جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1405 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همین طور که دابی و تراش افتاده‌بودند و زارِ عشق بدفرجامشان را می‌زدند و جامه می‌دریدند و گیس می‌کشیدند و دندان می‌شکاندند و مدادتراش تیغش را درآورده‌بود و تکان‌تکان می‌داد و دابی ریش آلبوس دامبلدور را دور گردنش بسته‌بود، یکهو جینی ویزلی یادش افتاد که:
نقل قول:
دابی نیز با هری پاتر وصلت کرد و هَووی جینی شد.

پس تفنگش را درآورد و گرفت میان دو چشم لیلی‌گون هری جیمز پاتر و ماشه‌اش را کشید تا یک عالمه مغزیجات پخش شود روی سر و صورت همه. هری پاتر که دید سر ندارد، دید دیگر فایده‌‌ای ندارد و نشست و مُرد. آن طرف، دابی که دید شوهر آینده‌اش را کشته‌اند، خواست موهایش را بکِشد که دید موهایش تمام شده و عوضش شیهه کشید و پرید روی کلهٔ جینی ویزلی و گرفتش زیر مشت و لگد. مدادتراش که این‌ را دید، گفت اگر دابی شوهر سابق آینده‌اش است و به جینی حمله کرده که شوهر آیندهٔ شوهر سابق آیندهٔ مدادتراش را کشته، دشمنِ دشمنش دوستش است. ولی از سمت دیگر هم اگر جینی زن خوبی برای شوهر سابق آینده‌ٔ خودش که شوهر آیندهٔ شوهر سابق آیندهٔ تراش می‌شد، می‌بود، هیچوقت دابی تراش را ول نمی‌کرد و بچه‌شان قاتل سریالی نمی‌شد و جینی دوستش نیست. ولی تراش یک قدم دیگر که با این منطق برداشت، فهمید این قانون برای خودش هم صدق می‌کرد و ای بابا. پس خودش را تراشاند.

سمت دیگر، بچهٔ دابی و مداد تراش، مدادبی، که دید خانواده‌اش را گرفته‌اند زیر بار زور، جینی را زد. ویزلی‌ها که این را دیدند، خوشحال نشدند و به حمایت از دُردانهٔ خاندانشان علیهش قیام کردند و زدندنش. مدادبی هم کم نیاورد و به قاتل‌ترین رفیق سریالی‌اش، هانیبال لکتر، نامه نوشت که لشکر فیل‌هایش را از آلپ رد کند و بیاورد حیاط پشتی خانهٔ گریمولد که قرار است به زودی همه بفهمند توی رگ‌های ویزلی‌ها خون می‌تراود یا آب‌هویج.
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/1 14:06:18
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/3/1 14:40:26

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 19:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: محفلیون قصد دارند حیاط پشتی خانه گریمولد را میان خود قرعه‌کشی کنند اما پیش از آغاز اسم‌نویسی، خودکارشان شکسته می‌شود لذا همگی با هم به لوازم‌التحریری مراجعه می‌کنند.
مغازه لوازم‌التحریری خود را نامرئی و خودکارها را در جایی که تنها جن‌های خانگی توان یافتنش را دارند احتکار کرده. در این حین دابی با تراش سفیدی ارتباط برقرار می‌کند.


~~~~~~~~~~

- تراش قربان خوش‌رنگ! دابی الان اومد پیشش.

تراش سفید به دور از چشمان تراش رومیزی قورباغه‌ای، روی سنگ‌فرش‌های کوچه می‌پرید و به سمت دابی می‌فت. دابی نیز کیسه گالیون را درون دستش تکان می‌داد و گام برمی‌داشت. کم کم به دیگری نزدیک می‌شدند.

آمدند خیلی به یکدیگر نزدیک شوند که ناگهان تمام آدم و عالم اسلو موشن شد. دابی که حالا صدایش کشیده و بم گشته بود "تراش قربان" را صدا می‌زد و تراش هم پرش‌هایش طولانی‌تر شده بودند و زمان بیشتری روی هوا می‌ماند.

دابی خیزی برداشت، پرید، دستش را کشید و انگشت اشاره‌اش را جلو برد ؛ تراش هم "سوپرجامپ" زد، بسی خویشتن را بالا برد و گوشه راست بالایی‌‌اش را جلو داد. بدین سان بود که دابی و تراش در میانه هوا به هم رسیدند و نوک انگشت دابی با کنج تراش تماس یافت.

این تمام داستان نبود؛ ماگلی در آن حوالی آن صحنه را دید و بعدها پوستر معروف جیلم ئی‌.تی را خلق کرد. حتی این رویداد نیز ختم ماجرا نبود. جرقه‌ای نورانی‌ از محل برخورد انگشت دابی با کنج تراش زده شد و کل لندن را پر کرد...

این جرقه در آنی دابی و تراش را به آینده برد و داستان زندگی مشترکشان را به آن‌ها نشان داد؛ صحنه‌ها سریع می‌آمدند و می‌رفتند.
ابتدا اولین قرار دابی و تراش در کافه‌ای کوچک، سپس اولین دعوایشان و مراجعه به بنگاه ازدواج هلمز. بعد مراسم ازدواجشان، ماه عسل در فرانسه و خانه دلاکورها.

پس از آن به دنیا آمدن اولین جنِ تراشی جهان و حرف دکتر به دابی که گفت:
- تبریک می‌گم جناب دابی. اینم از گونه جانوری جدیدتون... چیز... پسرتون.

اما این پایان خوشی‌ها بود. تراش سال بعدش به دابی گفت «دیگه نمی‌خوامت.» و طلاق گرفت. تمام جوراب‌های دابی را به عنوان مهریه غارت نمود و با همان آدم فضایی جیلم ئی‌.تی ازدواج کرد. دابی نیز با هری پاتر وصلت کرد و هَووی جینی ویزلی شد.
اها راستی، این را هم بدانید بد نیست، پسر دابی و تراش پس از تروماهای پیش آمده قاتل سریالی گشت.

بگذریم؛ دابی و تراش سکانس‌های بالا را دیدند و درحالی که بغض گلویشان را پر کرده بود روی زمین پخش شدند و محفلی‌ها دور آن‌ها حلقه زدند...
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/3 19:53:03
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 09:52
نمایش جزئیات
آفلاین
میان آنان که بی‌ پدر بودند،
میان آنان که تنها بودند،
میان آنان که ساختارشان اندکی خدشه‌دار بود،
یک تراش سفید دلخور وجود داشت.

از چه دلخور است؟ نمی‌دانست. شاید از اینکه هیچ‌گاه مورد استفاده قرار نمی‌گرفت!همه چشم ها معطوف تراش رو میزی غورباقه ای بود؛کسی او را نمیخرید.
یا شاید هم چون مغازه هرگز او را ندیده بود!
خودش هم نمی‌دانست؛ اما سخت دلخور بود.

دور از چشم مداد‌تراش رو‌میزیِ قورباغه‌ای که او را نمی‌شناخت.
به دور از ناز کردن‌های مغازه...
لبه‌ی پنجره قائم شده بود و محفللی ها را نظاره می‌کرد.

نخودی می‌خندید، زیرا به نظرش تمام حرکاتشان مضحک بود!
یکی از آن‌ها، سگی سیاه بازیگوش و جست و جو گر بود، برای یافتن مغازه بینی می‌کشید.
دیگری با نگاهی طلبکارانه، کمری به درخت داده و دست به سینه، مغازه‌ای را که نمی‌دید، می‌نگریست.
و آن دیگری، مردی آرام و متین بود، که شاید در جیب داشت تکه شکلاتی خوش‌عطر، و نگاهش چون پناهگاهی امن، اعتماد می‌آورد.
آن یکی، جنی خانگی بود!
از آن‌هایی که عقلشان به جاهای پنهان شدن می‌رسد!

ناگهان، نگاه جن و تراش با هم تلاقی کرد،
تراش از دیده شدن، سخت دلگیر و شرمنده شد.
عقب کشید، اما جن که دلخوری‌اش را می‌دانست،
کیسه کیسه گالیون را پیش کش کرد، نازش را خرید.
دابی: "عجب تیغه تیزی؛ چه رنگ چشم‌گیری!"

تراش کمی دلش لرزید، میدانست مغازه آنقدر که فکر میکند بی نقص و ایراد نیست! نیاز به یادآوری دارد که تراش سخت دلخور است؟
سوراخی در دیوار مغازه یافت، برای بیرون جستن از این روتین تکراری،
دور از چشم مغازه لوازم تحریر و نازهایش.
پاسخ: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1404 23:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
البته که لوازم التحریری از زیباترین مغازه‌های دنیاست. و صد البته که خودش به زیبایی‌اش آگاه است، و از این رو ناز دارد و تا نازش را نخرند رخ نمی‌نمایاند.

محفلی‌ها بسیار گشتند. هر دفعه هم مطمئن بودند که آدرس را درست آمده‌اند. اما خبری از مغازه نبود!

در نتیجه جوزفین شروع کرد به فحش دادن به مغازه و چه فحش‌های آبدار و ملسی که به او نمی‌بست.
-خیارِ دریایی! کرفس صحرایی! نگینِ دمپایی! شلنگِ روپایی! دِ آخه کجایی؟!

مغازه هم حسابی به تریش قبایش برخورد. پشت چشمی نازک کرد و بادبزنش را جلوی دماغ عقابی‌اش گرفت که هر روز ساعت‌ها جلوی آیینه قربان‌صدقه‌اش می‌رفت.
اما کوتاه نیامد. اصلا هم مهم نبود که محفلی‌ها انقدر دنبالش بگردندکه پاهایشان قلم شود، چون آن‌وقت می‌توانست پاهای قلم‌شده‌شان را جمع کند و بتراشد و در قلم‌دان‌های نفیس میناکاری شده بگذارد توی ویترینش و به عنوان قلم ققنوس به قیمت گزافی به مشتری‌هایش قالب کند!

مدادتراش رومیزی قورباغه‌ای‌اش از دیدبانی بازگشت و راپورت موقعیت تک‌تک محفلی‌ها و قصد و نیت‌شان را داد. مغازه هم هرچی خودکار و مداد داشت را فرستاد بروند خانه‌ پدرشان، آنهایی که بی‌پدر بودند را هم گرفت در جاهایی احتکار کرد که عقل جن هم به‌اش قد نمی‌‌داد.

البته جن‌های خانگی از این قاعده مستثنی بودند.
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1404/12/23 0:39:49
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: جمعه 3 بهمن 1404 10:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گرفته شدن این تصمیم همانا و ظهور آیلین با چند ژاکت پشمی همانا.
ـ مادر مرلین بیامرزم همیشه می‌گفت وقتی می‌بینی کسی می‌خواد بره جایی، باید منتهای لطفتو بدرقه راهش کنی.

و به دنبال این حرف، جلوی تک تک محفلی‌ها زانو زد و ژاکت‌ها را دودستی تقدیمشان کرد.

کار ریموس از گریه و از بالای اورست پرت کردن خود گذشته بود. فقط لبخندی زد که مفهومش میشد: مرلین مرا شکلات کن!
ـ آیلین، در جریانی که ما فقط می‌خوایم بریم لوازم تحریری دوتا خیابون بالاتر، یه خودکار بخریم؟

آیلین در جریان بود یا نه، کسی نفهمید؛ زیرا زن جوان به آشپزخانه رفت و پس از یک لحظه، با مقادیری میوه ظاهر شد.
ـ ببرین که ضعف نکنین.

ریموس دوباره لبخندی زد. مرلین واقعا قصد نداشت او را شکلات کند؟
ـ آیلین، باور کن فقط دو خیابون بالاتره.

آیلین در حالی که می‌کوشید شال گردنی را دور گردن کوین بپیچد، تبسمی کرد.
ـ مادر مرلین بیامرزم همیشه می‌گفت راه، بدرقه می‌خواد، چه یک قدم چه صد قدم.

ریموس با خود اندیشید: مرلینا، کارم از شکلات گذشته، مرا هات چاکلت کن! در این حین، گادفری نظرش به موضوع دیگری جلب شد.
ـ آیلین، در جریانی که خودتم میای و برای خودت هیچی نیاوردی؟

آیلین روی مبل نشست.
ـ ببخشید، ببخشید، جسارت نباشه، گلاب به روتون...من نمیام! می‌مونم، خونه رو براتون گرم می‌کنم.

مالی ملاقه‌ای به پشت آیلین زد.
ـ این بود آرمان های دامبلدور؟ می‌خوای از محفل جدا شی؟ ازت ناامید شدم!

شنیدن این جمله آخر، از هزار ضربه ملاقه و ماهیتابه و دمپایی کارسازتر بود.
ـ ببخشید خانم ویزلی، ناراحت شدین؟ ببخشید... میام!

ریموس آهی سرد از دل پردرد برکشید.
ـ حالا می‌تونیم بریم یه خودکار بگیریم؟

و این گونه، اعضای محفل روانه لوازم تحریری شدند.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 دی 1403 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
با نصف شدن خودکار توسط گابریل و خالی شدن جوهر آن، محفلی ها دیگر ابزاری برای نوشتن اسم های خود روی برگه نداشتند.

- چرا اینکارو کردی گب؟
- خب ریموس داشت گریه می کرد! از من انتظار نداری که بتونم این صحنه رو تحمل کنم؟ اونم وقتی که می تونم کاری کنم به چیزی که می خواد برسه؟

گابریل کافی بود که مسیر بین خود و ریموس را دنبال می کرد تا متوجه جوهر آبی رنگ خودکار شود و بفهمد که ریموس به چیزی که می خواست، نرسید. ولی او اعتقاد داشت که برای خوشحالی دیگران باید دست به هر کاری زد و درگیر حاشیه نشد.

اعضای محفل که می دانستند بحث با گابریل بی فایده است و هرچه بگویند، گوش او بدهکار نیست، تصمیم گرفتند که ذهن خود را درگیر عمل انجام شده توسط گابریل نکنند و دنبال راه حل بگردند.

- اگه درست یادم باشه، دوتا خیابون بالاتر لوازم التحریریه. می تونم برم، چندتا خودکار بگیرم و سریع برگردم.

راه حل منطقی ای بود. ولی چهره ی دیگر اعضای محفل، نمایانگر این بود که مشکلی در این راه حل وجود داشت.

- چطور تونستی این حرفو بزنی؟ آرمان های دامبلدور رو فراموش کردی؟

چهره ی ریموس، حاکی از آن بود که نمی دانست جریان از چه قرار است. چرا باید خرید خودکار به آرمان های دامبلدور مربوط می شد؟ به فکر فرو رفت تا مشکل را بیابد.
در همین حین، در خانه ی گریمولد باز شد.

- سلام!

فرد سلام کننده بدون درنگ به سمت ریموس رفت.

- وحدت هستم! آرمان وحدت! من یکی از آرمان های دامبلدورم. بهم خبر دادن که منو فراموش کردی. اومدم خودم، خودمو بهت یادآوری کنم. اگه اشتباه نکنم، گفتی که می خوای بری و خودکار بخری، درسته؟
- آره دقیقا همینو گفتم.
- مشکلی توش نمی بینی؟

ریموس که فکر هایش به در بسته خورده بودند و او را به جوابی نرسانده بودند، با تکان دادن سر جواب آرمان را داد.

- پس واقعا من رو فراموش کردی! مشکل راه حل تو اینه که میخوای "فردی" انجامش بدی. محفلی ها هر کاری رو با وحدت انجام می دن. پس جمله ی درست اینه که "با هم به خرید خودکار بریم".

آرمان وحدت این را گفت و از همان راهی که آمده بود، برگشت.
با یادآوری مجدد آرمان های دامبلدور به ریموس لوپین، همه ی اعضای محفل آماده شدند که با هم به لوازم التحریری بروند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1403 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
همون‌طور که محفلی‌ها هم‌دیگه رو گاز می‌گرفتن و خودشون رو به در و دیوار و هم‌دیگه می‌کوبیدن، سایه الستور و خود الستور و گابریل که روی سر الستور نشسته‌بودن، یه نگاه به‌هم کردن، شونه بالا انداختن، و بعد سایه الستور خیلی راحت و سایه‌وار از بین محفلی‌ها رد شد، خودکار رو برداشت، برگشت و به دست گابریل داد.

چشمای گابریل برق زدن. توی چشماش ستاره و تک‌شاخ دیده‌شد و حسابی روی کله الستور ذوق کرد و رقصید.

- حالا قراره با این خودکار چیکار کنی؟
- می‌خوام باهاش نقاشی تک‌شاخ روی دیوارای خونه بکشم!

به محض شنیدن صحبت‌های در حال رد و بدل شدن بین الستور و گابریل، محفلی‌ها هم‌دیگه رو رها کردن و ناباورانه به الستور که همراه گابریل روی سرش کنار دیوارها قدم میزد که گابریل راحت‌تر بتونه نقاشی کنه، خیره شدن.

- این... این خیلی ناعدالتی بزرگی بود...

نگاه‌ها از الستور و گابریل به سمت ریموس که روی زمین زانو زده‌بود و اشک توی چشماش جمع‌شده‌بود برگشت.

- من از شیش ماه قبل برای گرفتن این خودکار برنامه ریخته‌بودم... کلی محاسبه کرده‌بودم...

کم‌کم اشک از چشمای ریموس جاری شد.
- الان دیگه حتی اوجولات هم درد منو دوا نمیکنه...
- عه... آخییی... بیا حالا، ناراحتی نداره که، نصفش میکنم با هم استفاده کنیم.

قبل از اینکه ریموس بتونه به گابریل بگه خودکار قابل نصف شدن نیست، خودکار توسط گابریل نصف شد، و نصفش به دست ریموس داده‌شد.

الستور هم خیلی آروم دستش رو جلوی دهنش گذاشت که با دیدن قیافه ریموس، از شدت خنده منفجر نشه. البته که به فکرش رسید بعدا به گابریل نکته حیاتی در مورد نصف کردن خودکارهارو هم بگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 مرداد 1403 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی گفت؟!
- گفت صف ببندیم!

محفلی‌ها مشت‌هایشان را به هوا بردند و صدای اعتراض‌شان در خانه گریمولد طنین انداز شد.
- صف ببندیم؟ صف ببندیم؟! خجالت نکشیدی این حرفو زدی فرزند روشنایی؟

ریموس سرش را خاراند.
- آم... چرا باید خجالت می‌کشیدم؟

صدای نچ نچ شدت گرفت.
- صف بستن یعنی یکی جلوی یکی دیگه وایسه... یعنی اولویت و برتری یکی بر دیگری! این بود آرمان‌های دامبلدور که دوست داشت همه با هم برابر باشن و هیچکس بر دیگری برتری نداشته باشه؟!

آهنگی کمونیستی از بلندگو‌های خانه گریمولد پخش شد که صدای نچ نچ محفلیان را همراهی کرد.

- رفیق محفلی‌اوف‌های عزیز، من به شدت نادم و پشیمون شدم. من به آرمان‌های پاک کمونیس‌... دامبلدوریسم خیانت کردم. از امروز تا ابد صف بستن توی خونه گریمولد ممنوعه. هرکی هم صف ببنده شیر دامبلدور رو حلالش نمی‌کنیم!

نگاه‌های تحسین آمیز محفلی‌ها مهر تاییدی بر سخنان ریموس شد.

- خب حالا که صف بستن نداریم همه با هم حمله کنیم و اسممونو بنویسیم و بندازیم تو گلدون. حمله!

لحظه‌ای بعد محفلی‌ها که گویی مدت‌ها پشت درهای مترو منتظر مانده‌اند بر سر و کله یکدیگر کوفتند و از سر و کول هم بالا رفتند تا خودشان را اولین نفر به تنها خودکار خانه گریمولد برسانند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: شنبه 13 مرداد 1403 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
محفلیا می‌خوان بین خودشون قرعه کشی کنن تا ببینن حیاط پشتی خونه گریمولد مال کی میشه...


~~~~~~~~

-خب، کی اسما رو می‌نویسه؟

پاتریشیا شانس خودش رو دوباره امتحان می‌کنه و به وسط جمعیت محفلیون قدم می‌ذاره.
- من این وظیفه خطیر رو برعهده می‌گیرم تا مچ‌های شما عزیزان برای نوشتن درد نیاد!

در کمال تعجبِ پاتریشیا، هیچ محفلی‌ای هیچ پاسخی نمی‌ده و به ناگاه سکوت در خانه گریمولد حکم‌فرما می‌شه. پاتریشیا نگاهشو رو محفلیا می‌گردونه و متوجه می‌شه همه‌شون بدون استثنا بهش زل زدن. زل زدنی که مشخص بود از نوع محبت‌آمیز نیست، بلکه یک "فکر کردی یادمون رفته سری پیش چی کار کردی‌"ای تو چشماشون موج می‌زنه.

پاتریشیا با تاسف سری تکون می‌ده.
- این بود آرمان‌های محفل؟ آیا حق هرکسی نیست که شانس دوباره بهش داده بشه؟

هم‌چنان نگاه‌ها مشابه قبل ادامه پیدا می‌کنه. بنابراین پاتریشیا آهی می‌کشه و خودشو لا به لای جمعیت گم و گور می‌کنه. به محض این که پاتریشیا از مرکز توجهات خارج می‌شه، ریموس دستاشو محکم به هم می‌کوبه.
- هرکس خودش اسم خودشو رو یه کاغذ می‌نویسه و می‌ندازه تو این گلدون...

ریموس همزمان با گفتن این حرف، گلدونو برمی‌داره و سر و ته می‌کنه. خاک‌ها همگی پخش زمین می‌شن و گیاها تو دستای ریموس پرتاب می‌شن. ریموس گیاها رو به رزالین تحویل می‌ده و پچ‌پچ‌کنان تو گوشش می‌گه:
- شب باهاشون قرمه‌سبزی بپز. مطمئنم با چند تا شکلات طعم خوبی می‌گیرن.

بعد به سمت بقیه برمی‌گرده و با صدای بلند ادامه می‌ده:
- اینطوری دیگه مطمئن هم می‌شیم تقلبی صورت نمی‌گیره. خیله خب، صف ببندین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی
ارسال شده در: یکشنبه 31 تیر 1403 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس گابریل به سمت کریچر رفت.
- حالا چی میخوای جن خونگی کوچولو؟ دوست داری آزادت کنم؟
- کریچر بچه نیست! کریچر یه جن خونگیه بزرگه و شما خائنین به اصل و نسب نباید اینجوری با کریچر رفتار کنین! ارباب ریگولوس دوست نداشت اینجوری با کریچر رفتار شه!
- اوه ببخشید کریچر! معلومه که تو بزرگی! ببین کریچر هر کی که صاحب حیاط پشتی بشه مطمئن می‌شه که گلخونه اربابت صحیح و سالم می‌مونه؛ می‌تونیم دور گلخونه ریگولوس یه حصار بکشیم یا با یه دیوار خوشکل از حیاط جداش کنیم. اینجوری حیاط پشتی قشنگ‌ترم میشه.
- کریچر نمی‌خواد کسی به گلخونه ارباب ریگولوس رسیدگی کنه. دوست داره خودش رسیدگی کنه!
- خب، چه بهتر! تو مسئول گلخونه حیاط پشتی باش!
- گلخونه ارباب ریگولوس!
- هر چی تو بگی.

بعد رو به سیریوس کرد.
- سیریوس! تو هم نباید اینجوری با کریچر رفتار کنی. باید به اون احترام بزاری و باهاش مهربون باشی! جن خونگی به قشنگی و مهربونی!
- باشه ببخشید.
- حالا شد! می بینین چقدر صلح خوبه! چقدر خوبه که همه با هم مهربون باشیم.
- حالا میشه قرعه‌کشی رو شروع کنیم؟ گوسفندای من دیگه نمی تونن بیشتر از این منتظر بمونن

همه حرف جعفر رو تایید کردند. روندا گفت:
-خب، کی اسما رو می‌نویسه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}