هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۸
#52

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
ماتیلدا قدم هایش را تند تر کرد. قلبش در سینه اش به شدت می کوبید. سعی کرد که صدای پاهایش بی صدا باشند. اما این کار تقریبا غیر ممکن بود. با استرسی که داشت، نمی خواست با احتیاط حرکت کند که لحظه ای دیر شود. چوبدستی اش را آماده کرد. نفس عمیقی کشید و به درون کوچه پا گذاشت. ماتیلدا با صدای لرزانی گفت:
- چیکار می کنی گادفری؟

اما گادفری چوبدستی اش را بیرون نیاورد و با بهت به ماتیلدا خیره شد.
- ماتیلدا! چرا چوبدستیتو به طرف من گرفتی؟!
- مگه نباید اینکارو کنم؟ بدون چوبدستی داری به یه بی گناه حمله می کنی؟

گادفری با صدای بلند خندید و بعد گفت:
- تو واقعا اینطوری فکر می کنی؟ فکر می کردم منو باید شناخته باشی! مگه نشنیدی که یه تئاتر قراره برگزار بشه؟
- خب این چه ربطی به تو داره؟
- مرلینو شکر می کنم که کلاه تشخیص داد که تو ریونکلاوی نیستی! دارم تمرین می کنم. اصلا بیا از خود جکسون بپرس!

ماتیلدا نگاهش بر روی فرد ناشناش یا همان جکسون که روی زمین زانو زده بود‌،خزید.
- خب؟

جکسون گفت:
- خانوم محترم! گادفری و من داریم تمرین تئاتر می کنیم. گادفری سعی داره با بودنش توی تئاتر، محفلی ها رو غافلگیر کنه که اونایی که رفتن سفر رو دوباره به گریمولد برگردونه! بخاطر همین سعی کردیم که آروم بیایم اینجا. اما مثل اینکه با مشکل...
- چرا اینجا؟ و اینکه رد خون برای چیه؟
- اینجا چون نزدیک خونه ی گریمولده و گادفری می خواست که مواظب خونه باشه. البته که آدم بد وجود نداره ولی چون فقط شما توی خونه هستین و همه رفتن مسافرت اینکارو می کنه و اینکه... خون؟! کدوم خون؟!

گادفری هم متعجبانه به ماتیلدا نگاه می کرد. ماتیلدا جلوتر آمد و از گادفری و جکسون گذشت و متوجه شد که رد خون برای آن دو نیست. بلکه آن خون تا دم خانه ی در سمت چپ کوچه و در سه متری آن ها ادامه داشت!

ماتیلدا به سرعت به طرف گادفری و جکسون برگشت و گفت:
- همین الان تمرینو کنار بذارین! ببینم جکسون.... چوبدستی که داری یا اینکه... اصلا جادوگری بلدی؟
- آره. دانش آموز سال چهارم گریفیندورم! چطور منو ندیدی؟!
- الان وقت این حرفا نیست. چوبدستیتونو در بیارین.

گادفری تا حالا ماتیلدا را انقدر جدی ندیده بود پس فهمید که باید موضوع جدی تر از این حرف ها باشد. چوبدستی اش را در آورد و به جکسون هم اشاره کرد.کمی که جلوتر رفتند، گادفری و جکسون متوجه خون شدند. گادفری زیر لب گفت:
- چطوری اینو ندیدم؟

اما بعد این حرف، جلوی خانه رسیده بودند.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷
#51

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۱:۱۸
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 269
آفلاین
ماتیلدا به سرعت از خانه خارج شد و نگاهی به اطراف انداخت. نور ماه سطح خیابان را روشن کرده بود و برگ های درختان بر اثر وزش نسیم به آرامی تکان می خوردند. دختر محفلی با خودش گفت:
- شاید اون صدا رو فقط تو ذهنم شنیدم. حتما از بس راجب این قضایا فک کردم، توهم زدم.

ماتیلدا می خواست برگردد که ناگهان صدای ناله ی خفیفی در فضا پیچید. دختر جوان به سمت راست خیابان، جایی که فکر می کرد صدا را از آن جا شنیده، دوید. وارد کوچه پس کوچه ها شد. نور اندک ماه برای دیدن اطرافش کافی نبود. چوبدستی اش را درآورد.
- لوموس!

سنگفرشی که بر آن قدم گذاشته بود، روشن شد و ماتیلدا توانست لکه هایی سرخ رنگ را بر سطح آن تشخیص دهد. انگشتش را به یکی از لکه ها کشید و آن را بویید. چیزی در قلبش زیر و رو شد.
- خون!

ماتیلدا به راهش ادامه داد و همان طور که رد خون را دنبال می کرد، ناله ی دیگری در فضا طنین انداخت، این بار بلندتر و دردآلودتر. شخصی شروع به صحبت کرد:
- فک کردی ... با این روشای بچه گونه ی مشنگی میتونی ازم حرف بکشی؟

صدا هم زمان آمیزه ای از رنج و تمسخر بود. فردی دیگر با خونسردی خطاب به نفر اول گفت:
- خب، ما محفلی ها از طلسم شکنجه استفاده نمی کنیم. ولی من به شخصه فک می کنم شکنجه های ماگلی هم میتونن به همون اندازه تأثیر گذار باشن.

ماتیلدا با شنیدن صدای نفر دوم، شوکه شد و سر جایش ایستاد. حیرت زده زمزمه کرد:
- صدای گادفریه!




پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷
#50

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
نیو سوژه!

- من فکر می کنم که آدم های بد و شرور هم توی دنیا هستن.
- درسته. اما ما همشونو خوب کردیم. دیگه فکر نکنم کس دیگه ای هم بد باشه.
- اما من این شکلی فکر نمی کنم!

کریس و ماتیلدا برای مدت طولانی به بحثشان ادامه دادند که بالاخره خورشید پشت ابر ها پناه گرفت. کریس خمیازه ای کشید و گفت:
- برم بخوابم دیگه!
- چی؟! تازه ساعت ده شبه! چی چیو بخوابی؟ تازه به قسمت مهم بحثمون رسیدیم. تازه فوتبالم داره.
- اگه کوییدیچ داشت نگاه می کردم! اما الان به بازی های مشنگی علاقه ای ندارم!

او دوباره خمیازه کشید و از روی مبل گریمولد بلند شد. او رفت و ماتیلدا تنها ماند. ماتیلدا فکر می کرد که بدی ها هنوز شروع نشده بودند. مگر میشد که دنیا فقط با خوبی بچرخد؟ قطعا جایی ایراد داشت. نگاهی به ساعت انداخت. ده و ده دقیقه. تلویزیون را روشن کرد و به طرف آشپزخانه رفت که موقع فوتبال، پیاز بخورد.

در یخچال را باز کرد و به صحنه ی روبرویش خیره شد. فقط یک پیاز در یخچال بود که آن هم گاز زده بود. ماتیلدا دوباره جای خالیِ پنه لوپه را احساس کرد. او وضع آشپزخانه را کنترل می کرد. ماتیلدا قسمتی از پیاز را که رون گاز نزده بود را برید و از آشپزخانه بیرون رفت.

او روی کاناپه نشست و به تکرار بازیِ بارسلونا و رئال مادرید خیره شد. نیمه ی اول بدون هیچ گُلی سپری شد. حالا پلک های ماتیلدا سنگین شده بود. تقریبا پلک هایش بسته شده بود که ناگهان از گوشه ی چشمش حرکت چیزی را از پنجره دید. سرش را بر گرداند و نگاه کرد. تلویزیون را خاموش کرد. چوبدستی اش را آماده کرد و نگاه دزدکی به آن طرف پنجره انداخت. شخصی در آن تاریکی شب می گفت:
- راه بیفت نکبت! دیدی که چجوری شکنجت دادم. خودتو بیشتر از این رنج نده!

ماتیلدا برق خوشحالی در چشمانش پیدا شد. او به حرف خودش رسید. هر چند که چیز خیلی خوشحال کننده ای نبود، اما دیگر آدم شرور در آن طرف ها پیدا نمیشد. پس از فرصت استفاده کرد و ماجراجوییِ خطرناکی را شروع کرد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#49

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
پست پایانی

دامبلدور نگاهی به گلرت و آلبوس جوان انداخت و بعد به آسمان خیره شد. صداهای مبهم جیغ و داد های محفلی ها را می شنید که سعی داشتند داخل قدح شوند. فقط بخاطر پروفسورشان!

بیرون قدح!

- خب برو دیگه!
- خانوما مقدمن!
- خانوما هم یه پسر می خوان که ازشون مواظبت کنه!
- جون؟

دیالوگ آخری، توسط گادفری گفته شد. او در هر شرایطی دست از دختر بازیش بر نمی داشت! ماتیلدا غرغری کرد و زیر لب گفت:
- حالا انقدرم به خودت نگیر! منظورم این بود که تو برو اول!

و بعد رو به کریس گفت:
- کریس، یه خورده به قدح نزدیک شو و ببین می تونی چیزی ببینی یا نه.

کریس پرسشگرانه گفت:
- چرا خودت نه؟
- من تازیگا چشام ضعیف شده!

کریس به او نگاهی انداخت اما بعد سرش را به جلو خم کرد. دماغش تنها دو سه سانتی متر از ماده ی درون قدح فاصله داشت. کریس ناگهان دستی بر روی سرش حس کرد که سعی داشت سر او را به درون قدح فرو ببرد. ناگهان متوجه حیله ی ماتیلدا شد اما او تنهایی نرفت. دست ماتیلدا و کلاه گادفری که همیشه بر سرش چسبیده بود را گرفت و با خود کشید. هر سه آنها به داخل قدح راه پیدا کردند.

ناگهان در جای دیگری بودند. جایی در افکار و خاطرات پروفسور دامبلدور. کریس سوتی کشید و گفت:
- عجب جایی!

ماتیلدا در حالی که دستانش را مالش می داد، گفت:
- خیلی بد کشیدی دستمو! اما به هر حال... اِ! پروف که اونجاست!

و با دست سالمش به جلویش اشاره کرد. هر سه نگاهی به هم انداختند و به طرف دامبلدور شتافتند! دامبلدور نگاهی به آنها کرد و گفت:
- سلام محفلی های عزیز. فرزندان روشنایی!

گادفری گفت:
- پروف‌، می خواستین برین تو قدح، حداقل باید یه خبر می دادین. نگران شدیم!
- درسته فرزند. اما ذهن من زیادی مغشوش و زیادی خالیه. می دونید که چی میگم؟

هرسه محفلی سرشان را به علامت منفی تکان دادند! دامبلدور دست هایش را تکان داد و گفت:
- اصلا مهم نیست. فراموشش کنید! فهمیدم که خاطره تعریف کردنتون فایده ای نداشت. پس... یه تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم انقدر توی قدح بمونم و همه ی خاطراتمو ببینم که شاید یه خورده یادم بیاد!

ماتیلدا گفت:
- خب... پروف... پس ما... چی؟
- خب شما ها هم بمونید. دلتون میاد که پروفسورتونو تنها بذارید؟ خسته میشم فرزندان!

هر سه نگاهی به هم انداختند. کریس در نهایت گفت:
- پس برم پتو و بالشت و پیاز بیارم!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#48

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۱:۱۸
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 269
آفلاین
داخل قدح

پسر مو طلایی چوبدستی اش را به سمت خود گرفت.
- تصویریوس شطرنجیوس!

به این ترتیب، بدنش مثل سانسورهای صدا و سیما شطرنجی شد تا اذهان مخاطبان رول منحرف نشود. آلبوس جوان به سمت او رفت.
- گفتی اسمت گلرته؟
- نه، نگفتم!
- خب من از این به بعد گِلی بر وزن گُلی صدات میکنم.

گلرت در حالی که از مهارت آلبوس جوان در ذهن خوانی کف کرده بود، به چشمان آبی اقیانوسی اش خیره شد.
- باید یه چیزی رو اعتراف کنم!

دامبلدور مسن همان طور که داشت پاپ کورن خوران این صحنه را تماشا می کرد، با خودش گفت:
- حتما می خواد بگه که یه دل نه صد دل عاشقم شده و می خواد باهام ازدواج کنه.

آلبوس جوان نیز تصوری مشابه همتای مسن خود داشت.
- آخ جون! بالاخره بختم باز شد. همش می ترسیدم مث آبرفورث از زور سینگلی مجبور شم با بُزا رِل بزنم.

همان طور که دو عدد دامبلدور با نفس هایی حبس شده به گلرت خیره شده بودند، او دهان گشود و گفت:
- راستش بدجور مرلینم گرفته. میشه بیام از مرلینگاه خونه تون استفاده کنم؟

بله، گلرت بالاخره راز سینه اش یا به عبارت بهتر راز مثانه اش را برملا کرده بود.

هر دو دامبلدور بر پدر و مادر مرلین که هم چون هیپوگریفی بی محل سر از مثانه ی گلرت درآورده بود، لعنت فرستادند. بعد هم سعی کردند خودشان را دلداری بدهند. چرا که گلرت مجبور بود با پای خودش به منزل آن ها برود.

در همان حال که آلبوس جوان پسر مو طلایی را به سمت خانه ی خود می برد، دامبلدور مسن صداهایی از بالای سرش شنید. محفلی ها در جست و جوی او بودند.




پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۹:۲۸ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۹۷
#47

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
بیرون قدح!

کسی در اتاق دامبلدور را میزد. انگار کسی دوباره می خواست خاطره ای برای پروفسور تعریف کند که شاید دامبلدور کمی یادش آید. محفلی منتظر ماند. صدایی نشنید! دوباره در زد اما سکوت محض! محفلی نگران شد. او هیچوقت بدون اجازه به اتاق پروفسورش نرفته بود. اما پروفسور جواب نمی داد. ممکن بود که اتفاقی افتاده باشد. پس بی هوا در را باز کرد و داخل شد. چوبدستیش را در دستش گرفت و به تاریکی خیره شد!

قدحی که در وسط میز بود، خودنمایی می کرد و بخاطر پرتوی کم نورش، قسمت کمی از میز هم نمایان بود. محفلی گفت:
- پروفسور؟

جوابی نشنید!
- پروفسور! شما کجایین؟

او با خود فکر کرد که:
- سنش اندازه ی یه ستون پارتنونه*! بعد میاد قایم موشک بازی می کنه!

بعد با صدای بلندتری گفت:
- لوموس!

و نوک چوبدستیش روشن شد و چهره ی او هم به وضوح، آشکار شد. او چشم های آبیش را در همه طرف چرخاند تا شاید پروفسور را دید. اما هیچ خبری از او نبود! موهای هایلایتیش را از روی پیشانیش کنار زد و محکم بر سر خود کوبید! که این کار باعث شد که تلوتلو بخورد و بالاخره بعد کلی صحنه ی هندی، بر روی زمین افتاد!

در اثر این ضربه، صدای مهیبی درست شد که باعث شد دیگر محفلی ها با کنجکاوی به اتاق پروفسورشان هجوم بیاورند. آنها هم بخاطر هجوم ناگهانی و نور نداشتن، روی هم مثل کاه انباشته شدند. البته هر کدام از آنها، یک میلیون برابر یک کاه بودند.

در آن میان، صدای خرد شدن استخوان ها هم شنیده شد. اما مثل اینکه محفلی ها نمی توانستند از روی همدیگر بلند شوند. اما با هر بدبختی ای که بود، از جای خود برخاستند. همه شان نوک چوبدستی خودشان را روشن کردند و به افرادی که هنوز آنجا ولو شده بودند، خیره شدند!

اولین نفر گریک الیواندر بود که بخاطر از دست دادن غضروف و مفاصل خود، آنجا خوابیده بود. نفر بعدی هم ادوارد بونز بود که یک ورمی اندازه ی کوه روی سرش روییده بود و تعادل نداشت که بلند شود. بعدی ماتیلدا بود که لگنش بدجور شکسته بود. پس محفلی ها نور چوبدستیشان را به طرف دیگر بردند که بقیه را شناسایی کنند که ناگهان از حرکت ایستادند. دوباره نور را روی ماتیلدا گرفتند!

ماتیلدا لگنش را گرفته بود و ادعا می کرد که شکسته بود. اما پنه لوپه با عصبانیت گفت:
- ماتیلدا! فکر کردی ما نمی فهمیم وقتی اومدیم توی اتاق، تو با ما نبودی؟
- آخه فکر کردم که شیر تو شیر بود، شما هم تشخیص نمی دادین!
- تا ملاقه رو نزدم به سرت، بگو برای چی اینکارا رو کردی!

اما بعد زیر لب گفت:
- حیفه که ملاقم رو برای زدن ماتیلدا مصرف کنم. از اون مگس کشی استفاده می کنم که تموم سوسکا رو می کشیم. لیاقتشم همینه!

ماتیلدا گفت:
- به مرلین نمی خواستم این شکلی بشه! اومدم توی اتاق، دیدم پروفسور نیست. بعد با دست...

همه ی محفلی ها یکصدا گفتند:
- پروف نیست؟!
- نه! بدبخت شدیم!

..........................
پارتنون: معبد و مقبره ی الهه ی دانا و خرد یونانی، آتنا! قدمت بسیار زیادی دارد. و در آکروپولیس ( بلند ترین منطقه ی یونان) ساخته شده! این معبد در پایتخت یونان( آتن) واقع است!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷
#46

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۱:۱۸
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 269
آفلاین
دست بر قضا این بار دامبلدور بدون هیچ گونه صدمه ی مالی و جانی بر زمینی نه چندان نرم فرود آمد. همان طور که استخوان هایش قرچ کنان صدا می داد، از جایش بلند شد و اطرافش را بررسی کرد. با هزاران قبر سنگی و درختان خشک و بی برگ محاصره شده بود. هوای سرد نیز باعث می شد دامبلدور بندری بزند، ولی در کل او بادی نبود که با این بیدها بلرزد. پس لبخندی بر لب هایش نشاند و برای اینکه به خودش قوت قلب دهد و فضای اندوه بار قبرستان را اندکی پر عشق کند، شروع نمود به آواز خواندن:
- رو رو با قایق در مسیر باد .. رو رو با قایق در مسیر باد .. پاروزن شادی کن .. پاروزن شادی کن ...

همان طور که دامبلدور شعر می خواند و با خوشحالی بالا و پایین می پرید، سر و کله ی پسری جوان با موهای قرمز آتشین و چشمان آبی اقیانوسی در قبرستان پیدا شد. دامبلدور دست از خواندن کشید و با چشمانی که از حدقه بیرون افتاده و کف زمین قل می خورد، به جوان مزبور خیره گشت.

پسر مو سرخ کنار گوری نشست و مشغول خواندن فاتحه شد:
- پیس پیس پیس پیس!

دامبلدور نزدیک تر رفت و نامی را که روی قبر حک شده بود، خواند:
- کندرا دامبلدور

در همین هنگام فهمید که پسر مو قرمز در واقع خودش در ایام جوانی است. پس چشمانش را که از حدقه خارج شده بودند، از روی زمین برداشت و سر جایشان قرار داد.

همان طور که آلبوس جوان فاتحه می خواند، سر و کله ی پسر دیگری در گورستان پیدا شد. دامبلدور سالمند مطمئن بود که این یکی دیگر خودش نیست، پس به چشمانش اجازه داد که با خیال راحت از حدقه خارج شوند. آلبوس جوان هم دست از پیس پیس کردن برداشت و در حالی که خون از بینی و چشمانش جاری بود، به سمت پسر دیگر رفت.
- می تونم کمکت کنم؟

جوان مو طلایی به سمت او برگشت و پاسخ داد:
- نه، یعنی آره. اِ .. تو داری خونریزی می کنی!
- مشکلی نیست .. وقتی یه چیز تو دل برو می بینم فشار خونم میره بالا!

آلبوس جوان به سمت پسر غریبه رفت، شال گردن او را از دور گردنش باز کرد و مشغول پاک کردن خون های صورتش با آن شد. دامبلدور سالمند با دیدن این صحنه به وجد آمد و گفت:
- چه قد رمانتیک!

اما به نظر می آمد این کار آلبوس جوان از نظر پسر موطلایی چندان رمانتیک نبود، چرا که زیر لب به زبان آلمانی ناسزا گفت. دامبلدور جوان شال خونی را به کناری انداخت و با تردید پرسید:
- فحش دادی؟
- نه اصلا. فقط پرسیدم میدونی قبر ایگنوتوس پورل کجاست؟
- میدونم، ولی نمیگم. مگه اینکه بیای خونه مون تا تسترال سخنگومونو بهت نشون بدم.

پسر مو طلایی به چهره ی آلبوس جوان نگاهی انداخت و آن را تهدید آمیز یافت. این بود که دست به جیبش برد و چوبدستی اش را بیرون کشید. دامبلدور جوان نیز سریع واکنش نشان داد و همین کار را کرد.

- خلع سلاح شو!
- خلع لباس شو!

پسر مو طلایی با وحشت به لباس هایش که از تنش کنده می شدند و به سمت آلبوس جوان پرواز می کردند، خیره شد.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۲ ۱۶:۵۰:۱۱
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۲ ۱۶:۵۲:۳۷



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷
#45

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
ولی دامبلدور فکر سن و سالش را نکرده بود!
انسان اصولا در ششصد و سی سالگی نباید بپرد!
شاید برای همین بود که ریشش زیر پایش گیر کرد و تعادلش را از دست داد و سرش از قسمت پیشانی به تنها گوشه فولادین میز برخورد کرد و چشمش در آمد و قل خوران به گوشه دیگری از اتاق رفت و استخوان پایش شکست و سکته قلبی و مغزی و ریوی و دل و روده ای را بطور همزمان تجربه کرد. مقدار زیادی خون به اطراف پاشیده شد.

ولی نمرد!

در حالی که نمرده بود داشت به این موضوع فکرمی کرد که "لعنت به تام... هفت تا جون داره"...غافل از این که خودش ظاهرا هفتاد جان داشت.

از جا بلند شد. رهبر محفل که تا ابد نمی توانست پخش و پلا روی زمین باقی بماند.

استخوان بیرون زده زانویش را گرفت و به طرف داخل فشار داد. ولی استخوان مقاومت کرد و سر جایش بر نگشت. بعد از کمی تقلا، استخوان را بیرون کشید و از بالای سرش به پشت سر پرتاب کرد.
-این اضافیه.

با چشم باقی مانده اش اتاق را گشت و چشم از حدقه در آمده اش را پیدا کرد.
-این که کثیف شده...همینجوری هم تار می دید.

روی چشم تف کرد و با گوشه ردایش آن را برق انداخت. دامبلدور زیاد با میکروب ها آشنایی نداشت.
با چشمی که در دست داشت، چشمکی به خودش زد و چشم را سر جایش گذاشت.

سکته ها را نادیده گرفت و خونین و مالین هایش را تمیز کرد.

بعد از راست و ریست شدن، قدح را روی میز گذاشت...روی صندلی رفت...و دوباره به داخل آن پرید.

دامبلدور عبرت نمی گرفت!

ششصد و سی ساله ها نباید بپرند...ولی پرید!




پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳ یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷
#44

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۴:۱۴ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
-بچه ها پروف خعلی داغونه!
- خب چیکارش کنیم؟ همه تلاشمونو کردیم ما!
- وقتی از خودش که دامبلدوره کاری بر نمیاد، ما که هیچی اصلا!

محفلی ها حقیقتا ناراحت بودند؛ پروف در وضعیت بدی قرار داشت و آنها با وجود تمام تلاشی که به خرج داده بودند، هنوز حتی قسمت اندکی از خاطراتش را برنگردانده بودند.

- دو دقیقه دیگه تا شروع بازی اول لیگ کوییدیچ مونده آ.

ادوارد یادآوری کوتاهی کرد و نگاهش را به سقف دوخت. ملت محفلی هم با ری اکشنی مشابه، چشم هایشان را کمی به طرف تلویزیون متمایل کردند‌.

چند لحظه بعد جلوی تلویزیون جا برای نفس کشیدن هم نبود.

- اون ظرفو بده اینوَر!
- نوشیدنی کره ای منو کی خورد؟
- رون! حداقل انگشتتو از چشمم دربیار!
- هاگرید قانون قاپیدن آبنبات از بقیه تا زمانی صدق می کنه که تو مسیر ورود به نایِ طرف نباشه!

خب... در مرام محفلی ها نبود که ناراحتیشان را بروز بدهند و بقیه را هم ناراحت کنند.

****

پروف با نگاهی خیره به پاندول ساعت روی صندلی موردعلاقه اش نشسته بود. طی یک حرکت ناگهانی، به طرف قدحش پیش رفت. یک بار برای همیشه، باید این ماجرا را به پایان می رساند.
چوبدستش را رو به قدح تکان کوچکی داد و سپس، به داخلش پرید.



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
#43

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۰۶ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۲
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خاطرات محفلی ها تا به اینجا که کمکی بهش نکرده بود. چجوری میشد که این همه خاطره یه دفعه از بین بره. مینروا چند بار بهش گفته بود که همه خاطراتش رو یه دفعه تو اون گوی لعنتی نریزه ولی هیچوقت به حرفش گوش نکرد.

از سر جاش بلند شد و تو اتاق مدیریت محفل حرکت کرد. شاید وسایلی که تو اتاق وجود داشت باعث یادآوری خاطرات میشد. اول سراغ صندوقچه قدیمی که گوشه اتاقش بود رفت. به طرز عجیبی با این همه فراموشی این یادش میومد. چیزی که یادش نیومد این بود که توی این صندوقچه چی گذاشته. یه ذره هیجان قضیه واسش بالا رفت که ببینه اون تو چی قایم کرده. شاید فراموشی اونقدم بد نباشه و یه ذره هیجان به زندگیش اضافه کنه. چوب دستیش رو از جیبش در آورد و با تکونی آروم در صندوقچه رو باز کرد. خیلی آروم بهش نزدیک شد تا درش رو باز کنه ولی قبل از اینکه بهش برسه یه دفعه موجودی ازش به بیرون پرتاب شد و روی صورت دامبلدور فرود اومد.

-لعنتی این همه مدت منو اینجا ول کردی؟ به توام میگن دامبلدور؟ به توام میگن محفلی؟

دامبلدور که هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده یه ذره عقب جلو رفت و سعی کرد با دو دستاش موجود رو از خودش جدا کنه. بالاخره موفق شد و اون رو به گوشه ای از اتاق انداخت. چوب دستیش رو بیرون آورد و به سمتش هدف گرفت.

-بعد این همه مدت زندانی بودن حالا میخوای منو بکشی؟ وقتی گفتی قایم موشک بازی کنیم قرار بود دو دقیقه بعدش بیای پیدام کنی نه که یه هفته طول بکشه.

دامبلدور چنین چیزی یادش نیومد. اما موجود رو به خوبی میشناخت. گریندل والد هنوز روی زمین نشسته بود و با قیافه ای خسته و گرسنه بهش خیره شده بود.

-من؟ ما؟ قایم موشک؟ من فراموشی گرفتم چنین چیزی یادم نمیاد اصلا.

گریندل والد به صورت مشکوکی به دامبلدور خیره شد. در دید اول فکر کرد داره بهونه میاره ولی کمی بیشتر که بهش نگاه کرد فهمید که کمی حقیقت توی چهره دامبلدور وجود داره. به آرومی از جاش بلند شد و گفت:
-باز قدح اندیشه ات رو گم کردی پیرمرد؟
-یعنی بار اولم نیست؟
-نه خیر، هر بار که گم میکنی خاطره کم گردنت رو میریزی تو این قدح لعنتی.

گریندل والد این رو گفت و با عصبانیت به طرف صندوقچه برگشت و توش نشست.
-وقتی قدح رو پیدا کردی صدام کن که بازی رو ادامه بدیم.

در صندوقچه رو بست و دامبلدور رو گیج تر از همیشه تنها گذاشت.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.