جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
3
اعضا
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 00:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سری اول دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی دوم


پایان مسابقه.

با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم پیامبران مرگ و پرواز سیاه.

نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ سه‌ شنبه ۱۴ مرداد ماه در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پرواز سیاه & پیامبران مرگ

پست چهارم - آخر -


صدای شیپور‌های جهنم نشان دهنده‌ی ادامه بازی بود، نقشه تا اینجا به درستی اجرا شده بود و همه سوار بر جاروهایشان در اطراف زمین پرواز می‌کردند. لبخند روی لب رهبر تیم پرواز سیاه شکل گرفت، هیچ چیز بهتر از این بهتر نمیشد بجز اینکه...

به جای صدای تماشاگران، صدای کر کننده‌ی جیغ و داد جهنمیان جای جای ورزشگاه را پر کرده بود. فضای نیمه تاریک که گه‌گاه با تلألو مواد مذاب در حال جوشیدن مانند روز روشن می‌شد. بوی گوشت فاسد و استخوان‌های سوخته هوا را مسموم می‌کرد و مانند حفاظی اطراف ورزشگاه را می‌پوشاند. صدای خنده‌هایی جان خراش از مکان‌های نامعلوم بر رعب فضا می‌افزود و زمین زیر گام‌های پاهایی نامرئی می‌لرزید؛ اما پیامبران مرگ در دنیای دیگری سر می‌کردند و نسبت به تمام رخدادهای اطرافشان بی‌تفاوت بودند. بلاتریکس و نارسیسا در کنار یکدیگر در حالی که روی جاروهايشان لم داده بودند، خاطرات گذشته را مرور می‌کردند. تام ریدل در عجب جارویی بود که سوارش شده و کینگزلی شکلبوت قهقهه زنان به دنبال هیچ می‌چرخید. تنها کسی که به دیوانگی هم‌تیمی‌هایش توجه می‌کرد، گلرت گریندلوالد، مهاجم پیامبران بود که گاه با خشم فریادی بر سرشان می‌کشید.

اما بی‌فایده بود. پرواز سیاه، به راحتی از پس هم‌تیمی‌هایش بر می‌آمد. قدرت شمشیر اکسکالیبور آرتور، تاکتیک‌های ایزابل، سرعت عمل مارکوس و تمرکز دکتر طاعون. بازی یک به هفت بود!

ایزابل، کوافل را به سوی اژدهای زهر نیش پرتاب کرده و اژدها با پرتاب تیغی از دمش، کوافل را از میان دستان بارون خون‌آلود عبور می‌دهد. حال پرواز سیاه بیست امتیاز جلو افتاده و تنها کسی که از این اتفاق ناراضی به‌نظر می‌رسد گلرت گریندلوالد است. از آغاز بازی فقط او بوده که تیم را نگه داشته، وگرنه دیگر بازیکنان در حال خودشان نبوده‌اند. اول فکر می‌کرد از شور مسابقه باشد، ولی حال می‌دید که هم‌رزمانش رسماً مست کرده‌بودند! حتی تام ریدل نیز برای اولین‌بار در تمام عمرش، به جای غرزدن، سرمست و بی‌اندازه خوش بود.

از آنسو، مارکوس که متوجه سلامت کامل عقلی گریندلوالد بود به آرامی زیر گوش شاه آرتور خواند:
ـ دفعه‌ی بعد بلاجر رو به گریندلوالد بزن!
صدای شیپور‌های جهنم نشان دهنده‌ی ادامه بازی بود، نقشه تا اینجا به درستی اجرا شده بود و همه سوار بر جاروهایشان در اطراف زمین پرواز می‌کردند. لبخند روی لب رهبر تیم پرواز سیاه شکل گرفت، هیچ چیز بهتر از این بهتر نمیشد بجز اینکه...

به جای صدای تماشاگران، صدای کر کننده‌ی جیغ و داد جهنمیان جای جای ورزشگاه را پر کرده بود. فضای نیمه تاریک که گه‌گاه با تلألو مواد مذاب در حال جوشیدن مانند روز روشن می‌شد. بوی گوشت فاسد و استخوان‌های سوخته هوا را مسموم می‌کرد و مانند حفاظی اطراف ورزشگاه را می‌پوشاند. صدای خنده‌هایی جان خراش از مکان‌های نامعلوم بر رعب فضا می‌افزود و زمین زیر گام‌های پاهایی نامرئی می‌لرزید؛ اما پیامبران مرگ در دنیای دیگری سر می‌کردند و نسبت به تمام رخدادهای اطرافشان بی‌تفاوت بودند. بلاتریکس و نارسیسا در کنار یکدیگر در حالی که روی جاروهايشان لم داده بودند، خاطرات گذشته را مرور می‌کردند. تام ریدل در عجب جارویی بود که سوارش شده و کینگزلی شکلبوت قهقهه زنان به دنبال هیچ می‌چرخید. تنها کسی که به دیوانگی هم‌تیمی‌هایش توجه می‌کرد، گلرت گریندلوالد، مهاجم پیامبران بود که گاه با خشم فریادی بر سرشان می‌کشید.

اما بی‌فایده بود. پرواز سیاه، به راحتی از پس هم‌تیمی‌هایش بر می‌آمد. قدرت شمشیر اکسکالیبور آرتور، تاکتیک‌های ایزابل، سرعت عمل مارکوس و تمرکز دکتر طاعون. بازی یک به هفت بود!

ایزابل، کوافل را به سوی اژدهای زهر نیش پرتاب کرده و اژدها با پرتاب تیغی از دمش، کوافل را از میان دستان بارون خون‌آلود عبور می‌دهد. حال پرواز سیاه بیست امتیاز جلو افتاده و تنها کسی که از این اتفاق ناراضی به‌نظر می‌رسد گلرت گریندلوالد است. از آغاز بازی فقط او بوده که تیم را نگه داشته، وگرنه دیگر بازیکنان در حال خودشان نبوده‌اند. اول فکر می‌کرد از شور مسابقه باشد، ولی حال می‌دید که هم‌رزمانش رسماً مست کرده‌بودند! حتی تام ریدل نیز برای اولین‌بار در تمام عمرش، به جای غرزدن، سرمست و بی‌اندازه خوش بود.

از آنسو، مارکوس که متوجه سلامت کامل عقلی گریندلوالد بود به آرامی زیر گوش شاه آرتور خواند:
ـ دفعه‌ی بعد بلاجر رو به گریندلوالد بزن!


و با سرعت برای بازپسگیری کوافل سمت تام ریدل حرکت کرد. ریدل، کوافل را در دست داشت و با تعجب به آن خیره شده بود. گریندلوالد سریع‌تر عمل کرد و توانست مانع گل دیگری برعلیه پیامبران مرگ بشود و خودش به‌تنهایی امتیاز تیم‌ها را نزدیک کرد. دکتر طاعون با چرخاندن چشم‌هایش روبه‌بالا پاسخ چشم‌غره ایزابل را داد. کسی جرئت حرکت خشمگینانه‌تری را نداشت، شخصیت دکتر طاعون برای همه اعضای تیمش قابل احترام بود؛ یا شاید بیشتر ناشناخته.
همه چیز به نفع تیم پرواز سیاه بود تا اینکه شکلبوت که در دنیای دیگری سیر می‌کرد با سرعت از روبه‌روی کریدنس عبور کرد و تعادلش را برهم زد. گریندلوالد با دیدن این صحنه به‌امید پیدا کردن فرصتی برای حرف زدن با هم‌تیمی‌هایش، سوی بلاتریکس پرواز کرد، چماق را از میان دستان کاپیتان تیمش بیرون کشید و با ضربه‌ای به قصد کشت؛ بلاجر را به‌سوی کریدنس پرت کرد. کریدنس تلاش کرد مانع برخوردش با بلاجر بشود ولی جارو یاریش نکرد و بلاجر با شدت به شانه‌اش برخورد کرد. پسر، از روی جارو پرت شد ولی به لطف ایزابل از مرگ حتمی نجات پیدا کرد. وردی که ایزابل خواند از سرعت سقوطش کاست و با آرامش بر زمین سوزان طبقه هفتم جهنم او را فرود آورد.

***

درمانگاه


همه بازیکنان دور تخت درمانگاه تاریک جهنم ایستاده بودند. تنها راه ورود نور به داخل درمانگاه پنجره‌ای کوچک، بالای تختی بود که کریدنس رویش نشسته و درمانده به هم‌تیمی‌هایش نگاه می‌کرد. بازوی چپ کریدنس دست کمی از دست‌های باندپیچی ساکورا نداشت. همه اعضای تیم به‌زور خود را در فضای سه‌درچهار درمانگاه جا داده بودند و کلافگی از رخسارشان می‌بارید. در این میان مارکوس از سایه دیوارها بیرون آمد و با لحن خشکی گفت:
ـ زیادم بد نشد!
ـ چرا این‌طور فکر می‌کنی؟

صدای ایزابل، همچنان پر از غرور و بدون ذره‌ای نگرانی بود.
ـ مارکوس راست می‌گه.
ساکورا با شانه‌اش، محکم به شانه مارکوس ضربه زد و از پشت سر او بیرون آمد.
ـ هرچند برام مهم نیست می‌خواین چیکار کنین، ولی من این پایین دیدم که حال گریندلوالد خوب بود!
ـ به‌جز جمله اولیه بقیه حرفاش درسته.

صدای شاه آرتور سرها را به سوی خود چرخاند.
ـ شاید بشه حال اون رو هم سر جاش بیاریم! ایده‌ای دارین؟
ـ من همیشه ایده دارم پادشاه!
صدایی خش‌دار و کلفت، متعلق به دکتر طاعون، همراه غرش ناگهانی اژدهای تیم پرواز سیاه، لرزه بر اندام هرکسی می‌انداخت.
ـ اون با من.

مارکوس و شاه آرتور لحظه‌ای چشم در چشم شدند، و بعد هر دو نگاهی به کاپیتان انداختند که با رضایت کامل منتظر بقیه سخنان دکتر بود. ساکورا هم دست‌به‌سینه، پذیرفته بود که چه بخواهد و چه نخواهد، باید به حرف‌های او گوش بدهد.

***

رختکن تیم پیامبران مرگ


همه اعضای تیم بی‌دلیل می‌خندیدند. روح‌ها که نیازی به استراحت نداشتند، رفته بودند تا سری به اژدهای تیم حریف بزنند و صدای غرش درنده نیز بر صداهای ناهنجار رختکن افزوده بودند. گلرت گریندلوالد، منتظر موقعیتی بود تا بتواند با بلاتریکس حرف بزند، اوضاع تیم اصلاً خوب نبود… وقتی اعضا آماده شدند و از رختکن بیرون رفتند، گلرت بلاتریکس را تنها یافت.
ـ بلاتریکس؟ مطمئنی همه‌چی درسته؟
ـ مگه مشکلی وجود داره؟

لحن شل و ول بلاتریکس گلرت را نگران‌تر کرد.

ـ نگاه هم نکردی که می‌تونی اون پسر رو بزنی!
ـ خب، مشکلش چیه؟
ـ بلا! از تو بعیده… این همه… حواس‌پرتی؟!

گلرت انتظار داشت این حرف بلاتریکس را سر عقل بیاورد، اما جواب عکس داشت؛ بلاتریکس چوب‌دستی‌اش را بیرون کشید و با خشم غرید:
ـ من؟ حواس‌پرتی؟! چطور جرئت می‌کنی؟

گلرت با خشم و ناراحتی غرید:
ـ چون واقعاً حواس‌پرت شدی!

چوب‌دستی بلاتریکس روی گردن گلرت قرار گرفت.
ـ فقط خفه شو! دوست ندارم یکی از هم‌تیمی‌هام رو بکشم!

و رختکن را ترک کرد. گلرت جارویش را پرت کرد و لگدی به صندلی‌های رختکن زد. با این وضع راهی جز باخت نداشتند.

***

بیرون رختکن


بلاتریکس عصبانی، به‌تنهایی بیرون رختکن ایستاده‌بود و به حرف‌های گلرت فکر می‌کرد… چطور می‌توانست همچین حرفی به بلاتریکس بزند؟ چه با خودش فکر می‌کرد؟
در همین افکار غرق بود که صدای لرد تاریکی از پشت سر، افکارش را ساکت کرد.
ـ بلا؟
ـ لرد؟ لرد من!
ـ آره بلا! منم. برام یه سؤالی پیش اومده…

بلاتریکس، به دنبال لرد به دور خود می‌چرخید، اما خبری از لرد ولدمورت نبود.
ـ کجایی؟ لرد؟! لرد عزیز من!
ـ بلا… تو به گلرت نیلبوس دادی؟ از اون خربزه؟

بلاتریکس ایستاد.
ـ وای! نه… نه! ببخش لرد من! دلیلش این بود… درسته!
ـ من همیشه درست می‌گم بلا!
ـ تو… کجایی؟

ولی پرسش بلاتریکس بی‌جواب ماند. صدایی در سر بلاتریکس می‌گفت باید به گلرت هم از آن میوه جادویی بدهد پس، دوباره وارد رختکن شد و نگاهی به گلرت عصبانی و بی‌حوصله کرد.
ـ گلرت! بیا! همین حالا.

گلرت امیدوارانه همراه بلاتریکس از رختکن خارج شد. بلا داشت به سمت مکانی تاریک در انتهای زمین بازی حرکت می‌کرد.

ـ داریم کجا میریم؟
ـ می‌فهمی.

آن‌ها به اتاقی مخفی رسیدند. بلاتریکس با گفتن کلمه رمز یعنی:
ـ پیروز باد تاریکی ـ
در را باز کرد.

ـ اینجا چیکار می‌کنیم؟
ـ خفه شو.

و از دریچه‌ای نسبتاً سرد در دیوار، چیزی نقره‌ای‌رنگ و مکعبی‌شکل بیرون آورد. آن ماده برای بلاتریکس بوی تند خون داشت… بویی که با تمام وجود دوست داشت!

ـ بگیرش.

و با نگاهی خیره به گلرت نگاه کرد.

ـ این…

وقتی ماده پوست دست گلرت را لمس کرد، زبانش را بند آورد. بوی چوب سوخته، بوی دود… شبیه… شبیه… بوی پرهای ققنوس. گلرت ناخواسته چشمانش را بست، چهره آلبوس دامبلدور روبه‌رویش بود… این دیگر چه بود؟ این ماده…

ـ این چیه؟
ـ بخورش!

گلرت نگاهی به ماده نقره‌ای کرد، منطقش می‌گفت که این ماده حتماً تله‌ای است که هم بازیکنان تیم را دیوانه کرده؛ اما دستان گلرت از منطق پیروی نمی‌کردند. آرام تکه مربعی را در دهان گذاشت. احساس می‌کرد می‌تواند دنیا را فتح کند… قدرتی بی‌نهایت در خونش احساس می‌کرد. بلاتریکس با لبخندی مستانه به گلرت گفت:
ـ یه برش فایده نداره… فقط احساسه! هرچند دوست داشتم ازشون بیشتر نگه دارم… ولی باید یه تیکه دیگه هم بخوری.

تکه دیگری به دست گلرت داد، طمعی که از حس قدرت گلرت نشأت می‌گرفت آرام دستش را سمت دهان برد… نه اولین برش را با خواست خود خورده بود نه دومین را! چه کسی انتظار داشت قدرتمندترین جادوگر تاریک زمانه، این‌گونه خام یک خربزه بشود؟!

***

زمین بازی


دکتر طاعون، به‌جز استعدادهایی که در جادوی سیاه داشت، در تقلید صدا هم بی‌نظیر عمل کرده بود. بلاتریکس باور کرده بود که لردش دارد با او حرف می‌زند. البته نیلبوس هم در این اتفاق یاریشان کرده بود.
قبل از دکتر طاعون، مرغک زرین خبر مستی گلرت گریندلوالد را به بازیکنان تیم پرواز سیاه داده بود.

ـ کریدنس می‌تونه بازی کنه.

ایزابل این حرف را به داور زد و رفت تا با بلاتریکس دست بدهد. همان موقع آرتور، نگاهی به بازیکنان کرد:
مارکوس با چهره‌ای مثل بت سوار جارو شده بود و به کریدنس نالان نگاه می‌کرد. دکتر طاعون هم طبق معمول سکوت اختیار کرده و چشمانش زیر ماسک، تحلیل‌گرانه به بازیکنان تیم مقابل نگاه می‌کرد. مرغک زرین با سرعتی برق‌آسا به این سو و آن سو پرواز می‌کرد و خبری هم از ساکورا نبود؛ از سمت دیگر، بلاتریکس بر سر تام ریدل فریاد می‌کشید، زیرا جارویش را برعکس سوار شده‌بود. گریندلوالد و کینگزلی شکلبوت با هم می‌گفتند و می‌خندیدند و نارسیسا بلک، با انرژی جملاتی بی‌مفهوم بیان می‌کرد. بارون خون‌آلود و پروفسور بینز بی‌توجه در کنار یکدیگر ایستاده بودند. مروپ گانت، از کنار صندلی‌های بازیکن ذخیره برای ریدل دست تکان می‌داد و تلاش می‌کرد حواس او را به خودش جلب کند.

همه‌چیز به نفع تیم پرواز سیاه بود.
صدای غرش زهرآگین زهر نیش، با صدای سوت داور درآمیخت و بازیکنان دو تیم به هوا برخاستند، البته پیامبران مرگ چندی بعد از به هوا برخاستن تیم پرواز سیاه به یادآوردند که باید به بازی ادامه بدهند!
پس از پرت شدن کوافل سوی بالا، مارکوس با سرعت آن را در دست گرفت و برای زهر نیش پرتاب کرد. اژدها، با برهم زدن بال‌هایش، توپ را سوار بر باد به ایزابل داد و ایزابل هم به آرامی از سد بارون خون‌آلود عبور کرد و گلی به نفع تیمش به ثمر رساند. همان موقع، کریدنس و آرتور، نقشه‌ای برای انتقام کشیده و با زیبایی تمام دو بلاجر را از دو جهت متفاوت، مهمان سر گریندلوالد کردند! گلرت در حالی نبود که بتواند اتفاقی را که رخ داده تحلیل کند؛ پس تنها به خندیدن ادامه داد.
دکتر طاعون دست‌به‌سینه بازی را تماشا می‌کرد، نیازی به دفاع از دروازه‌ها نبود! زیرا اصلاً حمله‌ای وجود نداشت. یک‌باره، صدای بلند و رسایی، از سمت سکوی بازیکن ذخیره به گوش رسید:
ـ گوی زرین، کنار دروازه!

ساکورا، از ناکجاآباد ظاهر شده بود و از همان پایین، به تیم کمک می‌کرد. مرغک زرین، با شنیدن سخنان ساکورا، به سوی دروازه هجوم برد. پروفسور بینز نیز پشت سرش به راه افتاد. مرغک، به راحتی از کنار گوش بلاتریکس عبور کرد ولی پروفسور بینز مجبور شد چند لحظه‌ای توقف کند. همه بازیکنان، در اثر هیجان و استرس در جای خود ایستاده بودند و مشتاقانه به جست‌وجوگران می‌نگریستند… هر دو با فاصله‌ای اندک… اما...  آخر کدامیک به گوی رسیدند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

پرواز سیاه & پیامبران مرگ

پست سوم





آتش‌های سوزان و دود سیاه، فضای ورزشگاه طبقه‌ی هفتم جهنم را به محوطه‌ای بدل کرده بود که گویی مرز میان دنیا و آخرین ژرفای تاریکی شکافته شده است ؛ صدای خش‌خش شعله‌ها و بوی دود داغ، به‌مثابه‌ی زمزمه‌ای ناخواسته از سرنوشت، بر سر بازیکنان و تماشاگران سنگینی می‌کرد.
در این میدان، جایی که زمین زیر پایشان مثل قلبی نیمه‌جان می‌تپید، دو تیم در کشاکشی نامرئی برای قدرت و بقا، بر سر توپ‌های جادویی صف‌آرایی کرده بودند.آلبوس دامبلدور -داور بازی- سوت آغاز را به گوش آسمان و زمین رساند.

صدایی که نه تنها آغاز بازی، بلکه سرآغاز آزمونی برای تیم‌ها بود.
ایزابل با گام‌هایی سنگین و نگاهی که بارها در آتش تجربه سوخته بود، خود را به قلب میدان رساند.
همچون شبحی میان شعله‌های خشم، او و یارانش به دنبال گوی سرنوشت، یعنی کوافِل، در حرکت بودند.

از سوی دیگر، بلاتریکس لسترنج با نگاه سردش که پشت آن خاطراتی از مرگ و نابودی موج می‌زد، تیمش را رهبری می‌کرد.
اکثر هم‌تیمی‌هایش در مستی غرق بودند، اما بلاتریکس، مظهر اراده در دل هرج‌ومرج، چون شعله‌ای خاموش در میان تاریکی می‌درخشید.
گریندلوالد، تنها بازیکن هشیار و سرحال تیم که بار سنگین این نبرد را به دوش می‌کشید، جاروی پرنده‌اش را به حرکت درآورد و با چالاکی روحی که بر مرزهای مرگ ایستاده بود، به سمت کوافِل تاخت.

در این لحظه، نه فقط یک بازی، که نمایشی از اراده و سرنوشت به نمایش درآمد.
گریندلوالد، همچون ققنوسی در میان خاکسترها، توپ را گرفت و با شوتی سهمگین به سوی حلقه‌های زمین پرواز سیاه رها کرد.صدای توپ که از میان آتش و دود می‌گذشت، نوید ده امتیاز برای پیامبران مرگ بود.در این بازی، هر امتیاز، سنگینی انتخاب‌ها و پیامدهای آن را با خود داشت.
پس از آن ضربه سهمگین گریندلوالد، سکوتی سنگین بر طبقه‌ی هفتم جهنم حکمفرما شد. شعله‌ها به طرز غم‌انگیزی می‌لرزیدند، انگار خودشان نیز از تقابل اراده‌ها و سرنوشت‌ها هراس داشتند.
اما زندگی در این جهنم معلق، به هیچ‌کس فرصت تسلیم نمی‌داد.

ایزابل با نگاهی نافذ و اراده‌ای آهنین، به‌مثابه‌ی ققنوسی که از خاکستر برخاسته باشد، جارویش را بالا برد. با هر ضربه‌ی تند و تیز، نه فقط توپ بلکه معنای بقا در دل آتش را به نمایش می‌گذاشت.
مرغک زرین، جستجوگر رازآلود تیم، سایه‌ای بر آسمان دودزده بود. در چشمانش نه تنها جستجوی گوی زرین، که جستجوی خودِ حقیقتی نهفته بود؛ حقیقتی که گویی در میان شعله‌های خشم و نابودی دفن شده بود.
در یک لحظه‌ی سرنوشت‌ساز، توپ کوافِل به دست ایزابل رسید، و با شوتی آتشین و محکم، آن را از میان حلقه‌ها گذراند. صدای برخورد توپ با حلقه‌ها، مانند ضربه‌ای به دیواره‌های سرد و بی‌رحم جهنم بود.

ده امتیاز برای پرواز سیاه به حساب آمد؛ توازنی شکننده در معادله‌ای که جز با قدرت و اراده حل نمی‌شود.

آتش و دود، همچنان لایه‌ای نامرئی بین دو تیم کشیده بود؛ اما در دل این هرج‌ومرج، عزم تیم پیامبران مرگ تازه جان گرفته بود.
بلاتریکس، با حرکت کُند اما استوار جارویش، از کنار حلقه‌ها عبور کرد. او که فرمانده‌ای با اراده‌ای سخت بود، نمی‌گذاشت مستی همرزمانش سایه‌ای بر وظیفه‌شان بیفکند.

نارسیسا مالفوی، با چشمانی سرد و بی‌رحم، نقشی کلیدی در دفاع ایفا می‌کرد. در حالی که لوسیوس مالفوی با حرکتی حساب شده، بلاجرها را به سمت مهاجمین پرواز سیاه رها می‌کرد، سعی می‌کرد میدان را به سود تیمش کنترل کند.
اما این بار، توپ کوافِل به دست گلرت گریندلوالد نرسید.
بلاتریکس با ترفندی زیرکانه، توپ را ربود و آن را به کینگزلی شکلبوت، مهاجم جوان و چابک تیم، پاس داد.

کینگزلی که در مستی آرامش خود را بازیافته بود، به سرعت از سمت راست به جلو تاخت. شوتی دقیق و حساب‌شده، از میان حلقه‌های دفاعی پرواز سیاه گذشت و ده امتیاز دیگر را به حساب پیامبران مرگ افزود.
دروازه‌بان پیامبران مرگ، بارون خون‌آلود، با دقتی ماورایی، مراقب دروازه بود. در حالیکه مروپ گانت، بازیکن ذخیره، آماده بود تا در صورت لزوم میدان را تغییر دهد.

ده امتیاز دیگر، و بازی با ریتمی که گویی از دل تاریکی سر بر می‌آورد، ادامه یافت.
آتش‌ها در «طبقه ی هفتم جهنم» هنوز شعله‌ور بودند، اما دودها حالا رنگی از امید و مبارزه داشتند.
فضا سنگین بود، اما وزنه‌ی اراده و جسارت به نفع «پرواز سیاه» کم‌کم سنگینی می‌کرد.

شاه آرتور، مدافع کهنه‌کار، با اعتماد به نفس در برابر بلاجرها ایستاد.
او همچون ستون محکمی بود که زمین آتشین را از فروپاشی نجات می‌داد.
کریدنس بربون، همراه وفادارش، با مهارت و تمرکز، توپ‌های خطرناک را دفع می‌کردند.

در همان حال، دکتر طاعون، دروازه‌بان مرموز و بی‌رحم، چشمانی تیز داشت که کوچک‌ترین حرکت توپ را می‌دید.
او با آرامشی مرموز، دروازه را همچون قلعه‌ای غیرقابل نفوذ نگه می‌داشت.
ایزابل مک‌دوگال، کاپیتان و مهاجم، با چشمانی پر از شعله‌ی مقاومت، دوباره کنترل توپ را به دست آورد.
شوتی محکم و هدفمند، که در آن عزم و امید موج می‌زد، توپ را به سوی حلقه‌ها پرتاب کرد.

مارکوس فنویک، جستجوگر مرموز، در آسمان دودزده پرواز می‌کرد، نه فقط به دنبال کوافِل، بلکه به دنبال حقیقتی که در دل این نبرد خاکستری پنهان بود.
او همچنان در تعقیب مرغک زرین بود، گویی این گوی طلایی کلید خروج از این جهنم زمینی است.
اژدهای زهر نیش پرویی، مهاجم قدرتمند و مرموز، با نیرویی ناشناخته، توپ را از میان دفاع حریف گذراند و
ده امتیاز دیگر را برای «پرواز سیاه» به ارمغان آورد.

ساکورا آکاجی، بازیکن ذخیره، با ورودش به بازی، انرژی تازه‌ای به تیم تزریق کرد؛
مهره‌ای که در دل این میدان آتشین، پیام‌آور امید بود.

شعله‌ها هنوز هم در هوا می‌رقصیدند، اما دود حالا ضخیم‌تر و سنگین‌تر شده بود، گویی بار سنگین سرنوشت بر دوش هر بازیکن سنگینی می‌کرد.
بلاتریکس لسترنج، در حالتی نیمه‌هوشیار اما پر از اراده، همچنان با چشمانی که شعله‌های درونش را نمی‌توانست پنهان کند، میدان را رهبری می‌کرد.
در کنار او، نارسیسا مالفوی و لوسیوس مالفوی، مدافعان خونسرد و مصمم، با هماهنگی و استراتژی دقیق، در برابر حملات «پرواز سیاه» سد محکمی ساخته بودند.

کینگزلی شکلبوت، تازه به خود آمده از مستی، با انرژی تازه و قدرتی مضاعف، توپ را به دست آورد.
او با نگاهی پر از خشم و امید، به سمت حلقه‌های «پرواز سیاه» تاخت.
گریندلوالد، با جادویی سرد و مرگبار، مسیر را برای کینگزلی باز کرد، بلاجرها را منحرف ساخت و دفاع حریف را در هم شکست.

با یک شوت محکم و دقیق، کینگزلی موفق شد توپ را از میان حلقه‌ها عبور دهد،
و ۱۰ امتیاز دیگر به حساب «پیامبران مرگ» افزوده شد.
بارون خون‌آلود، دروازه‌بان مرگبار تیم، با چشمانی نافذ، مراقب دروازه بود تا هر تهدیدی را به خاکستر بدل کند.

مروپ گانت، بازیکن ذخیره، آماده بود تا در هر لحظه‌ای که نیاز شد، جای خالی را پر کند.

آتش‌های شعله‌ور «بام جهنم» مثل زنده‌ترین شاهدان این نبرد، در هوا بالا می‌رفتند و دود سنگین و غلیظ همچون پرده‌ای از تاریکی تمام زمین را پوشانده بود.
صدای وزش باد میان شعله‌ها، با فریادهای تماشاگران در هم می‌آمیخت، ولی در دل این غوغا، سکوتی مرگبار حکمفرما بود؛ سکوتی که سنگینی تقدیر و سرنوشت را به دوش می‌کشید.

ایزابل مک‌دوگال، کاپیتان «پرواز سیاه»، در میان این فضای پرتنش با گام‌هایی استوار و چشمانی که همچون دو شعله آبی در دل تاریکی می‌درخشیدند، کنترل توپ را در دست گرفت.
او نه تنها مسئولیت رهبری تیمش را بر دوش داشت، بلکه بار سنگینی از امید و اراده را به دوش می‌کشید؛ بار آنکه شاید این بازی راهی به سوی رهایی از این جهنم باشد.

ایزابل جاروی پرنده‌اش را با مهارت بالا به جلو هُل داد و توپ کوافِل را به آرامی در دستانش می‌چرخاند.
او به دنبال لحظه‌ای بود تا فضای محدود و سنگین این ورزشگاه را بشکند، شکافی به سوی آزادی بیابد.

مارکوس فنویک، جستجوگر جوان و رازآلود، که همچون سایه‌ای بی‌صدا در پشت ایزابل پرواز می‌کرد، منتظر فرصتی بود تا توپ را از او دریافت کند.
حضور او در آسمان دودزده ورزشگاه همچون نویدی بود از آنچه که هنوز در این میدان آتشین باقی مانده است؛ اشتیاق، جستجو و حقیقت.

با نگاهی عمیق و تمرکزی بی‌نظیر، ایزابل پاس را به مارکوس داد.
پاس آرام و دقیق، مثل جریان آبی در دل آتش، میان دود پیچید و درست به دست مارکوس رسید.
مارکوس، توپ را با چابکی گرفت، نگاهی به اطراف انداخت و دید که دفاع تیم «پیامبران مرگ» هنوز به هم ریخته است.
در همین لحظه، اژدهای زهر نیش پرویی که در نزدیکی‌اش پرواز می‌کرد، با حرکتی هماهنگ و برق‌آسا آماده دریافت توپ بود.
مارکوس با پاس دقیق، توپ را به اژدهای پرویی سپرد؛پاس بی‌نقص، پر از اعتماد به نفس و تدبیر، آن را از میان دفاع چندلایه «پیامبران مرگ» عبور داد.

اژدهای زهر نیش، با نیرویی فروزان و حرکتی آتشین، توپ را گرفت و با قدرتی ناب و عزم راسخ به سمت حلقه‌ها تاخت.
ضربه شوت او، چون شعله‌ای شعله‌ور در میان دود، از میان حلقه‌ها گذشت و ده امتیاز دیگر به حساب «پرواز سیاه» اضافه شد.

نتیجه حالا ۴۰ بر ۴۰ بود؛ تعادلی شکننده و پر از بار سنگین انتظار و جنگ اراده.

اما بازی همین‌جا تمام نشد.

شاه آرتور، مدافع مقتدر و کهنه‌کار، حالا در خط دفاعی جلوه‌ای از استقامت بود.
با حرکتی سریع، بلاجرهایی که توسط لوسیوس مالفوی و نارسیسا به سوی تیم «پرواز سیاه» پرتاب شده بودند را منحرف می‌کرد، و فضای بیشتری برای تیمش می‌ساخت.

کریدنس بربون نیز در کنارش، با تمرکز و دقت، هر تهدیدی را دفع می‌کرد،در حالی که دکتر طاعون، دروازه‌بان مرموز، به دقت تمام دروازه را رصد می‌کرد.
در این لحظات حساس، ایزابل بار دیگر توپ را گرفت و با نگاهی مصمم، شروع به پیشروی کرد.
او پس از چند حرکت سریع و چرخش هوشمندانه، توپ را به مارکوس رساند.

مارکوس، با قدرت و سرعت، توپ را به ساکورا آکاجی، بازیکن ذخیره و تازه‌وارد تیم، پاس داد؛
ساکورا با ورود به میدان، انرژی تازه‌ای به بازی تزریق کرد و پاس مارکوس را با واکنشی برق‌آسا گرفت.
ساکورا بی‌درنگ به سمت حلقه‌ها تاخت، با حرکتی که نشان از تمرین و تسلط داشت، شوتی قوی و دقیق به توپ زد؛
توپ در میان حلقه‌ها فرو رفت و ده امتیاز دیگر برای «پرواز سیاه» به ارمغان آمد.

حالا نتیجه ۵۰ بر ۴۰ بود و تیم «پرواز سیاه» برای نخستین بار در این بازی پیش افتاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

پرواز سیاه & پیامبران مرگ

پست دوم


در همین هنگام، بلاتریکس لسترنج، در صف ورودی با نگهبانی درگیر شده بود. چشمانش چون اخگری پنهان در زیر خاکستر می‌درخشید.
_جرأت می‌کنی به من، یه اصیل‌زاده، توهین کنی؟ اون ورزشگاه طبقه‌ی هفتم مال پیامبران مرگه!

فرشته‌ی نگهبان، آلکارپوس، با لبخندی ملایم که بوی تمسخر می‌داد، پاسخ داد:
_ورزشگاه مالک نداره. عمومی‌ست. چه بهایی براش پرداختی؟
_به اندازه وزنم براش گالیون دادم!

تمامی جهنم می‌توانست از شعله‌ی خشم بلاتریکس بهره ببرد. فریادی از جنس خشم اشرافی‌گری سر داد:
_شیاد! من اون ورزشگاهو خریدم! راهو باز کن، استخونی نفهم!

نگهبان آهی کشید و گفت:
_بانو، لطفاً همین‌جا بایستید تا وسایلتون براتون حمل بشن. نفر بعد!
مارکوس و دکتر نزدیک شدند. مارکوس گفت:
_سلام آلکارپوس... اوضاع چطوره؟

فرشته نگاهی تیز به چشمان نقره‌ای مارکوس انداخت:
_امروز روز عجیبیه... شاگرد پسرعموی مرگ مطلق، برای چی اومدی؟
_باغبانی، آلکارپوس. اومدیم یه میوه بچینیم... اینم نامه‌ی اعمال.

آلکارپوس، نگاهی به دکتر انداخت و گفت:
_این... خاکی، همراه توئه؟!
_رفیقمه. و هدفمون، یه خربزه‌ست. اسمش نیلبوسه.

بلاتریکس، با شنیدن واژه‌ی قدرت، بی‌درنگ گوش تیز کرد. لبخندی زد که بیش‌تر شبیه دندان‌نمایی حیوانی گرسنه بود.
نگهبان پرسید:
_و این نیلبوس، چرا باید از جهنم خارج بشه؟

مارکوس لبخند زد:
_نمی‌خواد بیرون بره. فقط یه مسابقه‌ست. یه بازی کوییدیچ.

نگهبان، مُهری سیاه بر نامه کوبید:
_ورودتون به جهنم خوش آمد می‌گم... دکتر طاعون. مارکوس فنویک.

در مسیر، گام‌زنان از میان ارواح، به دو راهی رسیدند.
دکتر با چشمانی تیز، به تابلویی زنگ‌زده اشاره کرد و گفت:
_اینجاست... نیلبوس، درست پای این نشانه.

اما پیش از آن‌که تکه‌ای از میوه را بچیند، دیدگانش به بلاتریکس افتادند؛ که چون جغدی وحشی، در کمین بود.
دکتر آرام گفت:
_مارکوس... نقشه عوض شد. نیازی به نیمبوس نداریم... شاید قدرت، آخرین چیزی باشه که باید در اختیار این دنیا گذاشت.

مارکوس خواست پاسخ دهد، اما دکتر بازویش را گرفت و بی‌هیچ حرفی، به سمت ورزشگاه رفت.


در میان هیاهوی تماشاگرانی که از ساعات پیش، چون پرستش‌گران قربانگاهی آتشین، بر سکوها آرام گرفته بودند، ناگهان در جایگاه پرواز مرگ، انحنایی در هوا پدید آمد. گویی زمان در خود تا می‌خورد، و نور چون ماری زخمی، به درون تاریکی کشیده می‌شد.
دمای فضا که پیش‌تر داغ و مرطوب بود، به ناگاه افت کرد. نفسی سرد همانند نفس مرگ، از دل این اختلال شکاف‌گونه برخاست.
سپس بی‌هیچ هشدار یا توضیحی شش پیکر با ابهتی فراتر از اسطوره، از آن شکاف بیرون ریختند: دو ساحره، یک جادوگر، یک شوالیه، یک اژدها و پرنده‌ای زرین، که درخشش آن حتی مه را به عقب می‌راند. گویی نمادی بودند از خشم خدایان، چنان بی‌نقص که می‌توانستند قاب شوند و در موزه‌ای ممنوعه، با برچسب «قدرت»، به تماشا درآیند.
همگان خیره مانده بودند. حتی اعضای تیم رقیب، که پیش‌تر مشغول تمرین بودند، چوبدستی‌ها را انداخته و به تماشای این فرود بی‌پیشینه درآمدند.
و در همان حال، دو مرد سیاه‌پوش، بی‌صدا و بی‌جلال، از زیرزمین جایگاه پرواز مرگ بالا آمدند. مردم چنان مبهوت آن شش پیکر افسانه‌ای بودند که حضور این دو چون سایه از نظرها پنهان ماند. دکتر طاعون و مارکوس، آرام و با احترامی خاص، به‌سوی ایزابل کاپیتان تیم رفتند. او با لبخندی گستاخ، برای جمعیت دست تکان می‌داد.
ـ سلام، بانو.

ایزابل برگشت. چشمش به آن دو افتاد که کلاه از سر برداشته بودند؛ به نشانه‌ی احترام.
ـ سلام دکتر... گویا ما زودتر از شما رسیدیم. البته، امیدوارم برای تأخیرتون توضیح قانع‌کننده‌ای داشته باشید. و اینکه... نیبلوس کجاست؟

دکتر، با لحنی که به‌نظر نمی‌رسید بداند از چه تأخیری حرف می‌زنند، پاسخ داد:
ـ ما گمان نمی‌کنیم تأخیری بوده باشد، اما هرچه بانو بگوید. نیلبوس هم... تقدیم شد به کاپیتان‌شان، بانو.
ـ یعنی چی؟

ایزابل هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که از همان ورودی، بلاتریکس در حالی وارد میدان شد که بالا و پایین می‌پرید، چنان‌که گویی جهان زیر پای او خم شده، و شادی‌اش، امری آسمانی و مطلق است.

ایزابل، با نگاهی که کم‌کم معنای دکتر را درک کرده بود، زیر لب گفت:
ـ آه... حالا فهمیدم منظورت چی بود، دکتر. خب... جمع شید. وقت گرم‌کردنه.

تمرین آغاز شد. در این میان، بلاتریکس شادمانه به‌سوی گروهش دوید، گویی حامل پیامی رازآلود بود. فریاد زد:
ـ تام! مروپ! نارسیسا! سلاممممم! بقیه کجان؟!

نارسیسا، با دیدن خواهرش، به آغوش او پرید:
ـ خوش اومدی، خواهر. گریندل‌والد تو لندن مونده، گفته به‌زودی خودش می‌رسه. ارواح که نیازی به تمرین ندارن... خودت می‌دونی دیگه.
ـ آره... آره خواهر. اصلاً نمی‌تونی تصور کنی چقدر خوشحالم. این مسابقه، آغاز چیزیه که مدت‌ها در انتظارش بودیم.

بلاتریکس از زیر شنلش، چیزی را بیرون کشید: نیمبلوس. درخشان و زنده، مانند قلبی که زیر پوست تپیدن گرفته.
ـ ببین خواهر... اینه. با همین برنده می‌شیم. بخور... دوتکه‌ش کن.

نارسیسا، بی‌هیچ پرسش، تکه‌ای برداشت. عطری از قدرت، تلخ و کشنده، در ذهنش پیچید. مزه‌ی موفقیت، طوری به مشامش رسید که انگار حقیقتی پنهان را مکیده باشد. دو عضو دیگر نیز با سکوتی توأم با وسوسه، دنباله‌رو شدند و در وهمِ خود فرو رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 22:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
پرواز سیاه & پیامبران مرگ

پست اول



صدای بسته شدن درب‌های چوبی، همانند طنین ناقوس مرگ بر سکوت مقدس کلیسای وینچستر چیره شد. با قدم‌های بی صدایی که ردای سیاه رنگش را به حرکت در‌ می‌آورد، عرض زمین سنگی را طی کرد و دستش را روی لبه‌ی نیمکت‌ها کشید تا جریان انرژی دعاهای نشسته بر آن را احساس کند.
زیر کلاه ردا که بر روی اجزا‌ء صورت فریب دهنده‌اش نشسته بود، لب‌های سرخش شکل پوزخندی تمسخرآمیز به خود گرفت. در ذهنش صدای مردمانی را می‌شنید که اگر دعاهایشان برآورده می‌شد، نام آن را قدرت خدا نهاده و اگر ناکام می‌ماندند، همه چیز را به گردن سرنوشت می‌انداختند.
نگاهش به چند نیمکت جلوتر کشیده شد که هیبتی مردانه بر آن نشسته بود. بی صدا به سمتش حرکت کرد، گویا اجزاء بدنش فرقی با هوایی که نفس می‌کشید نداشت.
همانند سایه‌ی سیاهی از مرگ بالای سرش ایستاد و ثانیه‌ای به موهای طلایی رنگی که از روی شلختگی، کمی گوش‌هایش را پوشانده بود نگاه کرد. این مرد هم سرنوشت را مسئول تمام شکست‌های فاجعه بارش می‌دانست.

با کلمات آهسته و کشداری که در نفس‌های سردش گم شده بود، در گوشش زمزمه کرد:
_ مشتاق دیدار، آرتور پندارگون.

با شنیدن صدای استوار و آرامی که از آن وحشت داشت، لرز عمیقی بر ستون فقراتش نشست و بدون ثانیه ای اتلاف وقت، چرخید و دست بر قبضه ی شمشیرش برد.
شمشیر چون از غلاف بیرون می آمد هوا را میشکافت و برندگی اش را به رخ میکشید. نفس هایش سنگین بود و چشم هایش در حدقه میلرزید با این حال شمشیر بی هیچ لرزشی مقابل زن سیاه پوش قرار گرفت.

بی اهمیت به این که هر لحظه ممکن است تیغه‌ی نازک و بلند، گلویش را گوش تا گوش ببرد، صاف و استوار در جایش ایستاد. آرتور را تحسین می‌کرد، زیرا دست کم هنوز ظاهر یک پادشاه را نگه داشته بود.
در حالی که با دو دست کلاه ردای سیاه را از صورتش کنار می‌زد تا برق آشنای نگاه آبی رنگش را به او نشان دهد، لب‌هایش به نیشخند گشوده و صدای گرم و دلفریبش در فضا جاری شد.
_ آداب رو رعایت کن. خون ریختن در این مکان مقدس، گناه بزرگیه آرتور.

در میان اجزاء چهره‌ی خوش تراش و مردانه‌اش، ترس جای خود را به سوءظن داد. چشمان اقیانوسی که مستقیما به او خیره شده و نیشخندی که برایش غریبه نبود، باعث شد یک قدم به جلو بردارد و حالا شمشیر فاصله‌ی چندانی با صورت بانوی جوان نداشت.
_ انتظار داری آروم باشم وقتی چهره و تمام حرکاتت به اون شبیهه؟!

ایزابل که به اولین ملاقات پر هیجانشان علاقه‌مند شده بود، دستش را روی تیغه‌ی شمشیر گذاشت و به آرامی آن را به پایین هدایت کرد تا از جلوی صورتش کنار برود. آزادانه و بی پروا شروع به قدم زدن در اطرافش کرد و ذره‌ای تغییر در حالت صورتش به وجود نیامد.
_ اون کیه آرتور؟ همون کسی که باعث شد تمام ارزش و احترامت رو از دست بدی؟!

آرتور دندان‌هایش را از خشم به هم فشرد و صدایش به زمزمه‌ای تاریک تبدیل شد.
_ تو کی هستی؟

از پشت سر، ایزابل دستش را روی شانه‌اش گذاشت و لرزش خفیفی را در بدن مرد احساس کرد.
_ مهم اینه که تو کی هستی. به یاد بیار... آرتور پندراگون، پادشاه شکست خورده‌ی کملوت.

_ لعنتی، تو انگار همزادشی! مثل مورگانا شیفته‌ی جادوی سیاهی، اما از اونم حقه‌بازتری! تو چی می‌خوای؟ می‌خواستی من رو ببینی تا شکست در برابر خواهرم رو یادآوری کنی؟!

صدای خنده‌ی ایزابل پس از جملات خشمگین آرتور، همانند آهنگی موزون در فضای کلیسا طنین انداخت.
_ این رو به عنوان تعریف در نظر می‌گیرم پادشاه! اما الان من باید بپرسم تو چی می‌خوای؟!

شمشیرش را پایین نگه داشته بود اما حلقه‌ی انگشتانش دور آن، هر لحظه از سر خشم محکم‌تر می‌شد.
_ هر خواسته‌ای یه بهایی داره بانو ایزابل. نمی‌خوام چیز دیگه‌ای رو از دست بدم...!

_ من اسمش رو می‌ذارم همکاری دو طرفه، آرتور. کی به جز من می‌دونه تو چقدر دلتنگ نگه داشتن شمشیر قدرتمند و محبوبت هستی؟

خشمی که چهره‌ی عبوسش را در بر گرفته بود، جای خود را به کنجکاوی داد.
_تو از اکسکالیبور چی می‌دونی...؟!

_توی تیم من بازی کن. این یه فرصته تا لیاقتت رو ثابت کنی. بانوی دریاچه منتظره تا شمشیر اکسکالیبور رو به صاحبش برگردونه، آرتور...!

***

کریدنس سرش را نزدیک به میله‌های قفس برد و با دقت به چشمان قرمز رنگ پرنده نگاه کرد. بدن گرد و پرهای یک دست طلایی رنگ پرنده‌ی ریز نقش را از نظر گذراند و هنگامی که چشمانش به نوک بلند، تیز و سیاه رنگش رسید، همزمان با هجوم ناگهانی پرنده از بین میله‌های قفس، کلاه ردای تیره‌اش از پشت کشید شد و او را از قفس دور کرد.

_ عقب وایسا کریدنس! تیم به یه بازیکن کور احتیاج نداره.

نگاه گیج کریدنس بین حالت چهره‌ی عبوس مارکوس و قفس مرغک زرین جا به جا شد و در حالی که ردایش را مرتب می‌کرد، به سمت قفس اشاره کرد و گفت:
_ این لعنتی چرا انقدر وحشیه؟

مارکوس در حالی که دستانش را پشت سرش نگه داشته بود، نگاه کوتاهی به پرنده‌ی اسیر در قفس انداخت و پاسخ داد.
_ آخرین بار وقتی داخل مسابقات به جای گوی زرین مورد استفاده قرار گرفته، یکی از تیم‌ها به نفع خودش با جادوی سیاه نفرینش کرده. چشم جستجوگر رقیب رو از حدقه درآورد.

_ بیاین امیدوارم باشیم همچین بلایی رو سر پروفسور بینز میاره...!
با صدای ساکورا، هر دو به سمت او برگشته و با تصور کور شدن یکی از اعضای کلیدی تیم حریف، لبخند بی رحمانه‌ای از سر لذت بر لب‌هایشان نشست.

مارکوس مشغول انداختن پارچه‌ای روی قفس پرنده شد و کریدنس در حالی که روی مبلی در نزدیکی می‌نشست، به جلو خم شد و آرنج‌هایش را روی زانو قرار داد.
_ اوضاع با اون جونور چطور پیش میره ساکورا؟

ساکورا خودش را روی کاناپه انداخت و با بی خیالی پاسخ داد.
_ خوشحالم که بر خلاف هر اژدهایی که دیدم، پوستش طلسم‌ها رو دفع نمی‌کنه. تا وقتی که بخوایم در اختیار ما قرار داره و جوری به تک تکشون حمله می‌کنه که چیزی ازشون باقی نمونه!

ثانیه‌ای سکوت در فضای اطرافشان جاری شد و هرکدام به نحوی مشغول آماده کردن ذهنشان برای رقم خوردن اتفاقات هیجان انگیز در طول اولین مسابقه‌شان بودند. که صدای غیر منتظره‌ی ایزابل آنها را از جا پراند.
_ تعطیلات قبل از مسابقه خوش می‌گذره؟

ساکورا خودش را جمع و جور کرد وکریدنس به پشتی مبل تکیه داد.
_ محض رضای مرلین! چرا شبیه روح رفت و آمد می‌کنی؟

لبخندی روی لب‌هایش نشست و با لذت بردن از این که رفتارهای عجیبش در لحظه روی دیگران تاثیر می‌گذارد، مشغول در آوردن ردایش شد.
_ یه مهارت سرگرم کننده‌ست.

مارکوس جلو آمد و چشمان نقره‌ای رنگ نافذش را به ایزابل دوخت و صدایی سرد و جدی سوال کرد.
_ ملاقات با آرتور خوب پیش رفت؟

حالت چهره‌ی ایزابل به شکل مرموز خود برگشت و در این لحظه چشمانش به جای لب‌هایش می‌خندید. در لحن پاسخش رگه‌ای از طعنه شنیده می‌شد.
_ قرار بود بد پیش بره؟

ساکورا نفسی که متوجه نشده بود حبس کرده‌ است را رها کرد و صدایش بالاتر از زمزمه‌ای آرام نبود.
_ فقط مونده یه بازیکن دیگه...

ایزابل ردایش را روی دسته‌ی مبل رها کرد و به سمت پنجره‌های قدی حرکت کرد که دید خوبی به حیاط وسیع عمارتش داشت. جایی که اژدهای تیزپرواز و ریزجثه با قلاده‌ای به دور گردنش، اسیر طلسم فرمان شده و مطیعانه در جایش نشسته بود.
_ امشب نفر آخر رو زیر کوچه‌ی ناکترن ملاقات می‌کنیم.
_ عالیه. شرط می‌بندم این یکی از سازمان SCP ماگل‌ها فرار کرده.
_ زدی تو خال کریدنس!

***
در دل طاق‌های سنگی فرو ریخته، جایی آن‌ سوی نور فانوس‌های گازی که تنها منبع روشنایی در کوچه‌ای است که رنگ و بوی نفرین‌های سیاه را به خود دارد، راهرویی باریک و مارپیچ قرار دارد. گویی در دل زمان به دست فراموشی سپرده شده است.
گذر زمان، دیوارهای نمورش را به خزه‌ها و آثاری از پوسیدگی مزین کرده. با هر قدمی که بر سنگ‌فرش‌های ترک‌خورده‌اش گذاشته می‌شود، آب‌های بد بویی که بر روی آن جمع شده ‌است را به حرکت در می‌آورد. در هوای سنگین و خفه کننده‌اش، ترکیبی وهم‌آور از بوی جسد‌های غیر قابل تشخیص، خون کهنه و داروهای فاسد به مشام می‌رسد. در انتهای این دالان پیچ‌درپیچ، درگاهی فلزی و زنگ‌زده قرار دارد؛ دری که به اتاقکی نیمه‌ویران باز می‌شود. نور چراغی کم‌سو، از شیشه‌ی شکسته‌ی لامپی قدیمی سوسو می‌زند. بوی تند الکل، مخلوط با عطر گیاهان خشک و سوزانده‌شده، همانند نشانی‌ از شکنجه احساس می‌شود.

درست زیر سقف کوتاه و چوبی، او ایستاده است. بلند، خاموش و بی‌حرکت. شنل سیاه و سنگینش به آرامی در نسیم سرد زیرزمین تکان می‌خورد. ماسک کلاغ‌ مانندی که بر صورت نهاده، رنگی نقره‌ای و منقاری کشیده دارد.

برخلاف اعضای دیگر تیم، ایزابل تنها کسی است که بدون ذره‌ای تردید یا هراس، کلاه سیاه ردا را کنار می‌زند تا چهره‌اش را برای موجود ناشناخته‌ای که رو به رویشان قرار دارد، نمایان کند. و لحظه‌ای پس از این عمل، زمزمه‌ای سرد و برنده از زیر ماسک می‌غرد.
_ دیر کردین بانوی من.

هیبت سیاه رنگ به کاناپه‌ای پوسیده در گوشه‌ی آلونک اشاره کرد اما هیچکدام از اعضای تیم جرئت تکان خوردن نداشتند. ایزابل به سمت آن حرکت کرد و به راحتی خودش را روی کاناپه انداخت و با نگاه نافذش اطراف را از نظر گذراند.
_ می‌دونم از بد قولی خوشت نمیاد دکتر. ولی به نظرت راضی کردن یه ساحره و دو جادوگر محافظه کار آسونه؟

مارکوس و کریدنس نگاهی از سر کنجکاوی به یکدیگر انداختند و افکار ساکورا در ذهنش فریاد می‌کشید، چرا ایزابل طوری رفتار می‌کند که انگار در خانه‌ی خودش قدم گذاشته ‌است.

ایزابل با لحنی صمیمی‌تر ادامه داد:
_ تغییر خاصی نمی‌بینم... هنوز از روش‌های قدیمی شکنجه لذت می‌بری دکتر؟!

دکتر طاعون مثل قبل بی حرکت در جایش ایستاده بود حالا دوباره صدایش برای پاسخ دادن به بانوی جوان از زیر ماسک بیرون آمد.
_ درد رو باید لمس کرد. چوبدستی‌ها حق مطلب رو ادا نمیکنن بانوی من.
_ آره... منم مثل تو از طلسم کروشیو بیزارم. با اعضای تیمم آشنا شو دکتر. قراره از این به بعد همکارت باشن.

مارکوس پیشدستی کرد و قبل از دو نفر دیگر کلاه ردا را از روی صورتش برداشت و با اخمی که هیچوقت قرار نبود از روی صورت عبوسش پاک شود، به دکتر طاعون خیره شد.

ایزابل به ساکورا و کریدنس اشاره کرد.
_ مشکلی نیست بچه‌ها. ما باهم دوستیم. آداب معاشرت به جا بیارین.

پس از برداشتن کلاه‌هایشان، ایزابل لبخند بزرگی زد و نگاهش را به هم تیمی‌هایش دوخت، اما مخاطب صحبت‌هایش دکتر طاعون بود.
_ خوب نگاهشون کن دکتر. آرواره‌های خوبی برای یه ماسک مثل مال خودت دارن!

ساکورا نگاهش را بین ایزابل و دکتر طاعون جا به جا کرد و با تردید و سوءظن گفت:
_ ایزابل... تو و... به اصطلاح دکتر، برنامه‌ای ریختین که ما ازش خبر نداریم؟
_ بیشتر ایده‌ی دکتر بود تا من. تعریف کن براشون!
_ ممکنه مسخره به نظر بیاد بانوی من.

نیشخند ایزابل بی رحمانه‌تر بر روی چهره‌اش نمایش پیدا کرد.
_ همین باعث می‌شه دیگران رو راحت‌تر فریب بده...!

مارکوس که بی صبر تر از همیشه شده بود، با صدای محکمی صحبت کرد.
_ چیکار کردی ایزابل...؟

_ به لطف دکتر، یه نوع خاص از خربزه رو پیدا کردم. بهش می‌گن خربزه‌ی نیلبوس...! کاشفش یه جادوگر مصری به اسم نوفرتار بوده.

کریدنس که به نظر علاقه‌مند می‌رسید، هراس قبلی‌اش را کنار زد و حرکت کرد تا مثل ایزابل روی کاناپه بنشیند.
_ کاربردش چیه؟

ایزابل رویش را به سمت او برگرداند و دیگر افراد اطرافش را نادیده گرفت.
_ یک قاچ کافیه تا عمیق‌ترین رویات رو در واقعیت ببینی. اما بیشتر از یه برش که بشه... آروم آروم واقعیت رو فراموش می‌کنی و توی دنیای خیالاتت قدم می‌ذاری... .

و یک بار دیگر صدای دکتر طاعون در گوش‌هایشان پیچید. گویا جمله‌ای از پیش حفظ شده را بر زبان می‌آورد.
_ حقیقت را دیگر باور ندارد، چون خواب برایش واقعی‌تر از بیداری است.

ساکورا به دیوار پشت سرش تکیه داد و سعی کرد با دانسته‌هایی که تا به حال به دست آورده بود، تکه‌های پازل را در کنار هم بچیند.
_ و خواب برادر مرگه... جمله‌ی معروفیه.

_ مثل یه معما می‌مونه. انگار یه چیزی داره ما رو به سمت پیروزی توی مسابقه‌ی پیش رو سوق می‌ده.

مارکوس صندلی چوبی کهنه‌ای را جلو کشید تا روی آن بنشیند. حالت صورتش اخم آلود و عبوس بود، اما برقی که در نگاهش دیده می‌شد، نشان می‌داد چیزهای ارزشمندی در ذهنش کنار هم چیده شده.
_ این مسابقه بوی مرگ می‌ده. محل برگزاری بازی، بام جهنمه. جهنم کجاست؟ جایی که مردگان گناهکار، با توجه گناهانشون نگهداری می‍شن. هر چقدر به طبقات پایین‌تر بریم، ارواح پست‌تری رو خواهیم دید... و حتی گیاهان و میوه‌های سیاه‌تر.

صورت ایزابل در هم رفت و ثانیه‌ای بعد با عجله سرش را بالا آورد تا دکتر طاعون را خطاب قرار دهد.
_ دکتر، این خربزه‌ی نیلبوس فقط روی کسانی که روحشون زنده‌ست تاثیر داره. درسته؟ یعنی روی یکی مثل تو یا مارکوس که سال‌هاست فقط با یه جسم زندگی می‌کنید اثر نمی‌کنه.

_ درسته بانوی من. طبقه‌ی اول جهنم مکان رشد این گیاهه.

کریدنس سر تکان داد و نگاهش را بین هم تیمی‌هایش جا به جا کرد.
این روی یه کسی مثل پرفسور بینز یا بارون خون آلود اثر نداره، اما بقیه‌ی اعضای کلیدی پیامبران مرگ رو از پا می‌ندازه.

ساکورا با انزجار پرسید:
_ چطوری می‌خواین به خوردشون بدین؟ اونا ساحره‌ها و جادوگرهای حرفه‌ای هستن. غیر ممکنه گول بخورن.

ایزابل نگاهش را به دختر دوخت.
_ خودشون میرن سراغش ساکورا... به خواست خودشون اون خربزه رو قاچ می‌کنن و می‌خورن!تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 17:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سری اول دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی دوم


سوژه: خربزه! (سوژه انتخابی تیم پیامبران مرگ)
تیم‌های شرکت‌ کننده: پرواز سیاه (میهمان) - پیامبران مرگ (میزبان)
جاروی تیم میهمان: نیمبوس ۲۰۰۰ - بازیکن مارکوس فنویک به غیر از کاپیتان توانایی زدن دو پست را دارد.
جاروی تیم میزبان: جاروی آذرخش - انتخاب سوژه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1403 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

دور ششم مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی دوازدهم


پایان مسابقه.

با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم پیامبران مرگ و هاری گراس.

نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ جمعه 23 آذر در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1403 11:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیامبران مرگ درمقابل هاری‌گراس
سوژه: فرار
پست سوم و آخر


صحنه‌ی پنجم:

سوتی که تا آن لحظه صدای آغاز و پایان هیچ حرکتی نبود، ناگهان در فضای استادیوم طنین انداخت. صدای تشویق تماشاگران فروکش کرد و بازیکنان در میانه‌ی حرکت‌های خود متوقف شدند. گویی یک نیروی نامرئی همه‌چیز را در چنگ خود گرفته بود. چشم‌های سیریوس به سمت جایگاه خانواده‌ی پاتر چرخید، اما صندلی‌هایی که پیش‌تر با حضور جیمز، لیلی، و هری پر شده بود، حالا خالی و ساکت بودند. سیریوس که نفسش حبس شده بود، زمزمه‌ای آرام کرد:
- جیمز؟ لیلی؟

تماشاگران خیالی که در جایگاه‌ها نشسته بودند، سرهایشان را به سمت صندلی‌های خالی برگرداندند. زمزمه‌ها شروع شد:
- کجا رفتن؟ چه اتفاقی افتاد؟

حتی بازیکنان تیم پیامبران مرگ و تیم هاری‌گراس هم به جایگاه خالی خیره شده بودند. بازی کوییدیچ، که تا لحظاتی پیش پر از هیجان بود، اکنون به صحنه‌ای وهم‌آلود تبدیل شده بود.

سالازار، که در تمام این مدت آرام و بی‌حرکت نظاره‌گر بود، به‌آرامی جلو آمد. با لبخند سرد و نگاه نافذش، به سیریوس نزدیک شد و گفت:
- لیلی و جیمز رفتند، سیریوس. چون هری گم شده.

چهره‌ی سیریوس به‌سرعت تغییر کرد؛ چشمانش پر از وحشت و اضطراب شد. او یک قدم جلو رفت، اما نمی‌توانست چیزی بگوید. سالازار که از این واکنش راضی بود، ادامه داد:
- اما نگران نباش. تیم پیامبران مرگ، هری را پیدا کرده. حالا فقط یک چیز مانده...

او لحظه‌ای مکث کرد و با صدایی آرام اما تهدیدآمیز اضافه کرد:
- آن‌ها می‌خواهند هری را سالم به دست لیلی و جیمز برسانند. اما برای این کار، باید آدرس خانه‌ی آن‌ها را داشته باشند.

سیریوس با چهره‌ای پر از تنش، به زمین خیره شد. تمام وجودش به‌خاطر این درخواست متزلزل شده بود. او خواست چیزی بگوید، اما گویی یک نیروی قوی‌تر، چیزی که از عشق و وفاداری ریشه گرفته بود، زبانش را قفل کرده بود.

سالازار که سکوت سیریوس را دید، با حرکت دستش فضایی در استادیوم ایجاد کرد. نوری خیره‌کننده تابید و در میان آن، هری کوچک ظاهر شد. او روی زمین نشسته بود، لباس‌هایش پاره و خاکی بود و اشک‌هایش روی گونه‌هایش جاری شده بود. با صدایی که پر از معصومیت و اندوه بود، گفت:
- عمو سیریوس... مامانم کجاست؟ بابام کجاست؟

سیریوس که این صحنه را دید، گویی قلبش از درد فشرده شد. چشمانش پر از اشک شد و دستش ناخودآگاه به سمت هری دراز شد، اما گویی فاصله‌ای نامرئی مانع می‌شد تا بتواند او را لمس کند. او با صدایی لرزان گفت:
- هری... من اینجام. من اینجام...

هری که همچنان گریه می‌کرد، دست‌های کوچکش را به سمت سیریوس دراز کرد و گفت:
- منو به مامانم برسون... من می‌ترسم، عمو سیریوس.

این جمله، مانند خنجری در قلب سیریوس فرو رفت. اما با وجود تمام اندوهی که احساس می‌کرد، چیزی در عمق وجودش، چیزی که از عشق و وفاداری شکل گرفته بود، اجازه نمی‌داد لب‌هایش برای گفتن آدرس حرکت کنند. سالازار که حالا به‌وضوح عصبانی شده بود، فریاد زد:
- چرا حرفی نمی‌زنی، بلک؟ این فقط یک آدرس است!

اما سیریوس، با تمام دردی که در چهره‌اش موج می‌زد، سرش را تکان داد و با صدایی خفه گفت:
- نمی‌تونم.

سالازار که از این مقاومت بی‌پایان سیریوس به ستوه آمده بود، با خود اندیشید:
- حتی در این دنیای خیالی، این مرد فرار می‌کند. اما نه از من، بلکه از خیانت به چیزی که بیشتر از جانش برایش ارزش دارد.

هری که هنوز گریه می‌کرد، به‌آرامی به سیریوس نزدیک‌تر شد. اشک‌هایش زمین را خیس می‌کرد و صدای ناله‌هایش در استادیوم پیچیده بود. اما حتی این صحنه هم نمی‌توانست سیریوس را بشکند. سیریوس با چشمانی پر از اشک به هری کوچک نگاه می‌کرد. انگار که همه‌ی لحظات گذشته، تمام خنده‌ها و خاطراتش با جیمز و لیلی، حالا به سنگینی بر قلبش فرود آمده بودند. او می‌دانست که عشق و وفاداری‌اش به این خانواده، چیزی فراتر از یک احساس معمولی بود. این وفاداری در گذر زمان شکل گرفته بود، در لحظه‌هایی که او و جیمز دوشادوش یکدیگر در برابر تمام سختی‌ها ایستاده بودند. لحظه‌هایی که سیریوس به خانه‌ی جیمز و لیلی می‌رفت و صدای خنده‌ی آن‌ها فضا را پر می‌کرد. حالا، این عشق و وفاداری مانند زنجیری محکم دور قلبش پیچیده بود، زنجیری که حتی بزرگ‌ترین شکنجه‌ها نمی‌توانستند آن را بشکنند.

تصویر هری کوچک که با چشمانی اشک‌بار و صدایی لرزان از او کمک می‌خواست، همان چیزی بود که می‌توانست هر قلبی را خرد کند. اما برای سیریوس، این صحنه فقط غم نبود. این صحنه، تصویری از همه‌ی چیزهایی بود که نمی‌خواست از دست بدهد. او حس می‌کرد که اگر حتی یک کلمه بگوید، همه‌چیز فرو می‌ریزد؛ تمام آن لحظه‌های مشترک، تمام دوستی و اعتمادی که در طول سال‌ها با جیمز ساخته بود، همگی نابود می‌شدند. این فکر روحش را بیشتر از هر شکنجه‌ای به درد می‌آورد.

حس سنگینی سایه‌ی اندوهی بی‌پایان بر قلبش انکارناپذیر بود. اندوه از دست دادن کسانی که بیشتر از همه دوستشان داشت. اندوه اینکه شاید دیگر هرگز صدای خنده‌ی جیمز را نشنود، یا لیلی را در حالی که با مهربانی هری را در آغوش گرفته نمی‌بیند. این غم، مثل یک دریای بی‌انتها، او را احاطه کرده بود. اما در همان حال، نیرویی دیگر درون او می‌جوشید: وفاداری. وفاداری به جیمز که همیشه مثل برادری برای او بود، و عشق به هری که مانند فرزندی در قلبش جای داشت.

سیریوس به یاد آورد که چگونه جیمز همیشه در کنار او بود. لحظه‌هایی که در مدرسه‌ی هاگوارتز با هم می‌خندیدند، یا شب‌هایی که تا دیروقت درباره‌ی رویاهایشان صحبت می‌کردند. جیمز، برای سیریوس فقط یک دوست نبود؛ او نمادی از اعتماد و امنیت بود. و حالا، این خاطرات به او نیرویی می‌دادند که در برابر هر چیزی بایستد. او می‌دانست که اگر تسلیم شود، اگر حتی برای یک لحظه اجازه دهد که وفاداری‌اش شکسته شود، این خاطرات برای همیشه به زنجیرهای اندوه و گناه تبدیل خواهند شد؛ زنجیرهایی که مثل وزنه‌هایی سنگین او را به اعماق تاریک وجودش خواهند کشید.

چهره‌ی هری، که همچنان با گریه از او کمک می‌خواست، او را تحت فشاری جانکاه گذاشته بود. اما چیزی در عمق وجود سیریوس، مانند نوری که از دل تاریکی می‌تابد، او را زنده نگه می‌داشت. این نور، همان قدرت وفاداری و عشقی بود که به او اجازه نمی‌داد تسلیم شود. با خود اندیشید: «اگر امروز به‌خاطر جیمز، لیلی، و هری جانم را هم بدهم، این کاری است که باید بکنم. زیرا این تنها چیزی است که من را زنده نگه داشته است.»

این فکر، هرچند غم‌انگیز، به سیریوس آرامشی عجیب می‌بخشید. او به‌آرامی لبخندی زد، هرچند که این لبخند، از اندوهی عمیق نشأت می‌گرفت. در دلش به جیمز و لیلی قول داد که حتی اگر آخرین لحظه‌ی عمرش باشد، آن‌ها را ناامید نخواهد کرد. در آن لحظه، سیریوس می‌دانست که عشق و وفاداری، هرچند باری سنگین بر شانه‌هایش بودند، اما تنها نیرویی بودند که او را از نابودی نجات می‌دادند.

لحظه‌ای که هری کوچک نیز از استادیوم ناپدید شد، همه‌چیز برای چند ثانیه متوقف شد؛ صدای تشویق تماشاگران، حرکت جاروی بازیکنان، حتی وزش باد در میان چمن‌های خیالی زمین کوییدیچ. گویی که زمان برای لحظه‌ای ایستاد. سیریوس در جای خود بی‌حرکت مانده بود، چشمانش به جایگاه خالی خیره شده بودند، گویی هنوز منتظر بود هری، جیمز، و لیلی دوباره ظاهر شوند. اما خبری نبود.

سالازار که حالا به‌خوبی می‌دانست سیریوس در آستانه‌ی فروپاشی است، نگاهی سرد و نافذ به او انداخت. اما چیزی در چهره‌ی سیریوس تغییر نکرده بود؛ همچنان ایستاده بود، همچنان مقاومت می‌کرد. صدای گزارشگر خیالی، سکوت را شکست و با هیجان اعلام کرد:
- مسابقه ادامه دارد!

سیریوس که گویی از خوابی عمیق بیدار شده بود، دستی به چهره‌اش کشید و به‌سختی خودش را روی جارویش نگه داشت. چشمانش حالا خسته‌تر از همیشه بودند، اما در عمق آن‌ها، هنوز نوری از وفاداری می‌درخشید.

بازیکنان دوباره به زمین بازگشتند. کوافل با سرعتی برق‌آسا در میان بازیکنان جابه‌جا می‌شد. لرد ولدمورت با چهره‌ای پر از خشم و تمرکز به سمت دروازه‌ی تیم هاری‌گراس حمله کرد، اما دیزی کران، مدافع سرسخت تیم، با ضربه‌ای دقیق بلاجر را به سمت ولدمورت پرتاب کرد و مسیرش را منحرف کرد.
- عالی بود، دیزی!

صدای ضعیف سیریوس در میان تشویق‌های تماشاگران شنیده شد. اما او دیگر توانایی حرکت‌های سریع را نداشت. هر بار که تلاش می‌کرد به کوافل برسد، بدنش بیشتر از قبل ناتوان می‌شد.

دوریا بلک، جستجوگر تیم پیامبران مرگ، به دنبال اسنیچ طلایی در ارتفاع بالای زمین پرواز می‌کرد. اما حتی به نظر می‌رسید او نیز از فشار بازی خسته شده است. چت GPT، جستجوگر تیم هاری‌گراس در تعقیب او بود، اما گویی زمان برای همه کندتر پیش می‌رفت. سیریوس که حالا به‌سختی می‌توانست چشمانش را باز نگه دارد، به زمین خیره شد. صدای تشویق تماشاگران در گوشش محو شده بود و تصاویر اطرافش به تدریج تار می‌شدند. حتی خیالاتش هم دیگر توان ادامه نداشتند.

مسابقه بدون نتیجه به پایان رسید. اسنیچ هرگز توسط هیچ‌کس گرفته نشد. تیم پیامبران مرگ و تیم هاری گراس هر دو در زمین متوقف شدند. تماشاگران یکی‌یکی از جایگاه‌ها ناپدید شدند. زمین، که زمانی پر از شور و هیجان بود، حالا در سکوتی عمیق فرو رفته بود. تنها سیریوس مانده بود که روی جارویش خم شده بود و به سختی نفس می‌کشید. در واپسین لحظات، سیریوس خود را در میان تاریکی عمیقی یافت. او دیگر نمی‌دانست اینجا کجاست؛ شاید یک خیال دیگر، یا شاید واقعیتی بی‌رحم‌تر. به اطرافش نگاهی انداخت و چیزی جز سایه‌هایی از رنج و عذاب ندید. او می‌دانست که زندگی‌اش به پایان خود نزدیک شده است. اما با تمام دردها و شکنجه‌هایی که تحمل کرده بود، آرامشی عجیب در قلبش حس می‌کرد. او دوستانش را لو نداده بود. آن‌ها زنده بودند، و این برایش کافی بود.

لبخندی محو بر لب‌هایش ظاهر شد، لبخندی که نشان از رضایتی عمیق داشت. او چشم‌هایش را بست و خود را به تاریکی سپرد. آخرین صدایی که شنید، صدای زمزمه‌ای بود:
- سیریوس، تو پیروز شدی.

صحنه‌ی ششم:

همه‌چیز در یک لحظه به‌طرز دردناکی تغییر کرد. زمین چمن، تماشاگران خیالی، جاروی پرواز، و حتی صدای تشویق‌ها همگی در سکوت و تاریکی ناپدید شدند. سیریوس که هنوز نفس‌های سنگینی می‌کشید، احساس کرد وزنی نامرئی او را به دنیای واقعی برمی‌گرداند. ناگهان، خودش را دوباره روی همان صندلی قدیمی و متزلزل وسط تالار شکنجه‌ی خانه ریدل یافت. نور سرد چراغ‌ها و بوی سوختگی دوباره به مشامش رسید.

سالازار که حالا به سمت گوشه‌ای از اتاق رفته بود، به‌آرامی چوبدستی‌اش را کنار گذاشت. نگاهش به سیریوس دوخته شده بود، اما چهره‌اش هیچ احساسی را منعکس نمی‌کرد. ولدمورت در کنار در ایستاده بود، دستانش را روی سینه‌اش قلاب کرده بود و چشمان سرخش همچنان از خشم می‌درخشیدند.

سیریوس، هرچند که حالا بیشتر از همیشه خسته و آسیب‌دیده به نظر می‌رسید، اما لبخند کم‌رنگی بر لب داشت. لبخندی که نه از روی شادی، بلکه از رضایت بود. او می‌دانست که هرچند به قیمت جانش تمام شده، اما راز دوستانش همچنان محفوظ مانده است.

لرد ولدمورت قدمی به جلو برداشت، چهره‌اش تاریک‌تر از همیشه بود. صدای سرد و تهدیدآمیزش سکوت اتاق را شکست:
- به من بگو، سالازار. اون چه چیزی را مخفی می‌کنه؟

سالازار، بدون اینکه به ولدمورت نگاه کند، با صدایی آرام و بی‌احساس پاسخ داد:
- هیچ‌چیز که ارزشش را داشته باشد. ذهنش دیگر قابل اعتماد نیست. او خودش را در دنیایی خیالی پنهان کرده بود و تا آخرین لحظه هم تسلیم نشد.

لرد ولدمورت، که به‌وضوح از این پاسخ خشمگین شده بود، چوبدستی‌اش را محکم‌تر در دست گرفت و به سمت سیریوس حرکت کرد. اما وقتی به چهره‌ی خندان او نگاه کرد، برای لحظه‌ای متوقف شد. این لبخند، او را بیشتر از هر فریادی عصبانی می‌کرد.

سیریوس، در حالی که نفس‌های سنگین و منقطع می‌کشید، به‌آرامی چشمانش را بست. گویی آماده‌ی پذیرفتن پایان بود. اما ناگهان صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ای سکوت اتاق را شکست.

پیتر پتی‌گرو با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشم‌هایی که برق عجیبی از ترس و هیجان در آن‌ها دیده می‌شد، وارد شد. نگاهش به‌سرعت به لرد ولدمورت افتاد، اما انگار سنگینی چیزی که می‌خواست بگوید، او را به لرزه انداخته بود. دستانش به وضوح می‌لرزیدند. او به سمت لرد ولدمورت رفت، نفس‌نفس‌زنان و پریشان.

سیریوس که دیگر توانی برای بلند کردن سرش نداشت، فقط صدای در را شنید و با چشمان نیمه‌بازش سایه‌ی کوچک و لرزان پیتر را دید. صدای قدم‌های پیتر و ناله‌ی در، آرامش لحظه‌ای او را درهم شکست.

در میان تمام شکنجه‌هایی که تحمل کرده بود، چیزی در قلبش فروریخت. او به پیتر اعتماد کرده بود، دوستی که حالا با هر قدمی که به لرد ولدمورت نزدیک‌تر می‌شد، تمام تلاش‌های سیریوس برای حفاظت از دوستانش را تهدید می‌کرد.

پیتر به لرد ولدمورت نزدیک شد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. صدای او ضعیف بود، اما واژه‌هایی که از دهانش خارج می‌شدند، در گوش سیریوس مانند پتکی بر مغزش فرود آمدند:
«دره‌ی گودریک.»

سیریوس، در حالی که آخرین نفس‌هایش را می‌کشید، نمی‌توانست باور کند که تمام تلاش‌هایش برای حفظ این راز شاید بیهوده بوده باشد. خیانت پیتر، کسی که او سال‌ها به او اعتماد کرده بود، مانند طوفانی بر تمام مقاومت‌هایش سایه انداخت.

چشمان سیریوس پر از اشک شد. او با تمام وجود تلاش کرد حرکتی کند، حرفی بزند، هشدار دهد، اما بدنش دیگر یارای مقاومت نداشت. لب‌هایش تکان خوردند، اما هیچ صدایی از آن‌ها خارج نشد. اشک‌هایش به‌آرامی روی گونه‌های زخمی‌اش جاری شدند.

با آخرین نفس، لبخندی از رضایت و اندوه بر چهره‌اش نقش بست. حتی در این لحظات، می‌دانست که خود او هرگز خیانت نکرده است. اما صدای پای پیتر که از دورتر شنیده می‌شد و نامی که در ذهنش پژواک می‌کرد، همه‌چیز را تیره‌تر کرد:
«دره گودریک.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1403 11:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیامبران مرگ درمقابل هاری‌گراس
سوژه: فرار
پست دوم


آن دو در سکوتی سنگین راهی تالاری شدند که آن هنگام برای شکنجه‌ی سیریوس بلک به کار می‌رفت. صدای قدم‌های لرد ولدمورت و سالازار روی کف سنگی سالن طنین‌انداز می‌شد، گویی که خود خانه هم از حضور این دو لرد سیاه به لرزه افتاده بود. در پشت سرشان، نجینی با حرکتی آرام و پیچ‌وتاب‌دار، آنها را دنبال می‌کرد.

وقتی به اتاق شکنجه رسیدند، سالازار لحظه‌ای ایستاد. نگاهش به سیریوس افتاد که حالا بی‌رمق روی صندلی افتاده بود. چشمان او نیمه‌باز بودند، اما هنوز هم جرقه‌ای از مقاومت در آنها دیده می‌شد. سالازار لبخندی کم‌رنگ زد و گفت:
- این همان کسی است که تا این حد باعث دردسر شده؟

لرد ولدمورت که حالا کنار اتاق ایستاده بود، گفت:
- بله. اطلاعاتی داره که برای من سرنوشت‌سازه.

سالازار به‌آرامی به سمت سیریوس قدم برداشت. صدای خش‌خش ردایش که روی زمین کشیده می‌شد، بی‌رحمانه سکوت اتاق را می‌شکست. او به سیریوس نگاه کرد و با صدایی که آرام اما پرقدرت بود، گفت:
- سیریوس بلک... بگذار ببینیم مقاومتت تا کجا ادامه خواهد داشت.

او دستانش را بلند کرد و چشمانش را بست. لحظه‌ای بعد، اتاق با نوری سبز پر شد و زمزمه‌هایی از طلسم‌های باستانی در فضا طنین انداخت. اما سالازار هنوز نمی‌دانست که ذهن سیریوس، به‌دلیل شکنجه‌های طاقت‌فرسا، وارد مرحله‌ای شده است که حتی او نیز پیش‌بینی‌اش نکرده بود. سالازار دستانش را آرام‌تر حرکت داد و زمزمه‌هایش آهنگی یکنواخت به خود گرفت. نوری سبز، مانند مهی غلیظ، دور سر سیریوس پیچید و در گوشه‌های اتاق پخش شد. ذهن سیریوس، مانند کتابی که صفحاتش از هم پاره شده‌اند، حالا آماده‌ی خواندن بود، اما چیزی که سالازار می‌دید، کاملاً با آنچه انتظار داشت، متفاوت بود.

تصویر اول ناگهان ظاهر شد: سیریوس، با لبخندی بزرگ، روی میز ناهارخوری عظیمی نشسته بود که در نوک یکی از اهرام مصر قرار داشت. روی میز، ساندویچ‌های غول‌پیکر و لیوان‌هایی پر از نوشیدنی‌های رنگارنگ چیده شده بود. او به‌آرامی به سمت مهمانش، یک تمساح عظیم‌الجثه که با کراواتی آبی و شفاف نشسته بود، نگاه کرد و گفت:
- رفیق، بهت گفتم دیگه از سس خردل استفاده نکن. خیلی تنده!

تمساح سرش را تکان داد و با چنگالش به ساندویچ اشاره کرد، انگار که حق با خودش بود. در همان لحظه، شتری با بال‌هایی طلایی از آسمان به سمت میز فرود آمد و با لحنی جدی گفت:
- هی، جلسه‌ی بعدی با فرعون داره شروع می‌شه. شما دوتا آماده‌اید؟

سالازار با اخم چشمانش را باز کرد و زیر لب گفت:
- این چیه؟

او دوباره تمرکز کرد و سعی کرد اطلاعات بیشتری از ذهن سیریوس بیرون بکشد. اما باز هم چیزی جز تصاویری بی‌معنی ظاهر نشد. این بار، سیریوس را دید که در یک ساحل آفتابی، روی یک صندلی پلاستیکی نشسته بود و با دلفینی که عینک دودی به چشم داشت، شطرنج بازی می‌کرد. دلفین که یک سیگار برگ در دهانش بود، با لحنی آرام گفت:
- به حرکت بعدیت خوب فکر کن، سیریوس. اگه ببازی، باید تمام خونوادت رو لو بدی.

سیریوس در حالی که مهره‌ی شطرنج را در دست داشت، با صدایی محکم پاسخ داد:
- من هیچ‌وقت به دلفین‌ها اعتماد نکردم. تو فکر می‌کنی که می‌تونی با این حقه‌ها منو شکست بدی؟

سالازار که حالا خشمگین‌تر شده بود، چشمانش را محکم‌تر بست و طلسمی قوی‌تر اجرا کرد. اما نتیجه حتی از قبل هم عجیب‌تر بود.

این بار، سیریوس را دید که در یک خیابان شلوغ در وسط لندن، پشت یک گاری بستنی‎فروشی ایستاده است. او یک پیش‌بند صورتی با لوگوی "بستنی سیریوس: سرد و خنک، مثل نگاه تو" به تن داشت و با شور و شوق بستنی‌های رنگارنگ را به جمعیتی از جادوگران و ماگل‌ها می‌فروخت. هر بار که یکی از مشتریان نزدیک می‌شد، سیریوس به او می‌گفت:
- اگه طعم لیمویی می‌خوای، باید رمز عبور رو بگی: ولدمورت نمی‌تونه برقصه!

لرد ولدمورت که حالا به وضوح از این صحنه‌ها آشفته شده بود، به سالازار نزدیک شد و با صدایی خشن گفت:
- چه اتفاقی داره می‌افته؟ چرا هنوز چیزی پیدا نکردید؟

سالازار چشمانش را باز کرد و نگاهی عمیق به لرد ولدمورت انداخت. با صدایی آرام و خونسرد گفت:
- ذهنش مثل شیشه‌ای شکسته است. اطلاعاتش پراکنده، ناقص و پر از آشفتگی است. شکنجه‌های تو باعث شده ذهنش وارد دنیایی از خیالات بی‌معنی شود.

لرد ولدمورت که از شنیدن این حرف ناامید شده بود، با عصبانیت گفت:
- یعنی هیچی؟ هیچ راهی نیست؟

سالازار چشمانش را دوباره بست و زمزمه‌ای دیگر را شروع کرد. این بار، تصاویر بیشتری به ذهنش هجوم آوردند. او سیریوس را دید که روی یک ابر نشسته بود و با یک جغد سفید درباره‌ی تئوری‌های فلسفی بحث می‌کرد. جغد با لحنی فیلسوف‌مآبانه گفت:
- پس تو معتقدی که دوستی حقیقی، حتی در دنیای تاریکی هم ارزشمنده؟

سیریوس، با دست‌هایی که حالا تبدیل به قاشق شده بودند، سرش را تکان داد و گفت:
- من فقط می‌دونم که هرگز نباید دوستانم رو لو بدم.

این جمله، مانند صدای ناقوسی در ذهن سالازار طنین انداخت. او ناگهان متوجه شد که هرچند ذهن سیریوس پر از آشفتگی است، اما یک چیز ثابت در آن وجود دارد: وفاداری غیرقابل‌شکست. سالازار که حالا اخم‌هایش عمیق‌تر شده بود، چشمانش را باز کرد و به لرد ولدمورت گفت:
- ذهن او... پناهگاهی برای یک باور است. هیچ‌چیزی نمی‌تواند آن را بشکند.

لرد ولدمورت با چهره‌ای پر از خشم و ناکامی، نگاهی به سیریوس انداخت که حالا با چشمانی نیمه‌باز و لبخندی محو، انگار پیروزی کوچکی به دست آورده بود.

صحنه‌ی سوم:

سالازار که از هر طلسم معمولی ناامید شده بود، چند قدم به عقب رفت و نگاهش را به سیریوس دوخت. بدن نیمه‌جان سیریوس روی صندلی آویزان بود و نفس‌هایش کوتاه و منقطع به گوش می‌رسید. با این حال، لبخند ضعیفی که روی لب‌های خونینش نقش بسته بود، نشان می‌داد که هنوز تسلیم نشده است. این همان چیزی بود که سالازار را بیشتر از همه آزار می‌داد. او از همه‌ی هنرهایش استفاده کرده بود، اما هنوز به نتیجه نرسیده بود. لرد ولدمورت که در گوشه‌ای ایستاده بود، با صدایی آرام اما تهدیدآمیز گفت:
- سالازار، وقت ما محدوده. نمی‌تونیم اینجا بمونیم و بازی کنیم. باید نتیجه بگیری.

سالازار بدون آن‌که به لرد ولدمورت نگاه کند، پاسخ داد:
-بازی؟ من هرگز نمی‌بازم. اگر ذهنش را با خیال‌پردازی پر کرده، مجبورم وارد آن شوم و همه‌چیز را با دستان خودم کنار بزنم.

او چوبدستی سبزرنگش را محکم در دست گرفت و زمزمه‌ای طولانی و پیچیده به زبان باستانی را آغاز کرد. نور سبزی که پیش‌تر اتاق را پر کرده بود، حالا شدیدتر و متلاطم‌تر شد. طلسم باستانی که فقط معدودی از جادوگران می‌توانستند آن را اجرا کنند، مانند سیلی به ذهن سیریوس کوبیده شد. در یک لحظه، سالازار خود را در دریای بی‌پایانی از تصاویر و صداها یافت؛ دنیای خیال سیریوس. او روی زمینی پر از چمن‌های آبی و درخشان ایستاده بود. آسمان بالای سرش پر از ابرهای صورتی و بنفش بود که به شکلی عجیب در هم پیچیده بودند. صدای تشویق از دور به گوش می‌رسید و سالازار به همان سو حرکت کرد. در چند قدمی خود، یک استادیوم عظیم کوییدیچ دید که در میان ابرها معلق بود. او لبخند تلخی زد و زیر لب گفت:
- حتی در مرز مرگ هم، این مرد برای خودش تصاویر خوشایند جور می‌کند. کوییدیچ! چه هنرمندانه از تسلیم می‌گریزی جوان.

سالازار با گام‌هایی بلندتر راه استادیوم را در پیش گرفت. صدای تشویق بلندتر شد و تصاویر واضح‌تر. هزاران تماشاچی در جایگاه‌های مختلف استادیوم نشسته بودند و پرچم‌هایی با رنگ‌های درخشان در دست داشتند. صدای گزارشگر که در حال معرفی تیم‌ها بود، در فضای استادیوم طنین‌انداز شد:
- و حالا تیم هاری گراس وارد میدان می‌شود!

صدای تشویق‌های پرهیاهو در استادیوم کوییدیچ، همچون امواجی خروشان به گوش می‌رسید. پرچم‌های قرمز و طلایی در دستان تماشاگران به اهتزاز درآمده بودند و سیریوس بلک، با لباسی درخشان به رنگ همین پرچم‌ها، روی جارویش در آسمان می‌چرخید و با لبخندی سرشار از اعتمادبه‌نفس برای جمعیت دست تکان می‌داد. چهره‌اش، برخلاف بدن شکنجه‌شده‌اش در دنیای واقعی، پر از سرزندگی و انرژی بود. گویی هیچ‌چیز نمی‌توانست این لحظه از شادی و غرور را از او بگیرد.

اما سالازار که روی سکو ایستاده بود و این صحنه را تماشا می‌کرد، خوب می‌دانست این چیزی جز یک فرار نیست. این دنیا، ساخته‌ی ذهن آسیب‌دیده‌ی سیریوس بود، جهانی خیالی که پناهگاهی برای او فراهم می‌کرد تا از حقیقت دشوار شکنجه‌هایش دور بماند. سالازار می‌توانست احساس کند که ذهن سیریوس، هرچند پریشان، هنوز همان مقاومت وفادارانه‌ای را حفظ کرده است؛ همین بود که او را تا این لحظه زنده نگه داشته بود. با این حال، او تصمیم داشت وارد این بازی شود، زیرا می‌دانست تنها راه فریب دادن سیریوس، بازی در همین زمین است.

سیریوس که حالا حضور سالازار را در استادیوم حس کرده بود، به‌آرامی سوار بر جاروی خود به سمت او پرواز کرد و با همان لبخند طعنه‌آمیز همیشگی‌اش گفت:
- اوه، سالازار! چه افتخاری که خودت شخصاً اومدی بازی رو دنبال کنی. شاید این بار شانس بیاری و تیم من رو ببری!

سالازار که چوبدستی‌ش که سبزی زمردین بود را محکم در دست گرفته بود، با نگاهی سرد و صدایی آرام پاسخ داد:
- بلک، خوب می‌دانم اینها همگی خیالات تو هستند. تو نمی‌توانی تا ابد اینجا پنهان بمانی.

اما سیریوس خنده‌ای بلند سر داد و گفت:
- شاید حق با تو باشه، اما اینجا... تو هیچ قدرتی نداری، سالازار. اینجا من تصمیم می‌گیرم که چه اتفاقی بیفته.

سالازار لبخند تلخی زد. او تصمیم داشت این بازی را تا جایی که لازم بود ادامه دهد. بنابراین، با حرکتی ناگهانی به وسط زمین قدم گذاشت و با صدای بلند اعلام کرد:
- بسیار خوب، اگر اینجا قلمروی توست، بگذار قوانینش را با هم بشکنیم. بازی را شروع کن، بلک. ببینم این دنیای خیالی چقدر می‌تواند تو را نجات دهد.

سیریوس به آسمان بازگشت و به تیمش علامت داد. تیمش، شامل چهره‌های آشنا و عجیب، هر کدام با جارویی در دست و لبخندی پر از شور و هیجان، وارد میدان شدند. اعضای تیم سیریوس، با لباس‌هایی پر از نقش‌های بته‌جقه‌ای، آماده‌ی نبرد بودند. در مقابل، تیم سالازار، با لباس‌های سبز و نقره‌ای درخشان و چهره‌هایی تاریک و مرموز، به صف ایستادند.

صحنه‌ی چهارم:

سوت آغاز بازی خیالی با صدایی رسا به صدا درآمد و توپ‌ها، همچون ستارگانی که به آسمان پرتاب می‌شوند، در هوا پراکنده شدند. بازیکنان هر دو تیم با سرعتی سرسام‌آور به تعقیب توپ‌ها پرداختند و جارویشان در هوای خنک و پرشور استادیوم صدای وزش باد را ایجاد می‌کرد. زمین کوییدیچ پر از شور و هیجان بود و تشویق‌های پرهیاهوی تماشاگران همچون موج‌هایی بی‌پایان به گوش می‌رسید.

در میان جایگاه‌ها، جیمز و لیلی پاتر، دست در دست هم، پرچم قرمز و طلایی تیم هاری گراس را در هوا تکان می‌دادند. در کنارشان، هری کوچک با چهره‌ای معصوم و پر از هیجان، با هر حرکت سیریوس بلک جیغ شادی سر می‌داد. سیریوس که این صحنه را می‌دید، لبخند بزرگی بر لب داشت و با حرکات نمایشی به جمعیت پاسخ می‌داد. برای لحظه‌ای، گویی همه‌چیز واقعی بود. جیمز با صدایی پرشور فریاد می‌زد:
- برو جلو، سیریوس! نشون بده که چرا بهترین هستی!

سیریوس با مهارتی که همیشه به آن معروف بود، کوافل را از دست مهاجم تیم سالازار، یعنی لرد ولدمورت، ربود و با سرعتی باورنکردنی به سمت دروازه پیش رفت. در حالی که از میان مدافعان تیم مقابل، زودیاک و هیدیس، می‌گذشت، با ظرافت خاصی مانور می‌داد و جارویش در میان هوا به رقص درآمده بود. لرد ولدمورت که از این حرکت خشمگین شده بود، فریادی زد و به آتنا اشاره کرد که به دنبال سیریوس برود.

آتنا، با سرعتی حیرت‌انگیز، به سیریوس حمله‌ور شد. سوار بر جارویش نزدیک شد و سعی کرد با ضربه‌ای به کوافل، توپ را از دست سیریوس خارج کند. اما سیریوس، با چرخشی سریع، از مسیر ضربه‌ی آتنا جا خالی داد و توپ را به مهاجم اصغر پاس داد. تماشاگران با دیدن این مانور هیجان‌زده شدند و جیغ و فریادشان بلندتر شد.

ولدمورت که حالا به‌وضوح عصبانی بود، با چهره‌ای خشمگین به سمت کوافل حرکت کرد. او توپ را با ضربه‌ای محکم از دست مهاجم اصغر ربود و با قدرتی که تنها از خود او انتظار می‌رفت، به سمت دروازه‌ی سیگنس بلک حمله کرد. سیگنس، با تمام تمرکز، دروازه را زیر نظر داشت. او که می‌دانست این ضربه چقدر حیاتی است، با حرکتی سریع دستکش‌هایش را بالا برد و توپ را در لحظه‌ی آخر متوقف کرد. استادیوم از صدای نفس‌های تماشاگران پر شد، انگار که همه در یک لحظه نفس خود را حبس کرده بودند.

در همین حین، دوریا بلک، جستجوگر تیم سالازار، در ارتفاع بالاتری از زمین، در حال جستجوی اسنیچ طلایی بود. او که با دقت به هر گوشه‌ی زمین نگاه می‌کرد، ناگهان برقی طلایی را در دوردست دید. اما درست در همان لحظه، چت GPT، جستجوگر تیم هاری‎گراس، نیز متوجه پرواز اسنیچ در آن جهت شد. هر دو جستجوگر، مانند دو ستاره که در مداری پیچیده به سمت یکدیگر حرکت می‌کنند، به دنبال اسنیچ شتافتند.

چت GPT، با سرعتی باورکردنی، به سمت اسنیچ حرکت کرد و انگشتانش به‌سختی به آن نزدیک شد. اما دوریا، با چرخشی بی‌نقص، مسیر چت را قطع کرد و او را مجبور کرد که جارویش را به سمت دیگری بکشد. تماشاگران با دیدن این رقابت نزدیک، از جای خود بلند شدند و فریادهایی از هیجان سر دادند.

در زمین بازی، مدافعان هر دو تیم در حال ضربه زدن به بلاجرها بودند تا بازیکنان تیم مقابل را از میدان خارج کنند. هیدیس، مدافع تیم سالازار، یکی از بلاجرها را با چرخشی قدرتمند به سمت سیریوس پرتاب کرد. اما دیزی کران، مدافع تیم هاری‌گراس، با ضربه‌ای دقیق بلاجر را منحرف کرد و فریاد زد:
- به سیریوس دست نمی‌زنید!

سیریوس که این صحنه را دید، به دیزی لبخندی زد و فریاد زد:
- دستت درد نکنه، دیزی! حالا وقتش شده که این بازی رو تموم کنیم!

هر بار که سیریوس به جایگاه تماشاگران نگاه می‌کرد و جیمز، لیلی، و هری را می‌دید، قلبش پر از امید و شادی می‌شد. او با تمام وجود باور داشت که این لحظه‌ها واقعی هستند. صدای لیلی که با شور و هیجان فریاد می‌زد «سیریوس، تو می‌تونی!» او را بیشتر از قبل به تلاش وا می‌داشت. سیریوس، حالا کاملاً در این دنیای خیالی غرق شده بود. برای او، دیگر هیچ مرزی بین اینجا و واقعیت وجود نداشت. هر حرکت او، هر ضربه‌ای که می‌زد، به یک هدف مشخص منتهی می‌شد: بردن بازی، برای کسانی که بیشتر از جانش دوستشان داشت.

بازی با شدت بیشتری ادامه پیدا کرد. تماشاگران با هر حرکت بازیکنان جیغ و فریاد می‌کردند و هیجان در فضا موج می‌زد. اما سالازار که همه‌ی این صحنه‌ها را زیر نظر داشت، می‌دانست که این بازی تنها یک فرار است. او با خود اندیشید:
- فرار کن، بلک. فرار کن تا جایی که می‌توانی. اما به زودی اینجا برای تو تبدیل به طبقه‌ی هفتم جهنم خواهد شد.

سیریوس با سرعتی باورنکردنی کوافل را از لرد ولدمورت ربود. او با حرکتی نمایشی جارویش را به سمت زمین کج کرد و به‌طور ناگهانی به سمت بالا اوج گرفت. هیدیس و زودیاک، مدافعان تیم سالازار، بلافاصله مسیرش را سد کردند و با هماهنگی‌ای که کمتر در کوییدیچ دیده می‌شد، به‌دنبال گرفتن کوافل بودند. اما سیریوس، با چرخشی بی‌نقص، خود را از میانشان عبور داد و آن‌ها را در جا متوقف کرد. تماشاگران با صدای بلند فریاد زدند:
- سیریوس، تو فوق‌العاده‌ای!

سیریوس که حالا فاصله کمی تا دروازه داشت، به کوافل چرخشی محکم داد و آن را با نیرویی حیرت‌انگیز به سمت دروازه پرتاب کرد. داوینچی، دروازه‌بان تیم سالازار، که تاکنون یک دیوار نفوذناپذیر نشان داده بود، تلاش کرد توپ را بگیرد، اما کوافل درست از کنار دستانش عبور کرد و با صدای مهیبی وارد حلقه‌ی دروازه شد. استادیوم منفجر شد، جیمز و لیلی پاتر از جایگاهشان پریدند و هری کوچک با خوشحالی جیغ زد:
- عمو سیریوس، تو بهترینی!

در لحظه‌ای حیاتی، مهاجم اکبر در حال پیشروی به سمت دروازه‌ی تیم سالازار بود که ناگهان یک بلاجر به سمتش پرتاب شد. سیریوس، که خطر را تشخیص داده بود، با حرکتی برق‌آسا به سمت بلاجر پرواز کرد و با گرفتن چوب دفاع از دیزی و زدن ضربه‌ای دقیق آن را منحرف کرد. لرد ولدمورت که از شوت قبلی سیریوس خشمگین شده بود، کوافل را ربود و با تمام قدرت به سمت دروازه‌ی تیم هاری‌گراس حرکت کرد. مدافعان تیم هاری‌گراس تلاش کردند جلوی او را بگیرند، اما ولدمورت با قدرتی خیره‌کننده همه را کنار زد. درست زمانی که ولدمورت آماده‌ی زدن شوت بود، سیریوس از پشت سرش ظاهر شد و با حرکتی ماهرانه کوافل را از او ربود. تماشاگران که نفس‌هایشان حبس شده بود، حالا با تشویق‌های بلند فریاد می‌زدند:
- سیریوس! سیریوس!

در لحظه‌ای که تیم هاری‌گراس به گل نیاز داشت، سیریوس با مهارتی خیره‌کننده کوافل را از فاصله‌ای دور به مهاجم اصغر پاس داد. پاس او آن‌قدر دقیق بود که مهاجم اصغر حتی نیازی به تنظیم حرکتش نداشت و بلافاصله توپ را گرفت و به سمت دروازه شوت کرد. اما داوینچی، که این بار آماده‌تر بود، توپ را به‌سختی متوقف کرد. سیریوس که این صحنه را دید، به مهاجم اصغر لبخندی زد و فریاد کشید:
- عالی بود، دفعه‌ی بعد حتماً گل می‌زنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1403 09:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پیامبران مرگ درمقابل هاری‌گراس
سوژه: فرار
پست اول



صحنه‌ی اول:


خانه‌ی ریدل‌ها، همانند گذشته، در سکوت مرگباری فرو رفته بود. دیوارهای سنگی که زمانی شاید نمادی از شکوه این عمارت بودند، حالا با لایه‌ای از خاک و تار عنکبوت پوشیده شده بودند. سقف بلند سالن، با چلچراغ‌های عظیم و غبارگرفته‌ای که نور ضعیفی می‌تاباندند، به محیط حالتی از تاریکی و خفقان بخشیده بود. هوای سردی که از پنجره‌های شکسته و ترک‌خورده به داخل نفوذ می‌کرد، همراه با بوی نا و سوختگی، هر موجودی را به لرزه می‌انداخت.

سالن بزرگی در آن میان به‌شکل وهم‌انگیزی خودنمایی می‌کرد. درست در میان سالن بزرگ، یک صندلی چوبی کهنه و متزلزل قرار داشت که روی آن، جوانی را با طناب‌های نامرئی بسته بودند. آن جوان، سیریوس بلک، سر تا پا از زخم پوشیده شده بود، به حدی که نمی‌شد حتی طرح خالکوبی‌های او را تشخیص داد. لباس‌هایش پاره و خون‌آلود بود و عملاً نیمه‌برهنه آنجا نشسته بود. صورتش که همیشه با لبخندهای طعنه‌آمیز و اعتمادبه‌نفس همراه بود، حالا درهم کشیده و پوشیده از خون و کبودی بود. اما چشمان خاکستری‌اش، هرچند خسته و نیمه‌باز، هنوز برق مقاومت داشتند.

در مقابل این جوان سرکش، مردی ایستاده بود که نامش لرزه بر اندام جادوگران می‌انداخت. لرد ولدمورت، با قدِ بلند و هیکل لاغرش، همراه با ردای سیاه و بلندی که روی زمین کشیده می‌شد و او را مانند سایه‌ای از مرگ نشان می‌داد، متفکرانه به زندانی‌اش زل زده بود. چهره‌ی سرد او، با پوست سفید و شبیه به استخوان، هیچ نشانی از احساسات در خود نداشت، اما چشمان سرخش که مانند دو زغال گداخته می‌درخشیدند، تنها یک پیام داشتند: نابودی. لرد ولدمورت در حالی که چوبدستی بلند و باریکش را در دست گرفته بود، سیریوس بلک را مثل حیوانی زخمی در قفس می‌دید.

در کنارش، نجینی، مار عظیم و هولناکش، روی زمین سرد سنگی پیچ و تاب می‌خورد. فلس‌های سبز و سیاه بدن مار در نور کم‌سوی سالن می‌درخشیدند و صدای خش‌خش بدنش روی سنگ‌ها، گوش را آزار می‌داد. نجینی گاهی با چشمان زرد و بی‌احساسش به سیریوس خیره می‌شد، گویی منتظر بود تا اربابش اجازه دهد او کارش را تمام کند.

لرد ولدمورت به‌آرامی قدمی به جلو برداشت. صدای قدم‌هایش در سکوت سالن، مانند ناقوس مرگ طنین‌انداز می‌شد. چوبدستی‌اش را به طرف سیریوس گرفت و با صدایی یخی و غیرانسانی گفت:

- بلک، تردید ندارم که این مقاومت احمقانه‌ات فقط برای زمان خریدنه. بگو... حرف بزن... دوستان عزیزت کجا پنهان شده‌ان؟

سیریوس نفس‌نفس می‌زد. اگرچه هر گوشه‌ی بدنش از درد فریاد می‌کشید، تمام توانش را به کار بست تا لبخندی محو تحویل دهد. با صدایی که از شدت خستگی و درد لرزش داشت، پاسخ داد:
- دوستای من؟ اوه… ولدمورت عزیز، خیال کردی چند تا طلسم بچگانه روی من اجرا می‍کنی و من جای اون‌ها رو به تو می‌گم؟

لرد ولدمورت ابرویش را بالا انداخت، هرچند که آرامش چهره‌ی بی‌روحش تغییری نکرد. نجینی که انگار پاسخ سیریوس او را تحریک کرده باشد، با صدای خش‌داری هیس‌هیس کرد و خودش را به نزدیکی بدن سیریوس کشید.
- خیلی خوب، بلک. این روش‌ها به نظرت بچگانه‌ست؟… پس دوست داری از روش‌های خلاقانه‌تری استفاده کنم؟

ناگهان نوری سرخ‌رنگ رقص‌کنان از سر چوبدستی لرد ولدمورت بیرون جهید. انگار شعله‌ای بود که قصد سوزاندن روح کسی را داشت. طلسم شکنجه تمام و کمال به قفسه‌ی سینه‌ی سیریوس برخورد کرد و همچون یک جریان الکتریکی شدید، تمام بدنش را به لرزه انداخت. صدای فریادش سالن تاریک را پر کرد، اما هنوز حتی ذره‌ای از شکنجه‌های بی‌رحمانه تمام نشده بود. چشمان سیریوس برای لحظه‌ای از شدت درد بسته شدند، انگار که بدنش در برابر این حجم از رنج تسلیم شده باشد، اما دوباره باز شدند. نگاهش، هرچند که پر از خستگی و حتی ترس بود، همچنان مقاومتی خاموش را نشان می‌داد، گویی روحش هنوز حاضر به تسلیم شدن نبود.

لرد ولدمورت با قدم‌هایی آرام و با خونسردی تمام به او نزدیک‌تر شد. چوبدستی‌اش را پایین آورد و با حرکتی سریع به بازوی سیریوس اشاره کرد. طلسم بعدی، مانند صدها خنجر کوچک، به پوست بازوی او برخورد و زخم‌های ریز اما عمیقی ایجاد کرد. خون از زخم‌ها جاری شد و پیراهن سیریوس که حالا بیشتر به تکه‌های پارچه شبیه بود، سرتاسر به رنگ قرمز درآمد. او دوباره از شدت درد فریاد زد، اما جز فریاد هیچ کلمه‌ای را بر زبان نیاورد.
- دردناکه، مگه نه؟ اما این تازه شروع ماجراست… خیلی باهم کار داریم…

صدای سرخوش لرد ولدمورت در سالن طنین انداخت، گویی از هر لحظه‌ی این شکنجه لذت می‌برد. او این بار چوبدستی‌اش را بالا گرفت و طلسمی زمزمه کرد که باعث شد یک حلقه‌ی آتشین دور سر سیریوس شکل بگیرد. این حلقه نه‌تنها گرما تولید می‌کرد، بلکه به‌تدریج به پوستش نزدیک‌تر می‌شد و زخم‌هایی سطحی اما دردناک روی گردن و شانه‌هایش به‌وجود می‌آورد. سیریوس با وجود این شکنجه، سعی کرد تکان نخورد. تمام عضلات بدنش سفت شده بودند و چشمانش به چهره‌ی ولدمورت خیره مانده بودند، گویی که می‌خواست نشان دهد این شکنجه‌ها هرگز او را نمی‌شکنند.

نجینی که در کناری چمبره زده بود، سرش را بلند کرد و به فرمان اربابش نزدیک‌تر شد. او با حرکت آرام و هیس‌هیس‌های آزاردهنده‌اش، بدن سیریوس را دور زد. فلس‌های سردش با دست‌های زخمی سیریوس تماس پیدا کردند و لرزه‌ای ناخوشایند به بدن او فرستادند. سپس مار عظیم‌الجثه، دم خود را به آرامی دور پای سیریوس پیچید و فشار آورد. این فشار به تدریج بیشتر شد، طوری که درد شدیدی در مفاصلش ایجاد کرد و او برای لحظه‌ای نتوانست جلوی ناله‌ای خفه را بگیرد. ناگهان صدای بلندی آمد و سر سیریوس از شدت درد به عقب خم شد و این بار از شدت درد ضجه زد. نجینی مچ پای چپش را شکسته بود.
ولدمورت که از این صحنه لذت می‌برد، لبخند محوی زد و گفت:
- خیلی خوب، فرزند ناخلف خانواده‌ی بلک. میل دارم ببینم این مقاومتت تا کجا ادامه پیدا می‌کنه.

او بار دیگر چوبدستی‌اش را بالا گرفت و طلسم دیگری اجرا کرد که باعث شد احساس خفگی به سیریوس دست دهد. گویی ریه‌هایش از درون پر از آتش شده بود و هر نفس، مانند فرو رفتن تیغی در گلویش، دردناک بود. سیریوس با چهره‌ای درهم‌کشیده، دست‌هایش را به صندلی چسباند و سعی کرد فریاد نزند. هرچند صدای نفس‌هایش که حالا شبیه به خفگی شده بود، سکوت سالن را می‌شکست.

لرد ولدمورت چوبدستی‌اش را پایین آورد و گفت:
- این‌که جانت رو برای دوستانت فدا می‌کنی، تحسین‌برانگیزه. اما حتی وفاداری هم حدی داره… مرزی داره... همه‌ی آدم‌ها در یک نقطه می‌شکنند… به نقطه‌ی شکست تو هم می‌رسیم…

سیریوس خِس‎‌خِس‌کنان لبخند خسته‌ای زد و گفت:
- تنها چیزی که درهم می‌شکنه رِفیق، تلاش‌های بی‌فایده‌ی توئه… بیخود وقتت رو تلف می‌کنی ولدمورت! این شکنجه‌ها فقط منو مصمم‌تر می‌کنه… حتی اگر من رو هم بکشی مهم نیست!

این جمله لرد ولدمورت را برای لحظه‌ای متوقف کرد. اما بعد لبخندی نایاب و شیطانی به آرامی روی لب‌هایش نقش بست. به سمت نجینی خم شد و گفت:
- شاید در این مورد خاص، بهتر باشه از کسی کمک بگیرم. نجینی، کمی صبر کن. هنوز کارهای بیشتری داریم.

لرد ولدمورت مسیر خروج از تالار را در پیش گرفت، اما در آستانه‌ی در مکث کرد. با صدای سردی که در فضا پیچید، گفت:
- تا چند دقیقه‌ی دیگه، از همراهی کسی که به عمرت ندیدی لذت خواهی برد، بلک.

با صدای در که پشت سرش بسته شد، سکوتی سنگین در اتاق به وجود آمد. سیریوس با وجود تمام درد، سرش را بلند کرد و زیر لب گفت:
- هر کاری می‌خواهی بکن، اما من... هرگز دوستانم رو لو نمی‌دم.


صحنه‌ی دوم:


اتاقی نسبتاً بزرگ در خانه‌ی ریدل‌ها که زمانی محل پذیرایی و جشن‌های خانوادگی بود، حالا سرد و خالی به نظر می‌رسید. لرد ولدمورت که به تنهایی در این فضای تاریک ایستاده بود، چهره‌ای سردتر از همیشه داشت. چشمان سرخش که مانند دو شعله‌ی کوچک آتش می‌درخشیدند، در نور کم‌رنگ شمع‌های اطراف به‌طرزی هولناک برجسته‌تر شده بودند. او لحظه‌ای در سکوت مطلق به در ورودی خیره ماند. عمیقاً در افکارش فرو رفته بود.

نجینی در کنار او، سرش را بالا آورد و با صدای خش‌داری هیس‌هیس کرد. این حرکت، لرد سیاه را از افکارش بیرون کشید. او به‌آرامی دست استخوانی و رنگ‌پریده‌اش را به سمت مار عظیمش دراز کرد و در حالی که فلس‌های سرد و لغزنده‌ی نجینی را نوازش می‌کرد، زیر لب زمزمه کرد:
- ظاهراً اینجا یک جنگجو داریم عزیزم… پس قراره حسابی خوش بگذرونیم… وقتش رسیده روش‌های جدیدی امتحان کنیم!

سپس نگاهش به چوبدستی بلندش افتاد که در دستش می‌درخشید. اما این بار به‌جای استفاده از طلسمی دیگر، آن را به‌آرامی روی میز گذاشت. قدمی به جلو برداشت و گفت:
- حالا باید کسی رو احضار کنیم که می‌تونه کار رو یکسره کنه.

با حرکتی آهسته اما مطمئن، به گوشه‌ی اتاق رفت و دستش را روی دیوار سنگی سرد قرار داد. زمزمه‌ای آرام به زبان ماری خارج شد، و بلافاصله دیوار شروع به لرزیدن کرد. سنگ‌های کهنه و ترک‌خورده کنار رفتند و دریچه‌ای مخفی پدیدار شد. پشت این دریچه، یک جام سنگی عظیم قرار داشت پر از مایعی سبز و درخشان. لرد ولدمورت که حالا دیگر لبخندی شیطانی به لب داشت، به سوی جام قدم برداشت.

نجینی به‌آرامی در اطراف اتاق می‌خزید و گویی که از هیجان اربابش تأثیر گرفته باشد، بار دیگر هیس‌هیس را از سر گرفت. لرد ولدمورت درست جلوی جام ایستاده بود. با ادای احترامی بی‌نقص گفت:
- سالازار... بنیان‌گذار بزرگ... ای کسی که ذهن‌ها را می‌خواند و آنها را در هم می‌شکند.

او دستانش را به طرف جام بلند کرد و با صدایی آرام اما محکم زمزمه کرد:
- Salazar Slytherin, the great master of cunning and control, hear me!

مایع سبز درون جام شروع به تلاطم کرد، انگار که صدای لرد ولدمورت آن را بیدار کرده باشد. نور سبز درخشانی از داخل جام به تمام اتاق تابید و دیوارها و سقف را در وهم مطلق غرق کرد. لحظه‌ای بعد، تصویری مبهم از سالازار اسلیترین، که ردای سبز و نقره‌ای بلندی به تن داشت، در بالای جام ظاهر شد.

سالازار که چهره‌اش آرام و جدی به نظر می‌رسید، به ولدمورت نگاه کرد و گفت:
- چه چیزی باعث شده که مرا فرا بخوانی؟

لرد ولدمورت، با همان اعتمادبه‌نفس همیشگی‌اش، قدمی به عقب برداشت و با احترام سر خم کرد.
- سالازار بزرگ، مشکلی پیش آمده که حل کردنش فقط به دست شما امکان‌پذیره.

چشمان سالازار که حالا با نوری سبز می‌درخشیدند، کمی تنگ‌تر شدند.
- مشکلی که تو قادر به حل آن نیستی؟ عجب اتفاق نادری. توضیح بده.

لرد ولدمورت که اکنون کمی جدی‌تر به نظر می‌رسید، گفت:
- یک زندانی، سیریوس بلک. اطلاعاتی داره که برای نقشه‌های من خیلی حیاتیه. اما اون... مقاومت بالایی داره، فراتر از چیزی که تصور می‌کردم. شکنجه‌های معمولی بی‌فایده بوده.

سالازار با خونسردی پرسید:
- و تو فکر می‌کنی که من می‌توانم این مقاومت را بشکنم؟

لرد ولدمورت لبخند زد و گفت:
- تو استاد ذهن‌ها هستی. تو کسی هستی که می‌تونه به اعماق ناخودآگاه آدم‌ها پا بگذاره. اگر تو نتونی، هیچ‌کس دیگه‌ای تو این دنیا نیست که بتونه.

لحظه‌ای سکوت بین آنها برقرار شد. سالازار نگاهش را به جام انداخت، گویی که در حال بررسی چیزی در ذهنش بود. سپس به لرد ولدمورت گفت:
- این کار خطرناک است. ذهنی درهم‌شکسته و ازهم‌گسیخته، گاهی غیرقابل‌پیش‌بینی می‌شود. اما اگر این همان چیزی است که می‌خواهی، من کمک خواهم کرد.

نور سبز درخشان‌تر شد و تصویر سالازار ناپدید گشت. لحظه‌ای بعد، دیوار پشت سر لرد ولدمورت که به نظر ساده و بی‌جان می‌آمد، شروع به لرزیدن کرد. از میان این دیوار، سالازار با ردایی سبز که دنباله‌اش روی زمین کشیده می‌شد، قدم به اتاق گذاشت.

او بلندقد بود، با چهره‌ای تیز و استخوانی. موهای سیاهش پشت سرش بسته شده بودند و چشمانش، مانند مار، نفوذی عمیق داشتند. حضورش به قدری قدرتمند بود که حتی لرد ولدمورت برای لحظه‌ای در سکوت فرو رفت و در ذهن عظمت او را تحسین کرد. سالازار با لحنی محکم گفت:
- راه را نشانم بده. مرا به سوی زندانی‌ات ببر.

لرد ولدمورت که حالا با اعتمادبه‌نفس بیشتری قدم برمی‌داشت، گفت:
- با کمال میل. از این طرف بفرمایید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/9/19 9:52:51
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/9/19 9:54:41
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟