هاول در راهِ بازگشت از وظیفهی مرلینگاهشوری به خوابگاه گریفندور بود که بویش را احساس کرد. شک نداشت خودش است. رایحهی یاس و لوندرِ روغن موی مخصوصش!
وقتی بلاخره بلاخره به منشأ رایحه رسید، دستهایش را در جیبهایش مشت کرد و لبخند کوچکی زد. آرام آرام به نیکِ بیسر نزدیک شد و زمزمه کرد:
- اصل جنسه، مگه نه؟
روحِ نیک بیسر درحالی که گردنش را خم کرده و محتویات داخلش را به نمایش گذاشته بود، به سمتش برگشت. روغن موی باارزشِ هاول را در دستش گرفته بود و روی سرش خالی میکرد. روغن هم از موهایِ روحیِ او رد میشد و به آرامی روی زمین میچکید. هاول احساس میکرد صدای چکیده شدنِ خونِ قلبش را میشنود.
اینقدر عصبی بود که توجه نکرد چطور نیک، بطری را در دستش نگه داشته اما موهایش روغن را جذب نمیکنند. بندِ انگشتان دستش را میشکست تا جلوی داد و فریادش را بگیرد.
- اینو از تو کشوی کنارِ تختِ من برداشتی؟
- اوهوم.
نیک با بیتوجهی به او، سرگرم ماساژ دادنِ موهای روحیاش بود. گردنش را به یک سمتِ دیگر خم کرد و این بار، محتویات داخلش را از سمتِ دیگری تقدیم نگاه هاول کرد.
- نیکِ عزیز... میدونی که این کار اسمش دزدیه؟
- کدوم کار؟
- برداشتنِ وسایلِ من از کشوی من!
نیک درحال خالی کردن آخرین قطرات باارزش روغن مویش بر روی زمین بود. شانههایش را بالا انداخت و با لبخند گفت:
- جوونک مگه اعلامیهها رو دنبال نمیکنی؟
اینجا دیگه "وسایل من" و "مال من" نداریم. بلند بگو مال ما!
- مالِ.... ما...؟
با خندهای شاد و بیخیال، نیک بیسر محو شد و فقط صدای خرد شدنِ شیشهی روغن باعث میشد هاول باور کند این مکالمه واقعی بوده. نگاهی به زمینِ روغنی و پر از شیشهخرده انداخت. همین که خسارتِ احساسی خورده بود، کافی بود؛ به هیچ وجه حاضر به جمع کردن خرابکاری آن روح نبود. باورش نمیشد یک روزی مرلینگاه بشورد و سینک بسابد ولی عمومی شدنِ روغن مویش خیلی دردناکتر بود.
نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی کسی را در راهرو ندید، راهش را به سمت خوابگاه ادامه داد. میدانست نمیتواند مستقیما بلایی سرِ نیک بیاورد چون متهم به جنایت علیه اقلیتها میشد اما این معامله یکطرفه باقی نمیماند.
صبحِ روز بعد، اعلامیهای روی تابلو به چشمش خورد:
نقل قول:
به دلیل تصادف زنجیرهای خوفناک دیشب، ازین پس، استفاده از محصولاتِ آرایشی و بهداشتی (به ویژه در ظروف شیشهای) ممنوع میباشد.
هاول شانههایش را بالا انداخت و به سمتِ کلاسش رفت. دلش برای تسترالی که روی روغن سر خورده بود، میسوخت؛ اما برخورد سهمگینش با نیکِ بیسر برایش کافی بود. دقیق نمیدانست چطور این اتفاق افتاده اما مطمئن شده بود که روغن مویش، اصلِ جنس است.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



این اطلاعیه جدید مدیریته! به صورت خلاصه یعنی استفاده از هرگونه دمپایی و شکنجه و... برای تنبیه جادوآموزا ممنوع شده! 



اون موقع...













