اما کجا؟ کجا بهتر از آشپزخانه؟
اگر هاگوارتز قلبی داشت، آشپزخانه اش حتما همان قلب بود. آدرسش را هم سال ها پیش، فرد و جرج ویزلی کبیر، با چنان قیافه مرموزی یادم دادند که تصور کردم قرار است محل اختفای جام آتش را نشانم دهند.
- به سیب دست نزن!
- به هلو هم نه!
- فقط گلابی!
من هم جلو رفتم. تابلوی نقاشی مذکور جلویم بود و گلابی دقیقا وسط ظرف. آن را قلقلک دادم و خندید، به دستگیره تبدیل شد و در، آرام کنار رفت.
تمام اجنهی خانگی، دور میز بلوطی عظیمی جمع شده بودند؛ میزی که آنقدر بزرگ بود که اگر وسط تالار اصلی میگذاشتند، احتمالاً از هر دو طرفش بیرون میزد. روی میز، به جای بشقاب غذا، انبوهی کاغذ، قلمپر، مهر، زنگ برنجی و چند پلاک کوچک چوبی دیده میشد و رویشان هم مواردی همچون: «کمیته بررسی رضایت مواد غذایی» یا «کانون رسیدگی به اعتراضات غذاها قربان» و «جلسهی فوقالعادهی شورای حمایت از حقوق غذاها»
دابی روی چهارپایه بزرگی ایستاده بود و قاشق چوبی بزرگی هم در دستش گرفته بود که احتمالاً زمانی برای همزدن سوپ استفاده می شده است. با قاشق روی لبه پاتیلی کوبید.
- جلسه رسمی شد!
همه اجنه خوابیدند.
- دستور اول جلسه... بررسی شکایت فلافل قربان!
یکی از اجنه طوماری بلند تر از قد خودش را باز کرد.
- فلافل قربان ادعا کرد که بدون رضایت آگاهانه، در نون ساندویچ گذاشته شد و سه بار هم به زور در سس غلتونده شد!
سکوت جلسه، جای خودش را به همهمه داد. تعدادی از اجنه از روی تاسف، سرشان را تکان دادند.
- هیچ لقمه ای نباید بدون رضایت شکل گرفت.
- پانکی پیشنهاد کرد از این به بعد، از فلافل قربان پرسیده شد که آیا از نظر روحی آمادگی قرار گرفتن کنار خیارشور و گوجه قربان رو داشت یا نه.
اجنه تشویق کردند. دابی با رضایت لبخند زد.
- پیشنهاد خیلی دوستانه ای بود، تبارک مرلین!
تا اینجای روایت، محو جلسه اجنه شده، به دیوار آشپزخانه تکیه داده بودم. اما ظاهرا قرار نبود تا آخر اینقدر خوششانس باشم. یکی از اجنه مرا دید. سپس جن دیگری رد نگاه قبلی را دنبال کرد و باز هم به من رسید. و یکی دیگر...
- دملزا بانو! دابی از دیدنتون خوشحال شد!
دابی با عجله از روی چهارپایه پایین پرید و با قدمهای کوتاه و تند خودش را به من رساند.
- ولی... دملزا بانو اینجا چیکار کرد؟
- گرسنه ام بود.
- دابی هم از اول همین حدس رو زد. هیچ موجودی نباید گرسنه موند، حتی به قیمت یک بیسکویت!
من هم سر تکان دادم. دابی اما تا چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. چشم هایش گرد شد و به من نگاه کرد.
- وای بر دابی!
همه اجنه با نگرانی به دابی نگاه کردند.
- دابی اشتباه بزرگ کرد! دملزا بانو برای غذا به آشپزخونه اومد... یعنی دابی غذا ها رو طوری چید که جادوگران گرسنه وسوسه شد!
دوباره همهمه ای در جلسه افتاد. دابی دوباره قاشق را بر پاتیل کوبید.
- جلسه فوق العاده تشکیل شد!
اجنه ساکت شدند و چند قلم پر هم آماده نوشتن شد.
دابی با غرور اعلام کرد:
- از امروز، نمایش آشکار غذاها ممنوع شد! چون ممکن بود موجودات رو به غذا خوردن ترغیب کرد!
- پس غذاها کجا میرن دابی؟
- هر غذا داخل کمد جداگانه قایم شد. هر کس خواست غذا خورد، اول فرم شمارهی هفتاد و دو رو پر کرد، بعد ثابت کرد که واقعاً گرسنه بود، بعد هم از خود غذا اجازه گرفت! دابی جن خوب! دابی خلاق!
اجنه هم چنان تشویقی کردند که سقف آشپزخانه لرزید. آرام از همان دری که وارد شده بودم، خارج شدم و فقط امیدوار بودم هنوز چند صباحی تا روزی مانده باشد که دابی تصویب کند، برای ورود به آشپزخانه، باید رضایت گلابیِ قربان را هم جلب کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

اینجا دیگه "وسایل من" و "مال من" نداریم. بلند بگو مال ما!


این اطلاعیه جدید مدیریته! به صورت خلاصه یعنی استفاده از هرگونه دمپایی و شکنجه و... برای تنبیه جادوآموزا ممنوع شده! 



اون موقع...












