تلما هلمز vs پرنتیس گاتو پرنتیس گاتو و همکارش
@تلما هلمز درود بر آقا گرگه!

آقا یچیزی! این نمره ی مارو رد کنید بیاد وگرنه حرکت مخصوص تلما گاتو رو میزنیم!
اصلا چرا من باید باید با ایشون همکار شم؟

من و اون روباه نارنجی که بیشتر شبیه بودیم!
نگاش کنید!

از همون اول به در، دیوار، پنجره، تخته،من، شما، سنگ.. ام چیزه البته به شما مشکوک نبود ولی به بقیه موارد چرا!

می گفت تکالیفو سر وقت نمیارم تحویل بدم!

من تکالیفو دیر تحویل بدم؟

چرا باید دیر تحویل بدم وقتی که می تونم اصلا تحویل ندم؟

اصلا من یه گربه ی جذابم چرا باید با یه انسان همکاری کنم؟
اونم شخصی که اصلا شبیه من نیست!

ببین کاراشو آخه!

ایشون خوش از همه مشکوک تره!

مشکوک به چیه؟ به تقلب نرسوندن!

ایشون از اوناست که میخوابه رو ورقه وقتی ازش تقلب میخوای!

مدیونید اگه فکر کنید میخواستم تقلب کنم!

تنها وجه اشتراکی که داریم اینه که ما هردو عضو مرگخوارانیم!

معمولا لرد تاریکی ها منو سینیوریتا هلمز رو باهم میفرسته ماموریت!
سینیوریتا هلمز به همه مشکوکه! منم که پرنتیس گاتوعم! همیشه تنها کارامو انجام میدم!

بخاطر همین فقط ما دوتا بی تیم می مونیم و بقیه همیشه تیم دارن.
ما یبار رفته بودیم یه ماموریت خیلی خطرناک رو انجام بدیم.
قرار بود ما یچیزی رو به گفته ی لرد تاریکی ها بخریم!...یچیز اسمشو نبر...
اون چیز..وسیله ی مشنگی به نام تلویزیون بود...البته نه هر تلویزیونی...تلویزیونی با کیفیت بالا و قیمت پایین...
لرد تاریکی ها بهمون گفته بود که با ملایمت این کار رو انجام بدید...منم به سینیوریتا هلمز گفتم که با ملایمت بپره رو کلشون! ایشون گوش نکرد بنده هم مجبور شدم خودم تنهایی کار رو پیش ببرم و بپرم رو کلشون!

ماموریت داشت خیلی خوب پیش می رفت تا اینکه سینیوریتا هلمز چوبدستیش رو دراورد و از جادو استفاده کرد.
خلاصه که ما اون روز علاوه بر بدست اوردن تلویزیون بدون پول ده تا انسان خبیث که قیمت باباشون رو گذاشته بودن رو تلویزیونا کشتیم!
البته که ما نکشتیم خودشون از دیدن جذابیت من حیرت کردن و مردن.
هرچند سینیوریتا هلمز برگشت بهم گفت انقدر مغرور نباش کسی بخاطر جذابیت تو نمرده همشون بخاطر زیبایی من مردن ولی خب حرف یه ادم مشکوک درست نیستش که!

خلاصه که من بعد از اون فاجعه همه ی گندکاری هارو انداختم گردن سینیوریتا هلمز (اینجاست که همکار به کارمون میاد :۰۰۷:) و ایشون هم همه ی خوبی های من رو ریشه از خودش دونست و به لرد سیاه گفتش که پرنتیس بخاطر من این همه قوی شده!
و در اخر هم که همه ی اتفاقات بد رو نسبت دادیم به سیبل تریلانی عزیز و خودمون از صحنه ی روزگار جیم شدیم. بماند که وزارت سحر و جادو اون روز هری پاتر رو به دفترش برد..

شاید منو تلما زیاد باهم تفاوت داشته باشیم ولی همیشه اون اعتماد به نفسه هستش که مارو شبیه هم میکنه...
البته این نظر مردمه به نظر من من خیلی کمبود اعتماد به نفس دارم و فقط حقیقت رو میگم. حقیقت زیبایی خودم! :۰۰۷:
این خاطره ی بالا بر اساس یک داستان واقعی بود اصلا هم ساختگی نبود!

درکل اگه بدونی همیشه با کی قراره همکار شی میتونی خودتو با شرایط وقف بدی..مثل امتحان دیروز که همه ی بچه ها توش پاس شدن.

نتیجه میگیریم یه همکار خوب یه همکار خوبه..مهم نیست چقدر واسه امتحان درس بخونی..در آخر اون همونیه که کمکت میکنه امتحان رو پاس شی!
پ.ن: چقدر بزنم به حسابت نمره ی خوب میدی؟ 