کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
151
نفر همین الان آنلایناند
87 نفر در «انجمن»
0 عضو
151 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 87
-
آرشیو گالری 58
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
بنگاه املاک گرگینهی صورتی
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:53
از: گوی پیشگویی!
پستها:
277
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران، وزیر سحر و جادو


اون وسط چنان بلبشویی راه افتاده بود که تسترال صاحبشو نمیشناخت. همهچیز و همهکس جوری در هم گره خورده بودن که بعید بود کسی بتونه از هم بازشون کنه. این وسط ریش یکی توی مدادتراش رفته بود و یک خودکار آبی برای یکی سیبیل گذاشته بود.
- آی ریشم!

- آی سیبیلم!

- کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمک!
همین دو سه تا کلمه کافی بود تا تار ریش و سیبیلی توی هوا آتیش بگیره و از دود حاصل از اون زنی با عینک ته استکانی، ردایی بنفش، موهایی فرفری و سیبیلی پرپشت ظاهر بشه.
- به نام نامی ارباب، هر جا سخن از ریش و سیبیل باشد نام سیبل تریلانی، وزیر سحر و جادو میدرخشد!
ملتی که در هم گره خورده بودن دست از زدن تو سر و کله همدیگه برمیدارن و به وزیر ظاهر شدن از وسط آسمون نگاه میکنن.
- شنیدم اینجا ریش و سیبیل در خطر بوده. دولت ریش و سیبیل هرگز این اجازه رو نمیده!
- مثلا اگه من الان سیبیلای این یارو رو بتراشم و باهاش مداد رنگی درست کنم، تو میخوای جلومو بگیری؟
سیبل نگاه چهارچشمش رو به گویندهی این جمله انداخت و بعد از تکون دادن چوبدستیش از اون فقط یه خاطره باقی گذاشت!
- یادتون باشه وزیرتون یه مرگخواره و هیچوقت توهین به خودش و لرد رو تحمل نمیکنه. سیبیل حرمت داره نه لذت!
بقیه با قیافه هایی بهتزده و با ریش و سیبیلهای فر خورده به کپه خاکستر روی زمین خیره شده بودن.
- خب حالا که این مشکل حل شد، دیگه کی مشکل داره؟ بگید براتون حلش کنم!
مشکل؟ کدوم مشکل؟ اصلا مشکل رو با کدوم شین مینوشتن؟ ملت با این صحنهای که دیده بودن مگه میشد بگن مشکل دارن؟ مگه دل و جراتی هم براشون مونده بود؟
- من میگم! اینا میخواسـ....
صدای فرد مذکور با کوبیده شدن یک ماهیتابه از مبدایی نامعلوم وسط فرق سرش ساکت شد.
- بچه بود خانوم وزیر به بزرگی خودتون ببخشیدش!
خانوم وزیر لبخند رضایتی از میزان تاثیرش روی ماجرا زد.
- خوبه! حالا هر چه زودتر به وضعیت عادی برگردین و ماجرا رو تعریف کنید.
افرادی که لایک کردند
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!

جزئیات کاربر
شغل
زندانبان آزکابان
افتخارات

از آنجایی که کمرگ رد کردن فیلهای قاتلترین رفیق سریالی، مدادبی، از مرز بسیار سنگین بود، آنها پشت مرز ماندند و آخر سر هم هیچکدام نفهمیدند که در خون خالص ویزلیها آب هویج قاطی است یا خالص است.
به هر حال، موضوع اصلی پیدا کردن یک خودکار ساده برای تقسیم ارث و میراث پدری محفلیها بود؛ اما حالا که وصلت میان محفلیها و طایفهی نازکنارنجی لوازمالتحریری شکل گرفته بود، آنها هم توقع ارث داشتند.
اما حالا چه کسی باید این صلحنامه را می نوشت؟ آیا مدادبی به اندازه ی پدرش دابی، از خودگذشتی داشت و نوک صاف و صیقلش را فدا می کرد؟ یا خودکار ها فامیل مادری فوضول عزیزش ارثشان را بالا می کشید و صلحنامه را به نفع خودشان می نوشت.
مدادبی که دلش می خواست دابی و تراش مادر عزیزش زندگی خوبی را باهم شروع کنند روی میز رفت و سوپرمنوار سینهاش را سپر کرد.
-بدید بنویسم این صلحنامه را.
-بیا پایین مدادبی جان سرمون درد گرفت. اگر کسی قرار باشه این صلحنامه بنویسد طایفه ی مظلوم ما خودکار آبی هاست!
مدادبی هنوز جواب خودکار آبی را نداده بود که از گوشهی میز، یک خودکار قرمز خودش را جلو کشید و اعلام کرد که طبق شواهد موجود، قراردادهای مهم معمولا با جوهر قرمز شروع میشوند؛ مسئلهای که هیچکس نمیدانست دقیقاً از کجا آمده، اما خودکار قرمز آن را با چنان اطمینانی بیان کرد که انگار خودش شخصاً در تمام قراردادهای تاریخ جادوگری حضور داشته است.
خودکار آبی به نشانهی اعتراض با عصبانیت درپوشش را به صورتی یکی از محفلی های مرلین زده پرتاب کرد.
ـ بنده به عنوان یک خودکار آبی با اصالت، حرف های این خودکار های ویزلی نمارو باور ندارن.
خودکار قرمز هم با عصبانیتی شدید تر در پوشش با به صورت یکی دیگر از محفلی های فلک زده پرتاب کرد.
-آی نفس کش! این خودکار آبی از بس مفت خوری کردن عادت دارن میخوان ارث مارو بالا بکشن!
همین کافی بود تا پاککن که تا آن لحظه مشغول تماشای ماجرا بود، خودش را وسط بیندازد. ظاهرا از نظر او این خانواده در مرحلهای قرار گرفته بود که هرچه کمتر روی کاغذ میآمد، بهتر بود.
-طایفه خودکار ها همیشه خرابکارن، مسئولیتشو به قبیله ی مداد بسپارید. ما اشتباهاشون پاک میکنیم.
مدادبی که از پدرش دابی جن آزاد، روحیه آزاداش را به ارث برده بود. آزاده را از آزادی گرفت و شورشی علیه تمام لوازم تحریر به راه انداخت.
به هر حال، موضوع اصلی پیدا کردن یک خودکار ساده برای تقسیم ارث و میراث پدری محفلیها بود؛ اما حالا که وصلت میان محفلیها و طایفهی نازکنارنجی لوازمالتحریری شکل گرفته بود، آنها هم توقع ارث داشتند.
اما حالا چه کسی باید این صلحنامه را می نوشت؟ آیا مدادبی به اندازه ی پدرش دابی، از خودگذشتی داشت و نوک صاف و صیقلش را فدا می کرد؟ یا خودکار ها فامیل مادری فوضول عزیزش ارثشان را بالا می کشید و صلحنامه را به نفع خودشان می نوشت.
مدادبی که دلش می خواست دابی و تراش مادر عزیزش زندگی خوبی را باهم شروع کنند روی میز رفت و سوپرمنوار سینهاش را سپر کرد.
-بدید بنویسم این صلحنامه را.

-بیا پایین مدادبی جان سرمون درد گرفت. اگر کسی قرار باشه این صلحنامه بنویسد طایفه ی مظلوم ما خودکار آبی هاست!

مدادبی هنوز جواب خودکار آبی را نداده بود که از گوشهی میز، یک خودکار قرمز خودش را جلو کشید و اعلام کرد که طبق شواهد موجود، قراردادهای مهم معمولا با جوهر قرمز شروع میشوند؛ مسئلهای که هیچکس نمیدانست دقیقاً از کجا آمده، اما خودکار قرمز آن را با چنان اطمینانی بیان کرد که انگار خودش شخصاً در تمام قراردادهای تاریخ جادوگری حضور داشته است.
خودکار آبی به نشانهی اعتراض با عصبانیت درپوشش را به صورتی یکی از محفلی های مرلین زده پرتاب کرد.
ـ بنده به عنوان یک خودکار آبی با اصالت، حرف های این خودکار های ویزلی نمارو باور ندارن.

خودکار قرمز هم با عصبانیتی شدید تر در پوشش با به صورت یکی دیگر از محفلی های فلک زده پرتاب کرد.
-آی نفس کش! این خودکار آبی از بس مفت خوری کردن عادت دارن میخوان ارث مارو بالا بکشن!

همین کافی بود تا پاککن که تا آن لحظه مشغول تماشای ماجرا بود، خودش را وسط بیندازد. ظاهرا از نظر او این خانواده در مرحلهای قرار گرفته بود که هرچه کمتر روی کاغذ میآمد، بهتر بود.
-طایفه خودکار ها همیشه خرابکارن، مسئولیتشو به قبیله ی مداد بسپارید. ما اشتباهاشون پاک میکنیم.

مدادبی که از پدرش دابی جن آزاد، روحیه آزاداش را به ارث برده بود. آزاده را از آزادی گرفت و شورشی علیه تمام لوازم تحریر به راه انداخت.
افرادی که لایک کردند
حالا که پستمو تا آخر خوندی، سهم شکلاتت بیشتر میشه عمو جان!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:20
از: مسلسلستان!
پستها:
647

همین طور که دابی و تراش افتادهبودند و زارِ عشق بدفرجامشان را میزدند و جامه میدریدند و گیس میکشیدند و دندان میشکاندند و مدادتراش تیغش را درآوردهبود و تکانتکان میداد و دابی ریش آلبوس دامبلدور را دور گردنش بستهبود، یکهو جینی ویزلی یادش افتاد که:
نقل قول:
پس تفنگش را درآورد و گرفت میان دو چشم لیلیگون هری جیمز پاتر و ماشهاش را کشید تا یک عالمه مغزیجات پخش شود روی سر و صورت همه. هری پاتر که دید سر ندارد، دید دیگر فایدهای ندارد و نشست و مُرد. آن طرف، دابی که دید شوهر آیندهاش را کشتهاند، خواست موهایش را بکِشد که دید موهایش تمام شده و عوضش شیهه کشید و پرید روی کلهٔ جینی ویزلی و گرفتش زیر مشت و لگد. مدادتراش که این را دید، گفت اگر دابی شوهر سابق آیندهاش است و به جینی حمله کرده که شوهر آیندهٔ شوهر سابق آیندهٔ مدادتراش را کشته، دشمنِ دشمنش دوستش است. ولی از سمت دیگر هم اگر جینی زن خوبی برای شوهر سابق آیندهٔ خودش که شوهر آیندهٔ شوهر سابق آیندهٔ تراش میشد، میبود، هیچوقت دابی تراش را ول نمیکرد و بچهشان قاتل سریالی نمیشد و جینی دوستش نیست. ولی تراش یک قدم دیگر که با این منطق برداشت، فهمید این قانون برای خودش هم صدق میکرد و ای بابا. پس خودش را تراشاند.
سمت دیگر، بچهٔ دابی و مداد تراش، مدادبی، که دید خانوادهاش را گرفتهاند زیر بار زور، جینی را زد. ویزلیها که این را دیدند، خوشحال نشدند و به حمایت از دُردانهٔ خاندانشان علیهش قیام کردند و زدندنش. مدادبی هم کم نیاورد و به قاتلترین رفیق سریالیاش، هانیبال لکتر، نامه نوشت که لشکر فیلهایش را از آلپ رد کند و بیاورد حیاط پشتی خانهٔ گریمولد که قرار است به زودی همه بفهمند توی رگهای ویزلیها خون میتراود یا آبهویج.
نقل قول:
دابی نیز با هری پاتر وصلت کرد و هَووی جینی شد.
پس تفنگش را درآورد و گرفت میان دو چشم لیلیگون هری جیمز پاتر و ماشهاش را کشید تا یک عالمه مغزیجات پخش شود روی سر و صورت همه. هری پاتر که دید سر ندارد، دید دیگر فایدهای ندارد و نشست و مُرد. آن طرف، دابی که دید شوهر آیندهاش را کشتهاند، خواست موهایش را بکِشد که دید موهایش تمام شده و عوضش شیهه کشید و پرید روی کلهٔ جینی ویزلی و گرفتش زیر مشت و لگد. مدادتراش که این را دید، گفت اگر دابی شوهر سابق آیندهاش است و به جینی حمله کرده که شوهر آیندهٔ شوهر سابق آیندهٔ مدادتراش را کشته، دشمنِ دشمنش دوستش است. ولی از سمت دیگر هم اگر جینی زن خوبی برای شوهر سابق آیندهٔ خودش که شوهر آیندهٔ شوهر سابق آیندهٔ تراش میشد، میبود، هیچوقت دابی تراش را ول نمیکرد و بچهشان قاتل سریالی نمیشد و جینی دوستش نیست. ولی تراش یک قدم دیگر که با این منطق برداشت، فهمید این قانون برای خودش هم صدق میکرد و ای بابا. پس خودش را تراشاند.
سمت دیگر، بچهٔ دابی و مداد تراش، مدادبی، که دید خانوادهاش را گرفتهاند زیر بار زور، جینی را زد. ویزلیها که این را دیدند، خوشحال نشدند و به حمایت از دُردانهٔ خاندانشان علیهش قیام کردند و زدندنش. مدادبی هم کم نیاورد و به قاتلترین رفیق سریالیاش، هانیبال لکتر، نامه نوشت که لشکر فیلهایش را از آلپ رد کند و بیاورد حیاط پشتی خانهٔ گریمولد که قرار است به زودی همه بفهمند توی رگهای ویزلیها خون میتراود یا آبهویج.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/1 14:06:18
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/1 14:40:26
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/1 14:40:26
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/08/06
تولد نقش: 1404/12/26
آخرین ورود: یکشنبه 22 شهریور 1405 13:01
از: دژ مرگ
پستها:
138

خلاصه: محفلیون قصد دارند حیاط پشتی خانه گریمولد را میان خود قرعهکشی کنند اما پیش از آغاز اسمنویسی، خودکارشان شکسته میشود لذا همگی با هم به لوازمالتحریری مراجعه میکنند.
مغازه لوازمالتحریری خود را نامرئی و خودکارها را در جایی که تنها جنهای خانگی توان یافتنش را دارند احتکار کرده. در این حین دابی با تراش سفیدی ارتباط برقرار میکند.
~~~~~~~~~~
- تراش قربان خوشرنگ! دابی الان اومد پیشش.
تراش سفید به دور از چشمان تراش رومیزی قورباغهای، روی سنگفرشهای کوچه میپرید و به سمت دابی میفت. دابی نیز کیسه گالیون را درون دستش تکان میداد و گام برمیداشت. کم کم به دیگری نزدیک میشدند.
آمدند خیلی به یکدیگر نزدیک شوند که ناگهان تمام آدم و عالم اسلو موشن شد. دابی که حالا صدایش کشیده و بم گشته بود "تراش قربان" را صدا میزد و تراش هم پرشهایش طولانیتر شده بودند و زمان بیشتری روی هوا میماند.
دابی خیزی برداشت، پرید، دستش را کشید و انگشت اشارهاش را جلو برد ؛ تراش هم "سوپرجامپ" زد، بسی خویشتن را بالا برد و گوشه راست بالاییاش را جلو داد. بدین سان بود که دابی و تراش در میانه هوا به هم رسیدند و نوک انگشت دابی با کنج تراش تماس یافت.
این تمام داستان نبود؛ ماگلی در آن حوالی آن صحنه را دید و بعدها پوستر معروف جیلم ئی.تی را خلق کرد. حتی این رویداد نیز ختم ماجرا نبود. جرقهای نورانی از محل برخورد انگشت دابی با کنج تراش زده شد و کل لندن را پر کرد...
این جرقه در آنی دابی و تراش را به آینده برد و داستان زندگی مشترکشان را به آنها نشان داد؛ صحنهها سریع میآمدند و میرفتند.
ابتدا اولین قرار دابی و تراش در کافهای کوچک، سپس اولین دعوایشان و مراجعه به بنگاه ازدواج هلمز. بعد مراسم ازدواجشان، ماه عسل در فرانسه و خانه دلاکورها.
پس از آن به دنیا آمدن اولین جنِ تراشی جهان و حرف دکتر به دابی که گفت:
- تبریک میگم جناب دابی. اینم از گونه جانوری جدیدتون... چیز... پسرتون.
اما این پایان خوشیها بود. تراش سال بعدش به دابی گفت «دیگه نمیخوامت.» و طلاق گرفت. تمام جورابهای دابی را به عنوان مهریه غارت نمود و با همان آدم فضایی جیلم ئی.تی ازدواج کرد. دابی نیز با هری پاتر وصلت کرد و هَووی جینی ویزلی شد.
اها راستی، این را هم بدانید بد نیست، پسر دابی و تراش پس از تروماهای پیش آمده قاتل سریالی گشت.
بگذریم؛ دابی و تراش سکانسهای بالا را دیدند و درحالی که بغض گلویشان را پر کرده بود روی زمین پخش شدند و محفلیها دور آنها حلقه زدند...
مغازه لوازمالتحریری خود را نامرئی و خودکارها را در جایی که تنها جنهای خانگی توان یافتنش را دارند احتکار کرده. در این حین دابی با تراش سفیدی ارتباط برقرار میکند.
~~~~~~~~~~
- تراش قربان خوشرنگ! دابی الان اومد پیشش.
تراش سفید به دور از چشمان تراش رومیزی قورباغهای، روی سنگفرشهای کوچه میپرید و به سمت دابی میفت. دابی نیز کیسه گالیون را درون دستش تکان میداد و گام برمیداشت. کم کم به دیگری نزدیک میشدند.
آمدند خیلی به یکدیگر نزدیک شوند که ناگهان تمام آدم و عالم اسلو موشن شد. دابی که حالا صدایش کشیده و بم گشته بود "تراش قربان" را صدا میزد و تراش هم پرشهایش طولانیتر شده بودند و زمان بیشتری روی هوا میماند.
دابی خیزی برداشت، پرید، دستش را کشید و انگشت اشارهاش را جلو برد ؛ تراش هم "سوپرجامپ" زد، بسی خویشتن را بالا برد و گوشه راست بالاییاش را جلو داد. بدین سان بود که دابی و تراش در میانه هوا به هم رسیدند و نوک انگشت دابی با کنج تراش تماس یافت.
این تمام داستان نبود؛ ماگلی در آن حوالی آن صحنه را دید و بعدها پوستر معروف جیلم ئی.تی را خلق کرد. حتی این رویداد نیز ختم ماجرا نبود. جرقهای نورانی از محل برخورد انگشت دابی با کنج تراش زده شد و کل لندن را پر کرد...
این جرقه در آنی دابی و تراش را به آینده برد و داستان زندگی مشترکشان را به آنها نشان داد؛ صحنهها سریع میآمدند و میرفتند.
ابتدا اولین قرار دابی و تراش در کافهای کوچک، سپس اولین دعوایشان و مراجعه به بنگاه ازدواج هلمز. بعد مراسم ازدواجشان، ماه عسل در فرانسه و خانه دلاکورها.
پس از آن به دنیا آمدن اولین جنِ تراشی جهان و حرف دکتر به دابی که گفت:
- تبریک میگم جناب دابی. اینم از گونه جانوری جدیدتون... چیز... پسرتون.
اما این پایان خوشیها بود. تراش سال بعدش به دابی گفت «دیگه نمیخوامت.» و طلاق گرفت. تمام جورابهای دابی را به عنوان مهریه غارت نمود و با همان آدم فضایی جیلم ئی.تی ازدواج کرد. دابی نیز با هری پاتر وصلت کرد و هَووی جینی ویزلی شد.
اها راستی، این را هم بدانید بد نیست، پسر دابی و تراش پس از تروماهای پیش آمده قاتل سریالی گشت.
بگذریم؛ دابی و تراش سکانسهای بالا را دیدند و درحالی که بغض گلویشان را پر کرده بود روی زمین پخش شدند و محفلیها دور آنها حلقه زدند...
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/3 19:53:03
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN


جزئیات کاربر

میان آنان که بی پدر بودند،
میان آنان که تنها بودند،
میان آنان که ساختارشان اندکی خدشهدار بود،
یک تراش سفید دلخور وجود داشت.
از چه دلخور است؟ نمیدانست. شاید از اینکه هیچگاه مورد استفاده قرار نمیگرفت!همه چشم ها معطوف تراش رو میزی غورباقه ای بود؛کسی او را نمیخرید.
یا شاید هم چون مغازه هرگز او را ندیده بود!
خودش هم نمیدانست؛ اما سخت دلخور بود.
دور از چشم مدادتراش رومیزیِ قورباغهای که او را نمیشناخت.
به دور از ناز کردنهای مغازه...
لبهی پنجره قائم شده بود و محفللی ها را نظاره میکرد.
نخودی میخندید، زیرا به نظرش تمام حرکاتشان مضحک بود!
یکی از آنها، سگی سیاه بازیگوش و جست و جو گر بود، برای یافتن مغازه بینی میکشید.
دیگری با نگاهی طلبکارانه، کمری به درخت داده و دست به سینه، مغازهای را که نمیدید، مینگریست.
و آن دیگری، مردی آرام و متین بود، که شاید در جیب داشت تکه شکلاتی خوشعطر، و نگاهش چون پناهگاهی امن، اعتماد میآورد.
آن یکی، جنی خانگی بود!
از آنهایی که عقلشان به جاهای پنهان شدن میرسد!
ناگهان، نگاه جن و تراش با هم تلاقی کرد،
تراش از دیده شدن، سخت دلگیر و شرمنده شد.
عقب کشید، اما جن که دلخوریاش را میدانست،
کیسه کیسه گالیون را پیش کش کرد، نازش را خرید.
دابی: "عجب تیغه تیزی؛ چه رنگ چشمگیری!"
تراش کمی دلش لرزید، میدانست مغازه آنقدر که فکر میکند بی نقص و ایراد نیست! نیاز به یادآوری دارد که تراش سخت دلخور است؟
سوراخی در دیوار مغازه یافت، برای بیرون جستن از این روتین تکراری،
دور از چشم مغازه لوازم تحریر و نازهایش.
میان آنان که تنها بودند،
میان آنان که ساختارشان اندکی خدشهدار بود،
یک تراش سفید دلخور وجود داشت.
از چه دلخور است؟ نمیدانست. شاید از اینکه هیچگاه مورد استفاده قرار نمیگرفت!همه چشم ها معطوف تراش رو میزی غورباقه ای بود؛کسی او را نمیخرید.
یا شاید هم چون مغازه هرگز او را ندیده بود!
خودش هم نمیدانست؛ اما سخت دلخور بود.
دور از چشم مدادتراش رومیزیِ قورباغهای که او را نمیشناخت.
به دور از ناز کردنهای مغازه...
لبهی پنجره قائم شده بود و محفللی ها را نظاره میکرد.
نخودی میخندید، زیرا به نظرش تمام حرکاتشان مضحک بود!
یکی از آنها، سگی سیاه بازیگوش و جست و جو گر بود، برای یافتن مغازه بینی میکشید.
دیگری با نگاهی طلبکارانه، کمری به درخت داده و دست به سینه، مغازهای را که نمیدید، مینگریست.
و آن دیگری، مردی آرام و متین بود، که شاید در جیب داشت تکه شکلاتی خوشعطر، و نگاهش چون پناهگاهی امن، اعتماد میآورد.
آن یکی، جنی خانگی بود!
از آنهایی که عقلشان به جاهای پنهان شدن میرسد!
ناگهان، نگاه جن و تراش با هم تلاقی کرد،
تراش از دیده شدن، سخت دلگیر و شرمنده شد.
عقب کشید، اما جن که دلخوریاش را میدانست،
کیسه کیسه گالیون را پیش کش کرد، نازش را خرید.
دابی: "عجب تیغه تیزی؛ چه رنگ چشمگیری!"
تراش کمی دلش لرزید، میدانست مغازه آنقدر که فکر میکند بی نقص و ایراد نیست! نیاز به یادآوری دارد که تراش سخت دلخور است؟
سوراخی در دیوار مغازه یافت، برای بیرون جستن از این روتین تکراری،
دور از چشم مغازه لوازم تحریر و نازهایش.
افرادی که لایک کردند
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

البته که لوازم التحریری از زیباترین مغازههای دنیاست. و صد البته که خودش به زیباییاش آگاه است، و از این رو ناز دارد و تا نازش را نخرند رخ نمینمایاند.
محفلیها بسیار گشتند. هر دفعه هم مطمئن بودند که آدرس را درست آمدهاند. اما خبری از مغازه نبود!
در نتیجه جوزفین شروع کرد به فحش دادن به مغازه و چه فحشهای آبدار و ملسی که به او نمیبست.
-خیارِ دریایی! کرفس صحرایی! نگینِ دمپایی! شلنگِ روپایی! دِ آخه کجایی؟!
مغازه هم حسابی به تریش قبایش برخورد. پشت چشمی نازک کرد و بادبزنش را جلوی دماغ عقابیاش گرفت که هر روز ساعتها جلوی آیینه قربانصدقهاش میرفت.
اما کوتاه نیامد. اصلا هم مهم نبود که محفلیها انقدر دنبالش بگردندکه پاهایشان قلم شود، چون آنوقت میتوانست پاهای قلمشدهشان را جمع کند و بتراشد و در قلمدانهای نفیس میناکاری شده بگذارد توی ویترینش و به عنوان قلم ققنوس به قیمت گزافی به مشتریهایش قالب کند!
مدادتراش رومیزی قورباغهایاش از دیدبانی بازگشت و راپورت موقعیت تکتک محفلیها و قصد و نیتشان را داد. مغازه هم هرچی خودکار و مداد داشت را فرستاد بروند خانه پدرشان، آنهایی که بیپدر بودند را هم گرفت در جاهایی احتکار کرد که عقل جن هم بهاش قد نمیداد.
البته جنهای خانگی از این قاعده مستثنی بودند.
محفلیها بسیار گشتند. هر دفعه هم مطمئن بودند که آدرس را درست آمدهاند. اما خبری از مغازه نبود!
در نتیجه جوزفین شروع کرد به فحش دادن به مغازه و چه فحشهای آبدار و ملسی که به او نمیبست.
-خیارِ دریایی! کرفس صحرایی! نگینِ دمپایی! شلنگِ روپایی! دِ آخه کجایی؟!

مغازه هم حسابی به تریش قبایش برخورد. پشت چشمی نازک کرد و بادبزنش را جلوی دماغ عقابیاش گرفت که هر روز ساعتها جلوی آیینه قربانصدقهاش میرفت.
اما کوتاه نیامد. اصلا هم مهم نبود که محفلیها انقدر دنبالش بگردندکه پاهایشان قلم شود، چون آنوقت میتوانست پاهای قلمشدهشان را جمع کند و بتراشد و در قلمدانهای نفیس میناکاری شده بگذارد توی ویترینش و به عنوان قلم ققنوس به قیمت گزافی به مشتریهایش قالب کند!
مدادتراش رومیزی قورباغهایاش از دیدبانی بازگشت و راپورت موقعیت تکتک محفلیها و قصد و نیتشان را داد. مغازه هم هرچی خودکار و مداد داشت را فرستاد بروند خانه پدرشان، آنهایی که بیپدر بودند را هم گرفت در جاهایی احتکار کرد که عقل جن هم بهاش قد نمیداد.
البته جنهای خانگی از این قاعده مستثنی بودند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1404/12/23 0:39:49
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:48
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
283

گرفته شدن این تصمیم همانا و ظهور آیلین با چند ژاکت پشمی همانا.
ـ مادر مرلین بیامرزم همیشه میگفت وقتی میبینی کسی میخواد بره جایی، باید منتهای لطفتو بدرقه راهش کنی.
و به دنبال این حرف، جلوی تک تک محفلیها زانو زد و ژاکتها را دودستی تقدیمشان کرد.
کار ریموس از گریه و از بالای اورست پرت کردن خود گذشته بود. فقط لبخندی زد که مفهومش میشد: مرلین مرا شکلات کن!
ـ آیلین، در جریانی که ما فقط میخوایم بریم لوازم تحریری دوتا خیابون بالاتر، یه خودکار بخریم؟
آیلین در جریان بود یا نه، کسی نفهمید؛ زیرا زن جوان به آشپزخانه رفت و پس از یک لحظه، با مقادیری میوه ظاهر شد.
ـ ببرین که ضعف نکنین.
ریموس دوباره لبخندی زد. مرلین واقعا قصد نداشت او را شکلات کند؟
ـ آیلین، باور کن فقط دو خیابون بالاتره.
آیلین در حالی که میکوشید شال گردنی را دور گردن کوین بپیچد، تبسمی کرد.
ـ مادر مرلین بیامرزم همیشه میگفت راه، بدرقه میخواد، چه یک قدم چه صد قدم.
ریموس با خود اندیشید: مرلینا، کارم از شکلات گذشته، مرا هات چاکلت کن! در این حین، گادفری نظرش به موضوع دیگری جلب شد.
ـ آیلین، در جریانی که خودتم میای و برای خودت هیچی نیاوردی؟
آیلین روی مبل نشست.
ـ ببخشید، ببخشید، جسارت نباشه، گلاب به روتون...من نمیام! میمونم، خونه رو براتون گرم میکنم.
مالی ملاقهای به پشت آیلین زد.
ـ این بود آرمان های دامبلدور؟ میخوای از محفل جدا شی؟ ازت ناامید شدم!
شنیدن این جمله آخر، از هزار ضربه ملاقه و ماهیتابه و دمپایی کارسازتر بود.
ـ ببخشید خانم ویزلی، ناراحت شدین؟ ببخشید... میام!
ریموس آهی سرد از دل پردرد برکشید.
ـ حالا میتونیم بریم یه خودکار بگیریم؟
و این گونه، اعضای محفل روانه لوازم تحریری شدند.
ـ مادر مرلین بیامرزم همیشه میگفت وقتی میبینی کسی میخواد بره جایی، باید منتهای لطفتو بدرقه راهش کنی.
و به دنبال این حرف، جلوی تک تک محفلیها زانو زد و ژاکتها را دودستی تقدیمشان کرد.
کار ریموس از گریه و از بالای اورست پرت کردن خود گذشته بود. فقط لبخندی زد که مفهومش میشد: مرلین مرا شکلات کن!
ـ آیلین، در جریانی که ما فقط میخوایم بریم لوازم تحریری دوتا خیابون بالاتر، یه خودکار بخریم؟
آیلین در جریان بود یا نه، کسی نفهمید؛ زیرا زن جوان به آشپزخانه رفت و پس از یک لحظه، با مقادیری میوه ظاهر شد.
ـ ببرین که ضعف نکنین.
ریموس دوباره لبخندی زد. مرلین واقعا قصد نداشت او را شکلات کند؟
ـ آیلین، باور کن فقط دو خیابون بالاتره.
آیلین در حالی که میکوشید شال گردنی را دور گردن کوین بپیچد، تبسمی کرد.
ـ مادر مرلین بیامرزم همیشه میگفت راه، بدرقه میخواد، چه یک قدم چه صد قدم.
ریموس با خود اندیشید: مرلینا، کارم از شکلات گذشته، مرا هات چاکلت کن! در این حین، گادفری نظرش به موضوع دیگری جلب شد.
ـ آیلین، در جریانی که خودتم میای و برای خودت هیچی نیاوردی؟
آیلین روی مبل نشست.
ـ ببخشید، ببخشید، جسارت نباشه، گلاب به روتون...من نمیام! میمونم، خونه رو براتون گرم میکنم.
مالی ملاقهای به پشت آیلین زد.
ـ این بود آرمان های دامبلدور؟ میخوای از محفل جدا شی؟ ازت ناامید شدم!
شنیدن این جمله آخر، از هزار ضربه ملاقه و ماهیتابه و دمپایی کارسازتر بود.
ـ ببخشید خانم ویزلی، ناراحت شدین؟ ببخشید... میام!
ریموس آهی سرد از دل پردرد برکشید.
ـ حالا میتونیم بریم یه خودکار بگیریم؟
و این گونه، اعضای محفل روانه لوازم تحریری شدند.
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
شغل
داور ذخیره دوئل

با نصف شدن خودکار توسط گابریل و خالی شدن جوهر آن، محفلی ها دیگر ابزاری برای نوشتن اسم های خود روی برگه نداشتند.
- چرا اینکارو کردی گب؟
- خب ریموس داشت گریه می کرد! از من انتظار نداری که بتونم این صحنه رو تحمل کنم؟ اونم وقتی که می تونم کاری کنم به چیزی که می خواد برسه؟
گابریل کافی بود که مسیر بین خود و ریموس را دنبال می کرد تا متوجه جوهر آبی رنگ خودکار شود و بفهمد که ریموس به چیزی که می خواست، نرسید. ولی او اعتقاد داشت که برای خوشحالی دیگران باید دست به هر کاری زد و درگیر حاشیه نشد.
اعضای محفل که می دانستند بحث با گابریل بی فایده است و هرچه بگویند، گوش او بدهکار نیست، تصمیم گرفتند که ذهن خود را درگیر عمل انجام شده توسط گابریل نکنند و دنبال راه حل بگردند.
- اگه درست یادم باشه، دوتا خیابون بالاتر لوازم التحریریه. می تونم برم، چندتا خودکار بگیرم و سریع برگردم.
راه حل منطقی ای بود. ولی چهره ی دیگر اعضای محفل، نمایانگر این بود که مشکلی در این راه حل وجود داشت.
- چطور تونستی این حرفو بزنی؟
آرمان های دامبلدور رو فراموش کردی؟
چهره ی ریموس، حاکی از آن بود که نمی دانست جریان از چه قرار است. چرا باید خرید خودکار به آرمان های دامبلدور مربوط می شد؟ به فکر فرو رفت تا مشکل را بیابد.
در همین حین، در خانه ی گریمولد باز شد.
- سلام!
فرد سلام کننده بدون درنگ به سمت ریموس رفت.
- وحدت هستم! آرمان وحدت! من یکی از آرمان های دامبلدورم. بهم خبر دادن که منو فراموش کردی. اومدم خودم، خودمو بهت یادآوری کنم. اگه اشتباه نکنم، گفتی که می خوای بری و خودکار بخری، درسته؟
- آره دقیقا همینو گفتم.
- مشکلی توش نمی بینی؟
ریموس که فکر هایش به در بسته خورده بودند و او را به جوابی نرسانده بودند، با تکان دادن سر جواب آرمان را داد.
- پس واقعا من رو فراموش کردی! مشکل راه حل تو اینه که میخوای "فردی" انجامش بدی. محفلی ها هر کاری رو با وحدت انجام می دن. پس جمله ی درست اینه که "با هم به خرید خودکار بریم".
آرمان وحدت این را گفت و از همان راهی که آمده بود، برگشت.
با یادآوری مجدد آرمان های دامبلدور به ریموس لوپین، همه ی اعضای محفل آماده شدند که با هم به لوازم التحریری بروند.
- چرا اینکارو کردی گب؟

- خب ریموس داشت گریه می کرد! از من انتظار نداری که بتونم این صحنه رو تحمل کنم؟ اونم وقتی که می تونم کاری کنم به چیزی که می خواد برسه؟
گابریل کافی بود که مسیر بین خود و ریموس را دنبال می کرد تا متوجه جوهر آبی رنگ خودکار شود و بفهمد که ریموس به چیزی که می خواست، نرسید. ولی او اعتقاد داشت که برای خوشحالی دیگران باید دست به هر کاری زد و درگیر حاشیه نشد.
اعضای محفل که می دانستند بحث با گابریل بی فایده است و هرچه بگویند، گوش او بدهکار نیست، تصمیم گرفتند که ذهن خود را درگیر عمل انجام شده توسط گابریل نکنند و دنبال راه حل بگردند.
- اگه درست یادم باشه، دوتا خیابون بالاتر لوازم التحریریه. می تونم برم، چندتا خودکار بگیرم و سریع برگردم.
راه حل منطقی ای بود. ولی چهره ی دیگر اعضای محفل، نمایانگر این بود که مشکلی در این راه حل وجود داشت.
- چطور تونستی این حرفو بزنی؟
آرمان های دامبلدور رو فراموش کردی؟چهره ی ریموس، حاکی از آن بود که نمی دانست جریان از چه قرار است. چرا باید خرید خودکار به آرمان های دامبلدور مربوط می شد؟ به فکر فرو رفت تا مشکل را بیابد.
در همین حین، در خانه ی گریمولد باز شد.
- سلام!

فرد سلام کننده بدون درنگ به سمت ریموس رفت.
- وحدت هستم! آرمان وحدت! من یکی از آرمان های دامبلدورم. بهم خبر دادن که منو فراموش کردی. اومدم خودم، خودمو بهت یادآوری کنم. اگه اشتباه نکنم، گفتی که می خوای بری و خودکار بخری، درسته؟

- آره دقیقا همینو گفتم.
- مشکلی توش نمی بینی؟
ریموس که فکر هایش به در بسته خورده بودند و او را به جوابی نرسانده بودند، با تکان دادن سر جواب آرمان را داد.
- پس واقعا من رو فراموش کردی! مشکل راه حل تو اینه که میخوای "فردی" انجامش بدی. محفلی ها هر کاری رو با وحدت انجام می دن. پس جمله ی درست اینه که "با هم به خرید خودکار بریم".

آرمان وحدت این را گفت و از همان راهی که آمده بود، برگشت.
با یادآوری مجدد آرمان های دامبلدور به ریموس لوپین، همه ی اعضای محفل آماده شدند که با هم به لوازم التحریری بروند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 1 مهر 1405 22:11
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

همونطور که محفلیها همدیگه رو گاز میگرفتن و خودشون رو به در و دیوار و همدیگه میکوبیدن، سایه الستور و خود الستور و گابریل که روی سر الستور نشستهبودن، یه نگاه بههم کردن، شونه بالا انداختن، و بعد سایه الستور خیلی راحت و سایهوار از بین محفلیها رد شد، خودکار رو برداشت، برگشت و به دست گابریل داد.
چشمای گابریل برق زدن. توی چشماش ستاره و تکشاخ دیدهشد و حسابی روی کله الستور ذوق کرد و رقصید.
- حالا قراره با این خودکار چیکار کنی؟
- میخوام باهاش نقاشی تکشاخ روی دیوارای خونه بکشم!
به محض شنیدن صحبتهای در حال رد و بدل شدن بین الستور و گابریل، محفلیها همدیگه رو رها کردن و ناباورانه به الستور که همراه گابریل روی سرش کنار دیوارها قدم میزد که گابریل راحتتر بتونه نقاشی کنه، خیره شدن.
- این... این خیلی ناعدالتی بزرگی بود...
نگاهها از الستور و گابریل به سمت ریموس که روی زمین زانو زدهبود و اشک توی چشماش جمعشدهبود برگشت.
- من از شیش ماه قبل برای گرفتن این خودکار برنامه ریختهبودم... کلی محاسبه کردهبودم...
کمکم اشک از چشمای ریموس جاری شد.
- الان دیگه حتی اوجولات هم درد منو دوا نمیکنه...
- عه... آخییی... بیا حالا، ناراحتی نداره که، نصفش میکنم با هم استفاده کنیم.
قبل از اینکه ریموس بتونه به گابریل بگه خودکار قابل نصف شدن نیست، خودکار توسط گابریل نصف شد، و نصفش به دست ریموس دادهشد.
الستور هم خیلی آروم دستش رو جلوی دهنش گذاشت که با دیدن قیافه ریموس، از شدت خنده منفجر نشه. البته که به فکرش رسید بعدا به گابریل نکته حیاتی در مورد نصف کردن خودکارهارو هم بگه!
چشمای گابریل برق زدن. توی چشماش ستاره و تکشاخ دیدهشد و حسابی روی کله الستور ذوق کرد و رقصید.
- حالا قراره با این خودکار چیکار کنی؟

- میخوام باهاش نقاشی تکشاخ روی دیوارای خونه بکشم!

به محض شنیدن صحبتهای در حال رد و بدل شدن بین الستور و گابریل، محفلیها همدیگه رو رها کردن و ناباورانه به الستور که همراه گابریل روی سرش کنار دیوارها قدم میزد که گابریل راحتتر بتونه نقاشی کنه، خیره شدن.
- این... این خیلی ناعدالتی بزرگی بود...

نگاهها از الستور و گابریل به سمت ریموس که روی زمین زانو زدهبود و اشک توی چشماش جمعشدهبود برگشت.
- من از شیش ماه قبل برای گرفتن این خودکار برنامه ریختهبودم... کلی محاسبه کردهبودم...

کمکم اشک از چشمای ریموس جاری شد.
- الان دیگه حتی اوجولات هم درد منو دوا نمیکنه...

- عه... آخییی... بیا حالا، ناراحتی نداره که، نصفش میکنم با هم استفاده کنیم.

قبل از اینکه ریموس بتونه به گابریل بگه خودکار قابل نصف شدن نیست، خودکار توسط گابریل نصف شد، و نصفش به دست ریموس دادهشد.
الستور هم خیلی آروم دستش رو جلوی دهنش گذاشت که با دیدن قیافه ریموس، از شدت خنده منفجر نشه. البته که به فکرش رسید بعدا به گابریل نکته حیاتی در مورد نصف کردن خودکارهارو هم بگه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

- چی گفت؟!
- گفت صف ببندیم!
محفلیها مشتهایشان را به هوا بردند و صدای اعتراضشان در خانه گریمولد طنین انداز شد.
- صف ببندیم؟ صف ببندیم؟! خجالت نکشیدی این حرفو زدی فرزند روشنایی؟
ریموس سرش را خاراند.
- آم... چرا باید خجالت میکشیدم؟
صدای نچ نچ شدت گرفت.
- صف بستن یعنی یکی جلوی یکی دیگه وایسه... یعنی اولویت و برتری یکی بر دیگری! این بود آرمانهای دامبلدور که دوست داشت همه با هم برابر باشن و هیچکس بر دیگری برتری نداشته باشه؟!
آهنگی کمونیستی از بلندگوهای خانه گریمولد پخش شد که صدای نچ نچ محفلیان را همراهی کرد.
- رفیق محفلیاوفهای عزیز، من به شدت نادم و پشیمون شدم. من به آرمانهای پاک کمونیس... دامبلدوریسم خیانت کردم. از امروز تا ابد صف بستن توی خونه گریمولد ممنوعه. هرکی هم صف ببنده شیر دامبلدور رو حلالش نمیکنیم!
نگاههای تحسین آمیز محفلیها مهر تاییدی بر سخنان ریموس شد.
- خب حالا که صف بستن نداریم همه با هم حمله کنیم و اسممونو بنویسیم و بندازیم تو گلدون. حمله!
لحظهای بعد محفلیها که گویی مدتها پشت درهای مترو منتظر ماندهاند بر سر و کله یکدیگر کوفتند و از سر و کول هم بالا رفتند تا خودشان را اولین نفر به تنها خودکار خانه گریمولد برسانند.
- گفت صف ببندیم!
محفلیها مشتهایشان را به هوا بردند و صدای اعتراضشان در خانه گریمولد طنین انداز شد.
- صف ببندیم؟ صف ببندیم؟! خجالت نکشیدی این حرفو زدی فرزند روشنایی؟
ریموس سرش را خاراند.
- آم... چرا باید خجالت میکشیدم؟
صدای نچ نچ شدت گرفت.
- صف بستن یعنی یکی جلوی یکی دیگه وایسه... یعنی اولویت و برتری یکی بر دیگری! این بود آرمانهای دامبلدور که دوست داشت همه با هم برابر باشن و هیچکس بر دیگری برتری نداشته باشه؟!
آهنگی کمونیستی از بلندگوهای خانه گریمولد پخش شد که صدای نچ نچ محفلیان را همراهی کرد.
- رفیق محفلیاوفهای عزیز، من به شدت نادم و پشیمون شدم. من به آرمانهای پاک کمونیس... دامبلدوریسم خیانت کردم. از امروز تا ابد صف بستن توی خونه گریمولد ممنوعه. هرکی هم صف ببنده شیر دامبلدور رو حلالش نمیکنیم!
نگاههای تحسین آمیز محفلیها مهر تاییدی بر سخنان ریموس شد.
- خب حالا که صف بستن نداریم همه با هم حمله کنیم و اسممونو بنویسیم و بندازیم تو گلدون. حمله!
لحظهای بعد محفلیها که گویی مدتها پشت درهای مترو منتظر ماندهاند بر سر و کله یکدیگر کوفتند و از سر و کول هم بالا رفتند تا خودشان را اولین نفر به تنها خودکار خانه گریمولد برسانند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
