوادهی چوبکبریتها میپیوستی، شاید هم به دورمشترانگ!
نورا برای اطلاعیه جذب آشپز اسمش رو داد، بعدش هم یه نامه اعتراضی به دابی فرستاد. چرا باید توی این اوضاع قاراش میش یه مسئله جدید برای دانشآموزها ایجاد میکرد؟ سوال خوبیه. چون نورا نمیتونست سر کلاسهاش حاضر بشه! وقتی یه موجود معلق باشی، پنجرههای باز تنها راه ارتباطیت به دنیای اطراف هستن. نورا چه گناهی کرده بود که با پنجره بسته کلاسش مواجه بشه؟ اصلا چرا کلاسها پروفسور اسنیپ تو دخمه برگزار میشد؟ نورا بدون استفاده از پنجره چجوری اونجا بره؟ همهی اینا بخواطر این بود که نورا چوبکبریت بود! تبعیض نژادی!
وقتی روز بعد اعلامیه ممانعت از بستن پنجرهها روی دیوار نصب شد، نورا تنها کسی بود که لبخند زد. کلاسهای پروفسور اسنیپ هم به کلاس جدیدی منتقل شد. شاید برف از پنجره روی سر و صورت دانشآموزا میریخت، یا شاید حتی نور خورشید اونا رو به ابر تبدیل میکرد، ولی اونا حق نداشتن پنجرهها رو ببندن. نورا به هیچ عنوان ناراضی نبود، تازه خوشحال هم بود! دیگه نیازی نبود کل هاگوارتز رو بگرده تا شاید کلاسش رو پیدا کنه، کافی بود از پنجره توی کلاسها رو نگاه میکرد.
از طرفی هم نورا به صورت پاره وقت هم تو آشپزخونه مشغول بود. دانشآموزا برای جابهجا کردن مواد غذا یا رسوندنشون به هم از نورا کمک میگرفتن. نورا هم با یه متر فاصله از سر همه حرکت میکرد و مواد رو به شخص مورد نظر میداد. مگه اینکه باد کولر اون رو به سمت دیگهای ببره! همون باد کولر چندین بار باعث شده بود به مقصدش نرسه، برای همین نامه اعتراضی دیگهای با عنوان: "کولر دشمن موجودات معلق." به دابی فرستاد.
شاید دانشآموز-آشپزها از گرما میمردن، ولی طبق اطلاعیه جدید حق نداشتن کولرهای آشپزخونه رو روشن کنن. تنها خوبی این وضعیت این بود که دابی راضی شده بود تا این اتفاق فقط برای کولرهای آشپزخونه بیافته، نه کولرهای کل مدرسه! اما از نورا بعید نبود که بخواد بر علیه اون کولرها هم نامه اعتراضی بنویسه...
نورا برای اطلاعیه جذب آشپز اسمش رو داد، بعدش هم یه نامه اعتراضی به دابی فرستاد. چرا باید توی این اوضاع قاراش میش یه مسئله جدید برای دانشآموزها ایجاد میکرد؟ سوال خوبیه. چون نورا نمیتونست سر کلاسهاش حاضر بشه! وقتی یه موجود معلق باشی، پنجرههای باز تنها راه ارتباطیت به دنیای اطراف هستن. نورا چه گناهی کرده بود که با پنجره بسته کلاسش مواجه بشه؟ اصلا چرا کلاسها پروفسور اسنیپ تو دخمه برگزار میشد؟ نورا بدون استفاده از پنجره چجوری اونجا بره؟ همهی اینا بخواطر این بود که نورا چوبکبریت بود! تبعیض نژادی!
وقتی روز بعد اعلامیه ممانعت از بستن پنجرهها روی دیوار نصب شد، نورا تنها کسی بود که لبخند زد. کلاسهای پروفسور اسنیپ هم به کلاس جدیدی منتقل شد. شاید برف از پنجره روی سر و صورت دانشآموزا میریخت، یا شاید حتی نور خورشید اونا رو به ابر تبدیل میکرد، ولی اونا حق نداشتن پنجرهها رو ببندن. نورا به هیچ عنوان ناراضی نبود، تازه خوشحال هم بود! دیگه نیازی نبود کل هاگوارتز رو بگرده تا شاید کلاسش رو پیدا کنه، کافی بود از پنجره توی کلاسها رو نگاه میکرد.
از طرفی هم نورا به صورت پاره وقت هم تو آشپزخونه مشغول بود. دانشآموزا برای جابهجا کردن مواد غذا یا رسوندنشون به هم از نورا کمک میگرفتن. نورا هم با یه متر فاصله از سر همه حرکت میکرد و مواد رو به شخص مورد نظر میداد. مگه اینکه باد کولر اون رو به سمت دیگهای ببره! همون باد کولر چندین بار باعث شده بود به مقصدش نرسه، برای همین نامه اعتراضی دیگهای با عنوان: "کولر دشمن موجودات معلق." به دابی فرستاد.
شاید دانشآموز-آشپزها از گرما میمردن، ولی طبق اطلاعیه جدید حق نداشتن کولرهای آشپزخونه رو روشن کنن. تنها خوبی این وضعیت این بود که دابی راضی شده بود تا این اتفاق فقط برای کولرهای آشپزخونه بیافته، نه کولرهای کل مدرسه! اما از نورا بعید نبود که بخواد بر علیه اون کولرها هم نامه اعتراضی بنویسه...
افرادی که لایک کردند
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/16
تولد نقش: 1405/03/18
آخرین ورود: چهارشنبه 18 شهریور 1405 14:16
از: کله گراز
پستها:
86

راهم را کشیدم و رفتم.
راستش را بخواهید، هنگام خروج از قلعه احساس قهرمانها را داشتم.
آنهایی که در فیلمها از انفجار دور میشوند و پشت سرشان را نگاه نمیکنند.
فقط فرقش این بود که انفجار هنوز رخ نداده بود.
---
هفدهم سپتامبر سال بعد
سه روز از ورودم به دورمشتنرانگ میگذشت.
سه روز.
فقط سه روز.
در تمام مسیر با خودم فکر میکردم بالاخره به مدرسهای منطقی رسیدهام.
مدرسهای که مدیرش عقل داشته باشد.
مدرسهای که دانشآموزانش روی تخت بخوابند.
مدرسهای که تسترال ارشد نداشته باشد.
مدرسهای که...
* دانشآموزان عزیز!
سرم را بلند کردم.
موجودی شبیه دابی روی سکو ایستاده بود.
البته اگر دابی را سه بار در محلول افزایش اعتماد به نفس میانداختی و دو برابر میکردی.
* اسم من بادی است!
تشویق حضار.
* و رئیس کمیته آزادی مطلق موجودات، اشیاء، مفاهیم و احساسات هستم!
تشویق بیشتر حضار.
احساس بدی پیدا کردم.
---
بیست و دوم سپتامبر
احساس بدم درست بود.
روی تابلوی اعلانات نوشته شده بود:
نقل قول:
رفع تبعیض علیه سرما
از آنجا که زمستان موجب احساس طرد شدن در میان سایر فصلها میشود، از امروز تمام وسایل گرمایشی مدرسه خاموش خواهند شد تا همه فصول فرصت برابر برای حضور داشته باشند.
امضا: بادی
سه نفر همان روز یخ زدند.
البته زنده ماندند.
ولی یخ زدند.
---
سوم اکتبر
بیانیه جدید:
نقل قول:
رفع تبعیض علیه نمرات پایین
از آنجا که نمرات ضعیف موجب احساس ناراحتی میشوند، از این پس همه دانشآموزان نمره کامل دریافت میکنند.
امضا: بادی
استاد معجونسازی همان روز استعفا داد.
---
دوازدهم اکتبر
بیانیه جدید:
نقل قول:
رفع تبعیض علیه دیوارها
از آنجا که دیوارها مانع آزادی حرکت هستند، بخشی از دیوارهای مدرسه برداشته خواهند شد.
امضا: بادی
آن شب خوابگاه پسران به اصطبل متصل شد.
هنوز نمیدانم چطور.
---
بیستم اکتبر
برای اولین بار بعد از ترک هاگوارتز نشستم و گریه کردم.
نه از ناراحتی.
از دلتنگی.
دلم برای آبرفورث(داداش اختیار دارید)
برای گوشت نیمپز.
برای تخت.
برای تسترال ارشد.
حتی برای دابی و اسنیپ
مرلین شاهد است که آدم تا چه حد باید به بنبست برسد که برای دابی و اسنیپ دلتنگ شود.
---
بیست و پنجم اکتبر
چمدانم را بستم.
مدیر دورمشتنرانگ جلویم را گرفت.
_ کجا میروی آقای لوپین؟
گفتم:
_ خانه.
_ منظورت هاگوارتز است؟
_ بله.
_ ولی آنجا دابی هست.
لبخند تلخی زدم.
_ حداقل دابی هنوز دیوارها را نخورده است.
و همان روز به هاگوارتز برگشتم.
وقتی به دروازه رسیدم، دامبلدور با لبخند همیشگی منتظرم بود.
_ خوش اومدی تد.
نگاهی به قلعه انداختم.
به دانشآموزانی که روی زمین میخوابیدند.
به تسترال ارشد.
به دابی که داشت بیانیه جدیدی نصب میکرد.
و برای اولین بار در عمرم فهمیدم بعضی جاها خوب نیستند...
فقط از بقیه جاها کمتر بد هستند.
راستش را بخواهید، هنگام خروج از قلعه احساس قهرمانها را داشتم.
آنهایی که در فیلمها از انفجار دور میشوند و پشت سرشان را نگاه نمیکنند.
فقط فرقش این بود که انفجار هنوز رخ نداده بود.
---
هفدهم سپتامبر سال بعد
سه روز از ورودم به دورمشتنرانگ میگذشت.
سه روز.
فقط سه روز.
در تمام مسیر با خودم فکر میکردم بالاخره به مدرسهای منطقی رسیدهام.
مدرسهای که مدیرش عقل داشته باشد.
مدرسهای که دانشآموزانش روی تخت بخوابند.
مدرسهای که تسترال ارشد نداشته باشد.
مدرسهای که...
* دانشآموزان عزیز!
سرم را بلند کردم.
موجودی شبیه دابی روی سکو ایستاده بود.
البته اگر دابی را سه بار در محلول افزایش اعتماد به نفس میانداختی و دو برابر میکردی.
* اسم من بادی است!
تشویق حضار.
* و رئیس کمیته آزادی مطلق موجودات، اشیاء، مفاهیم و احساسات هستم!
تشویق بیشتر حضار.
احساس بدی پیدا کردم.
---
بیست و دوم سپتامبر
احساس بدم درست بود.
روی تابلوی اعلانات نوشته شده بود:
نقل قول:
رفع تبعیض علیه سرما
از آنجا که زمستان موجب احساس طرد شدن در میان سایر فصلها میشود، از امروز تمام وسایل گرمایشی مدرسه خاموش خواهند شد تا همه فصول فرصت برابر برای حضور داشته باشند.
امضا: بادی
سه نفر همان روز یخ زدند.
البته زنده ماندند.
ولی یخ زدند.
---
سوم اکتبر
بیانیه جدید:
نقل قول:
رفع تبعیض علیه نمرات پایین
از آنجا که نمرات ضعیف موجب احساس ناراحتی میشوند، از این پس همه دانشآموزان نمره کامل دریافت میکنند.
امضا: بادی
استاد معجونسازی همان روز استعفا داد.
---
دوازدهم اکتبر
بیانیه جدید:
نقل قول:
رفع تبعیض علیه دیوارها
از آنجا که دیوارها مانع آزادی حرکت هستند، بخشی از دیوارهای مدرسه برداشته خواهند شد.
امضا: بادی
آن شب خوابگاه پسران به اصطبل متصل شد.
هنوز نمیدانم چطور.
---
بیستم اکتبر
برای اولین بار بعد از ترک هاگوارتز نشستم و گریه کردم.
نه از ناراحتی.
از دلتنگی.
دلم برای آبرفورث(داداش اختیار دارید)
برای گوشت نیمپز.
برای تخت.
برای تسترال ارشد.
حتی برای دابی و اسنیپ
مرلین شاهد است که آدم تا چه حد باید به بنبست برسد که برای دابی و اسنیپ دلتنگ شود.
---
بیست و پنجم اکتبر
چمدانم را بستم.
مدیر دورمشتنرانگ جلویم را گرفت.
_ کجا میروی آقای لوپین؟
گفتم:
_ خانه.
_ منظورت هاگوارتز است؟
_ بله.
_ ولی آنجا دابی هست.
لبخند تلخی زدم.
_ حداقل دابی هنوز دیوارها را نخورده است.
و همان روز به هاگوارتز برگشتم.
وقتی به دروازه رسیدم، دامبلدور با لبخند همیشگی منتظرم بود.
_ خوش اومدی تد.
نگاهی به قلعه انداختم.
به دانشآموزانی که روی زمین میخوابیدند.
به تسترال ارشد.
به دابی که داشت بیانیه جدیدی نصب میکرد.
و برای اولین بار در عمرم فهمیدم بعضی جاها خوب نیستند...
فقط از بقیه جاها کمتر بد هستند.
افرادی که لایک کردند
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»✦ A.D ✦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/06
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: دیروز ساعت 00:40
از: اینجا تا به هاگوارتز سهگداره.../ گدار اولش بلیت و قطاره
پستها:
70

دابی به همه چیز احترام میگذارد، جز مفهوم عقل سلیم. هیچکس نباید مسئول اینهمه کمیته باشد؛ بهرحال آدم وقتی از جایی خورد، باید بتواند دلخوشی دیگری پیدا کند... اما آن سال شوم، دابی کل قلعه را به گند کشاند.
من سالها تلاش کردهام اتفاقات آن سال تحصیلی را فراموش و تروماهایم را درمان کنم، اما سه تا از بیانیههای دابی هیچگاه از سرم بیرون نمیرود...:
بیست و سوم سپتامبر آن سال شوم
روی میز صبحانه متوجه شدم جادوآموزان بیش از حد برای روز آغاز هفته خوشحالاند. وقتی دلیل آنرا پرسیدم متن پخش شدهای از بیانیهی جدید دابی روبهرویم گذاشته شد:
نقل قول:
آن روز من هم مثل بقیه شادی کردم و به ریش اساتید (و در صدر آنها اسنیپ) خندیدم...
چهارم اکتبر آن سال شوم
پس از سه دست کوییدیچ کاملا خسته و کوفته شده بودم. قطرات باران با صدای بلند به پنجرهها میخوردند اما احساس امنیتی که در کنار هم میکردیم آنرا تنها به ترانهای بلند ولی خوشنواز تبدیل کرده بود. فردایش هم شنبه بود و درس زیادی نداشتیم.
تمام این توصیفات را آوردم که بگویم متوجه هستید آن موقع چقدر خوابیدن روی ملافههای گرم و تمیز خوابگاه میچسپید، نه؟! اما یکی از هماتاقیهای پاچهخوارم دستم را گرفت:
- اوی لوپین، امشب خوابیدن روی تخت ممنوعه!
نگاهپرناسزا پرسشگرم را به او انداختم که با غضب ادامه داد:
- بیانیهی جدید آقای دابیه. به احترام هیولاهای زیر تخت، هر یک شب در میون جامون رو باهاش عوض میکنیم. اگه بخوابی گزارشت میدم!
- معلوم هست چی میگی؟! هیولایی وجود نداره که بخواد اون بالا بخوابه!
نفسش را حبس کرد:
- تبعیض علیه موجودات خیالی؟! واقعا که...
خواستم سرم را به دیوار بکوبم که یاد بیانیهی حذف خشونت علیه اجسام افتادم و مستقیم به زیر تختم رفتم تا بخوابم.
نوزدهم ژانویهی آن سال شوم
طی بیانیهی جدید دابی ارشد گروهها باید از طرف خود جادوآموزان انتخاب میشد، نه با سیستم قدرتسالارانهی انتخاب مدیر.
پس برای بار اول در طول تاریخ هاگوارتز، جادوآموزان نام هر کس و هر چیزی را که برای ارشدیت صلاح میدیدند؛ نوشتند و در صندوق جادویی انداختند که به صورت خودکار رای شماری میکرد.
شاید گمان کنید بابت نوشتن «هر چیز» در بند بالا، از من سوتی گرفتهاید، در حالیکه طی بیانیهی حذف تبعیض علیه اجنه و روحها و سانتورها و تسترالها و کلا هر موجودی؛ آنها نیز میتوانستند برای ارشدیت کاندید شوند.
خب ما هم گمان نمیکردیم دامبلدور در این حد رد داده باشد که جن خانگی یا سانتوری وحشی را بهعنوان ارشد قبول کند؛ پس صرفا از سر شوخی به تسترالی شش ساله رای دادیم... وقتی فهمیدیم باید به عقل دامبلدور یا سلامت روانش شک کنیم که با افتخار نشان ارشد را به افسار تسترال وصل کرد.
از آن پس رسماً مجبور شدیم هر هفته به طویلهی تسترالها رفته، کنار ارشد جدیدمان نشسته، و تا وقتی که میخوابید به شیهههایش با دقت گوش فرا میدادیم.
دلم برای کمی گوشت نیمه پخته لک زده بود، گردنم بهخاطر سختی زمین رو به نابودی رفته بود، رداهایمان بوی طویله گرفته بود؛ پس وقتی وسط سال چمدانم را جمع کردم واقعا باعث تعجب همکلاسیهایم نشد...
- آقای لوپین؟ میشه بپرسم کجا بدون اجازه تشریف میبرین؟
با کنایه جواب دادم:
- فکر کردم تو بیانیهی اخیر گفته شده که گرفتن اجازه برای ورود و خروج از قلعه فقط مظهر برتری قدرت نسبت به آزادی شخصیه؟
پروفسور مکگوناگال آه سردی کشید:
- درسته، ولی کنجکاوم بدونم کجا میرین...
- دورمشتنرانگ؛ تا وقتی که پروفسور دامبلدور...
سعی کردم مؤدب باشم:
- متوجهی این شلوغی بشن.
و راهم را کشیدم و رفتم.
من سالها تلاش کردهام اتفاقات آن سال تحصیلی را فراموش و تروماهایم را درمان کنم، اما سه تا از بیانیههای دابی هیچگاه از سرم بیرون نمیرود...:
بیست و سوم سپتامبر آن سال شوم
روی میز صبحانه متوجه شدم جادوآموزان بیش از حد برای روز آغاز هفته خوشحالاند. وقتی دلیل آنرا پرسیدم متن پخش شدهای از بیانیهی جدید دابی روبهرویم گذاشته شد:
نقل قول:
رفع تبعیض ژنتیکی جادوآموزان
بدین وسیله به اطلاع میرساند هیچ یک از امتحانات از این پس بدون بههمراه داشتن کتاب، جزوه و منابع درسی مشخص شده از سوی دبیر برگزار نخواهد شد. حافظه تا حد زیادی به ژنتیک جادوآموزان وابسته است و به این دلیل سنجش افراد و طبقهبندی آنها بر اساس آن، تبعیض ژنتیکی و بیعدالتی است.
امضا: دابی
آن روز من هم مثل بقیه شادی کردم و به ریش اساتید (و در صدر آنها اسنیپ) خندیدم...
چهارم اکتبر آن سال شوم
پس از سه دست کوییدیچ کاملا خسته و کوفته شده بودم. قطرات باران با صدای بلند به پنجرهها میخوردند اما احساس امنیتی که در کنار هم میکردیم آنرا تنها به ترانهای بلند ولی خوشنواز تبدیل کرده بود. فردایش هم شنبه بود و درس زیادی نداشتیم.
تمام این توصیفات را آوردم که بگویم متوجه هستید آن موقع چقدر خوابیدن روی ملافههای گرم و تمیز خوابگاه میچسپید، نه؟! اما یکی از هماتاقیهای پاچهخوارم دستم را گرفت:
- اوی لوپین، امشب خوابیدن روی تخت ممنوعه!

نگاه
- بیانیهی جدید آقای دابیه. به احترام هیولاهای زیر تخت، هر یک شب در میون جامون رو باهاش عوض میکنیم. اگه بخوابی گزارشت میدم!

- معلوم هست چی میگی؟! هیولایی وجود نداره که بخواد اون بالا بخوابه!

نفسش را حبس کرد:
- تبعیض علیه موجودات خیالی؟! واقعا که...

خواستم سرم را به دیوار بکوبم که یاد بیانیهی حذف خشونت علیه اجسام افتادم و مستقیم به زیر تختم رفتم تا بخوابم.
نوزدهم ژانویهی آن سال شوم
طی بیانیهی جدید دابی ارشد گروهها باید از طرف خود جادوآموزان انتخاب میشد، نه با سیستم قدرتسالارانهی انتخاب مدیر.
پس برای بار اول در طول تاریخ هاگوارتز، جادوآموزان نام هر کس و هر چیزی را که برای ارشدیت صلاح میدیدند؛ نوشتند و در صندوق جادویی انداختند که به صورت خودکار رای شماری میکرد.
شاید گمان کنید بابت نوشتن «هر چیز» در بند بالا، از من سوتی گرفتهاید، در حالیکه طی بیانیهی حذف تبعیض علیه اجنه و روحها و سانتورها و تسترالها و کلا هر موجودی؛ آنها نیز میتوانستند برای ارشدیت کاندید شوند.
خب ما هم گمان نمیکردیم دامبلدور در این حد رد داده باشد که جن خانگی یا سانتوری وحشی را بهعنوان ارشد قبول کند؛ پس صرفا از سر شوخی به تسترالی شش ساله رای دادیم... وقتی فهمیدیم باید به عقل دامبلدور یا سلامت روانش شک کنیم که با افتخار نشان ارشد را به افسار تسترال وصل کرد.
از آن پس رسماً مجبور شدیم هر هفته به طویلهی تسترالها رفته، کنار ارشد جدیدمان نشسته، و تا وقتی که میخوابید به شیهههایش با دقت گوش فرا میدادیم.
دلم برای کمی گوشت نیمه پخته لک زده بود، گردنم بهخاطر سختی زمین رو به نابودی رفته بود، رداهایمان بوی طویله گرفته بود؛ پس وقتی وسط سال چمدانم را جمع کردم واقعا باعث تعجب همکلاسیهایم نشد...
- آقای لوپین؟ میشه بپرسم کجا بدون اجازه تشریف میبرین؟

با کنایه جواب دادم:
- فکر کردم تو بیانیهی اخیر گفته شده که گرفتن اجازه برای ورود و خروج از قلعه فقط مظهر برتری قدرت نسبت به آزادی شخصیه؟

پروفسور مکگوناگال آه سردی کشید:
- درسته، ولی کنجکاوم بدونم کجا میرین...

- دورمشتنرانگ؛ تا وقتی که پروفسور دامبلدور...
سعی کردم مؤدب باشم:
- متوجهی این شلوغی بشن.
و راهم را کشیدم و رفتم.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/25 22:44:06
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/25 22:45:33
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/26 11:18:04
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/26 14:54:06
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/25 22:45:33
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/26 11:18:04
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/26 14:54:06
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
(یوحنا ۲۴:۱۲)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 11:10
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
229
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

سوژه جدید
- تو تو تو...
دراکو دستانش را از روی جارو برداشته بود و با انگشت اشاره به مخاطب خیالی اشاره میکرد. نیمبوسپارس سفید پلاک GB21 کفخوابش تختهگاز پیش میرفت و موهایش در باد تاب میخورد. عبارت «حسبیالمرلین» با خط نستعلیق طلایی بر دستهی جارو حکّاکی شده بود. ضبط جارو خواند و دراکو نیز همراهش:
- تو خوشگل منی! بند بند جـــون منی! بالا بری پایین بیای... تو مـــــال منی!
پس از پیروزیهای متوالی در کورس سرعت با کراب و گویل، بالاخره فرود آمدند و به رختکن رفتند.
- کیو دیدین قدر من خودساخته و موفق باشه؟ تو دیدی کراب؟ اون پـــاته با اون همه ادعا، میتونه هر جمعه به حساب ددی زیر گور رفتهش زمین کوییدیچ رو قُرُق کنه؟ میتونه پنجشنبه شبها لب ساحل دریای سیاه مهمونی خصوصی بگیره و به حساب ددی پریزادهای رقصنده دعوت کنه؟ به نظرم دیگه وقتشه یک دورهی موفقیت برگزار کنم و راز خودساختگیم رو عرضه کنم. مگه نه گویل؟
کراب و گویل سری به نشانه تایید تکان دادند.
- ساک کوییدیچ منو ببرین تالار خصوصی. بعد پرواز یه دوش و جکوزی تو حموم ارشدها میچسبه. اون جا هم که شما رو راه نمیدن. فقط من که با سفارش ددی موفق شدم مقام ارشد بودن رو کسب کنم راه میدن.

کراب و گویل اعتراضی نداشتند. هر چه داشتند از همین کیفکشی دراکو به دست آورده بودند. هر سه به سمت قلعه حرکت کردند. سر پلکانی که به سمت حمام ارشدها میرفت دراکو از نوچههای کیفکشش جدا شد و در حالی که زیر لب ترانهای که واژهی «بِیبی» در آن بسیار پرتکرار بود را زمزمه میکرد، در حمام را گشود.
- ایـــ... ایــــــ... ایــن جـــا چه... چه خبره؟! به ددی میگم!

***
دامبلدور پشت میز دفترش نشسته بود و از بالای عینک هلالی شکلش، با لبخند پدرانهی همیشگی به اسنیپ خیره شده بود. و همین خونسردی بود که حرص سوروس را درمیآورد!
- ممنونم که اینا رو بهم گفتی سوروس. اما من به دابی اعتماد کامل دارم.

- اعتماد کامل داری؟ مگه من گفتم خائنه که میگی اعتماد کامل دارم؟! دارم بهت میگم این تولهجن ابله عقل نداره! کل نظم و انضباط و دیسیپلین مدرسه رو ریخته به هم! میخوای بهش کار بدی، بذارش تمیزکاری کنه! میخوای حقوق سرایداری بدی... بده! دیگه چرا بهش اختیارات کامل میدی؟

- زیاد سخت میگیری سوروس...
- سخت میگیرم؟ سخت میگیرم؟! فاز دفاع از حقوق حیوانات گرفت مرغ و گوشت رو از برنامه غذایی حذف کرد! روزی سه وعده داره به جادوآموزا عدسی و خوراک لوبیا و فلافل میده! کلاسای من تو دخمه برگزار میشه... پنجره نداره! میفهمی چه مصیبتیه؟!

- تو که اهل شکم نبودی سوروس...
- اصلا اون هیچی! برای تک تک ارواح هاگوارتز تو تالار اصلی صندلی اضافه کرده! حتا کم سن و سالاشون میان سر کلاس! میگه نباید بین مرده و زنده تبعیض قائل شد! هفته پیش کوییز کلاسی رو همه سر نیم ساعت تحویل دادن، به خاطر روح هلنا که هی برگه اضافه میگرفت یک ساعت مثل اسکلها موندم سر کلاس!

- خوب این هم یک نگاه جدیده! یک روزی حقوق برابر برای ماگلزادهها یا ساحرهها هم همینقدر بدیع و عجیب به نظر میرسیده.

- کل جغدهای جغددونی رو هم که آزاد کرده گفته نباید از حیوانات برای مقاصد شخصی استفاده کنیم!

- مگه چی میشه اگر نامهها رو خودمون به مقصد برسونیم سیو؟! روزانه کمی پیادهروی برای سلامتیمون لازمه.

- حالا هم که گفته حمام ارشدها و حمام اساتید و این چیزها، نظام طبقاتیه و توی هاگوارتز همه برابرن! سردر حمام ارشدها رو عوض کرده زده گرمابهی عمومی هاگوارتز! صبحی دراکو رفته حمام ... دیده اجنه و مجسمههای شوالیه و دانشآموزای سال اولی ریختن وسط حوضچهی حموم و دارن پشت همدیگه رو کیسه میکشن! الان منم باید برم همونجا؟! جادوآموزی که لختِ استادش رو ببینه دیگه ازش حساب میبره مگه؟

- کافیه سیو. تو همچنان بابت کینههای قدیمی، به هر کسی که اطراف پاتر باشه با عینک بدبینی نگاه میکنی. به نظر من که این تغییرات چندان هم بد نیستن. حداقل میتونیم مدتی بهش فرصت بدیم و نتیجه رو ببینیم. همونطور که گفتم من به دابی اعتماد کامل دارم.
***
پیشنهاد نویسنده: فعلا خط داستانی و گره خاصی نداریم توی سوژه. میتونید خرده روایتهای خودتون از هاگوارتزی که در راستای ایجاد برابری و ایدههای چپی و ووک طور، «دابیایزه!» شده بنویسید یا خرده روایتهای همدیگه رو شرح و بسط بدید. حضور شخصیتها در همین موقعیتها و ساختارهای جدیدی که دابی وضع کرده، یا تعریف کردن موقعیتها و ساختارهای جدید و مشابه با خلاقیت خودتون. پستها نه کاملا در ادامهی هم هستن و نه کاملا مجزا.
افرادی که لایک کردند
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد! 

جزئیات کاربر

از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ چهارم کلاسهای عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر
توضیحات بیشتر
در حمام ارشدها، بخار با نظمی اشرافی بالا میرفت و آب با وقار بر کاشیها میلغزید. ما وارد شدیم و فضا بهدرستی فهمید که صاحب اقتدار قدم گذاشته است. در گوشهها ردّی از حضور آشنا موج میزد؛ حضوری که به اینجا تعلق نداشت. میرتل گریان، با رضایتی کودکانه، میان حوضچهها پرسه میزد و از توجه ارشدها تغذیه میکرد. این مکان برای او جذاب بود؛ نور بهتر، شنونده بیشتر، و سکوتی که فرصت غرزدن را طولانیتر میکرد.
ما به او اشاره کردیم تا جای خود را بهخاطر بیاورد. پاسخ، تعلل بود؛ تعللی آغشته به لجبازیِ مرطوب. بخار شکل گرفت و آینهها شاهد شدند. حمام ارشدها ظرفیت اقامت دائمی نداشت و نظم، خواهان بازگشت هر چیز به خانهاش بود. ما تصمیم گرفتیم؛ تصمیمی ساده و کارآمد، بینیاز از بحثهای طولانی.
بطری شیشهای را برداشتیم؛ شفاف، مقاوم، با درپوشی که سکوت را حفظ میکرد. بخار جمع شد، حضور به نقطهای فشرده گشت و میرتل، با موجی کوتاه، در بطری نشست. شیشه درخشید و آرام گرفت. حمام ارشدها نفس راحتی کشید و آبها ریتم همیشگی خود را باز یافتند.
راهروها مسیر را گشودند و ما بطری را با خود بردیم. درِ دستشویی قدیمی با احترام باز شد و فضا آشنا به استقبال آمد. بطری گشوده شد و حضور آزاد گشت؛ جای درست، زمان درست. ما ثبت کردیم که نظم، حتی با روحها، بهترین نتیجه را میدهد و هاگوارتز با این قاعده زیباتر میماند.
پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژههای جدید است.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
